تاریخ انتشار : ۲۷ آبان ۱۳۸۹ - ۰۸:۰۵  ، 
کد خبر : ۱۸۳۹۸۸

رفتارشناسی سیاسی مدرس


دکتر محمدرضا جلالی
در این نوشتار نقد و بررسی رفتارشناسی مدرس در برهه مهمی از تاریخ معاصر ایران مورد نظر بوده است. طبعاً به اقتضای طبیعت این‌گونه بررسی‌ها، غمض عینی نسبت به آنچه از واقعیت، شناخته و استنباط شده در کار نخواهد بود. به تعبیر دیگر در معرفی شخصیت‌ها نباید شیوه « انکاری» پیشه ساخت و مطلق‌گرایانه بخشی از واقعیات غیرمطابق با مفروضه‌ها را در تحلیل نادیده انگاشت. مطلق مدافعه و ذکر محاسن ترجیح زیادی نسبت به مطلق مذمت‌گویی ندارد. مطلق‌گویی نوعی تحریف شخصیت، مطابق خواست گوینده است و لزوماً مطابقتی با واقعیت تاریخی و ضرورت روشن‌گری علمی ندارد. اگر در وارسی معرفتی افراد و بازشناسی رفتار سیاسی و غیرسیاسی آنها به درست پنداری مطلق رفتاری، تکیه کنیم و از نسبی‌گرایی شناختی دوری گزینیم به طور غیرمستقیم به انتساب خطاکاری‌های مکرر به تمام افرادی که یا در تمام مواضع و یا در بخش و جزیی از مواضع، با فرد مطلوب در موضع مشترک نبوده‌اند، مبادرت کرده‌ایم. مدرس شخصیت سیاسی است. آنچه از پتانسیل‌های مدرس مستعد، به منصه ظهور رسیده و فعلیت یافته، منش و شخصیت سیاسی او است. دیگر وجوه شخصیتی‌اش نظیر اجتهاد و روحانیت، سخنوری و تاریخ‌دانی و صفات رفتاری‌اش مانند هوشمندی، صراحت، ساده‌زیستی و مبارز بودنش در این وجه عینی تبلور و عینیت یافته است. اما چون میدان منازعات سیاسی عرصه خطاکاری نیز هست و افراد غیرجنت مکان بدان ورود می‌کنند، ممکن است مدافعانه و منزه‌طلبانه خواسته باشیم به قدر ممکن از بررسی مدرس در این عرصه دور مانیم و یا طفره رویم، در حالی که شخصیت ملی و شناختگی او در ایران به واسطه حضورش در عرصه سیاسی بعد از مشروطیت است و احترام برانگیزی او نزد ایرانیان نیز مشخصاً از این رهگذر حاصل آمده است و اگر شخصیت سیاسی مدرس را از وجوه بررسی خارج سازیم، غیر از کلیاتی انتزاعی و در خلأ چیزی باقی نمی‌ماند. با این وصف شخصیت سیاسی او چنان که تفکر سیاسی‌اش به دیگر وجوه شخصیتش بازگشت دارد و می‌توان در او کلی منسجم و ارگانیک سراغ گرفت، مورد نظر راقم نیز هست. در این بررسی تحت عناوینی مستقل اما مرتبط در بازنمایی شخصیت سیاسی مدرس تکاپو شده است. تقدم و تاخری هم در این خصوص مدنظر نبوده است.
قناعت‌ورزی و دل قوی داری مدرس
قناعت‌گری، واقعی کردن انتظارها و در صورت لزوم پایین آوردن سطح انتظار از دیگران است. به واسطه این امر توان‌گری روان‌شناختی در گفتار و رفتار پدید می‌آید، صراحت و جرات در رفتار بالا می‌رود و ترس و اضطراب کاهش می‌یابد. توقع محدود و کم برای داشتن و خواستن به دلیل مناعت طبع و استغنای اکتسابی مانع از کارگر شدن رویه زورمندان در تهدید و تطمیع می‌شود و فرد دل قوی دارانه قادر بر اعمال و انتخاب آنچه درست می‌داند می‌گردد. مدرس به صراحت و قاطعانه در زندان خواف پیام رضاشاه را برای کنار گذاردن سیاست رد می‌کند و خود همیشه می‌گفت در وجود او چیزی به نام ترس وجود ندارد. دوست و دشمن به شجاعت و صراحت مدرس اذعان دارند. او با تسلط و استقلال ملاحظه از دشمن غدار نمی‌کرد و ایمن و فارغ‌البال عمل می‌کرد. چون چیزی برای از دست دادن فراهم نیاورده بود و چیزی برای به دست آوردن در نظر نداشت. ناترسی و بی‌باکی او از آن‌رو بود که ترس از دست دادن و ترس به دست نیاوردن نداشت. می‌گفت: «فردی چون من که عمامه‌اش بالش و عبایش روانداز او است و به لبی نان و پکی قلیان قانع است، هر کجا رود به راحتی زندگی برایش میسر و راحت است.»1 بالطبع تبعات خطرزای رفتارش را برجسته نمی‌ساخت تا به خودبازداری و خودسانسوری خواسته و تمهیدی مستبد و نظمیه‌اش دچار آید. «اگر می‌بینید من در هر موردی آزادانه اظهار عقیده می‌کنم و هر حرف حقی را بی‌پروا می‌زنم برای این است که چیزی ندارم و از کسی هم چیزی نمی‌خواهم، شما هم باز خود را سبک کنید و بی‌نیازی را ارج نهید آزاد خواهید شد.»2 فقدان توقع‌مندی کیمیاگری در رفتار آدمی می‌کند و مدرس در مجلس به این عدم توقعش به رغم آشنایی و معاشرت با 10 نخست‌وزیر و 40، 50 وزیر تنبه می‌دهد.3
در مجلس ظل‌السلطان که می‌خواست پا و گردن تجار اصفهان را فلک بندد و تبر زند که چرا «چرا» در کار صاحب اختیار اهالی ایران روا داشته‌اند و معتقد بود مردم هیچ‌گونه حقی برای دخالت در مسائل مملکتی ندارند و تنها شاه است که حق دارد و خودش می‌داند چه کند4 آشکارا علیه او سخن گفت و از غضب و تهدید او بیم نکرد و در پاسخ قاصدان و واسطان که به سرعت او را به قدرت و ثروت سهل‌الوصول تطمیع می‌کردند، معلوم داشت این همه جرات و قوت دل از قناعت دارد. قوت و قناعتی که به قول مدرس ذره‌ای از آن در وجود هم مسلکانش نبود. مدرس به شاهزاده پیغام فرستاد «اگر همه دنیا را به من ببخشید همین حرف‌ها را که می‌دانم حق است، باز هم می‌زنم. به همکار معمم و با قدرت شما هم گفته‌ام.»5 نترسیدن ناشی از استغنا است و به باور درونی و استقلال از بیرون مربوط می‌شود. از این‌رو افراد قدرتمدار و پرخاشگر که به ابزار زور غالب و مسلط هستند، فاقد اعتماد به نفس و توانمندی درونی‌اند و بیشتر ترسان و نگران خویشند و ناایمن رفتار می‌کنند. ظل‌السلطان با ترور مدرس می‌خواست محرک اضطراب درونی‌اش را بازداری کند و رضاشاه با تهدید و ترور و تبعید و کشتن او به کاهش سایق ترس یادگیری شده در خود و تشفی سوء‌ظن پارانوییدی‌اش اقدام می‌کرد. گویی رضاشاه با آن همه تسلط زورمدارانه مترصد و در کمین بود تا دشمنش را پنهانی و ناغافل شکار کند. حمله از ترس است و دفاع پیشگیرانه از این ترس ناشی می‌شود. «... من به تنهایی از دستگاه سردارسپه نمی‌ترسم اما او با تمام قدرت و جلال سلطنتش از من می‌ترسد.»6 در تهران هم به واسطه همین صراحت و جرات شهره شهر گشت. در مجلس ناصرالملک که در دوره فترت میان مجالس دوم و سوم به خلاف تصور و شناخت از ساخت شخصیتی محافظه‌کارانه‌اش بساط دیکتاتوری یک سره‌ای برپا کرده بود، همه را متعجب ساخت. «در یکی از مجالس عمومی که دولت و نایب‌السلطنه به منظور سیاسی تشکیل داده بودند سیدحسن مدرس نطقی کرد که مجلس به آن بزرگی بر هم خورد و نطق او به هواداری قانون اساسی و بر ضد ناصرالملک بود. مرحوم سپهسالار تنکابنی در مجلس به مدرس حمله کرد و مدرس به تعرض از مجلس برخاست و مجلس تق‌و‌لق شد و خواستند او را توقیف کنند میسر نشد، از این رو شهرت سیاسی مدرس شروع شد و در انتخابات تهران وکیل شد و وارد مجلس سوم شد.»7
به قول خواجه نوری8 در مجلس فقط مدرس مانده بود و یکی دو نفر بی‌زبان و در خارج هم فرخی مانده بود و یکی از دو نفر بی‌قلم... با علم به خطر حتمی، باز با جان خود متهورانه بازی می‌کردند.
