غرب امروز درعین بیماری نوعی تناقض ساختاری را تجربه میکند که بعید نیست باردیگر شاهد جنبشی چون «1968» دانشجویان در فرانسه و یا جنبش بیتلها را درآمریکا شاهد باشیم، زیرا که باندهای مافیایی درسیاست و کیاست دست بالا را داشته، فیلسوفان عقیم شده، روشنفکران سرخورده ((Des enshentments گردیده، «پستمدرن» جایگزین مدرنیته شده ، ومدرنیته به کشورهای آسیا وآفریقا صادر، بحرانساز، انسان صبور و ساکت این دو قاره را به کنش واداشته است که طلب حقوق شهروندی مینماید، حتی شهروند جهانی، که البته مورد سوءاستفاده درکشورهایی قرار گرفته، که دربنیاد گرایی خود را نشان میدهد، عقبگردی که بیشتر کینهجویانه است وازابتدا مورد سوءاستفاده غرب دربرابر تجاوزروسیه درافغانستان وامروز برای همه درد سر ساز شده است. دربطن این پدیده اجتماعی چون تعمق کنیم ، با نوعی پدیدارشناسی تاریخی روبروییم که رنگ مذهب اگر چه داشته ولی کاملا سیاسی است، امری که شرق را بد وشیطانی نشان میدهد. درحالی که آگاهی شرق امروز بحث دیگری است. که در قرن بیستم شاهد جنبشهای ضد استعماری، ضد سلطه، ودموکراتیک درشرق بودهایم. آیا القاعده یک جنبش انحرافی است؟ که شرق امروز شرقی دیگر است. با واکنشی ناسیونالیستی تا عقیدتی با نگاهی جدید که نمیشود دردنیای امروز نادیدهاش گرفت.
آیا تروریسم «وهابیگری» همان جنگ تمدنهاست که تجارت اسلحه برروی آن سرمایه گذاری کرده است؟ آیا همه اینها سیاسی است؟ درعصری که حتی فوتبال سیاسی شده است؟ وهزار اما و اگر که درهرصورت بحرانهای ساختاری بیش از همه غرب سلطه گر را دربرگرفته است. آیا ریشه بحران درداخل نظام سلطه نیست که آن را ازدرون میخورد؟ فساد بانکها که همه را کلافه نموده است. دردنیایی که اقتصاد محور شده، وانسان که بیش از همه فرهنگی است تا اقتصادی فراموش گردید ه است. این انسان مادی بارها دراوج قدرت سیاسی واقتصادی «شیطان» شد ه است ، حاصلش دوجنگ جهانی و... بوده، که امروز صنعت فرهنگ به یاریاش آمده است اگرچه تیغ دولبه است. وغیر قابل پیش بینی که مهار این صنعت آسان نیست. نظام دیجیتالی بیش ازهمه غرب وحشی وحشی را رسوا مینماید وکرده است. آیا در وجدان تاریخی غرب توطئه گرانی به فکر بهرهبرداری از خاطره جنگهای صلیبی افتاده، با بازتولید کینهها و... و حملات صلاح الدین ایوبی و... آیا واقعا اقلیتی «صیهونیست» دست وپای نظام سلطه را بسته است؟
آیا «قدرت» بدانگونه که تابه حال درجهان و جوامع جهانی بود تمرکزش غیرممکن شده است، زیرا که «شهر وجامعه» منطق خاص خود را داشته که اجازه نمیدهد هیچ پدیدهای «مطلق» شود که امروز با رشد ارتباطات سروکارما با «میکرومکانیسم»های قدرت است. که ماکرومکانیسمها دربرابر آن درماندهاند. شکست جمهوری خواهان، جنگ طلبان در آمریکا درانتخابات اخیر حاصل آن بود. دردموکراسیهای موجود هرشهروند بخشی از قدرت را با رای خود، بابیان خود، با اندیشه خود تا قلم خود حتی در «نظامات سرمایهداری هرکس به اندازه ثروت خود» اعمال مینماید. به همین دلیل دموکراسی هم بدون توجه به عدالت توزیعی وبرابری دراصل ناقص است. راه حل «دموکراسی اجتماعی است» (آلن تورن).ازقرون پانزده وشانزده ما شاهد شکل گیری جامعه شهری، ومدنی بوده، اززمانیکه رنسانس نظام کلیسایی را تدریجا متزلزل نمود. شهروند مناسبات گذشته را عملا به کناری راند حتی فلسفههای «کلی» وگذشته گرا را به حاشیه کشید، نوعی آریستوکراسی محافظهکارانه هنوز ویژگیهای «اومانیسم» مدرن را برنمیتابید ، طبقهای که بانگرش افلاطونی به بهانه دین هنوز انسان را «حیوان سیاسی» درنهایت دیده، ازطرفی نوعی نظام زمینداری “ فئودالیته “ با بند وبست با شاهان قدرت سیاسی رامونوپل خود کرده واجازه نمیداد انسان مدرن متولد شود.
