* جناب آقای دکتر آقاجری لطفاً به عنوان نخستین سوال، تحلیل خود را درخصوص عوامل شکلگیری حادثه 18تیرماه بفرمایید؟ آیا به نظر شما اعتراض به تعطیلی روزنامه سلام توسط دانشجویان و برخوردهای پس از آن جرقهای برای وقوع فاجعهای به این وسعت بود و یا این که برخورد با دانشجویان به صورت برنامهای از پیش تعیین شده و سازماندهی شده صورت گرفت؟
** به نظر میرسد برای تحلیل این حادثه باید به کمی عقبتر و به آغاز دوره اصلاحات در ایران رجوع کرد.
دوم خرداد واقعهای غیرقابل پیشبینی برای جناح راست بود. اجازه دادن به آقای خاتمی برای ورود به عرصه انتخابات مبتنی بر این تحلیل بود که حضور آقای خاتمی که آنها فکر میکردند که امکان پیروزی ندارد، میتواند تنور انتخابات را داغ کند و تا حدودی فشارهای خارجی بر جمهوری اسلامی را کاهش دهد. اما بر خلاف انتظار آنها و علیرغم مدیریتی که به گمان خودشان نسبت به انتخابات کرده بودند، در کمال ناباوری نه تنها برای محافظهکاران بلکه حتی برای نیروهایی که بعداً موسوم به اصلاح طلب شدند، آقای خاتمی با رأی بیسابقهای پیروز شدند و معادلات میدان سیاست در ایران بهم خورد. از آن به بعد یک دو قطبی در ایران به وجود آمد. از یک طرف مجموعهای از محافظهکاران و اقتدارگرایان و منتگرایان و بنیادگرایان و از سوی دیگر مجموعه کسانی که آقای خاتمی را نماد تحول میدانستند ولی میخواستند که بدینوسیله حقوق ملت استیفا شود و آزادیها موجود در قانون اساسی به اجرا دربیاید. در جبهه دوم خرداد یا جبهه اصلاحات البته هیچگونه تشکیلات فراگیر و منسجمی نداشتیم در آن تاریخ یک گروه سیاسی ما زمان مجاهدین انقلاب اسلامی بود و گروه دیگر هم روحانیون مبارز و گروه دیگری جز گروههای محافظهکار در صحنه فعالیت قانونی سیاست ایران وجود نداشت. این دو گروه هم تشکلهای کوچک و نسبتاً بستهای بودند. و در نتیجه میتوان گفت بیستوچند میلیون مردمی که به صحنه آمدند در واقع در جریان یک موج بسیج اجتماعی پوپولیستی به وجود آمد؛ پوپولیسمی که آقای خاتمی در آن نقش یک کاریزما را ایفا میکرد و لذا ساختار آن اتفاق خیلی متفاوت از ساختار انقلاب 22 بهمن نبود. یعنی همانطور که در 22 بهمن هیچ سازمان و گروهی نقش تعیینکنندهای نداشت و در واقع یک جنبش انبوه خلق و حول کاریزمای امام خمینی موجب تحول سیاسی شده بود. در دوم خرداد هم ما با چنین پدیدهای روبهرو بودیم. به گمان من در هیچ جنبشی از جنبش مشروطیت تا امروز ما شاهد رهبری توسط سازمانهای سیاسی نبودیم و به همین دلیل است که هر جنبشی که اتفاق افتاده، ناگریز در حول یک کاریزما نبوده است و این البته ریشه در فقدان یک فضای آزاد قانونمند مدنی و سیاسی برای فعالیتهای سیاسی و تشکیلاتی بوده. و وجود استبداد، پیوسته مانع از این میشده که احزاب ریشهدار و فراگیری شکل بگیرند و در جریان یک بروسه متمرکز جامعه ارتباطهای ارگانیک برقرار کرده و نقش تعیینکنندهای در تحولات بازی کنند. در دوم خرداد هم این اتفاق را ما دیدیم اما دو عنصری که از دوم خرداد به بعد اصلاحطلبها به آن تکیه داشتند یکی مطبوعات بود که در واقع وسیله اتصال و ارتباط جنبش اصلاحطلبی با جامعه آن تلقی میشد که بعد از دوم خرداد افزایش و گسترش پیدا کرد و دیگری جنبش دانشجویی. در واقع دوم خرداد در شرایطی که هیچگونه سازمان فراگیر سیاسی وجود نداشت که بتواند مرکز هدایتکننده اصلاحطلبی را با بدنه جامعه در ارتباط قرار دهد، این دو عنصر و این دو اهرم چنین نقشی را ایفا میکردند و مانند اصلاحطلبها، محافظهکاران و اقتدارگرایان نیز متوجه همین دو عنصر شدند و به گمان من سال اول شروع اصلاحات تلاش و کوششان را معطوف به خنثی کردن این اهرم کردند آنها همواره مترصد یک فرصت بودند که این دو ابزار و در واقع دو رسانه ارتباطی و بسیجگرا از بین ببرند. مجلس پنجم با هدف خنثی کردن رکن مطبوعاتی، تغییر قانون مطبوعات را در دستور کار خود قرار داد و بحث تغییر آن و انتشار نامه سعید امامی توسط روزنامه سلام موجب شد که نیروی سرکوب در مقابل اعتراضی که دانشجویان نسبت به این حرکت ضدمطبوعاتی کردند، به حرکت در بیاید و منجر به سرکوب دانشجویان شود. سال 78 و نیمه اول سال 79 دورهای بود که برنامههای جبهه ضداصلاحات برای سرکوب این جریان به موازات هم به اجرا درآمد. البته تا قبل از این تهاجمات پراکندهای داشتیم، تهاجمی که علیه اجتماعات دانشجویان توسط چماقداران و گروههای فشار سرکوب میشد و در عین حال برخوردهای موضعی هم با مطبوعات صورت میگرفت. فکر میکنم که بستن روزنامه خرداد و محاکمه آقای عبدالله نوری در همین فاصله اتفاق افتاد یعنی بعد از حادثه کوی دانشگاه در تیرماه، در آبان وآذز همان سال بود که اقدام علیه عبدالله نوری شروع شد. اگر اوج سرکوب جنبش دانشجویی را 18تیر بدانیم، باید اوج سرکوب مطبوعات را نیز اردیبهشت 79 معرفی کنیم.