موازنه عدمی
من در مجالی دیگر به تفصیل بیشتر طرح «موازنه عدمی» مدرس پرداخته‌ام؛ در اینجا مختصراً به مضمون سیاسی آن اشاره‌ای دارم. در پایه نظری، موازنه «وجودی و عدمی» به فقدان صراحت رفتاری در مناسبات میان فردی و ضرورت تغییر این رویه مالوف محافظه‌کاری در مردم ایران خاصه رجال سیاسی، معطوف است. در بطن و بافت تاریخ و فرهنگ و تربیت و آموزش استبدادی ایران با تشکیل و غلبه فرهنگ زورمداری و شیوه‌های ریاکارانه رشدیافته در آن، تداول رویه‌های غیرصریح و مماشات‌گری، رویه معمول در روابط بین شخصی و اجتماعی شده است. رجال اشرافی حاکم همان مناسبات ملاحظه‌کارانه مانوس و موسومی که میان خود اعمال می‌داشتند را معیار شیوه ارتباط خویش با دول‌ذی نفوذ در کشور و نمایندگان آنها نیز قرار داده بودند. این رجال به ثلقین یا به واقعیت از بیگانه ملاحظه داشتند و سلطه او را ناخودآگاه در خود درونی و عادتی ساخته بودند. بالطبع متناسب با فرهنگ زورمداری حاکم بر تعامل‌ها که «الحق لمن غلب» یعنی مرکز قدرت مرکز تحمیل نظر نیز هست، با برترپنداری خارجی مقهور اعمال نظر سیاسی آنها می‌گشتند. معیار قدرت و سلطه در مناسبات ارتجالاً و از پیش، اعتماد به نفس، عزت نفس و خودپنداره مثبت را در فرد فروتر زائل می‌ساخت. جدای از اینکه طرف مقتدر در سلب جرات، عاملیت داشت اساساً کمتر بودگی، سببی در خودبازداری و در سلب توان ابراز وجود از خود در برابر دیگری است. در واقع در مناسبات میان شخصی «برابری» وجود نداشت، چه این مقوله از خود برابربینی انسان‌ها ناشی می‌شود و در مناسبات قدرت‌مدار به جای شأن انسانی غیر، شأن قدرت و میزان نفوذ او مناط است و به این معیار دیگری یا فروتر است یا برتر، یا باید به او زور گفت یا باید از او زور شنید. در واقع آدمی یا سلطه‌گر است یا سلطه‌پذیر و طبعاً در برابر دست نامرئی و اختاپوسی و هزاردستانی بیگانه جز فعل‌پذیری در رفتار سیاسی شیوه دیگری پیش‌رو نخواهد بود. به معیار سلطه و با گستره هراس از بیگانه که حوزه اقتدارش در همه‌جا و همه چیز جاری و ساری است جز یک سویگی غیرمتعادل و غیرمتوازن قدرت و سلب جرات رویارویی چه تصور و باور دیگری می‌تواند تکوین یابد و به این باور جز رفتار وابستگی و ماندن در چنبره موازنه مثبت مراکز متعدد قدرت چه روش سیاسی دیگری شکل می‌گیرد. «گونه‌ای با آنها رفتار کنیم که همه را و بیشتر هر دو را داشته باشیم، تامینشان کنیم تا انگیزه معارضه با ما در آنها شکل نگیرد.» نفی تسلط دول خارجی خاصه دو دولت روسیه‌تزاری و امپراتوری انگلیس و استقلال عمل سیاسی از آنها نمی‌توانست از آن زمینه فرهنگی و تاریخی و تربیتی به دست آید. اساساً به مناسبات سلسه مراتبی پرخاشگرانه داخلی و محوریت قدرت برای اعمال رجحان‌ها و تعمیق بی‌جراتی و کم‌جراتی در برابر مراجع قدرت، استقلال عمل و هویت مستقلی تکوین نمی‌یافت که حفظ استقلال و هویتش مفهوم باشد و توان و جرات مقابله با نافی و هادم آن پرورش یابد. مدرس که با قناعت‌ورزی ترس از تبعات منفی رفتار مستقل را در خود تضعیف ساخته بود و در تعاملاتش با دیگران شأن انسانی آنها و نه موقعیتشان در قدرت مستقر را ملاک قرار می‌داد، نه به فروتر مجال حقارت و کهتری می‌داد و نه به قدرت، مهتر و برتر امان سلطه‌گری. او توانسته بود از مجامله‌گویی معمول‌رفتاری و ملاحظه و محافظه‌کاری معمول مناسبات بیرون آید و با وابستگان و هواخواهان داخلی قدرتمندان ذی‌نفوذ خارجی جرات‌ورزانه و قاطعانه مقابله کند، به صرافت استقلال رفتاری از دول بیگانه و بیرون آمدن از موازنه وجودی میان آنها افتاده بود. اینکه از موضع حقیرانه به آنها ننگریم و با موازنه مثبت خودآگاه و ناخودآگاه قیمومیت آنها را نخواهیم. این جرات نظر و اندیشه در به زیر سئوال بردن سلطه خارجی از آن جرات عمل مستقل و خودمختاری رفتاری بیرون از شأنیت زور و قدرت حاصل آمده بود. مدرس بر این تصور بود که ما قادریم با از میان برداشتن نسبی نیازها و بروز استغنای واقعی با تسلط رفتاری با دیگران که جز به سلطه نمی‌اندیشند مواجه شویم و هویت مستقلمان را مفهومشان کنیم. این مهم اگر در رفتارهای ما با خود شکل بگیرد رفتارهای آنها را نیز با ما شکل خواهد داد.
