محمد بهزادی
سریال ستیز بین حکومت جمهوری اسلامی ایران و دولت آمریکا، به یکی از فرازهای تعیینکنندهی خود میرسد. صدور قطعنامهی حکام آژانس بینالمللی انرژی هستهای ایران و تعیین ضربالاجل تا بیستوپنجم نوامبر برای پذیرش قطعنامهای که علاوهبر محرومسازی ایران از فعالیتهای هستهای، متضمن نوعی تحقیر نیز هست و نیز واکنش تند و خشمگینانهی آمریکا در قبال انتشار گزارش اولیهی قاضی مهلیس در خصوص ترور رفیق حریری و متهم نمودن دولت سوریه – تنها متحد استراتژیک ایران در منطقه – به دخالت در ترور مذکور، نشاندهندهی حضور یک ارادهی مهاجم برای حذف موانع موجود بر سر راه اهداف استراتژیک – ایدئولوژیک خود است که هر بهانهی کوچک را مغتنم میشمرد و واکنشی حداکثری در برابر آن نشان میدهد.
در خصوص میزان دخالت دولت سوریه در ترور رفیق حریری، تا این لحظه، هنوز اطلاعات دقیقی انتشار نیافته است ولی در خصوص فعالیت هستهای ایران بیشتر میدانیم و میتوان نشان داد که هراس آمریکا از این فعالیتها، بزرگنمایی یک بهانه، برای تسویه حساب نهایی در جهت رسالتی است که برای خود قایل است.
بسیاری از تحلیلگران سیاسی کوشیدهاند که صدور قطعنامهی شورای حکام آژانس بینالمللی را متأثر از انتخاب رییسجمهوری جدید و موضعگیری وی در مجمع عمومی سازمان ملل و نیز اظهارنظرهای علی لاریجانی به عنوان رییس جدید شورای امنیت ملی بدانند، گرچه این موارد قطعاً به عنوان کاتالیزور و تسهیلکنندهی صدور قطعنامه، بیتأثیر نبودهاند ولی واقعیت آن است که مذاکرات هستهای، با مقاومت ایالاتمتحده در خصوص اصرار بر توقف دایم فعالیتهای هستهای در اواخر دولت آقای خاتمی، قطع گردیده بود وUCF اصفهان نیز به صورت واکنشی در قبال این سختسری طرف اروپایی با موضعگیری صریح و آشکار ایشان بازگشایی شد. مدتی قبل از این حوادث، ظریفبازی دیپلماتیک برای طرف اروپایی خاتمه یافته و اعلام شده بود که تعلیق فعالیتها، بایستی به صورت دایم از سوی طرف ایرانی پذیرفته شود. ولی این فعالیتها چرا باید متوقف گردند؟
در تمامی طول مناقشهی ایران با آژانس بینالمللی انرژی اتمی، بازرسان آژانس آزادی عمل کافی در بررسی فعالیتهای هستهای ایران داشتهاند و با توجه به تسلط این بازرسان به ردیابی و کشف نوع فعالیتها و نیز ردگیری و جاسوسی از طرق مختلف، به نظر میرسد که امروزه وضعیت و سطح پیشرفت دانش هستهای ایران برای کارشناسان و متخصصان هستهای ایالاتمتحده چیز مبهمی باشد. گزارش رسمی وزارت امور خارجهی آمریکا در خصوص عدم توانایی ایران در دستیابی به سلاح هستهای در آیندهای نزدیک نیز مؤید این مطلب است. نکتهی دیگری که در این خصوص وجود دارد و قطعاً از نگاه دولت آمریکا مخفی نمانده است، این است که سلاح هستهای نیز مانند همهی دستآوردهای تکنولوژی مدرن، دارای بیشمار سطوح تکنولوژیک و کاربردی است. امروز متخصصان ایرانی اتومبیل میسازند و مدعی هستند که تکنولوژی این پدیدهی صنعتی را بومی کردهاند. ولی آیا اتومبیلی که ما میسازیم با اتومبیلی که در آلمان یا آمریکا ساخته میشود یکسان است؟ آیا این اتومبیل که بیش از 50 سال است سهمی عمده از منابع ارزی را در کام خود میکشد، رقیب یا خطری برای صنایع اتومبیلسازی غرب شده است؟ به فرض محال، سلاح هستهای که ایران به آن دست یابد در چه سطحی از کارآمدی و تهدیدکنندگی در برابر سلاح هستهای موجود در زرادخانههای قدرتهای بزرگ یا حتی کشورهایی نظیر پاکستان و هند و اسراییل خواهد بود؟
حکومت جمهوری اسلامی ایران نیز با درک این واقعیت که کشمکش فعالیتهای هستهای، تنها یکی از چهرههای یک منازعهی محوری است، اذعان میکند که بر فرض حل این کشمکش، آمریکا دست از سر ایران بر نخواهد داشت و مواردی نظیر حقوقبشر، تروریسم و صلح خاورمیانه، میتواند در دستور کار قرار گیرد. البته سیاستگذاران دولت آمریکا نیز این مسأله را پنهان نکردهاند و بارها به وضوح اعلام کردهاند که با ایران مسایل و مشکلات بیشتری دارند.