یعنی از 18تیر 78 تا 21 اردیبهشت 79 تهاجم سراسری به مطبوعات شروع شد و در یک شب چند نشریه تعطیل شد که دقیقا نشان دهنده یک سازماندهی و یک طرح از قبل آماده شده برای سرکوب کردن این دو جریان و خنثی کردن این دو اهرم اصلاح طلبی بود و همین امر سبب شد و جنبش اصلاحات به جنبشی تبدیل شود که مغزش از دست و پا و سایر اعضا جدا و سلسله اعصاب حسی و حرکتی با سرکوب این دو جریان عملاً قطع شد. قدرت بسیج جنبش احلاحات از این تاریخ تا حدود زیادی رو به افول رفت البته افولی که همراه میشد با محافظهکاری و عقب نشینیهای پیدرپی آقای خاتمی و در واقع رهبری جنبش اصلاحطلبی در ایران. به نظر شما این اتفاقات برنامهریزی شده بود؟ من فکر میکنم که حادثه 18 تیر از ناحیه سرکوبگران یک حادثه اتفاقی نبود. آنها منتظر بودند که یک زهرچشم جانانهای به جنبش دانشجویی نشان دهند که در واقعه کوی دانشگاه این فرصت را به دست آوردند. گروههای لباس شخصی در این ماجرا وارد عمل شدند و دیده شد که به هیچوجه مستقل و خودجوش نبودند. آنها گروهی بودند که از طرف کانون مشخصی سازماندهی و وارد عمل شدند. و البته متأسفانه در کنار آنها بخشی از نیرویی که باید حافظ امنیت باشد نیز به صورتهای مختلف با آنها همراه شد. این همراهی یا به این صورت بودکه کسی مانع چماقداران که مسلح به انواع سلاحهای سرد و گرم بودند نشد و در ساعات اولیه، همگی تنها نقش شاهدان و ناظران حمله به کوی دانشگاه را ایفا کردند و بعد از این که وارد عمل شدند نیز به جای دستگیری لباس شخصیهای وحشی و مغول صفت به دستگیری و ضربوشتم دانشجویان ساکن در کوی دانشگاه که متضرر این جنایت بودند، پرداختند و در واقع حادثه بعدی که اتفاق افتاد عدم پیگیری جدی این ماجرا بود. ماجرایی که حداقل به کشت شدن یک نفر و زخمی شدن تعداد زیادی منجر شد. باید شبکهای که این جنایت را برنامهریزی کرده بود کشف، به مردم معرفی و مجازات میشد اما ماجرا در نهایت به تبرئه بسیاری از متهمان ختم شد و با مجازات یک سرباز به اتهام دزدیدن ریشتراش خاتمه یافت.