خودمداری مدرس
مدرس جاه‌طلب نبود اما سیاستمدار بود و بی هیچ تردیدی توجه او به نهاد قدرت بر صلاح ملت و مملکت می‌کرد. به گفته بهار قبل از کودتای 1299 درصدد کودتا بوده و از جمله درخواست رضاخان برای انجام کودتا به همراهی او را با بهار در میان گذاشته9 سیدضیاء نیز در ملاقات با بهار به او گفته اگر من کودتا نگرده بودم، مطمئن باشید که مدرس کودتا کرده همه ما را به دار می‌آویخت.10 بی‌شک چنین قابلیتی را در خود می‌یافته و احتمالاً داشته اما این بازخورد و سطح انتظار از نوعی خودبرترپنداری عقلانی در رفتار سیاسی نیز ناشی می‌شده است. او شخصیتی خودگرا egoist نبوده اما خودمداری egocenerism به نسبت در وی وجود داشته. این معنا را بسیاری کسان در او شناسایی کرده‌اند. ضیاء‌الملک فرمند نماینده همدان در مجلس می‌گوید: «به واسطه روح خودخواهی که در مدرس وجود دارد11 ...» بهار نیز تایید می‌کند که مدرس در تابع کردن دولت‌ها به نظریات خویش داعیه‌دار بود12 البته حاجت نیست قول موید از این و آن وارسی شود، چه خود او می‌گفت: هیچ رجلی را سراغ ندارم که از خودم بالاتر باشد.13 «هیچ رجلی از رجال مملکت چه اروپا رفته و چه نرفته را ندیده‌ام که دماغش بالاتر از دماغ خودم باشد.»14 مدرس در حالی که نمایندگان را به 20 راس اسب و الاغ تشبیه می‌کند، خود را تنها آدم مجلس می‌داند.15 با این حال به دفعات از در مقابله در زورآزمایی با سردارسپه پیروز درنیامد. در تابستان 1304 و به فاصله کوتاهی قبل از تغییر سلطنت، سردارسپه در یک بازی سیاسی تبعیت نشان داد و مدرس متقاعد شد... بنابراین مدرس خادم شد. باید تصدیق کرد که این مطلب کار مهمی بود که یک سرباز عادی از سیاست این‌طور یک نفر پهلوان صحنه سیاست را به اشتباه انداخته بود.16 رضاخان عاری از سیاست نبود. هوشمندی سیاسی غیر از سیاست‌مداری و دانش سیاسی است. عمل به هوش سیاسی لزوماً با صداقت و سادگی و یکدلی انطباق ندارد. رضاخان با اعمال فریب در عرصه کارزار سیاسی و صورت‌‌سازی فرمانبرداری از مدرس او را غافلگیر و در واقع مات کرد. مدرس هوشمند بود و می‌توانست به صورت رفتاری امر ظنین شود اما تصور برتر فهمی امور که در او به تلقین خود، درونی شده بود و قدری اغماض بی‌دلیل نسبت به سابقه بدکرداری سیاسی این و آن، از درک حاق موضوع بازش داشت و باخت. تمرکز بر درستی ادراک خود از درک دیگر وجوه رفتاری شخص سردارسپه که خود مکرر بدان اشاره کرده بود، بازداری‌اش نمود و از پیشبرد امر سیاسی باز ماند. به این ترتیب انعطاف سیاسی مدرس عجول و اغماض‌گر و خودافشاگر زمینه‌ای شد تا رضاخان خوددار و تودار آن‌قدر منعطفانه نقش باژگونه زند و حریف هوشمند را از ادارک مافی‌الضمیرش، غافل سازد.
مدرس متصور بود که چون خود او منتقد اصلی قرارداد 1919 بوده و حالا صلاح را به اغماض از عاملان دیده، دیگران نیز باید از مخالفت با عاقدان قرارداد، دست بدارند. به این سبب با تنقید در روزنامه و مجلس از عاقد قرارداد 1919، مخالفت می‌کند و از او و دولتش در مقابل مصدق که اغماض‌گر نبود و از در مخالفت با وثوق‌الدوله به افشای قرارداد مبادرت کرده بود، حمایت می‌کند. مدرس و وثوق‌الدوله در پاسخ به مصدق مسائلی گفتند که بعدها دستاویز جمال امامی علیه مصدق شد. اما تاریخ معلوم داشت که مصدق در کلاس اول سیاست نماند و به قصد وجاهت دماگوژیک رفتار منتقدانه بروز نداده بود. جالب اینکه مدرس خود مانع از تصویب اعتبارنامه برخی مدافعان کابینه سیدضیاء در مجلس بود و در مجلس چهارم هم با اعتبارنامه برخی موافقان قرارداد مخالفت ورزید. ظاهراً در این موارد ضرورت تنقید را نفی نمی‌کرد. از نصرت‌الدوله فرد شماره 2 قرارداد مدافعه می‌کند و سرانجام هم او را به مجلس می‌قبولاند به این توجیه که او تغییر رویه داده اما معلوم نیست چرا از دیگران این تغییر رویه پذیرفته نیست.
عمل‌گرایی و واقع‌گرایی مدرس
شاید اغماض مدرس از وثوق‌الدوله و نصرت‌الدوله چنان که از بسیاری کسان دیگر ناشی از صفتی در او باشد که بهار به آن یادآور می‌شود... کینه‌جویی در آن مرحوم وجود نداشت، به اندک پوزشی از دشمنان گذشت می‌کرد و از آنها به جزیی احتمال فایده عمومی حمایت می‌کرد و احساسات را در سیاست دخالت نمی‌داد.17 فقد کینه و تضعیف بروز رفتار هیجانی emotional در رفتارهای سیاسی به علاوه فایده‌مندی امکانی ملی که احتمالاً در کسی و یا گروهی سراغ می‌گرفته مدرس را در زمره واقع‌گرایان سیاسی قرار می‌دهد. چنان که پس از ماجرای ترور او و مجلس پنجم نیز تا مدت‌ها روابط نزدیکش با رضاشاه دوام یافت. این رابطه که بر اساس گفته بهار بر اساس اقدامات بعضی خیرخواهان صورت گرفته بود، موجبات خدمات و پیشرفت‌هایی را در تهران و کشور فراهم آورد. در مجلس ششم نیز عمدتاً کاندیداهای ملی و همراه مدرس از تهران انتخاب شدند و مستوفی به توافق با رضایت شاه و مدرس بر سر کار آمد. «این کار نباید بشود، ولی سستی و اهمال هموطنان کار خود را کرد... حالا باید با دولت و شاه موافقت کرد بلکه خوب بشود و خدمتی کند.»18 این نزدیکی این‌باره مدرس به رضاشاه برخلاف نزدیکی مرتبه قبل او به سردارسپه که تبعات منفی بسیاری به بار آورد به هر حال از عمل‌گرایی و واقع‌گرایی او نشأت می‌گرفت. هرچند دوام نکرد؛ چه کینه‌توزی و سوءظن رضاشاه و دامن‌زنی به توطئه حذف‌گرایانه شهربانی و عداوت شخصی درگاهی با مدرس از یک‌سو و صراحت و صداقت و سلامت مدرس از سوی دیگر جمع‌ناپذیر می‌نمود. مدرس در عین واقع‌بینی و عینی‌گرایی سیاسی به قول خواجه نوری فکرش خیلی وسیع بود... به این جهت نمی‌توانست روی حقایق زندگی زمینی درست متوقف شود.19 قوام‌السلطنه از وسعت نظر و طرز تفکر مجذوب‌کننده مدرس سخن می‌گفت.20 ساخت غیرمستقل حکومت جدید نیز به قول میرزاده عشقی «مامورم و معذورم» مزید بر علت بود و مانع انعطاف و اختیار عمل مصلحتی اما بیرون از اختیار می‌شد.