سیاست جمهوری اسلامی که عمدتاً در دولت سیدمحمد خاتمی طراحی گردید، بر این اساس بوده است که موارد طرح شده از سوی آمریکا را با انتخاب نام اروپا به عنوان طرف مذاکره، از بستر ستیز کهنه و دیرین گذشته دور سازد و آن را در مجرای حقوق بینالملل قرار دهد تا اولاً؛ از گسترش ابعاد خصومت جلوگیری کند و ثانیاً؛ با توسل به دقایق فنی و حقوقی، راهی میانه پیدا کند. اما این سیاست با دو مانع اساسی برخورد کرده است. یکی از آن موانع این است که حقوق بینالملل، خواه مربوط به مقررات آژانس بینالملل انرژی هستهای باشد و خواه جز آن، توسط قدرتمندان بینالمللی و بر اساس مقتضیات و نیازهای نظام بینالمللی تدوین میگردد و بهویژه تفسیر آن در حیطه و حوزه مصالح آن قدرتهاست. البته این سخن بدان معنا نیست که کل این نظام حقوقی ظالمانه باشد؛ بلکه بدان معناست که ناظر بر تنظیم کلیات روابط بینالملل است و موارد خاص و جزیی متناقض و مقطعی نمیتواند نافی کلیت آن باشد. به نظر نمیرسد که این موضوع برای حکومت جمهوری اسلامی تعجبآور باشد؛ چه خود در تفسیر قوانین داخلی بر همین سیاق و در حد موسع آن عمل مینماید و مانع دوم آن که دولت آمریکا در موقعیتی قرار دارد که به حل مشکل خود با ایران به صورت موردی تمایلی نداشته و در پی تسویه این ستیز در کلیت آن است. برای درک عمیقتر این سخن ناگزیر باید نیمنگاهی به گذشته داشت.
پس از سقوط شاه، اکثریت مردم ایران نسبت به دولت آمریکا، دیدگاهی منفی داشتند و دلیل آن هم واضح بود. آنها آمریکا را اصلیترین حامی حکومت شاه و مسبب بسیاری از نداشتنهای خود میدانستند ولی مخالفت جامعهی روشنفکری و روحانیان با آمریکا، فراتر از احساس ساده و بسیط تودهها بود. جامعهی روشنفکری، تحتتأثیر نظریهپردازی سه سازمان سیاسی و مطرح آن روز – مجاهدین خلق، فداییان خلق و حزب توده – قرار داشت و این سه سازمان در هر چه اختلاف داشتند، در یک چیز متفق بودند و آن این که آمریکا سرکردهی امپریالیسم جهانی و بر علیه خلقهای جهان است و سقوط شاه، گام اول در راه مبارزه با امپریالیسم است. شعار "بعد از ایران نوبت آمریکاست" حکایت از تمایل تداومستیز با آمریکا داشت؛ ولی روحانیان تازه حاکم شده ستیزشان با آمریکا بیشتر شبیه تودهی مردم با یک دلمشغولی اضافی و آن هم ترس از توطئهی آمریکا برای جلوگیری از تشکیل نظام اسلامی بود. در چنین فضایی، سفارتخانهی آمریکا به اشغال درآمد و روحانیون به منظور بهرهبرداری از فضای ستیز موجود و کم کردن دلمشغولی توطئه، پارادایم نبرد با امپریالیسم آمریکا را به پارادایم نبرد با شیطان بزرگ تغییر دادند. امپریالیسم، خود واژه ایدئولوژیک و برآمده از بطن ایدئولوژی چپ بود که مقولهای تاریخی و قابل تغییر در معادلات اقتصادی و سیاسی بود، حال آن که واژه "شیطان بزرگ ابعاد این ستیز را گسترش میداد و قبح هرگونه معاملهای با شیطان را بر این ستیز تحمیل مینمود. اما آمریکا در این زمان هنوز در یک جنگ سرد با اردوگاه کمونیسم بینالملل بود. ضوابط برخورد با مناقشات منطقهای در عصر جنگ سرد، ایجاب میکرد که پاسخ ستیزهجویی ایران در قالب یک مناقشه محلی داده شود. جنگ ایران و عراق این امکان را به آمریکا داد که تغییرات در ایران را به صورت ممانعت از پیروزی ایران در جنگ و سیاست "مهار دو جانبه" تعقیب کند و سرانجام نیز که دولت عراق در برابر ایران در آستانه شکست قرار گرفت، با مداخله آشکار، در حالیکه بخشی از سرزمینهای ایران در اشغال ارتش عراق بود، ایران وادار به پذیرش قطعنامه پایان جنگ شود. با شکست اردوگاه کمونیسم، دولت آمریکا در صحنه جهانی بیرقیب گردید و به یکپارچهسازی نظام مدیریت سرمایهداری جهانی پرداخت؛ این مهم، عمدتاً در دولت