* با توجه به ابعاد گسترده این حادثه و سازماندهی مشخص و شگفتانگیز گروههای فشار صرفا از فرصت یک اعتراض دانشجویی بهره بردند یا جریانهای سرکوبگر حتی زمان و مکان حمله را نیز از پیش تعیین کرده بودند؟
** آنها از این فرصت استفاده کردند و برنامههایشان را که از قبل سازماندهی کرده بودند به اجرا درآوردند. دانشجویان بر سر اعتراض به توقیف روزنامه سلام در داخل کوی تجمع کردند و پس از چند ساعت از کوی خارج شدند و در خیابان جنوبی کوی، اعتراضات خود را ادامه دادند تا این مرحله هیچ دلیلی برای آن سرکوب وحشیانه وجود نداشت. البته بعد از سرکوب حادثه آن شب، ما شاهد کشانده شدن تظاهرات به خیابانهای اطراف و نقاطی در داخل شهر بودیم و به گمان من آن بخشی که در روزهای بعد ادامه پیدا کرد بسیار جای تأمل و تردید دارد. به خصوص شعارهایی که مطرح میشد بسیار فراتر از شعارهای اعتراضی به بستن مطبوعات و شعارهای حمایت از اصلاحطلبی بود. و در نهایت حتی به شعارهای براندازانه منتهی شد و یا حمله به اتومبیلها و موارد معدودی حمله به خانمهای محجبه و افرادی که ظاهر مذهبی داشتند؛ به نظر من این بخش از کار مشکوک بود. البته نمیشود انکار کرد که گروههایی هم بودند که به عنوان حمایت از تحول اما خارج از چارچوب اصلاحطلبی به این ماجرا دامن زدند؛ یعنی گروههایی که بر خلاف گفتمان آقای خاتمی و اصلاحطلبها که در چارچوپ قانون اساسی حرکت میکردند، به طرح مطالبات و شعارهایی پرداختند که فراتر از آن میرفت. درگیریهایی که ما در پارک لاله، خیابان انقلاب یا نقاط دیگر قبل از این واقعه داشتیم، حاکی از این است که ما در تاریخ در مقابل جریان افراطی و فالانژیستی که در جبهه مخالف اصلاحات وجود داشت، قرار داشتیم. به نظر میرسد که این دو جریان آگاهانه یا ناآگاهانه در تقویت و تشدید هم میکوشیدند. شاید حوادثی که در روزهای بعد از 18 تیر یعنی در نوزدهم و بیستم در سطح شهر تهران اتفاق افتاد، محصول تعامل این دو جریان بوده که هیچ یک از انجمنهای اسلامی و بدنه جنبش دانشجویی در آن نقشی نداشت. ازطرف دیگر، واقعه شب 18 تیر و حمله به کوی دانشگاه نشان میدهد که از طرف مهاجمان ما به هیچوجه با یک واکنش تدافعی و پیشگیرانه برای کنترل روبهرو نبودیم، بلکه با یک جریان سرکوبگر روبهرو بودیم. اگر نیروهای مهاجم میخواستند اعتراضات را فقط کنترل کنند، کافی بود که در همان درب ورودی کوی دانشگاه دانشجویان را به درون کوی میرانند، نه این که وارد کوی شوند و به صورت سازمانیافتهای به طبقات مختلف رفته و دست به جنایت بزنند. در واقع عملیاتی که اهداف آن فراتر از کنترل اعتراضات بود. من فردای آن شب به کوی رفتم، تخریب و جنایتهایی که اتفاق افتاده بود، دانشجویانی را که به طور وحشیانه مورد حمله قرار گرفته بودند از نزدیک دیدم. به طور مثال پرتاب دانشجویان از طبقات دوم و سوم و خواباندن آنها روی خورده شیشههایی که روی زمین بوده و با لگد کوبیدن به دست و پای این دانشجویان روی خرده شیشهها یا تلاش برای ضربو شتم دانشجویان غیرسیاسی که شب امتحان در داخل اتاقهایشان مشغول به درس خواندن بودند، کاملاً نشان میدادکه این جریان مهاجم میخواهد زهرچشم بگیرد. ضرب وشتم آنها درست شبیه به حمله کماندوها به دانشگاه تهران در سال 40 بود. با این تفاوت که ابعاد آن حادثه به مراتب کوچکتر از 18 تیر بود. یعنی حادثه 18 تیر از نظر عمق جنایت بیسابقهترین حادثه در طول همه تاریخ جنبش دانشجویی در ایران است. لذا به نظر میرسد که از ناحیه مهاجمان آن یک عملیات بوده؛ عملیاتی که متاسفانه با رمز "یازهرا" شروع شده بود. بسیاری از دانشجویانی که مورد سرکوب و جنایت قرار گرفتند گفتند: که مهاجمین یازهرا میگفتند و ضرباتی را با چماق و زنجیر و چاقو به ما میزدند. عملیاتی که زمز مشخص داشته و کاملاً با سازماندهی و برنامهریزی قبلی به اجرا درآمده، متفاوت با حوادث جزیی دیگری است که گاهی در اجتماعات و سخنرانیها اتفاق میافتاده. بعدها خبرهایی به دست ما رسید که معلوم شد. در این ماجرا نیروهایی اساساً برای شرکت در این عملیات از خارج از تهران آمده بودند. البته این عملیات سازمانیافته شاید یک هدف کوتاه مدت دیگری هم داشته و آن انتخابات مجلس ششم بود که در بهمن همان سال قرار بود برگزار شود. جبهه محافظهکاری و اقتدارگرا تلاش میکردند که نگذارند آن اتفاقی که در قوه مجریه اتفاق افتاده است در قوه مقننه هم تکرار شود. این سرکوب شاید مقدمهای بوده برای سرکوب مجلس؛ اما علیرغم تلاشهای بسیار زیادی که صورت گرفت. مجلس را نیز اصلاحطلبها فتح کردند البته بعد از فتح مجلس و پیروزی اصلاحطلبها در انتخابات در آستانه تشکیل مجلس ششم ما شاهد جنایت دیگری هم بودیم که ترور آقای سعید حجاریان بود. به نظر میرسد که بین ترور آقای حجاریان و حمله به کوی دانشگاه و تهاجم گسترده علیه مطبوعات ارتباطی وجود دارد. یعنی این حوادث پراکنده و بی ارتباط به یکدیگر نبوده است. وقتی ما این حوادث را مرتبط با هم قرار دهیم به نقطهای میرسیم که آن نقطه میتواند ستاد عملیات ضداصلاحطلبی باشد، برای این که بتواند اصلاحطلبی را سرکوب کند. اما تا زمانی که مردم و افکار عمومی طرفدار اصلاحطلبها بودند فضای حاکم بر جامعه فضای امید و تحول بود. هیچ کدام از این اقدامات موثر واقع نشد تا انتخابات مجلس ششم و جالب این است که مجلس ششم اولین موضوعی که در دستورکار خود قرارداد اصلاح قانون مطبوعات بود که با یک واکنش سریع روبهرو شد و ناگزیر شدند که آن موضوع را از دستور کارشان خارج کنند اما به هر حال از بعد از انتخابات مجلس ضد اصلاحات توانستند در جریان دانشجویان و مطبوعات را تا حد زیادی تضعیف کنند.
* مطرح شدن مطالبات رادیکال توسط بدنه دانشجویان و عدم همراهی کنشگران چه تاثیری در روند اعتراضها داشت؟
** به هر حال باید قبول کرد گروههایی در جامعه وجود دارشتند چه در بین دانشجویان و چه در خارج از دانشگاه، که سقف مطالباتشان بسیار فراتر از مطالباتی بود که آقای خاتمی تعیین کرده بود. گفتمان غالب برجامعه، آقای خاتمی بود. ما هنوز مجلس ششم را تشکیل نداده بودیم و به صورت بالفعل سقف اصلاحطلبی و ظرفیت رفورم در جمهوری عملاً مشخص شده بود بعد از این که مجلس تشکیل شد و در طول سال 79 و 80 ما شاهد مقاومتهای نهادینه و ساختاری در مقابل مجلس شدیم. آن زمان میشد نتیجه گرفت که حداکثر ظرفیت رفورم در این ساختار چقدر است. اما آن زمان اصلاحطلبها حرفشان این بود که آقای خاتمی و قوهمجریه تنها هستند، ما بهتر تلاش کنیم که در انتخابات مجلس پیروز شویم و قوه مقننه را نیز در اختیار جنبشی اصلاحطلبی بیاوریم که بعد از آن، این دو قوه بتوانند به مطالبات آزادیخواهانه و اصلاحطلبانه جامعه،جامه عمل بپوشانند. بعد از آن تجربه نشان داد با وجود موانع ساختاری و نهادهای قدرت غیرانتخابی چنین توقعی خیلی واقعبینانه نبود اما ما در آن زمان این تجربه را نداشتیم و آن به این دلیل بود که استراتژی اصلاحطلبان در آن مقطع استراتژی آرامش فعال بود. میگفتند که در شرایط فعلی هرگونه ناآرامی و تشنج و درگیری در جامعه به زیان اصلاحطلبها خواهد بود و فرصتی برای جناحهای فاشیست در جبهه ضد اصلاحات فراهم میآورد که آنها از مزیت نسبی خودشان که همان نیروی قهریه و سرکوبگر بود استفاده کنند. در حالیکه مزیت نسبی اصلاحطلبها افکار عمومی بود. البته میتوان این انتقاد را نسبت به اصلاحطلبها وارد دانست که نباید فقط از نیروی مردم و افکار عمومی در پای صندوقهای رأی استفاده میکردند. استفاده از نیروی مردم الزاماً به معنی دست زدن به فعالیتهای خشونتآمیز نیست. اصلاحطلبان میتوانستند از نیروی مردم استفاده کنند برای این که نمایشی قدرت بدهند.کاری که متاسفانه آقای خاتمی و بعد از او اصلاحطلبها در مجلس انجام ندادند و این یکی از خطاهای بزرگ بود که هیچ موقع نخواستند در طول دو انتخاب مردم را به بازیگر فعال در عرصه چالش و کشاکش با اقتدارکراها تبدیل کنند. به طور کلی میشود گفت که مردم را فقط برای رأی دادن میخواستند و بعد از سپری شدن انتخابات و رأیگیری یک سیاست نخبهگرایانه را پیش میگرفتند و در حالی که اصلاحطلبها در مقابل قدرت محافظهکاران و اقتدارگرایان همچنان نیازمند فعالیت پیگیر مردمی بودند. البته امروز به دلیل شکست اصلاحطلب معلوم شده است که ظرفیت ساختار فعلی چقدر است. میتوان گفت که در حدود 30 تا 20 درصد از مردم دیگر در ساختار سیاسی و حقوقی موجود امیدی به اصلاح و رفورم ندارند یعنی همان عدهای که در انتخابات فعلی شرکت نکردهاند. اما آن 60 درصدی که در انتخابات شرکت کردند، بیان کردهاند که هنوز میخواهند در این ساختار حقوقی و سیاسی اصلاحات صورت بگیرد.