ناپیگیری سیاسی مدرس
در مسیر برتری‌طلبی فزاینده و تصاعدی سردارسپه که به سلطنت موروثی انجامید، مخالفان کمتر از موافقان مقصر نیستند. این روند قابل پیش‌بینی و قابل اجتناب می‌نمود. مثلاً باید بعد از آنکه به حساب جمهوری‌خواهی سردارسپه رسیدند به قول عبدالله مستوفی «بعد از کفن و دفن جمهوری» به حساب مشاغل دیگرش نیز می‌رسیدند. چه او و مدافعانش از جمهوری، پادشاهی مراد می‌کردند و این معلوم همگان بود. چنانچه در شعر جمهوری‌خوانی از زبان طرفداران جمهوری می‌خوانیم:
نخستین‌بار سازیم آفتابی
علامت‌های سرخ انقلابی
که جمهوری بود حرف حسابی
چو گشتی تو رئیس انتخابی
بیاید گفت که این مرد فداکار
بود خود پادشاهی را سزاوار
دریغ از راه دور و رنج بسیار

بنابراین پس از شکست جمهوری و کسب موضع مسلط نباید به رشد خودکامه و خودکامگی امان می‌دادند و چون چنین امانی دادند با عنایت به اینکه کثیری از مخالفان جمهوری با سلطنت معارضه‌ای نداشتند، آشکار بود با جایابی مجدد مقام صدارت و حفظ اقتدار نظامی دورخیز بعدی تغییر سلطنت و کسب شاهی است و اگر گفته شود چنین امکانی در واپس زدن کامل نبود، باید گفت در نفی جمهوری‌خواهی ناسنجیده و قدری ماجراجویانه عمل کردند. یعنی اگر محاسبات لازم نسبت به امکانات صورت می‌گرفت و از قدرت نسبی در پیش‌بینی قدرت‌گیری نظام جسور و گستاخ استفاده می‌شد که کار سختی نبود، بهتر این بود به جای کامیابی‌اش در سلطنت ریاست‌جمهوری‌اش را ناکام نمی‌ساختند. تثبیت رضاخان در مقام ریاست‌جمهوری از بسیاری عوارض منفی سلطنتش می‌کاست. در واقع مقابله جانانه با «مظهر و قائد و مامور جمهوری»21 و «جمهوری مجبوری و زوری و انگلیسی»22 با تدارک و تمهید امکانات نبود و تداوم نیافت و بیشتر از اندیشگی و اندیشناکی، واکنش‌مندی هیجانی و ماجراجویی محور مقابله بود. در عین حال که هنوز مدرس منافع سردارسپه را اساسی و مضار او را فرعی می‌دانست و دیگر خیرخواهان مملکت امیدوار بودند که تعدیلش کنند و از صلاحیت و صلابتش سود جویند، از این‌رو و بالطبع عزم همگانی در عزلش وجود نداشت. بنابراین به دلیل ناپیگیری پیروزی بر جمهوری در دور بعدی مقابله‌جویی پس از استراحت، میدان به دست و خواست حریف سپرده می‌شد. موضع مراجع مذهبی در مخالفت با جهوریت و ناسازگاری آن با اسلام بود و قابل فهم بود که چنین مخالفتی با سلطنت نشان نخواهند داد، چنان که مویدش نیز بودند. به قول اتحاد23 رضاخان پس از ملاقات با حاج‌‌آقا جمال اصفهانی و خالص‌زاده به این صرافت افتاد که مردم و علما با جمهوریت مخالفند ولی با تغییر سلطنت که مخالف نیستند. پس از اعلام توقف جمهوری‌خواهی از سوی سردارسپه که به استناد دیدارش با علمای قم بیان شد، مراجع وقت نیز عدم تناسب جمهوریت با مقتضیات مملکت را به اطلاع حجج اسلامی و اعیان و تجار و اصناف24 و دست‌آخر ملت رسانیدند. در این واقعه از سوی احمدشاه مواجهه عیان‌تری با سردارسپه انجام گرفت. او سلب اعتماد آشکار از دولت کرد و از مجلس خواست اظهار تمایل به دیگری کند تا حکم جدید صدارت زند «نظر به اخبار تاسف‌انگیزی که از ایران رسیده و تحریکاتی که سردارسپه بر ضدامنیت عمومی می‌کند اعتماد خود را از مشارالیه سلب نمودیم...»25 در نهایت هم وقتی ترفند قهر و رفتن به رودهن از سوی سردارسپه و فشار نظامیان وساطت محافظه‌کاران گرفت و مدرس نیز باز متوهم شد که سردارسپه حاضر شده دستورات و اوامر و حرف‌های او را بشنود26 این احمدشاه بود که ضمن اتخاذ موضعی ملی و روشن علیه نخست‌وزیر به ناچار و قانوناً به صلاح‌اندیشی مجلس گردن نهاد: ریاست مجلس شورای ملی، با آنکه قانون اساسی به ما حق می‌داد که سلب اعتماد خودمان را از رئیس‌الوزرای وقت بنماییم معذلک صلاح‌اندیشی مجلس شورای ملی را رد نکرده و به ولیعهد امر شد به سردارسپه اعلام دهد کابینه را تشکیل و معرفی نماید.»27 در روند جدید و در عزم برای تغییر سلطنت ابتدا سردارسپه به مدد مدرس به مجلس مقام فرماندهی کل‌قوا را مال خود می‌کند. در این کار مدرس نیندیشید که احمدشاه بدبین و شکاک و ترسو و محافظه‌کار که با آن همه وعده حمایتی ترسید و نیامد و یا مانعش شدند که بیاید28 اگر بشنود به حمایت مدرس مقام مهم فرماندهی از کفش رفته و به دست دشمنش داده شده و مطلقاً خلع‌سلاح و پا در هوایش کرده‌اند، چگونه رفتار خواهد کرد. دولت‌آبادی به پریشانی حواس احمدشاه پس از شنیدن دادن فرماندهی کل‌قوا به سردارسپه از طرف مجلس اشاره می‌کند.29 به این ترتیب احمدشاه قبل از خلع از سوی مجلس موسسان فرمایشی خلع از سوی مجلس شد و سردارسپه قبل ار نصب مجلس موسسان خودساخته از سوی مجلس و عدم پیگیری مدرس به سلطنت رسید. مزید بر این تردیدها و بدبینی‌ها بازی‌های قبلی و همزمان مدرس است در طرح جابه‌جایی ولیعهد با شاه و یا ناصرالدین‌میرزا با شاه ولیعهد که پیاپی به گوش احمدشاه می‌رسید. در این میانه نیز مدرس با فراست حریف هوشمندی سردارسپه نشد و باور کرد که او رئیس رئیس دولت شده است. به هر صورت سردارسپه او را به خیال راحت و سرخوش به اصفهان روانه کرد و خود به خیال راحت و سرخوش مقدمات تغییر سلطنت و تشکیل مجلس موسسان را فراهم ساخت. در جلسه نهم آبان 1304 بهار از رعب قتل واعظ قزوینی و به توصیه مدرس به رغم اینکه معتقد بود: این مثل در جهان افسانه شده که بود امن راه دزد زده، به مجلس نیامد.30 مستوفی نیز احتمالاً به دسیسه سردارسپه به رغم توافق با مصدق برای حضور در مجلس، حاضر نشد. مدرس پس از اشکال بسیار درانعقاد مجلس و طرح بلاتکلیفی ریاست مجلس چه مستوفی‌الممالک جایگزین موتمن‌الملک نیز چون او از ریاست استعفا کرده بود نهایتاً به اعتراض و با ادای جمله اگر صدهزار رای بدهید خلاف قانون اساسی است از مجلس خارج شد.31 این خروج سبب شده که برخی مخالفان مدرس نظیر دولت‌آبادی نسبت توافق قبلی و تبانی به او و مستوفی به امید صدارت مستوفی دهند.32 به ویژه که مدرس در مجلس ششم وارد می‌شود و صدارت مستوفی وجهه نظر شاه و مدرس نیز محقق می‌شود. به هر صورت قهر ضرورت نداشت؛ حق آن بود که مدرس به پیگیری کامل می‌ماند و چون مصدق نطقی قاطع و روشنگرانه در این تنها فرصت و آخرین فرصت باقی‌مانده می‌کرد و بر مخالفت و اعتراض آیین‌نامه‌ای‌اش نیز در عین حال ادامه می‌داد چه بارها توازن و تعادل مجلس به دلیل قدرت زبان‌آوری مدرس و صراحتش در شکاف واقعیت‌های معقول گذارده شده بر هم خورده بود. اگر چنین می‌کرد جدای ثمرات سیاسی و تاریخی آن نطق زبان طعنی برای مخالفان باقی نمی‌ماند که بگویند برای مدرس فرصت باقی بود.