درچنین بستری تدریجا بورژوازی شکل گرفت، فیلسوفان روشنگری توانستند چون کانت و... بر نابالغی انسان قلم بطلان کشند. خودمختاری اورا تدریجا تایید نمایند. منتها بعد از این تولد که با صنعت نشر واختراع ماشین چاپ، رمان وتئاتر انجام شد، با انقلاب صنعتی اول، رشد ارتباطات، راه آهن و... انسان مادی بیشترانسان فرهنگی را به حاشیه راند، با رشد تولید و اقتصاد بازار نظرش به استعمار واستثمار معطوف شد واومانیسم اولیه ازیاد رفت. روشنفکران ومعترضینی درادواری سر برآوردند که نظامات نمایندگی حاصل آن بود. قرن بیستم ما شاهد استعمارو ساختن شهرکهایی درکشورهای زیر سلطه غرب شدیم امری که از چندین قرن قبل آغاز شده بود، با این حال با تبادل فرهنگی، دوجنگ جهانی وجنگهای منطقهای دموکراسی، مدرنیته وارد این کشورها شد وبه طریقی امروز دموکراسیهایی را تجربه میکنند که عادی شده است.
نمونه بارز آن هندوستان است که امروز بزرگترین دموکراسی جهان بود ه، درکنار آن پاکستان با تمام مشکلات که وهابیها برایش ایجاد نمودهاند که بیشتر از منظر جامعه شناختی مناسبات قبیلهای است تا مذهبی، که کرامت انسان از یاد رفته است، حتی گفته شده واکنشی دربرابر مدرنیته است، ولی باز نظامیان که همیشه مورد حمایت غرب بودند دیگر دوام نیاورده، ژنرال مشرف بالاخره کناررفت.. عصر ما عصر قانونمداری، مردمسالاری است که مطابق گفته رهبر فقید انقلاب «میزان رای مردم است» امری که درقانون اساسی شفافتر شد که «مجلس راس کلیه مسایل گردید» وگرنه واستبداد با مطلق کردن مردم سربرمیآورد که ارسطو گفت:«دموکراسی عوام»، در دموکراسی جدید است که «اقلیت هم حق دارد» چه دراین مقطع سیاست کردن نوعی اخلاق وفضیلت است. امروزرشد تکنولوژی وتوسعه انسانی ایدئولوژیهای مطلق نگر را به کناری زده، جبرهای اجتماعی غیر ازگذشته شده، روند حوادث از دست حکومتها بیرون رفته است، تا جایی که به ظاهر هم شده انتخاباتی انجام داده، تا بحرانهای ساختاری را شاید به نسبتی حل کنند. حتی همزمان با زمان فرصت بازسازی واصلاح نیافته، درعصر «رسانه سالاری» که هرفرد با «یک کامپیوتر یک ملت است» (مارسل گوشه) درچنین شرایطی سروکار ما با «جامعه اطلاعاتی» است که اطلاعات دیگر فلسفه نیست، کلام نیست، اطلاعات امر واقع است که بخاطر سرعت زمان تازه و جدید است و نیازمند تحلیل وتعلیل، وارائه طریقهایی دررابطه با «حال وآینده» اگرچه پیش بینی اینهاهم مشکل وشاید غیر ممکن است. حتی امروز «تاریخیگری» دربحران است که فیلسوف تاریخ چون هگل دیدگاههایش با « پادزهر» آن روبروست که او بیشتر نظرش به تجلی روح مطلق «جمع» دردولت معطوف بود دریک نظام سلسله مراتبی (Heteronomi) که فرد درآن جایی نداشت ولی امروز همه بر کوچکتر شدن دولت نظردارند. که درکشورهایی مزاحم «توسعه» است. درکشورهایی که سروکار ما با «فرد حقوقی» (Individu) قانونی شده است که از یکسو «خصوصی» (Particulier) است وازسویی «کنشگر اجتماعی» (Actuer social) وفرد اجتماعی شده.(آلن تورن). زیرا که برای استحکام قانون فرد باید احساس امنیت قانونی نماید. البته باندهای مافیایی که امروز درنظامات سرمایه وتکنیک حاکمند بر نمیتابند. باندهایی که امروزتبدیل به «غولهایی» شده، غولهای غلات، غولهای تجارت اسلحه، و... که دیگر جهان سوم درتولید صنایعی سنگین واولیه با دستمزد ارزان قدرت رقابت را از آنها گرفته است. وجالب آنکه اینها به (Magurite moral) «اکثریت