دموکراتها رخ داد. الزامات چنین رویکردی ایجاب مینمود که آمریکا، ستیز خود با ایران را در چارچوبی منطقی و قابل حلوفصل قرار دهد. و به همین دلیل، هرازچندگاهی تمایل خود را به عادیسازی روابط نشان میداد و تا آنجا پیشرفت که وزیر امور خارجه کلینتون از دخالت آمریکا در کودتای 28 مرداد 32 عذرخواهی کند. در این دوران، دولت ایران، گرچه بیتمایل به کاستن از ارتفاع تخاصم خود با آمریکا نبود، ولی منازعات داخلی قدرت و نیز قباحت معامله با شیطان که سنگینی خود را روی حکومت ایران گسترده بود، مانع از حداقل منطقیسازی اختلافات شد. پس از این دوران، دو واقعه مهم خارج از تأثیرگذاری جمهوری اسلامی در سیاست جهانی رخ داد. واقعه اول آن بود که پس از شکست شوروی در افغانستان، مجاهدینی که در آن نبرد شرکت جسته بودند، با احساس خودباوری بیشتر و اتکا بر یک ایدئولوژی افراطی و خشن، در مناطقی از عالم اسلام پراکنده و دست بر به سازماندهی برای ورود به فاز رویارویی با آمریکا به عنوان دشمن شماره یک مسلمانان محروم و تحقیر شده زدند. سازمان القاعده در رأس این جنبش خشن و افراطی اسلامی قرار داشت و دست به عملیات تخریبی علیه مراکز وابسته به آمریکا زد. واقعه دوم حضور نومحافظهکاران جمهوریخواه در کاخ سفید بود.
نومحافظهکاران جمهوریخواه در تبلیغات انتخاباتی و نیز در نظریههای حکومتی خود نشان داده بودند که به ایفای نقش صرفاً مدیریتی در نظام بینالمللی اکتفا نخواهند کرد و تمایل شدید به ارتقای این نقش به رهبری بلامنازع نظام جهانی دارند. در این تغییر نقش از "مدیریت" به "رهبری" آنها برای خود رسالتی قایل گردیدند. رسالت نبرد با "شر" و جایگزینی "خیر" و به کارگیری واژهی "محور شرارت" که بعدها به کرهیشمالی، ایران و عراق اطلاق شد؛ واژهای با بار صرفاً سیاسی و اقتصادی نبود و ادبیات به کار رفته به وضوح مبین این معناست. ورود محافظهکاران به کاخ سفید، همزمان شد با بزرگترین عملیات انتحاری جنبش پیشگفته و تمامی بهانه را به نظریهپردازان نومحافظهکار داد تا رییسجمهوری آمریکا رسماً اعلان جنگ بدهد. دولت سیدمحمد خاتمی با درک شرایط جدید، این هوشیاری را داشت تا با محکوم کردن به موقع حادثهی 11 سپتامبر، به جهانیان بنمایاند که خط ستیز جمهوری اسلامی با آمریکا متفاوت از جریان نبردی است که آمریکا با این جنبش افراطی مسلمان درگیر آن است. دولت طالبان افغانستان که شرایط جدید را به لحاظ عقبماندگی تاریخی درک نکرده بود؛ با چسبیدن به این جنبش، در تیررس عملیاتی آمریکا قرار گرفت و سرنگون شد، آمریکا از موقعیت بهرهبرداری کرد و با پیوند زدن حکومت صدام با این جنبش، بدون ارایهی هیچ مدرک مستدلی و افزودن خطر سلاح هستهای که امکان دارد در اختیار تروریستها قرار گیرد، به عمر این حکومت نیز پایان داد و از آن پس، این دولت آمریکا بود که در موضعگیریهایش در قبال ایران، تلاش نمود تا ارتفاع ستیز را تا حد ممکن بالا ببرد و با پیوند زدن ایران و سوریه به جبههی جهانی تروریستهای افراطی مسلمان و اقناع افکار عمومی آمریکا و دیگر مردم جهان، ستیز مذکور را به نقطهای غیرقابل حل سوق دهد. این هم یکی از طنزهای تاریخ است که بیستواندی سال پس از زمانی که انقلاب اسلامی با تأکید بر صدور انقلاب، ستیز خود با آمریکا را ابعاد ایدئولوژیک بخشید، اینبار این دولت آمریکا است که ابعاد این ستیز را تا حد خطوط قرمز عقیدتی جمهوری اسلامی و به طور عمده، مسألهی فلسطین و حقوقبشر گسترش میدهد. برای درک بهتر آنچه گفته شد، کافی است سخنرانی جورج بوش در "مرکز تجارت بینالمللی رونالدریگان" به دعوت "حامیان سازمان اعانهی ملی برای دموکراسی" که در 6 اکتبر 2005 ایراد شده است را به دقت خواند.
