محمدرضا تاجیک
زمانی من یک پرسش ساده و معمولی بودم. در ادبیات عامیانه این دیار، بسیاری از مردمان مرا مفتاح گفتوگوهای روزمره خویش میپنداشتند. هم «عامی» بودم و هم «عام». به موضوع و مطلب خاصی دلالت نمیدادم، بار معنایی خاصی بر من مترتب نبود. بهتر بگویم، هویتم در بداهت و فراگیریام تعریف میشد. آنقدر عادی بودم که بسیاری مرا درخور پاسخ نمییافتند و آنقدر عام بودم که دنیا و مافیها را در آغوش میگرفتم.
گاهی مترادف «چطوری» و «چگونهای» به کار میرفتم و گاهی برای گشودن باب سخن و محاوره دوستانه و گاه دیگر نیز برای پرسش در مورد وضعیت خانوادگی، اوضاع کاری و... پاسخها نیز همچون خودم ساده و معمولی بودند: ای الحمدلله، خبری نیست، خبر سلامتی، فلانی عروسی کرده، فلانی بچهدار شده، فلانی ماشین یا خانه خریده ...
انقلاب شد. من هم مثل بسیاری از مفاهیم و گزارههای دیگر دفعتا انقلابی شدم. باری و حالی پیدا کردم. از شأن و منزلتی در ادبیات رایج برخوردار شدم. برو و بیایی پیدا کردم. بر سر هر کوی و برزنی ظاهر میشدم و همگان در بیان من بر یکدیگر پیشی میجستند. اصالت و هویتی یافته بودم و به اصطلاح سری تو سرها درآورده بودم. آوانگارد (پیشتاز) و پرچمدار سایر گزارهها شده بودم و محبوبیت و مقبولیتی عام یافته بودم.
خلاصه، سرم خیلی شلوغ شده بود. پشت سر من حرف و حدیثهای بسیاری برای «بیان شدن» صف کشیده بودند: رنگارنگ از همه رینگ. پاسخها نیز مرز و ملیت و سرزمین و... خاصی نمیشناختند؛ هم داخلی بودند و هم خارجی، هم سیاسی بودند و هم اقتصادی و فرهنگی، هم مربوط به حال بودند و هم مربوط به آینده، هم به پیروزیها دلالت میدادند و هم به شکستها. کفایت میکرد من بر سر زبانها جاری شوم تا در پاسخ، از سیر تا پیاز و از مسائل کوچه و بازار تا حوادث پیچیده بینالمللی و تصمیمات پشت درهای بسته سران پنتاگون و سیا و موساد و... را بشنوی. درست است وظیفه آغاز کلام را برعهده من گذاشته بودند اما برای ختم آن فقط میبایست به خدا متوسل میشدی. پنداری نزد همگان کشکولی از پاسخهای گوناگون وجود داشت و همگان به همهچیز واقف و آگاه بودند.
در این دوران، هنوز چندان سیاسی و سیاستزده نشده بودم. هنوز گزاره خوب و عامهپسندی بودم و هنوز روحیه و مشرب روحآزار و اعصابخردکن پیدا نکرده بودم.
گذر زمانه خیلیها را به کژراهه برد و قهرمانهای زیادی را به زبونی و خواری کشید، با شرمندگی، من هم یکی از آنان بودم. در گذشته، اگرچه پاسخهایم گاه زیبا بودند و گاه زشت، گاه مشعوفکننده و گاه محزونکننده، گاه مثبت و گاه منفی اما در همه حال از اتهام مردمآزاری مبرا بودم. دوست مردمان بودم نه دشمن آنان. از حضور من، اخمها در هم فرونمیرفت و اعصاب مخدوش نمیشد و ناامیدیهای جلوه نمیکرد و روحیه پرخاشگری گل نمیکرد.