اخلاق گرا» در آمریکا معروف شده که پایگاه اصلیشان کلیساهاست، آیا در عمل شاهد بازگشت قرون وسطا شدهایم درحالی که در سخن غیر از این است.«علت سقوط کلیسا هم جدایی نظر از عمل بود»(لاکهارت) که آنچه درکلام میبافت درعمل غیر از آن نمود. پیچیدگی جهان امروز از آنجا ناشی میشود که نظام دیجیتالی افکار وتمدنها را نزدیک و درهم تنیده است. (گیدنز– جامعه شناس) «مهم فهم روح زمان است»(هگل) که دست اندرکاران وفیلسوفان جدید را میطلبد. واما ما کجاییم؟ دردنیایی به هم پیوسته، وتمدنهایی با تحریکاتی از هم گسسته حتی دربرابر هم، ونظریه پردازانی که بیشتر آتش بیار معرکه بوده، یا واقعا پژوهشگرانی که نادانسته القای ایده وفتنه میکنند.«جنگ تمدنها» که در اطراف ما عملا ادامه دارد، با محرکینی مشکوک والبته «بومی» که سلاحهای جدید نیاز به «گوشت دم توپ» برای آزمون وخطا دارد. امری که «مدتهاست جنگ سوم خارج از حیطه غرب شروع شده است» (نیکسون) درجهانی که ما با کلانشهرهای «مولتی ناسیونال» با التقاط فرهنگها وتمدنها روبروییم، کدام یک قابل قبول است؟، ویا نیاز به تشویق وتایید از سوی ما دارد که «هیچ ایدهای مطلق نیست» که ما درزمان عدم قطعیت زندگی میکنیم (ادگار مورن) بهعلاوه که القای ایدهها مرتبا ادامه دارد. وما دربرابرجریانهایی که دردوشاخه موازی اکثریت جهان را باخود میبرد، دررفتن وماندن گرفتار تضاد وتناقض بر جای مانده، که گروههایی برنمیتابند، حتی تعارض نسلها «پدربزرگان ونوهها» در آخرقرن مزید برعلت بوده و هست.
که هنوز حضور فرزندان و نوهها را به رسمیت نمیشناسند. دربرابرجریانهایی جهانی که یکی فرهنگی، وبه تبع آن اجتماعی، وبالاخره «علمی» بود، که آخری باعث انقلاباتی درتمام حوزههای بالا شد. چه «یکدوره اندیشه وظیفهاش تحصیل منطقی آزمون نظریههای علمی به وسیله مشاهده وتجربه شده بود»(پوپر- فیلسوف). ولی این بار ازتجربه فراتر رفت، که معضلات جدید بود، درنتیجه «ایده» باید «دینامیسم تبدیل به تئوری را داشته» که باید کاربردی میشد. بدینگونه دوران نوگرایی وابداعات واختراعات تازه آغازشده، تا تخصص گرایی و رشتههای مختلف علمی، تکنیکی تا معرفتشناسی درمسیری «مثبت» قرار گیرد، حاصلش جامعه اطلاعاتی درنهایت شده است. پروسهای که با «بحران ایدئولوژی» و پایان اتوپیاها وحتی تاریخ وتاریخیگری روبرو شده. وبورژوازی با رشد تولید وسرمایهداری وتوسعه و... تاریخ سلطه را میآغازد. جریان دیگر اقتصادی ودرجست وجوی «بازارومنابع خام» که مکمل اولی بود، برای کسب این دوبه دنبال «دلال» درسیاست ومدیریت هرکشوری بود تا جایی که کم کم دربخشی ازجهان «دولت میبرد ومیآورد» (مصدق). اینها همه باعث شد که بشریت به نوعی آگاهیهای تازه دررابطه با جامعه وفرد بهعلاوه «مدرنیته»دست یابد، که دوران پست مدرن نام گرفت. چه مدرنیته هم عوارض خودرا ببارآورده بود. زیرا که برای عدهای مطلق شده، درحالی که «مدرنیته» نافی مطلق گراییها بود. «حتی مطلق کردن خود» مدرنیته باهمه محاسن برای ما جز نگاهی از «بالا» وسلطه نداشت، حتی واکنش بدان هم بخاطر «ناآگاهی» مصیبتزا و بیشتر به سود آن بود. چه ناشناخته با آن درگیربودیم، برای جهان مدرن هم همه پیامدهایش مثبت نبود. اگرچه آغازی