در این جا گزیدهای از سخنان بوش نقل میگردد. بوش در این سخنرانی که مرتب با کف زدن حضار همراه بوده است و به اعتقاد بسیاری از تحلیلگران سیاسی، مانیفست جنگ در قرن بیستویکم نام گرفته، در تشریح جنبش افراطگرایی و دامنهی آن میگوید: "بسیاری از این مبارزان، اعضای سازمانهای تروریستی جهانی و بدون مرز مانند القاعده هستند ... سایر مبارزان را میتوان در گروههای منطقهای یافت که اغلب با القاعده، شورشهای شبهنظامی و جریانهای جداییطلب در نقاطی مانند سوملالی، فیلیپین، پاکستان، چچن، کشمیر و الجزایر، ارتباط دارند. دیگرانی نیز وجود دارند که در هستههای محلی شکل گرفته اند". وی سپس اهداف این جنبش را چنین توضیح میدهد: "ما دیدگاه افراطگراها را میدانیم ... نخست اینکه، افراطگراها میخواهند به تأثیر آمریکا و غرب بر خاورمیانه بزرگ خاتمه دهند، زیرا ما از مردمسالاری و صلح حمایت میکنیم ... دوم آن که این شبکه مبارز میخواهد با در اختیار گرفتن زمام امور یک کشور، حملات خود را به حکومتهای اسلامی غیرافراطی از آن نقطه رهبری کند ... سوم آن که، با در اختیار قرار گرفتن یک کشور ... امکان تأسیس امپراتوری اسلامی از اسپانیا تا اندونوزی را فراهم سازد". بوش پس از این بزرگنمایی، حرف اصلی خود را میزند: "تأثیر افراطگرایی اسلامی همچنین توسط یاریدهندگان و قدرتدهندگان بیشتر میشود. آنان توسط نظامهای خودکامه و یاران مصلحتی مانند سوریه و ایران که هدف مشترکشان آزار آمریکا و دولتهای اسلامی میانهروست و از تبلیغهای تروریستی برای نسبت دادن خطاهای خودشان به غرب و آمریکا و یهودیان استفاده میکنند، تحت پوشش قرار گرفتهاند ... ایدئولوژی مرگبار افراطگرایان چالش بزرگ ما در قرن جدید است ... و یادآور مبارزه با کمونیسم در قرن بیش است".
در چنین شرایطی، عقلانیت حکم میکند حکومتهای متخاصم با آمریکا تلاش کنند که خط ستیز خود را با چالشی که آمریکا مدعی است با افراطگرایان اسلامی دارد، مرزبندی نمایند. این حکومتها به مراتب آسیبپذیرتر از جنبشهای چریکی هستند و به همیندلیل، اهداف سهولالوصولتری برای تهاجم سیاسی، اقتصادی و نظامی هستند. شبکههای چریکی افراطگرایان کمتر چیزی برای حفظ و حراست دارند، حال آنکه این حکومتها مسئول اداره و تأمین امنیت و اقتصاد و ... یک ملت به حساب میآیند.
حکومت جمهوری اسلامی پس از انتخابات اخیر ریاست جمهوری و یکپارچهسازی خود، علایمی از خود بروز میدهد که نشان از عدم درک موقعیت جدید جهانی دارد و در دنیای به شدت تغییریافته، به شعارها و سیاستهایی در روابط خارجی خود روی میآورد که حداقل پیامدهای آن، تداوم بیثباتی مزمن در همهی وجوه جامعهی ما است.