جمله مدرس به هنگام خروج آه نهان‌سوز و حسرت تراژیکی است که این‌گونه خواهد شد و کاری از ما ساخته نیست. رقم خوردن امور ملک و ملت به رغم خواست ملی در این زمان و قبل آن او را هم در این لحظه به استیصال کشانیده بود. تکاپوی نافرجام مدرس چنان که تکاپوی نافرجام مشروطه‌خواهان و چنان که تکاپوی نافرجام مصدق مصادیق بارزی از درماندگی آموخته شده Learned helplessness در این دیار است. صرف‌نظر از خواست و اراده ملی نتیجه جای دیگری رقم می‌خورد.
نگرش دموکراتیک مدرس
رویکرد و بازخورد نظری مدرس به حکومت دموکراتیک بوده است آنجا که می‌گوید: «پیامبر هم خادم خلق است.»33 و یا «من می‌گویم پیغمبران خدا هم که که از همه برترند، خدمتگذار خلقند»34 اوج نگرش مردم‌گرایانه و دموکراتیک عالمی دینی را نشان می‌دهد. منش انتقادگر و انتقادپذیر او و مطالبه مکرر قانونی اساسی که محور تعرضاتش به خودکامگانی چون ظل‌السلطان، ناصرالملک و رضاخان بود و تز موازنه عدمی‌اش تفکر دموکراتیک و غیربل ضدقیم‌مدارانه او را آشکار نشان می‌دهد. با این حال میان این نگرش نظری و رفتار سیاسی مدرس بعضاً ناهماهنگی شناختی Cognitive dissonance وجود دارد و لزوماً در عمل سیاسی رای و انتخاب خویش را برابر و همطراز دیگران نمی‌داند و بعضاً به تکلیف‌مداری روی می‌آورد. وقتی که مغفول‌بازی سردارسپه برای تصاحب فرماندهی کل‌قوا شده بود و به تصور تبعیت او اختیار تعیین وزرا را مربوط به خود می‌دانست، در حین عزیمت به اصفهان در حضور کسان بسیاری رو به قوام‌الدوله و نصرت‌الدوله می‌کند که تو وزیر مالیه‌ای و تو وزیر داخله اما دست به هیچ کاری نزنید تا من بازگردم.»35 بعد نیز که بازمی‌گردد غالب استانداران و فرمانداران به توصیه او فرمان از قوام‌الدوله می‌گیرند. در مجلس چهارم هم که لیدر اکثریت به حساب می‌آمد و قوام از او حرف‌شنوی نشان می‌داد مداخله جدی در انتخاب وزیران می‌کرد.
تدوین در دفاع از مستوفی در مقابل مدرس می‌گفت: «... این یک مسئله‌ای است در این مملکت که هر کس آقای مدرس را می‌شناسد همین فکر را دارد و می‌گوید که آقای مدرس یک فکر دیکتاتوری دارد... اما معلوم می‌شود که موافقت ایشان با دولت‌ها وقتی وجود خارجی پیدا می‌کند که دولت‌ها مطیع فکر ایشان باشند.»36 از این مضامین که دولت‌آبادی، خواجه‌نوری، بهار و مکی هم مویدند تشخیص رفتار سیاسی مدرس در بزنگاه‌های تاریخی سخت نیست. افراد و دولت‌ها وقتی یکدندگی مستقلانه به او نشان نمی‌داند می‌ماندند امثال مستوفی چنین شأنی برای او قائل نبودند که طابق‌بالنعل تابعش باشند. سرسخت‌های مقتدری همچون وثوق‌الدوله، قوام‌السلطنه و نصرت‌الدوله هم نه به شأن او که به جاء‌طلبی خویش با او از در سازش ظاهراً انفعالی درمی‌آمدند. در مجلس چهارم مدرس به خیال آنکه در جای مستوفی شمشیر بزم قوام رزم را به صدارت نشاند به مبارزه با دولتی ملی مبادرت کرد. پیرمرد وساطت خواست اما واکنش تند و شدید مدرس به نامه‌رسا مدیر روزنامه قانون در ارسال پیام مستوفی برای ترمیم کابینه‌اش به رای و نظر مدرس نشان می‌دهد که او مصر و مصمم است صرف‌نظر از عواقب سویی که در مخالفتش با دولت مستوفی آفرید، کار را به پایان رساند و به شیوه‌ای دیگر هرچند منطقی رضایت ندهد. نیروهای مترقی و روشنگر نظیر عشقی و فرخی و عارف از عمل استیضاح دولت از سوی مدرس بسیار متاسف بودند. عشقی شعر این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود. دیدی چه خبر بود را سرود و فرخی شعر:
ای بوم در این بوم موسس شده‌ای
ای زاغ به باغ نقل مجلس شده‌ای
در مدرسه درس می‌دهی، رنگارنگ
ای بوقلمون مگر مدرس شده‌ای

اوضاع بلبشو و بلاتکلیف گردیده بود، مجلس مدام از اکثریت می‌افتاد و نظامیان فارغ از امور از آب گل‌آلوده ماهی می‌گرفتند. نمایندگان هوادار سردارسپه با مساعد دیدن شرایط، اکثریت مخالفت دولت از فراهم ساختند و مستوفی بی‌توجه به نقد اکثریت کنار نمی‌رفت. این‌بار او به حمایت دربار یکدندگی اشرافی به خرج داد و بسیار رنجیده‌خاطر گشت. دست‌آخر عصبانی شد و سخن از این که اهل بره‌کشی و آجیل گرفتن و آجیل دادن»37 نیست، به میان آورد و کنار رفت. قوام به مصداق ناسزا را بیانداز صاحبش برمی‌دارد، واکنش نشان داد و به واکنش معکوس ناگزیر به «انکار» موقعش بر صدارت اقدام کرد. مشیرالدوله و برادرش موتمن‌الملک رئیس مجلس نیز از این سخن رنجیدند اما بروز رفتار واکنشی را صلاح ندانستند و خودداری نشان دادند. حال که دیگر بوی صدارت سردارسپه هم به مشام می‌رسید، تدین هم به صف مخالفان مستوفی پیوسته بود. با این اوصاف مدرس نتوانست مطابق نقشه‌اش مرد پردل و جرأت‌تری از مستوفی برای رویارویی با سردارسپه بر سر کار آورد. عملاً و مدافعانه به مشیرالدوله بقیه‌السیف رضایت داد که انبانی پر از وجاهت ملی خلق و شأنی کاملاً اشرافی داشت. اگر مدرس قوام را مدنظر داشت چرا در تعریف از مشیرالدوله او را فرد بی‌نظیری برای صدارت حالیه دانست و اگر مشیرالدوله را در نظر داشت، به راستی بدانتخابی بود که به توپ و تشری میدان تهی کرد. مشیرالدوله به زودی در برابر بدکلامی و بدرفتاری نظامی قلدر به زانو درآمد و به تهدیدی برای بستن روزنامه حقیقت به رغم اصرار ملیون و مدرس و شاه از صحنه بیرون رفت و نخست‌وزیری سردارسپه را مسجل نمود. اینک که مشیرالدوله رشته‌ها را پنبه کرده بود، معلوم شد این همه غرامات برای هیچ بوده است. به این ترتیب سرانجام سیاست پس‌زنی مستوفی فرجامی نیک و دستاوردی ملی در بر نداشت، و به هدف طراحی شده اگر طرحی در کار بود نائل نیامد. مستوفی و شاه و ولیعهد مکدر شدند. قوام بازی نکرده بازنده محسوب شد، و مشیرالدوله برای همیشه در پست صدارت به مهره‌ای سوخته تبدیل گشت. وجاهت مدرس در نزد مردم آسیب خورد و اتحاد نیروهای ملی تا دیرگاهی به تاخیر افتاد و زمانی بسیار مغتنم از دست شد. بدتر از همه بر توهم «حسن ظن» همسایه شمالی به سردارسپه که مقهور تحلیل اشتباه داخلی‌های حامی بود، افزود. غافل از آنکه در سلطنت او استعمال کلمه کارگر هم قدغن خواهد شد.38 نسبت به نیروهای ملی اطراف مدرس ظنین گردید، و بر خشونت و مخالفت دولت شوروی در نهان می‌افزود»39 چرا که محور و مضمون اصلی سخنان مدرس در استیضاح مستوفی، بر نادیده گرفتن بی‌طرفی خارجی و گرایش به همسایه اشاره داشت. ملک‌الشعرا بهار که در این معارضه مصرانه و غیرمنعطفانه همراه و هم‌رای مدرس است، مستوفی را مقصر می‌داند که چرا با ماندن زمینه استیضاح را فراهم آورد... ما احتیاج مبرمی به ایجاد روابط حسنه و دوستی صمیمانه با دولت شوروی داشتیم40... این استیضاح ضرورت نداشت... بدترین فرجام این رفتار هموارسازی راه همسایه جنوبی بود که مدرس در محور مبارزه با آن قرار داشت.
