به اهتمام محمدمهدی معتمدی
نظریه عرفی شدن دین یا فقه، یک اندیشه وارداتی و کپی برداری روشن از بستر اصلی این اندیشه در غرب مسیحی است که به هیچ وجه با اسلام و جامعه اسلامی سازگار نمیباشد. آفت بزرگ طرفداراناین نظریه در جامعه ما، پیشداوری آنهاست یعنی قبلا مدعا را تنظیم کرده سپس دنبال دلیل میگردند. ایشان از متفکران غربی که زندگی منهای مذهب را مورد تائید قرار دادهاند، تاثیر پذیرفته و الگوی زندگی غربی را انتخاب کرده و خواستار تطبیق آیین اسلام بر اساس این الگو هستند. طراحان این نظریه بر آن دو تفسیر ذکر نموده اند.
1- مفهوم نخست از عرفی شدن:
عبور مفاهیم و مقولات از ساحت قدسی به ساحت ناسوتی که علی القاعده با فرسایش دین توأم است. اگر مقولات مذکور در زمره مفاهیم و گزارههای معطوف به امور حقیقی باشند، عقلانی میشوند اما اگر متعلق به حوزه امور هنجاری و اعتباری باشند، عقلایی میگردند. (مجله کیان، شماره24) حاصل نظریه آن است که دین که مجموعهای از عقاید و کلام است، بخش نخست آن عقلانی میشود یعنی از حالت اعتقاد تعبدی درآمده و در قالب گزارههای عقلی ارائه میگردد(عقلانی شدن باورها). و بخش دوم آنکه مربوط به شیوه زندگی مردم است، از طریق مجالس قانونگذاری و سیستم حزبی و پارلمانی، عقلایی شده و مصوبات عقلا در مجالس قانونگذاری تعیین کننده احکام رفتاری ماست نه چیز دیگری. (عقلایی شدن احکام رفتاری) در نهایت به واسطه این نظریه از حقیقت و گوهر و حتی پوسته و صدف دین نیز چیزی باقی نمیماند. نقد و بررسی این مفهوم از عرفی شدن در شماره های اول و دوم این مقاله گذشت.
2- مفهوم دوم از عرفی شدن:
مقدمه: 1- در عصر حاضر که پژوهشهای دینی از رواج بیشتری در شرق و غرب برخوردار گشته، دو گروه پیشتاز این میدان میباشند: الف. گروهی با آشنایی با مفاهیم عالی دین و با عقیده راسخ به حقانیت آن، به پژوهش پرداخته و دیدگاه خود را در چشم اندازهای مختلف آن، تبیین مینمایند. انگیزه این گروه، فهم گزارههای دینی است، بی آنکه بخواهند از پیش فرضهایی بهره بگیرند و واقعیت دین را در قالبهای نارسای غربی و یا شرقی بریزند. کسی مدّعی نیست که این گروه، معصوم و پیراسته از خطا میباشند، چه بسا ممکن است همین گروه در تشریح گزارههای دینی دچار اشتباه شوند، ولی در فضیلت آنها کافی است که قاصد تسخیر قلّه فهم شریعت الهی هستند، هر چند ممکن است در نیمه راه از صعود به آن بازمانند.
ب. گروهی که هرگز ایمان قلبی به دین ندارند امّا از تظاهر به بی ایمانی خودداری میکنند، ولی برای نفی دین از مفاهیم دینی بهره میگیرند و با تحریف حقایق، دین را از محتوا خالی نموده و در نتیجه «ماتریالیسم» دیرینه را در قالب ماتریالیسم جدید، تبلیغ میکنند و سرانجام میکوشند «مادیگری» را در قالب «سکولاریسم» عرضه کنند، زیرا در شرق اسلامی،از «ماتریالیسم» استقبال جدّی نمیشود، در حالی که «سکولاریسم» تا حدّی برای روشنفکران ناآگاه جاذبه دارد، زیرا ماتریالیسم، الحاد پرور و نافی دین است و به مادّه، اصالت بخشیده و فرا مادّه را منکر میشود و این اندیشه در مذاق شرقی و حتی غربی طعم تلخی دارد در حالی که «سکولاریسم» اصل دین و ماوراء مادّه را در آغاز منکر نمیشود، تنها دایره دین را در ارتباط با خدا خلاصه میکند و ماورا را به دست خود مردم میسپارد، هر چند سرانجام به «مادیگری» محض میرسد.