اما چندی نگذشت که سیاست و قدرت بیپدر و مادر به سراغم آمدند. چه بگویم و چگونه بگویم که بر من چه گذشت؟! بگذار بگذرم. حقیقت را بخواهید در شرایط کنونی به وضعیتی رسیدهام که از خودم بدم میآید. خیلی دلم میخواهد بیخانمان و حیران شوم و در سپهر اندیشه و گفتمان کسی مأمن و مأوایی نداشته باشم. خیلی دوست میدارم که به نهانکده فراموشی سپرده و به زبالهدانی تاریخ انداخته شوم.
نمیدانم اگر شما جای من بودید، چه میکردید؟! اگر شما نیز همچون من، هر زمان که بر هیبت گفتار ظاهر میشدید، به شرایطی بحرانی، آیندهای نامعلوم و اخباری حزنآور و ملالانگیز رجوع میدادید، چه آرزویی میکردید؟ نمیدانم، شاید هم اشتباه میکنم. شاید در روزگار حاکمیت منطق دیجیتالی (صفر و یک) من هم دچار افراط و تفریط شدهام اما حداقل در یک چیز نمیتوانم تردید کنم و آن اینکه در شرایط کنونی هیچکس مشتاقانه به استقبال من نمیآید؛ هیچکس از شنیدن من مسرور نمیشود و هیچکس در جواب من، پاسخی مشعوفکننده و امیدوارکننده ندارد.
باور کنید خسته شدم از بس که در جواب خود، آه و ناله و نق و نقد شنیدم. از زندگی سیر شدم از بس با قیافههای عبوس و ادبیات محزون و تراژیک مواجه شدم. باور کنید که شبها هم خوابهای آشفته میبینم. دلم برای یک دست نوازش و یک تبسم ملیح لک زده. از شما چه پنهان، امیدی هم به فردای بهتر ندارم. وقتی خودم را در آینه گفتار خودم میبینم، تنم میلرزد و از هیبت کریه همنشینان (پاسخهای) خود دلم میگیرد و دنیا جلوی رویم تیره و تار میشور. باور کنید اگر چارهای میداشتم خودکشی میکردم. مرگ به مراتب بهتر از این زندگی با ذلت و خواری است. بابا مردیم از بس که کشتیم. مردیم از بس که به روحیه و اعصاب این و آن ور رفتیم. مردیم از بس خنده را به روی لب این و آن خشکاندیم.
کسی نیست که از آینده روشن و آیندگان بهتر خبر بدهد؟ کسی نیست که دست مرا بگیرد و از این توفان شن نجاتم بخشد؟ کسی نیست که غبار غم و اندوه را از رخسار من برگیرد و طراوتی دوباره ارزانیام دارد؟ کسی نیست که امید به حیات را در من زنده کند؟ کسی نیست که به من بگوید در هنگامههای فشار و زور، مقامات چه چرخشهایی خواهند داشت؟
آیا کسی هست که به من بگوید برای اصلحطلبان امکان حضور در انتخابات ممکن خواهد شد؟ احساس میکنم که این روزها حال و احوالم از همیشه بدتر است. گفتم چاره چیست؟ گفت: چاره هرچه باشد با دوا و درمان تو ربطی ندارد. عزیزجان، تو فقط دچار نوعی روانپریشی شدهای و خود را بیمار میپنداری. مریض اصلی بیرون توست: درون پاسخهایی که حکم مامای تو را دارند. تا پزشکان داخلی و خارجی مملکت نتوانند برای درمان آن چارهای بیندیشند، تو هم به زندگی انگلوار خود ادامه خواهی داد. از من میشنوی، تلاش کن که فعلا به این وضع عادت کنی، چون آنطوری که من از زبان این و آن شنیدهام، خود این پزشکان هم دچار نوعی روانپریشی شدهاند و به جای اینکه جزئی از درمان باشند، قسمتی از درد شدهاند. «زماندرمانی» تنها راه علاج توست. منتظر بمان، گذر زمان خودش جوابت را کف دست میگذارد. تو هم همان جواب را تحویل مردم بده. به همین سادگی حالت خوب میشود.