* برگردیم به ماجرای 18تیر. روز شنبه تجمعی در مقابل دانشگاه تهران توسط انجمن اسلامی دانشگاه تهران برگزار شد و از همان روز انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران، دفتر تحکیم وحدت و فعالان اصلاحطلب وارد این ماجرا شدند که به مطالبات و اعتراضات دانشجویان جهت دهند. خواستهها درقالب چهارچوبهای خاصی مطرح و گفته شد که ما تحصن میکنیم تا به خواستههایمان برسیم و پس از آن همان طور که گفته شد عدهای به خیابانها آمدن و شعارهایی دادند که روز به روز و ساعت به ساعت تندتر شد. ازآن سو افراد اصلاحطلب و تحکیموحدت، انجمنهای اسلامی و همچنین چهرههای موجهی همچون آقای عزت الله سحابی، دانشجویان را دعوت به آرامش کردند، اما عده کمی از تحصن کنندهها به بیرون رفتند. به نظر شما چرا این دعوتها به آرامش دانشجویان منجر نشد؟
** اگر به موضعگیریهای آن روز اصلاحطلبان برگردیم میبینیم که اصلاحطلبان ضمن این که جنایت کوی دانشگاه را محکوم میکردند، یک نگرانی همداشتند و آن این بود که فضای درگیری و تشنج زمینهای برای دخالت رسمی نظامیها فراهم نکند. بیانیههایی که در آن روزها صادر میشد نشاندهنده این بود که آنها به شدت نگران یک کودتای نظامی هستند شاید این نگرانی بیمورد هم نبود چون بعدها معلوم شد که 25 نفر از فرماندهان نظامی نامهای به آقای خاتمی نوشتند و اولتیماتوم دادو بودند که اگر شرایط بخواهد ادامه داشته باشد وارد عمل میشویم. معلوم میشود که اصلاحطلبها به هیچوجه نمیتوانستند پروندهی کشف عاملان آن تهاجم به کوی دانشگاه را پیش ببرند. ما قبل از این واقعه، ماجرا قتلهای زنجیرهای را داشتیم. آیا آقای خاتمی از آبان تا آذر 77 که آن جنایت اتفاق افتاد، جز همان اعلامیهای که وزارت اطلاعات صادر کرد که عاملان آن جنایات در وزارت اطلاعات بودهاند، کار دیگری توانست بکند؟ اصلاحطلبها در مذاکرات بین خود و نهادهای دیگر، نهایتاً دست پایین را داشتند. اصلاحطلبها در آن تاریخ قوه مجریه را داشتند و بعد قوه مقننه را نیز در اختیار گرفتند. بر بالای سر این دو قوه، قوا و نهادهای غیر انتخابی بود که به سادگی میتوانستند تصمیمات آنها را خنثی کنند. بنابراین اصلاحطلبها در آن چارچوپ نمیتو انستند این پروژه را تا انتها دنبال کرده و ریشهیابی کنند. آنها نتوانستد قتلهای زنجیرهای، ماجرای کوی دانشگاه و نه ماجرای زهرا کاظمی و ماجراهای دیگر را که در سالهای بعد اتفاق افتاد ریشهیابی کنند ضمن این که به دلیل ترسی که داشتند نمیخواستند از نیروی مردم هم استفاده کنند. البته یک استدلال اصلاحطلبان این بود که با نداشتن تشکیلات نمیتوانیم مطمئن باشیم؛ زمانی که مردم را بسیج کردیم و به خیابانها آوردیم، بتوانیم در همان چارچوپی که میخواهیم، هدایت کنیم. درنتیجه نگران بودند که مردم به خیابان بیایند و رهبری و زمام کار از دست آنها خارج شود و به دست نیروهای ضد اصلاحات که طبیعتاً قدرت سازمانی آنها از طرف نهادهای حکومتی حمایت میشد، بیفتد یا به سوی هرجومرج پیش برود که در آن صورت باز هم به نفع نیروی مقابل بود. در واقع میتوان گفت اصلاحطلبها فقط به ظرفیتهای قانونی خودشان فکر کردند؛ نه تنها در این ماجرا بلکه در تمامی موارد از ظرفیتهای اجتماعی خودشان غافل ماندند. در حالیکه جبهه ضد اصلاحات علاوه بر ظرفیتهای قانونی خودش از ظرفیتهای غیرقانونی هم استفاده میکردند. لذا دانشجویان عملاً احساس کردند که بیپناه هستند و نه آقای خاتمی و نه اصلاحطلبها نمیتوانند از آنها حمایت کنند. در نهایت رسیدگی به آمران و عاملان آن جنایت در اختیار قوه قضاییه بود اما قوه قضاییه در اختیار اصلاحطلبها نبود یا برقراری نظم به هر حال در اختیار نیروهای انتظامی بود که در آن هفتههای بحران عملاً شورای امنیت ملی، امنیت تهران را به دست سپاه پاسداران واگذار کرد. و نه سپاه پاسداران و نه نیروی انتظامی هیچکدام در اختیار اصلاحطلبها نبود. بنابراین آقای خاتمی و مجموعه اصلاحطلبان خبر یک همدردی زبانی، عاطفی و سمبلیک با دانشجویان و صدور اطلاعیه و اعلام تنفر از مهاجمان و بربرهای جنایتکار در ماجرای کوی دانشگاه، اقدام دیگری نمیتوانستند انجام دهند و مردم هم به فراخوان دانشجویان بسیج نمیشدند. چون جنبش دانشجویی در آن مقطع در جایگاهی نبود که بتواند در جای گاه رهبری بنشیند و رهبری و فراخوان عمومی را انجام دهد.
* شما به این نکته اشاره کردید که فاجعه کوی دانشگاه باعث شد مغز اصلاحات از بدنه جدا شود اگر ما به این واقعه به عنوان یک جنبش اعتراضی با سردمداری دانشجویان نگاه کنیم، با تحلیلهای سیاسی گوناگونی مواجه میشویم. مثلاً اینکه گفته میشد با سرکوب شدید دانشجویان در این مقطع شد، جنبش دانشجویی تا مدتهای طولانی دچار سکوت و انفعال شد یا اینکه دوران این گونه جنبشها تمام شده و دوران کنونی جنبشهای دیگری را با ماهیت متفاوت میطلبد. از همه اینها میشود برداشت کرد که جنبش دانشجویی دیگر یک چنین حالت اوج و اعتراضات گستردهای نخواهد داشت. اما در عمل شاهدیم که در مقاطع بعد، بدون پیشبینی قبلی در آ بان ماه 81 در ماجرای صدور حکم اعدام برای شما، حرکتی عظیم صورت میگیرد که بعد از گذشت چند روز از شروع آن تشکلهای دانشجویی متوجه میشوند که جنبشی گسترده در حال شکلگیری است و تلاش میکنند هدایت آن را به دست بگیرند، امروز هم در شرایطی قرار داریم که فضای دانشگاه عموماً فضای ساکتی است. تحلیل شما چیست؟ آیا معتقدید جنبش دانشجویی ایران هم به فضاهای پستمدرن و جنبشهای دانشجویی اروپایی میرود و یا این که ما در هر مقطع باید منتظر حرکتی غیرمنتظره باشیم؟
** به نظر من نه فقط در ایران بلکه در هیچ کشور دیگری جنبش دانشجویی به دلیل ماهیت خاص خود، نمیتواند نقش رهبری یک جنبش اجتماعی و سیاسی را ایفا کند جنبش دانشجویی بیشتر نقش شروع کننده و پیشتاز و نقش کاتالیزور برانگیزاننده و نقش واسطه سازمانهای انقلابی و رهبرهای سیاسی در جامعه را با بدنه جامعه ایفا میکند و در شرایطی که سازمانهای سیاسی تحولخواه و انقلابی وجود ندارد یا بسیار ضعیف هستند، جنبش دانشجویی نقشهای بسیار موقت و گذرایی را ایفا میکند، یک درخششی دارد و خیلی سریع هم رو به خاموشی میرود تا در یک شرایط دیگر مجدداً طلوع کند و بدرخشد؛ اما نمیتواند به طور پیگیر تحولات را رهبری کند. در طول تاریخ ایران هیچگاه جنبش دانشجویی بدون ارتباط با یک جنبش عمومی و یک نهضت سیاسی و اجتماعی، نتوانسته است نقشهای پیگیر و تحولآفرین را ایفا کند. اگر جنبش دانشجویی در نهضت ملی فعال است به دلیل این است که در جامعه یک نهضت سیاسی و اجتماعی همراه با رهبری وجود دارد. اگر در انقلاب اسلامی ما این جنبش را میبینیم باز به همین دلیل است یا در طول این نقاط عطف، سازمانهای سیاسی هستند که به نوعی هم آنها جنبش دانشجویی را حمایت میکنند و هم جنبش دانشجویی آنها را مورد پشتیبانی قرار میدهند. یعنی ارتباطی وجود دارد، هر چند که این ارتباط ممکن است الزاماً تشکیلاتی نباشد ولی یک ارتباط سیاسی و در واقع کمک متقابل وجود دارد که موجب همپوشانی بین جنبش سیاسی و جنبش دانشجویی است. نکته دیگر این است که جنبش دانشجویی در آن دورههایی که حول یک شعار متحد شده، توانست است بیشترین تاثیر را در تحولات بگذارد و آن زمانی که این جنبش دچار دستگی و تفرقه شده و شعارهایش متفاوت شده است، به همان میزان از قدرت تاثیرگذاری آن هم کم میشود. واقعیت این است که گاهی مسایلی به وجود میآید که خود به خود یک وحدت نانوشته و از پیش نیاندیشیدهای را در جنبشی دانشجویی ایجاد میکند. جنبش دانشجویی بعد از 18 تیر دچار چند دستگیی و تفرقه شد اما این واقعه دو اثر متفاوت بر روی آن داشت. از یک طرف بخشهایی از جنبش را رادیکالیزه کرد که بلافاصله در سالهای 78 و 79 خود را در تعابیر عبور از خاتمی نشان داد و ادامه آن امروز طرح به رفراندوم میرسد، و بر روی بخشی هم اثر انفعالی گذاشت و سبب شد بخشهایی از بدنه جنبش دانشجویی غیرسیاسی شوند و بخشهای سیاسی باقیمانده را نیز در طیف رادیکال دچار تفرق و تشتت کرد. تفرق و تشتتی که بسیار به محافظهکران و اقتدارگرایان کمک کرد. نباید از یاد ما برود که جبهه راست و اقتدارگرایان و محافظه کاران از آغاز یعنی از سالهای 1360 به دنبال این بودند که جنبش دانشجویی ایران را دچار تفرقه کنند. کارها بسیار متنوعی را نیز انجام دادند. ایجاد تشکلهای مصنوعی، موازی، تفوذ در جنبش دانشجویی، طرح شعارهای انحرافی، ایجاد دو قطبهای کاذب و دامن زدن به حساسیتهای مصنوعی و کارهایی از این قبیل. سرکوب شدید از 18 تیر به بعد موجب شکلگیری گرایشهای متضاد و تفرقه شد. اما در آبانماه 81 مسالهای اتفاق افتاد که تمام این جریانات علیرغم اختلافاتی که داشتند خود به خود به یک نقطه اشتراک رسیدند به طوری که حتی آن بخش از جنبش دانشجویی که عملاً از پیگیری اصلاحطلبی کنارهگیری کرده بود و تا حدودی به محافظهکاران نزدیک شده بود نیز به این جریان پیوست. یعنی حادثهای اتفاق افتاد که با موجودیت نظری و کیفیت اخلاقی و فکری جنبش دانشجویی گره خورده بود. آنها نمیتوانستند ساکت و بیطرف باشند و مجبور بودند که در مقابل این جریانها موضعگیری کنند و لذا در آن مقطع یک وحدت از پیش تعیین نشده و سازمان نیافتهای در صحنه عمل بین تمامی دانشجویان شکل گرفت.