بازخورد روحانی و فقهی مدرس
مدرس مجتهد بود و در مجلس دوم با شأن فقاهت و نمایندگی مراجع به مجلس آمده بود. اما در همان مجلس هم بیشتر به انفاذ سیاسی و حسن قبولش میان مردم و نمایندگان با دیگران از در احتیاج درمی‌آمد؛ و در مخالفت با رقبا و مخالفشان به قول بهار یک‌بار هم اجازه نداد که رفقای او از حربه دین و مذهب علیه حریف سود جویند41 اما عکس آن یعنی فیصله دادن به جنجال‌های تکفیر این و آن را مدنظر داشت. چنان که ختم ماجرای سلیمان میرزا تسامح دینی او را نشان می‌دهد. در اثبات مواضعش به استثنای مواردی معدود از استنادهای عقلانی و سیاسی سود می‌جست و کمتر از موضع دین و نمایندگی آن با دیگران اختلاف می‌کرد و کمتر به همانندسازی خود با اولیای دین مبادرت می‌ورزید. مشخصاً هم امتیازی برای خود و روحانیون قائل نبود و از آن به شدت پرهیز می‌داد. «... زعیم یک قوم خادم آن قوم است، اقوام و ملل جان و مال نمی‌دهند که برای خود فرمانروا و ارباب درست کنند... ملت این‌قدر عاقل و باتدبیر هست که برای خود بت و سلطان و فرمانروا استخدام نکند، اگر چنین اربابانی وجود دارند به زور خود را به مردم تحمیل کرده‌اند. چرا علمای اسلام نمی‌خواهند این حقیقت را بفهمند، حیف»42 و یا «صلاح مملکت و دیانتی ما نیست که در همه امور خود را وکیل ملت بدانیم.»43 و در واقعه انقلابی دخانیات در اصفهان می‌گوید: «... چند نفر از علما عقیده داشتند که این اقدام را باید مدیون علما و اهل دیانت بدانیم. من عقیده‌ام غیر از این بود. محصور کردن، یک برپایی اجتماعی برای احقاق حقوق ملی و اجتماعی در چهاردیواری یک دسته و گروه‌کاری غلط است. در این صورت کل جامعه تحت‌الشعاع یک عده قرار می‌گیرد و بعد همین عده مغرور به حقوق دیگران متجاوز می‌شوند.»44 در عین حال وقتی از موضع یک فقیه در امور سخن می‌گوید ادراک فکر مترقی از آن حال وقتی از موضع یک فقیه در امور سخن می‌گوید ادراک فکر مترقی از آن مشهود است. در تفکیک میان موافقت با شرع و عدم مخالفت با شرع و در طرح مالیات بسیار فراتر از روحانیون اسلاف و اخلافش می‌نگرد و در بیان استعماری و نمادین نگرش ملی اقتصادی‌اش چه زیبا به شعر دهقان سامانی اشاره می‌کند که: به شیراز ار نصیب ما نشد از آن می‌خلد.
خدا از بد نگه دارد نجف‌آباد و جلفا را
با این اوصاف همه واضع او از این دست که برشمردیم نیست، چنان که نظر او در نفی سربازگیری از اقلیت‌های مذهبی که نمی‌تواند روشنگرانه نقش آنان را به عنوان افرادی ایرانی در وظیفه‌ای ملی و یکسان با هموطنان مسلمان موردنظر قرار دهد و یا معارضه او با مشیرالدوله در تصویب آئین دادرسی مدنی و بازخورد نسبتاً شرعی و فقهی او در امر قضا که آن را عمدتاً مختص مجتهدان می‌شناسد، موضعی پیشرفته در همان زمان هم به حساب نمی‌آید. در خصوص حق انتخاب زنان هم مدرس گامی جلوتر از دیگر روحانیون و مراجع ننهاده است. البته تاثر از روح زمان عامل قطعی است؛ همگنان او هم تا چند دهه بعد در همین موضع قرار داشتند. تحول ناشی از عرف و افکار ملی و مترقی لازم بود تا به تدریج موجبیت determinism تاریخی و اجباریت exteriority عینی و خارجی زمینه‌ای فراهم آورد که بپذیرند.»45 اما اگر کسانی مصر باشند که بگویند مدرس پنج هزار سال بعد را می‌دید، تاملی انتقادی ضرورت می‌یابد. بهار نیز می‌گوید مدرس در مجلس سوم متاثر از لایحه تمهیدی جمعی افراد درجه دوم مشهد علیه من با اعتبارنامه‌ام به جرم هواداری از تعلیم و تربیت نسوان مخالفت کرد و مدت شش ماه آن را به تاخیر انداخت که البته نهایتاً توفیق نیافتند و در برابر مقاومت اعتدالیون و دموکرات‌ها و بی‌طرف‌ها شکست خوردند.»46 البته بهار بر تعدیل این شیوه از سوی مدرس از مجلس سوم به بعد تاکید دارد.