2- گروهی با تلاشهای زیاد میخواهند ثابت کنند که اسلام نیز مانند مسیحیت غربی(نه مسیحیت واقعی) فقط در امور مربوط به «لاهوت»، سخن گفته و مسائل مربوط به «ناسوت»، را به خود مردم واگذار کرده است و از این جهت باید در تنظیم قوانین، در پرتو «چراغ عقل جمعی» قانون وضع کرد. اینان مدّعی هستند که خواسته اسلام نیز چنین است.این گروه در واقع به خاطر شرم از جامعه و واقعیات محسوس، معتقدند که اسلام در مورد نظامهای اجتماعی و سیاسی سخن گفته ولی به خاطر پیچیدگی نظام اجتماعی و سیاسی در عصر حاضر، باید با آنها وداع کرد و از عقل جمعی بهره گرفت.
3- راه صحیح پدید آوردن یک نظام سیاسی آن است که نظریه پردازان قبلاً مبنای فکری آن را با اصول مسلّم علمی پیریزی کنند، آن گاه به نشر و تبلیغ و تطبیق آن نظام بپردازند، ولی اکنون در عصر ما که سیاست بازی همه چیز را تحت تأثیر قرار داده، رجال سیاسی، نظریه پردازان را به استخدام خود درآورده و از آنها میخواهند که برای نظام سیاسی مورد نظر خود، مبنای فلسفی تنظیم کنند و برای رو بنا که در اندیشه سیاستمداران هست، زیربنایی دست و پا نمایند.
مفهوم و تفسیر دوم عرفی شدن دین: اکنون وقت آن است که معنای دوم عرفی شدن دین را که همان «سکولاریسم» و تفکیک دین از سیاست یا نادیده گرفتن دین در مدیریت جامعه است مورد بررسی قرار دهیم:
این دو تفسیر از عرفی شدن دین هر چند به ظاهر دارای دو کاربرد متفاوت میباشندولی نتیجه هر دو یکسان و آن قطع ریشه دین در ساختار جامعه است. نخست به بررسی سیر تاریخی اندیشه سکولاریسم میپردازیم و یادآور میشویم که عرفی شدن دین یکی از مراحل سیر این اندیشه غربی میباشد. توضیح اینکه سکولاریسم برای خود مراحلی داشته و در هر مرحلهای طرفدارانی: 1- تفکیک کشیشان از یکدیگر: در این معنا کشیشانی که با مردم ارتباط داشتند معروف به سکولار، در مقابل کشیشانی که با مردم ارتباط نداشتند غیر سکولار نامیده میشدند. 2- تفکیک دین و سیاست: یکی دیگر از معانی «سکولاریسم» جدایی دین از سیاست است یعنی حاکمیت و تدبیر اداره سیاسی و اجتماعی مردم، باید جدای از نهاد دین صورت گیرد. 3- تفوق دولت بر کلیسا: در این معنای سکولاریسم، دولت حتی بر کلیسا، فرمان میدهد و کلیسا را تحت حاکمیت خود درمیآورد. 4- دگرگونی در معنای دین: در این تفسیر سکولاریسم، باورهای دینی به صورت برهانی نیندیشیده معرّفی میشود و آن را به صورت یک احساس و ذوق و سلیقه شخصی تفسیر مینماید. 5- طرد دین و آموزههای ماورای طبیعی: در این معنای سکولاریسم، آموزههای ماورای ماده کنار گذاشته میشود تا بشر به آموزههای طبیعی یا عقلانی رو آورد.
وجه اشتراکی که میتوان برای این معانی یا کاربردهای مختلف اندیشید این است که دین و یا فقه از عرصه مسائل اجتماعی و سیاسی کنار زده میشود، و هر نوع حکومت و مدیریت و آموزش بر اساس «حذف دین» صورت میپذیرد. حتی کاربرد اخیر آن نوعی ماتریالیسم جدیدی است که در آستانه انکار خدا و ماورای طبیعت قرار میگیرد، امّا از آنجا که ماتریالیسم در جوامع با استقبال خوبی روبه رو نمیباشد، آن را به شکل و قالب دیگری درآورده و نام سکولاریسم را بر آن گذاشتهاند و الاّ اگر معنای سکولاریسم را تحلیل کنیم جز الحاد و نفی دین و ماورای طبیعت چیز دیگری نیست و در حقیقت به ماده اصالت بخشیدن و به فراموشی سپردن ماورای ماده است. جای شگفت اینجاست که چنین حقیقتی را به نام دین و آموزههای دینی معرفی کنیم و با یک سلسله برداشتهای غیر واقع بینانه از ساختار سیاسی و اجتماعی اسلام، آن را جزء اسلام مطرح نماییم. چنانکه در آینده به چنین برداشتهایی اشاره خواهیم نمود.
در میان کاربردهای مختلف سکولاریسم، نظریه پردازان عرفی شدن دین، معنا و کاربرد دوم را برگزیده، چنین میگویند: «معنای دوم عرفی شدن عبارت است از افتراق ساختاری میان ساخت سیاسی، از نهاد دین و به عبارت دیگر، عرفی شدن به این معناست که نهاد دین که در اعصار گذشته دارای کارکردهای گوناگونی بوده (آموزش و قضاوت و تدوین امور شهر و...) به علت پیچیده شدن مناسبات زندگی اجتماعی و تخصیص نقشها همچون سایر نهادها متمرکز شده و وظایف خود را واگذار میکند».(مجله کیان، شماره24، ص 19)
اگر بخواهیم این نظریه را به بیان سادهتر بیان کنیم باید بگوییم: دین درگذشته در تمام ابعاد زندگی بشر حاکم بود و برنامه ساختار زندگی بشر را دین تنظیم میکرد و تمام مدیریتها زیر نظر آن انجام وظیفه میکردند. این نوع ساخت سیاسی در اعصار گذشته که زندگی، بسیط و ساده بود، بسیار مفید بود. امّا اکنون که زندگی بشر پیچیده شده و علم و دانش مراحل تکامل یافتهای را در اختیار بشر نهاده است، باید حکومت دین در ساختار زندگی بشر جز در موارد محدودی پایان پذیرد و زمام ساختار سیاسی ومدیریت در اختیار خود انسان قرار گیرد و دین در رابطه شخصی انسان با خدا محدود شود واین حقیقتی است که طرفداران این نظریه آن را به صورت نظریه دوم عرفی شدن مطرح میکنند.
نکاتی چند: پیش از آنکه نظریه اسلام را در باب سکولاریسم یادآور شویم و یا به تحلیل برخی از برداشتهای غیر صحیح از نظام سیاسی و اجتماعی اسلام بپردازیم، توجه فرهیختگان را به نکاتی جلب میکنیم:الف- طرفداران سکولاریسم تصور میکنند که دین، مزاحم سعادت و خوشبختی جامعه است و باید به تدریج زمینه حضور و سلطه آن را از جامعه محو کرد. و لذا اندیشه «سکولاریستی» را گام به گام پیش برده و سرانجام به مرز الحاد و مادیگرایی رسیدهاند. در حالی که این گروه باید در آموزههای دینی بیندیشند، اگر واقعاً آنها را از جانب خدا میدانند همه را بپذیرند و امّا اگر از دیدگاه دیگری به آن مینگرند باید آموزههای دینی را به دو بخش تقسیم کرده و آنچه را که از لحاظ خرد و عقل جمعی، پسندیدند، درتمام عرصهها حاکم سازند نه اینکه به یکبارگی بر تمامی آموزههای دینی خط بطلان بکشند. بسیار جفاکاری است که انسان همه آموزههای دین را یکدست کنار زند. این حاکی از آن است که این گروه واقع نگر نبوده و دین را مزاحم تلقی میکنند و تلاش مینمایند ریشه آن را بزنند و در این مرحله به تدریج پیش رفته تا با استنکار جامعه مواجه نشوند.
ب- طرفداران این نظریه به عقل جمعی اهمیت به سزایی میدهند. بهترین عقول جمعی، در سازمان ملل گرد آمده و قریب دویست کشور، عاقلترین و اندیشمندترین افراد خود را به این مرکز گسیل داشته تا معرف موقعیت کشور باشند. این عقول جمعی در سال 2003 فرمان امام علی(ع) به مالک اشتر را به عنوان الگو و ساختار سیاسی خود برگزیدند، زیرا آنان فهمیدند که نویسنده این فرمان از دیدگاهی فراتر از دیدگاه بشر برخوردار بوده و جز سعادت بشر، خواستار چیز دیگری نبوده است. بسیار جفا و به دور از عاطفه انسانی است که خود را از این تعالیم محروم سازیم وبه اصطلاح«آنچه خود داریم از بیگانه تمنا کنیم». ج- حکومت دینی به معنای حکومت کلیسا و روحانیون بر مردم نیست که همه مدیریتها در اختیار عالمان دین قرار گیرد و غیر این صنف تنها نظارهگر مدیریتها باشند. بلکه معنای حکومت دینی این است که برنامه زندگی در تمام ابعاد از جانب خدا به وسیله آموزگاران الهی که انبیاء و اولیا باشند به مردم ابلاغ شده و علمای دین به تشریح و تبیین آن پرداخته و در اختیار همگان قرار دادهاند، آن گاه خود مردم به تناسب شرایط حاکم بر آنها، در پرتو این تعالیم دینی، مدیریتی جامع پدید آورند و نظام اجتماعی را ساماندهی کنند و ولایت فقیه در این مورد نظارهگر حکومت برخاسته از دل مردم است که مبادا از برنامههای الهی گام فراتر نهند. در این نظریه، حاکم و مدیر، خود جامعه است و میزان گزینش، ایمان و تقوا و کارآمدی و آگاهی است و در این قسمت تفاوتی بین رجال دین و غیره نیست ولی همگان مکلفند در پرتو قوانین الهی حرکت کنند. مسلماً این نوع حکومت، جز مردمسالاری دینی چیز دیگر نیست و با حکومت کشیشان صد در صد تفاوت ماهوی دارد. روشنفکران مسحور غرب، همه چیز را از غرب گرفته حتی در تفسیر حکومت دینی الگو را حکومت کشیشان قرار میدهند.
د- قوانین اسلام، که به وسیله قرآن و سنت تبیین شده، گوهری و صدفی دارد. گوهر قوانین تا روز رستاخیز ثابت و پایدار است زیرا مطابق فطرت و آفرینش انسان است و تا انسان انسان است این قوانین با زندگی او هماهنگ بوده و سعادت آفرین میباشد. برای نمونه از دعوت به اقامه قسط و عدل، برنامههای زناشویی و تشکیل خانواده و کسب و کار، دفاع از محرومان و مظلومان، جهاد در راه خدا برای برداشتن موانع تا پیام خدا به گوش مردم برسد، مسائل مربوط به تعلیم و تربیت و دهها مسائل دیگر، که گوهر دین را تشکیل میدهد و مطابق آفرینش انسان است میتوان نام برد. و لذا دین را چنین تعریف میکند: «فأقم وجْهک للدّین حَنیفاً فطرة الله الّتی لا تبدیلَ لخلق الله ذلک الدِّین القَیّم ولکن أکثر الناسِ لا یعلمون؛ رو به آیین راست خدا آر، آیینی که هماهنگ با آفرینش انسان است و او را با فطرت دین آفریده و به خاطر هماهنگی با آفرینش انسان، برای آن دگرگونی نیست و این است آیین استوار و پایدار، هر چند بیشتر مردم از آن آگاه نیستند».(روم، 30)
ولی لباس و به تعبیر دیگر صدف دین، تابع شرایط زمان و مکان است و پیچیدگی یا تکامل روابط انسانی، کوچکترین لطمهای بر گوهر دین واردنمیکند و اگر عنصر زمان و مکان در استنباط احکام موثر است مربوط به این بخش از احکام الهی میباشد نه بخش نخست. نمونه اول: اسلام پیوسته عزت و عظمت واستقلال مسلمین را خواهان است و این اصل در هیچ زمان تغییر پذیر نیست چنانکه میفرماید:«ولله العزّة ولرسوله وللموءمنین؛ عزت از آن خدا و رسول او و موءمنان است »:(منافقون،8) ولی حفظ این اصل، قالبها و شکلهای مختلفی دارد، گاهی به صورت برقراری روابط با دولتهای کافر صورت میپذیرد و گاهی با گسستن روابط و به تعبیر دیگر گاهی به صورت صلح و مسالمت صورت میپذیرد و احیاناً به صورت جهاد و دفاع. نمونه دوم: اسلام پیوسته خواهان سعادت انسان را در سایه تعلیم و تربیت است ولی ابزار تعلیم و تربیت، مقدس نیست. نه قلم نی مقدس است و نه وسایل پیشرفتهای نظیر کامپیوتر، اساس آن را آیه «یرفع الله الّذین آمنوا منکم والَّذینَ اُوتوا العلم درجات؛ خداوند کسانی را که ایمان آوردهاند و کسانی را که علم به آنان داده شده، درجات عظیمی میبخشد (مجادله،11)
نمونه سوم: این گروه، از عامل اجتهاد و تلاش فقیه برای پیاده کردن احکام بر طبق لباسها و صدفهای زمان غافلند و تصور میکنند که اسلام یک سلسله احکام ثابت و غیر متغیر دارد که مسلماً در جامعه متغیر کارآمد نخواهد بود، ولی هرگز ثابت را از متغیر، پیوسته را از موقت، گوهر را از صدف جدا نمیسازند، محققان اسلامی در بحثهای خاتمیت در این زمینه به صورت گسترده سخن گفتهاند.( به کتاب خاتمیت از دیدگاه قرآن و حدیث و عقل مراجعه بفرمایید)