در آن اعتراض دانشجویی تمام گرایشیها و طیفها شامل مذهبی، سکولار، اصلاحطلب، اپوزسیون و جریانهای مختلف حضور داشتند ولی اتحاد حرکت آنها موقت بود و در واقع تا زمانی که این مسأله وجود داشت این وحدت میتوانست ادامه پیدا کند. اما پشت این وحدت هیچ سازمان و رهبر مشخصی وجود نداشت و البته بعد اصلاحطلبها براساس همان استراتژی آرامش فعال و این که شما اجازه بدهید که ما در چانهزنیهای بین نهادها و نخبهها مسائل را حل کنیم، سعی کردند که این جریان را کنترل کنند و به پایان برسانند. در حال حاضر هم به نظر من جنبش دانشجویی در بدترین وضعیت خودش به سر میبرد. یعنی از نظر سازمانی دچار تفرت و تشتت شده و استراتژیهای مختلفی در آن مطرح هست. فعالان آن هنوز نتوانستهاند به وحدت برسند. در واقع اگر مسأله مشترک باشد ولو این که وحدت در عمل و تئوری هم نباشد، میتواند به صورت پروبلماتیک اتحادی به وجود بیاید. در این شرایط شاید بتوان گفت مساله دموکراسی و حقوق بشربتواند یک چنین مسألهای باشد نه تنها در سطح جنش دانشجویی بلکه به طور کلی در سطح جنبش اصلاحطلبی. البته به نظر من انتخابات اخیر یک نکته دیگری را نیز روشن کرد و آن این که اگر جنبش دانشجویی و جنبش اصلاحطلبی نخواهند تنها به عنوان جنبشهای بریده از جامعه و نخبهگرایانه باقی بمانند و انتظار داشته باشند که گفتنان اصلاحطلبی واقعاً به یک گفتمان مردمی تبدیل شود و به اعماق جامعه نفوذ و رسوخ کند، باید عنصر برابری و عدالتخواهی را نیز در درون خودشان واردکنند. واقعیت این است که یکی از ضعفهای جنبش دانشجوی و اصلاحطلبها این بود که شعارهایی که مطرح میکردند، برای طبقات فرودست جامعه عینیت نداشت. البته در دوم خرداد طبقات فرودست جامعه هم به آقای خاتمی رای دادند، اما اصلاحطلبان عنوان میکردند که مسأله مردم آزادی و دموکراسی است. باید ببینیم طبقات و گروههای مختلف اجتماعی مردم چه چیزی از آن چه خاتمی گفته را شنیدهاند، همیشه آن چه که گفته میشود با آن چه که شنیده میشود یکی نیست و واقعیت این است که مردم در دوم خرداد به وضع موجود اعتراض داشتند و خواستار تحول بودند. اما این تحول از نظر طبقات متوسط و بالای جامعه یک چیز و از نظر طبقات فرودست جامعه مانند دهقانان و کشاورزان و کارگران چیز دیگری بود. آنها فکر میکردند که آقای خاتمی این صحبتهایشان قرار است که مشکلات عینی و معیشتی آنها را نیز حل کند. اصلاحطلبان به آن بخش ناگفته و اعلام نشده انتظارات مردم بیتوجهی کردند و نتیجه آن را نیز در انتخابات اخیر دیدیم. البته این انتخابات ریشهها و علتهای گوناگونی دارد. یک گوشه از آن به خلاء گفتمانی که وجود دارد برمیگردد و از سوی دیگر جنبش دانشجویی به خصوص جنبش دانشجویی در ایران، همیشه یک جنبش ضدفاصله طبقاتی و یک جنبش عدالتخواهانه بوده است. اما در این 8 سال از این موضوع غفلت شد و از این به بعد باید این عنصر را هم وارد جبهه دموکراسیخواهی و جبهه آزادی خواص کرد. در عین حال من معتقدم پیروزی اقتدارگرایان در این انتخابات به نفع جنبش دانشجویان خواهد بود. چون جنبش دانشجویی تا قبل از این در یک پارادوکس قرار داشت. نه تنها جنبش دانشجویی بلکه جنبش اصلاحطلبی هم اینگونه بود. یعنی هم زمان هم میخواست مدافع باشد و هم معترض. زیرا بخشی از حاکمیت بر عهده اصلاحطلبان بود. لذا جنبش دانشجوی معترض عملاً بین دو لبه قیچی قرار داشت. زیرا دانشجویان هم از طرف اصلاحطلبان و هم از طرف اقتدارگرایان تحت فشار بودند. آن زمانی که بخشی از جنبش دانشجوی شعار عبور از خاتمی را مطرح کرد اولین کسانی که به آنها اعتراض کردند اصلاحطلبها بودند. وجود اصلاحطلبها در حاکمیت