رک‌گویی مدرس
تهور مدرس بعضاً به شجاعت که در آن بی‌باکی رفتار ابرازی بیشتر از بازداری است، می‌ماند. غلبه رفتاری ابرازی بر رفتار اجتنابی ممکن است به به موارد و مصادیقی همچون شتاب‌زدگی، تندگویی، تحقیر دیگران و تندخویی، منجر گردد. مدرس در مواردی به گشودن مکنونات ضمیرش مبادرت می‌کرد که واجد اهمیت ملی و سیاسی بودند. نظیر آن که می‌گفت: مدافعان قرارداد [اشاره به قرارداد 1919]، «684 نفرند که اصولاً، فروعاً، عملاً، ناصراً، منصوراً، سیاستاً، و کتباً در تمام مملکت ایران موافقت با قرارداد کردند.»47 که با تکرارش دشمنانش را می‌افزود و به طراحی علیه‌اش وامی داشت؛ قبل و بی‌آن که واقعاً چیزی یا کسی افشا شده باشد. یا به تندگویی منجر می‌شود مثلاً چرا او باید به شیخ‌العراقین که اندیشناک سلامت او است به تندی بگوید... شیخ کاری به یقه باز من نداشته باشد، حواست جمع دروازه‌های ایران باشد که باز نماند.48 یا به رک‌گویی موجب تخفیف و تحقیر دیگران می‌انجامد. مثلاً مدرس به یکی از همراهان ثروتمندش می‌گوید: «هر کسی هرچه دارد به کار اندازد، اینان عقل ندارد و آن را به کار گرفته‌اند و تو که فقط پول‌داری، همان را خرج کن، این‌طور بهتر است.»49 آن مرد در مقابل این تحقیر آشکار مدرس «سکوت کرد و بعدها از یاران وفادار مدرس شد.»50 عدم بروز رفتار واکنشی مقابله به مثل از خودداری آن مرد بود و نرنجیدنش از بزرگواری و تحمل او است؛ و مطمئناً به سبب اهانتی که مدرس در انتساب عقلی به او روا داشته، یار وفادار نگشته است. میان صراحت گفتاری و جرات‌ورزی که اعمال رجحان‌های خود بدون تعدی به غیر است با رک‌گویی و سرزنش‌گری که اعمال نظر و خواست خود بی‌ملاحظه حقوق انسانی غیر است، تمایز وجود دارد. شنیده بودیم دشمنان بزرگان به سبب تحمل و گشاده‌رویی آنها از جرگه دشمنی خارج شده و دوستی صادقانه پیشه می‌کردند، اما چنین رفتارهایی رویه‌ای مناسب در دشمن‌جویی و خارج ساختن دوستان از طریقه دوستی، به شمار می‌آید. یا اگر مدرس قصد مصالحه با رضاخان را داشت چرا باید به او بگوید «مجسمه شما مثل صاحبش دورو دارد، که رضاخان از شرم و ناراحتی به خود بپیچد و تا پایان مجلس سخنی نگوید.»51 و به این ترتیب تمام رشته‌های مصالحه سیاسی پنبه گردد. این رک‌گویی‌ها نه با روش سیاسی تناسب داشت و نه با عمل‌گرایی و واقع‌گرایی سیاسی مدرس. در بازگشت از سفر اصفهان و در اوج مصالحه و مسالمت‌جویی که مدرس گمان بر فرمانبرداری سردارسپه از خود داشت، در پاسخ سردارسپه و نخست‌وزیر که پرسیده بود در این سفر چه دیده، می‌گوید مردم از تو می‌ترسند و نفرت دارند، و در حالی که او را دوست دارند و چون شمعی به گردش می‌سوزند، مترصدند رضاخان را بیابند تا دمار از روزگارش درآورند.52 جدای از مصلحت‌گرایی سیاسی و نزاکت و ادب‌ورزی دیپلماتیک، آیا این جملات را یک آرمان‌گرای انقلابی به رقیب و دشمنش می‌گوید که مدرس در حال مسالمت با رقیب به دشمن خوددار اما کینه‌توز که سرموقع به حساب همه چیز و همه کس می‌رسد، می‌گوید؟ شتاب در ابراز، مواردی نیز به رفتار تندخویانه واکنشی ختم می‌گردد. وزیری، نگارش‌نامه روی کاغذ پاکت تنباکو و قند را از سوی مدرس در شأن خود و مدرس نمی‌بیند. نمادین و محترمانه با ارسال مقداری کاغذ سفید معترض می‌شود. مدرس به واسطه فرستاده پیغام می‌فرستد که کاغذ سفید فراوان است ولی لیاقت تو بیشتر از این کاغذ که روی آن نوشته‌ام، نیست.!53 متقاعدکننده نخواهد بود که بگوییم چون مدرس اهل تعارف نبوده بعضاً صراحتش به رک‌گویی تبدیل می‌شده، چه از او تعریف‌های غیرضروری نیز کم ساطع نشده. «مجلس شورای ملی که عبارت از صد وکیل‌اند همه وطن‌خواه، همه صاحب عقیده محکم، همه اسلامی، همه سیاسی»54 این در هنگامی است که غالب نمایندگان مدافع جدی رضاخان هستند.
وجوه اشتراک مدرس و روحانیون
مدرس از نظر شکل حکومت، عرفی و تقریباً دموکراتیک می‌اندیشیده و در موضع سیاسی، از بازخوردی غیررادیکال و غیربنیادگرا پیروی می‌کرده، مدرس به مشروطه متعلق بوده و مدافع پیگیر آن محسوب می‌شود.55 او با دخالت بنیادگران در سیاست موافقت نداشت و آن را زمینه ارتجاع می‌شناخت.56 مکی57 و قوام58 نیز بر این تفکیک در نظر مدرس تصریح نموده‌اند. بهار که از نزدیکان مشرب فکری و سیاسی مدرس بوده هم بر این قول تاکید دارد. «اعتماد مدرس در مجلس چهارم و در میان افراد اکثریت به کسانی بود که با انفکاک قوه سیاسی از قوه روحانی موافق بودند.»59 از نظر رفتار و مبارزه سیاسی نیز که خود مستمر متعرض سکوت و مماشات روحانیان است؛ و آنها را موید رفتار سیاسی خویش نمی‌داند. بنا به گفته نویسنده کتاب «مرد روزگاران» «مجتهد جامع‌الشرایطی چون او در سخت‌ترین روزهای پیکار و جانبازی‌اش مورد حمایت حتی یک نفر از علمای بزرگ یا متوسط زمان خود قرار نگرفت.»60 – 61 از نظر خلق سازگارانه و منش متحمل و کنار آمدن حتی با مخالفانی که کمترین موضع مشترکی نشان می‌دادند، اساساً باور شباهت‌مندی با رویه حذف‌گرایانه ساده‌اندیشی محض خواهد بود. مدرس عملاً پیشبرد امر سیاسی را در نزدیکی با چهره‌های ملی دنبال می‌کرد. از نظر مادی و ساده‌زیستی که مدرس خود تمام توانمندی‌هایش را در صراحت و شجاعت سیاسی به آن ارجاع می‌داد، شاید اگر در آغاز انقلاب بودیم و معیار قبولمان سخن‌ورزی می‌بود، شباهتی قائل می‌شدیم، اما اکنون چنین داعیه‌ای گزافه‌گویی است. فقدان ناهماهنگی میان نظر و عمل مدرس به گونه کم‌همتایی، در تاریخ معاصر ایران مثال‌زدنی است، همان سادگی زندگی عملی و قناعت‌ورزی رفتاری است که به تز موازنه عدمی در بینش نظری‌اش منجر می‌شود. به نقل نزدیکانش اجازه نمی‌داد عبایش دوگانه شود. شاید تنها وجود رگه‌های قوی ضدسوسیالیستی در آرای مدرس او را تا حدودی با کثیری از روحانیون که در خویشتن دشمنی ذاتی با سوسیالیسم می‌یابند، شبیه می‌سازد.