بی پایان داشته ودارد. دراین قرن دعوت به اخلاق. معنویت و هرروزدرهرگوشه وکنار تقریبادر حال برگزاری بود. که هدف «خودسازی» بود، ولی نتیجه غیرازآن شده بود که انتظارمیرفت. ازطرفی عدهای هم میخواستند «ملت سازی» کنند که از مبانی روزغافل بودند. برای ما بسیاری مفاهیم هنوزناشناخته بود و گروههایی اندک درتلاش برای «آگاهی» به رفت وآمدها به شرق وغرب پرداختند. که به نظرمن بازهم درک نشد یا «شرایط » اجازه نداد. چه تعریف انسان، زمان ومکان و... هنوز بانگاه کلی وثابت و«مطلق» ادامه داشت درحالی که همه اینها نیاز به درک تازه ومفاهیم جدید برای پیشرفت وتوسعه داشت، مانیاز به انقلابی درمفاهیم داشتیم که مصادیق جدید خود را به ما تحمیل کرده بود، چه زمین و زمان، انسان و... از نگاههای کلی گذشته، مورد تجزیه وتحلیل قرار گرفته و درخدمت انسان درآمده بود. که تابه حال انسان دربرابرآن تسلیم بود. درحالی مدرنیته، دموکراسی و... حاصل نوعی «دینامیسم فرهنگی» بود که انسان جرات میکرد به «خو د»و گذشته و آینده بیندیشد، بتواند برای آینده برنامهریزی کند، جمعیت تشکیل دهد وبرای برنامهاش تبلیغ وفعالیت کند. زنجیرهای گذشته گسسته، حیا ت مجددیافته، ودردرازمدت درحوزهای خصوصی حداقل «خودمختار» شود، تا درنهایت با دیگری ودیگران تفاهم و تعامل یابد که جامعه مدنی حاصل آناست.
که درآن قانون و قراردا د حاکم بوده. و اخلاق قبل از همه رعایت قانون باشد. بشریت بااین تفاهم وتعامل توانست به سرعت زمان افزوده، با «تحرکی تازه» که بعد از قرون وسطا درغرب بخاطر « آگاهی» باعث شد به سرعت مسیرتوسعه و پیشرفت را طی کند. درحالی که در شرق هنوزحرکت را «دینامیکی»میدیدند. حتی روشنفکرانی که تحصیلکرده غرب وبه اصطلاح درآمریکا وانگلیس وفرانسه بودند با مطلق کردن خود ونظرات خود به عنوان «روشنفکر»، تا تراشیدن کاریزما - شاه و... عملکردی غیرروشنفکرانه درجهت گذارازگذشته نمودند که گذشتههای ازدست رفته بازتولید شد و... در کشوری که انقلاب مشروطه وچندحرکت دیگربرای آزادی ودموکراسی کرده بود. بنابراین هردو اینها متناوبا به تاخیر افتاد. که «فرد»" باید شهروند میشد وملت دررابطه با دولت دموکرات معنی مییافت. تفاوتی که درچالاکی وشادابی انسان غربی میبینیم، علیرغم کم تحرکی انسان شرقی، که هرکدام درهنر وادبیات خود بروز و نشان میدهند.آزادی بیان وقلم ودر نهایت انسان بود، که خود را تدریجا تحمیل میکرد، وآنکه فهمید یکی مصدق بود که برای آزادی تا آخر ایستاد، وموانع آن را که دربار واستعمار بود خلع ید نمود، ملی کردن نفت تا ملی کردن قدرت که با انتخابات آزاد میسر بود، به همین خاطر دنیای سلطه با همه عواملش دربرابرش ایستاد. امری که درنهایت آمریکا پذیرفت ولی انگلستان هرگزدرشرق دراین ایام با گروههای کوچک وبزرگ راه حل جزدموکراسی نبود. منتها عوامل خارج وداخل مانع تراشیها کرده وبارها اجازه ندادند.
حاصلش «رادیکالیسم کور» وانقلاب وخشونت گردید. البته غرب هم بعدها با رشد افزون گرفتار تناقضهای تازه شد. تناقضی که جوامع غربی با همه ادعاها امروزهم گرفتارآنست، به خاطرفساد مالی، باندهای مافیایی، غارت بانکها که آمریکاییان به یک آفریقایی تبار به یکباره رای میدهند. وسرانجام به نظارت دولت برعملکرد بانکها انجامیده است. که انسان درسودباوری و... خلاصه شده بود . تناقضی که کم کم توسعه وپیشرفت را در برابر هم قرارداده، که توسعه به تکنیک وسرمایه معطوف است، و پیشرفت به انسان، آزادی و فرهنگ، راه حل رابطه دیالکتیکی بین این دو است، و گرنه دراین میان «انسان» دربرابرمناسبات بازار فراموش میشود و شده است. تا جایی که گروههایی ازدانشمندان فریاد زدند «رشد بس است» بدینگونه بعد از دوجنگ جهانی و... وارد دوران پست مدرن شدند. که اخلاق دربرابر مناسبات مادی ازیاد رفته بود. البته اخلاق مدنی که هرکس بطوربرابرحق دارد، دربرابر قانون تا دربرابرسرزمین وکشورکه همانند شرکت سهامی است با قراردادی که هرکس درهرجا باشد متعهد ومسئول است. وابستگی ما به خاطر نفت واقتصاد نفتی باید به سود منافع ملی مدیریت میشد، نه جذب آن روشنفکران ما ازابتدا درانتظارتولدی تازه و رهایی ازگذشته بودند ولی «نوزاد»مان همیشه تحت تاثیر فشارهای درونی وبیرونی سقط شده است.
وپیوسته میان خوف و رجا به سر بردیم. حتی گروههایی گذشتهها را به جای نقد توجیه نمودند، یا به خاطر عدم «جرات» ورود به آینده هرکه ازآن گفت «هذیان» نامیدند که ما باید «من وما و...» میشدیم تا به دموکراسی برسیم، از این رو گذشتهها همچنان ادامه داشت. تا شاهد انفجاراتی شدیم . امری که بیشترحاصل تماس بادیگران و دنیای پیشرفته بود، اگرچه هزینه هم کم نداشت. با روشنفکران رمانتیکی درحوزه مذهب، مارکسیسم، تا سکولار ولاییک با اتوپیاهایی که متعلق به ما نبود، بدین خاطر درهر تحول اجتماعی غالبا روشنفکران ازجامعه عقب ماندند. زیرا که ازتحلیل شرایط غافل مانده که البته بیشتر تخصصی درحوزههای مختلف شده بود، از جامعه شناسی تا روانشناسی و... که «هرروشنفکری حداقل باید دردوحوزه اندکی تبحرد اشته باشد» بدینگونه روشنفکران همیشه غافلگیر شدند. بویژه که دوران رمانتیسم هم گذشته است. زمان زمان رئالیسم انتقادی است که تاریح ورق خورده است وما خواهی نخواهی جزیی از جهان دیجیتالی هستیم. درشهرهایی که چون نیک بنگری «مرکز خلاقیتهاست» ما امروز با طبقات جدید اجتماعی روبروییم، نسلی جدید و دیجیتالی که نمیشود ازپرواز آن ممانعت نمود، شناخت او، و به رسمیت شناختن حقوق او وتفاهم با او که آینده متعلق بدوست، اگرچه طبقهای درپشت پیران قوم علیه او برای حفظ منافع سنگر گرفته است.
منابع در دفتر روزنامه موجود است.