در واقع مانند یک استخوان لای زخم بود. اما حالا با یک دست شدن حاکمیت، به نظر من هم جنبش اصلاحطلب و هم جنبش دانشجویی بهتر میتواند به نوعی از وحدت برسد و بهتر میتوانند کنشهای سیاسی و اجتماعی خود را سامان دهند و گفتمان شفافتری را پیش ببرند. البته باید گفت تنها جنبه گفتمانی برای جنبش دانشجویان کافی نیست جنبه نهادی هم مهم است. به نظر من الان میتواند شرایط خوبی برای مطرح کردن شعار پارلمان دانشجویی باشد. چون به هر حال جنبش دانشجویی نوعی نهاد و سازمان پیدا کند و اگر این سازمان بخواهد همچنان در قالب سازمانهای کوچک و پراکندهای باشد که تا به حال بوده، همین وضعیت ادامه پیدا میکند و به نامها و عناوین مختلف دانشجویان تجزیه میشوند شاید به عبارتی ضرورت شکلگیری جبهه دموکراسیخواهی و جبهه عدالتطلبی یا همان نان و برابری و آزادی است که بخشی از پروژه دکتر شریعتی هم بوده است. من فکر میکنم اختلافات بین انجمنهای اسلامی و جناحهای مختلفی که در برابر انجمنها هستند از این به بعد زمینههای کمتری خواهد داشت و این یک فرصت است که جنبش دانشجویی بتواند به لحاظ سازمانی و نهادی به نوعی وحدت تشکیلاتی برسد. من باور ندارم اقتدارگرایان، برابری طلب باشند. در آینده نزدیک این مسئله روشن خواهد شد که آنها صرفاً شعارهای موقتی که تاریخ صرف بسیار کوتاهی هم خواهد داشت میدهند.
زیرا که در هیچ زمانی گفتمانهای فاشیستی در بطن و ماهیت خودشان برابری طلب نبودند. آنها نهایتاً با منافع مافیای قدرت و ثروت گره میخورند. و در نهایت خواستار منافع طبقات مرفه خواهند بود. لذا ما نباید تصور کنیم که طرح شعارهای عدالتطلبانه توسط اقتدارگرایان به این معنی است که شعار عدالتطلبی و برابریخواهی از دستور کار جامعه ایران خارج میشود و اقتدارطلبان شکافهای طبقاتی را مرتفح خواهند کرد. به هیچ وجه شکافهای طبقاتی با این ساختار اقتدار و اندیشه و با این ترکیبی که اقتدارگرایان دارند رفع نخواهد شد. هستهی سخت این جریان در واقع یک بلوک ثروت و قدرت است که متکی بر یک خط امنیتی نظامی بود و خیز برداشته که انحصارهای اطلاعاتی و امنیتی و اقتصادی و کاملاً در اختیار بگیرد. البته در کوتاه مدت با استراتژی صدقهدهی عمل خواهد کرد اما باید دید تا کی میتوان جامعه را با صدقه اداره کرد؟ بالاخره این جامعه نیازمند یک تحول ساختاری است؛ برای این که واقعاً نابرابری و فقر و اختلاف طبقاتی رو به کاهش بگذارد. علاوه بر این در میان اقتدارگرایان طیفهای بنیادگرا و سنتگرا هستند که اساساً وجود فقر را لازمه عمل به اخلاق و احکام اسلام میدانند. ما در سال 59 با بعضی از روحانیونی که امروز جزو جبهه اقتدارگرا هستند مباحث و مناقشات دینی و فکری داشتیم. آنها میگفتند، این که شما به دنبال برابری و از بین بردن اختلاف طبقاتی هستید از جمله تفکرات کمونیستی است و این اعتقادات موجب تعطیل شدن احکام اسلام میشود و چون بالاخره ما در اسلام احکام خمس و ذکات و صدقه و انفاق را داریم و اگر در جامعه نابرابری و فقر نباشد، پس دیگر صدقه و خمس و ذکات را به چه کسی بدهیم و در واقع به این گونه جامعه طبقاتی را توجیه میکردند. آنها همین امروز در این بلوک اقتدارگرا هستند لذا به نظر من همچنان مسأله برابری و نفی اختلاف طبقاتی و مسأله عدالت در دستور کار جامعه ایران قرار خواهد گرفت و من امیدوار هستم که شرایط آینده برای جنبش دانشجوی بهتر از سالهای گذشته باشد. یعنی همان طوری که امید داریم در آینده نزدیک جبهه اصلاحطلبی و دموکراسیخواهی در بین نیروهای سیاسی شکل بگیرد، این امید را نیز داریم که شاهد شکلگیری جبهه دانشجویی یا هدایت پارلمان دانشجویی باشیم.