شناخت از دوگانگی رفتاری مردم ایران
در خصوص خلقیات ایرانی‌ها مدرس در زمره کسانی است که کمتر آنان را به صفات مذموم متصف می‌سازند؛ و غالباً از ایرانیان به همدلی، تحمل و فطانت و تیزهوشی یاد می‌کند. با این حال محافظه‌کاری مردم ایران و تملق در پیش روی حاکم و دوگانگی رفتاری آنان در حضور و غیبت حاکمان از جمله خلقیاتی منفی است که مدرس به ظرافت از آن یاد می‌کند. «چون مردم هوشیار و زیرک ایران خیلی زود روحیات و اخلاقیات ملوک خود را می‌شناختند و طبق آن رفتار می‌کردند، شما هیچ تاریخی ندارید که در زمان سلطانی با فرمانروایی عمومی و خصوصی نوشته شده باشد و از عدالت‌پروری و علم‌دوستی و رعیت‌نوازی او دو سه من کاغذ را سیاه نکرده باشد، و بعد هم که مرده و رفته قضایا برعکس شده و همان نوشته، دیو مازندران شده است، این وضعیات مردم و تاریخ مملکت در همه زمان‌ها بوده...»62
فقر فرهنگی و اقتصادی و رواج خرافات از یک سو و ضعف و زبونی و ترس و آز و حقارت از سوی دیگر سبب شده حس حقارت inferioriey و کهتر بودگی نسبت به قدرتمندان خودبرترپندار و برتربین، درونی شده و مجادله و مداهنه و چاپلوسی محور ارتباط‌های میان فردی گردد و و به رغم مدرس که به آسیب‌شناسی فردی و اجتماعی و فرهنگی معطوف است، آن را همه‌گیر سازد. «هیچ مملکتی به اندازه مملکت ما کلمات تملق‌آمیز و چاپلوسانه ندارد.»63 پیش از کواکبی در طبایع‌الاستبداد64، کثرت الفاظ تعظیمی و رفتارهای کهترخویی و اطلاعت‌جویی را در فرهنگ‌لغت هر قوم معیاری در نقد آزادی و از ثمرات حکومت استبدادی دانسته بود، از این‌رو مدرس هرچند به پیروان سیاسی مایل بود و تبعیت آنها راغب، اهل مرید و مرادبازی نبود و به صفت چاپلوسی کس و کسانی را گرد خویش جمع نمی‌آورد، و اگر بودند مستعدان رند و عوامی که به تملق‌گویی خو گرفته بودند به جمله صریح و با تندی از اطراف خویش دورشان می‌ساخت. به ویژه از عوام‌فریبی دور بود و حمایت آنها به حماقتشان نمی‌خواست.
هوشمندی مدرس
مدرس وقتی از اصفهان به سمت طراز اولی عازم تهران شد و به مجلس دوم ورود کرد، تا مدت‌ها حرفی نمی‌زد. سکوت و تامل اندیشمندانه او موجب تعجب‌برانگیزی و بعضاً تاسف و ندامت‌برانگیزی حامیان می‌شود. وقتی لب به سخن گشود چنین نغز سخن گفت: «عاقل تا بصیرت پیدا نکند سخن نمی‌گوید.»65 بعد از این او به قدری سخن می‌گوید که سکوت اولیه‌اش محو می‌شود و البته برای دوست و دشمن ملامتی برنمی‌انگیزد. اشخاص بصیر به تامل در آن سخن پرمغز از همین آغاز به فراست و هوش مدرس پی می‌برند. ساختار قدرت اشرافی در ایران به گونه‌ای بود که اساساً ورود کسی بیرون از طبقه اشراف به بافت اصلی قدرت سیاسی جدای از تهور حاکی از هوشمندی او بود. ساخت سیاسی حاکمیت در ایران در کنار بافت غیرشهری و قبل فئودالی آن زمینه‌ای نبود که شخصیت‌های خلقی و ملی از طبقات محروم و متوسط در آن راه یابند. بنابراین ساخت اشرافی قاجاری یعنی همان قالبی که در آن گل غالب حاکمان غیرملی و وابسته را قالب می‌زدند. بعضاً وجوهی خوشنام و ملی نیز تحویل جامعه می‌داد. مستوفی‌الممالک، مشیرالدوله و موتمن‌الملک در این زمره‌اند و البته مصدق از جنسی دیگر و استثنای مطلقی است. از این روی راهیابی مدرس به محوریت نیروهای ملی حاکی از تهور و هوشمندی او است. این هوشمندی و تهور از زمینه ایجابی مشروطه به دست آمده بود و در همان زمان از دیگرانی هم‌نظیر داور، تیمورتاش، سیدضیا، و رضاخان، البته هر یک به سیاق خود، مشاهده شد و عملاً در این دوره موجبات نوعی تحرک اجتماعی را فراهم آورد. از بدو ورود به کارزار سیاسی و در تمام مدت فعالیتش در فهم مسائل سریع‌الادراک سریع‌الانتقال بود و بداهه‌گویی‌های هوشمندانه‌اش حریفی نمی‌شناخت. در ماجرای قتل ماژور ایمبری که دولت و حامیان در تلاش بودند که به گردن او و اقلیت و نیروهای مذهبی تحمیل کنند در نطق مجلس به طور نمادین در برابر حملات بسیار جراید اکثریت در انتساب اتهام به او می‌گوید: محتسب فتنه در این شهر ز من داند و می / لیک من این همه از چشم شما می‌بینم. در بیمارستان و در جواب درگاهی رئیس شهربانی رضاشاه که به واسطه او به احوالپرسی آمده است، در واقع به عامل و آمر می‌گوید: «به کوری چشم دشمنان مدرس هنوز نمرده است.»66 با اشاره به شعر افسر در خطاب به آن که طمع کاخ‌نشینی انگیزه تمام و تمامش گشته می‌خواند: این کاخ که می‌بینی گاه از من و گاه از تو / جاوید نخواهد ماند خواه از من خواه از تو در مقابل شعار «مرده باد مدرس» که از سوی عوام و اراذل و نظامیان لباس شخصی یعنی پیاده نظام دو کودتای 1299 و 1332 سر داده می‌شد، بی‌ملاحظه و بی‌تعارف و خونسرد ریشه را می‌کاود: «اگر مدرس بمیرد دیگر کسی به شما پول نخواهد داد.»67 با این وصف هوشمندی به تنهایی بسنده نبود،. مکرر از نومیدی و بی‌انگیزگی و خستگی سخن گفت و حتی به سرزنش و نکوهش ایرانیان در سستی و اهمال‌کاری68 مبادرت کرد. «همه کس و همه دسته‌ها خسته شده بودند و تنها سردارسپه بود که آمد و آمد و هر چیز و همه کس را در زیر قدرتی که نسبت به آزادی و مشروطه و مطبوعات چندان خوش‌بین نبود – فرو گرفت.»69
شهادت مدرس
مدرس آنچنان مرد که زندگی کرد. حسرت یک آه را هم بر دل دشمن غدار و کینه‌توزش باقی گذاشت. اعتماد به نفس بالایش، استحکام درونی کم‌نظیری به او بخشیده بود. در تلاش سبعانه‌ای که ماموران قتل در کشتنش به خرج می‌دادند، بی‌ذره مقاومتی از سوی او به سادگی توفیق نمی‌یافتند. گویی سلول‌های تن خاکی‌اش نیز از این اعتماد و متانت حصه‌ای می‌بردند. نحوه قتل مدرس خبث طینت و قساوت و خشونت ذاتی حاکمیت استبدادی و خودکامه را می‌رساند. رسا مدیر روزنامه قانون پیرمردی که نگارنده و همسن و سال‌هایش در راه رفتن به دبستان هر روز او را در کنار باغ رسایش مشاهده می‌کردند؛ از پیروان صادق مدرس بود. به نقل از او است که در مجلس سرودن شعر عالی «جمهوری‌نامه» از سوی ملک‌الشعرای بهار، مصرع «بپیچیمش به دور حلق دستار» پیشنهاد شد و در واقع پیش‌بینی میرزاده عشقی شاعر تلخکام و ناکام ملی ایران در خصوص مدرس بوده است. این ابیات از زبان نظمیه چی‌ها سروده شد:
نباید کرد دیگر هیچ مس مس
بباید رفت فوری توی مجلس
اگر حرفی شنیدیم از مدرس
جوابش گفت باید رطب و یا بس
اگر مقصود خود را کرد تکرار
بپیچیمش به دور حلق دستار
دریغ از راه دور و رنج بسیار

پیچیدن دستار به گردن پیرمرد لاغر و روزه‌داری که بدو سم مهلک نیز خورانیده‌اند، بازنماگر چه منشی است؟ به قول ایرج میرزا:
پادشهان را همه این است حال
سهل شمارند امور محال
با سر و جان همه بازی کنند
تا همه جا دست درازی کنند

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات