اومانیسم در فلسفة مارکسیسم: نوع دیگری از نگرش اومانیستی، در اندیشههای مارکسیستی تبلور یافته است. مارکس به صراحت، از واژة اومانیسم در آثار سالهای 1843 – 44 خود نام میبرد؛ هر چند در آثار بعد از سال 1845 به ندرت آن را به کار میگیرد. دلیل این امر نیز ظاهراً مخالفت با انسانگراییِ روشنگری و جنبههای فردگرایانة آن است. از نظر مارکسیسم، فلسفة واقعاً علمی و فلسفهای که واقعاً درباره انسان باشد را مارکسیسم عرضه میدارد؛ زیرا به عقیدة وی، این تنها مکتبی است که همة جوانب انسان را مطالعه میکند؛ و انسان را خالق تمامی فرهنگ مادّی و معنوی میشمارد. سرشت انسان به نظر مارکس عبارت است از مجموعة مناسبات اجتماعی؛ که این سرشت با تحوّل مناسبات اجتماعی تحوّل مییابد. بدینسان انسان همواره خودش را تغییر میدهد. گویا که خالق انسان خود اوست.
اومانیسم در مکتب اگزیستانسیالیسم: شاید بتوان گفت که اوج نگرش اومانیستی را باید در افکار فلسفی اگزیستانسیالیستی جُست. اساساً واژة اگزیستنس (= وجود) در این فلسفه به معنای «وجود انسان» اتّخاذ شده است. از مهمترین مفاهیم مشترک در میان این فیلسوفان، توجّه خاص به فرد انسانی و تعیین موقعیّت اسنان در جهان و به طور کلّی فردگرایی است. البتّه چشمانداز فیلسوفان اگزیستانسیالیسم به این مسأله بسیار متفاوت است. در افکار ژان پل سارتر با اعتقاد به «تقدّم وجود بر ماهیّت»، دیگری هیچ امر عینی و آشکاری که بتوان آن را ماهیّت انسانی نامید، وجود ندارد. ماهیّت انسانی، چیزی غیر از آن چه اشخاص انجام میدهند و انتخاب میکنند نیست. اومانیسم اگزیستانسی با اومانیسم پراگماتیستی در انکار ماهیت کلّی و ثابت انسانی، هماهنگی و توافق دارد. فلسفههای اگزیستانس برای دستیابی به معنای واقعی انسان تلاش میکنند. مفاهیمی که در این رابطه مطرح میشوند عبارتند از: معنا و ماهیت آزادی انسانی، تعیین سرنوشت انسان توسّط خود او، تقدّم وجود خاصّ انسانی بر ماهیّت وی، تفوق انسان و شخصیّت فردی او، مسؤولیّت انسان معنای زندگی او، رنج و مرگ او، و...
باید توجه داشت که تأثیر اومانیسم، تنها در این چند مکتب خلاصه نمیشود و ذکر آنها در این جا از آن روست که بسیاری از نمایندگان این مکاتب، فلسفههای خود را رسماً اومانیستی خواندهاند.