تاریخ انتشار : ۰۹ آذر ۱۳۸۹ - ۱۳:۱۶  ، 
کد خبر : ۱۸۵۴۶۷
نقدی بر سیاست‌ورزی انتخاباتی جبهه مشارکت و گروه‌های همسو

یک تیر و سه هدف


رضا خجسته‌رحیمی
آن زمان که مصطفی معین از سوی اصلاح‌طلبان سیاسی مستقر در حزب مشارکت، بر صندلی کاندیداتوری نشست، هنوز هیچ گروه سیاسی اصلاح‌طلب و اصولگرایی، کاندیدای خود را برای انتخابات ریاست‌ جمهوری معرفی نکرده بود. اگر مهدی کروبی دیگر کاندیدای اصلاح‌طلب در جاده تردید راه می‌پیمود و هر روز خبر نهایی شدن کاندیداتوری خود را به فردا موکول می‌کرد و اصولگرایان نیز داستان انتخاب کاندیدای نهایی خود را به پایان نمی‌دادند و هاشمی هم آمدن خود به عرصه رقابت انتخاباتی را در هاله‌ای از ابهام نگه می‌داشت، این حزب مشارکت بود که در معرفی نامزد انتخاباتی خود پیشگام دیگران شد و تسریعی سیاسی را به نمایش گذاشت. تسریعی که اگرچه با هدف رخ‌نمایی در برابر رقیبان درون و برون جناحی صورت گرفته بود اما در بازی سیاست چالش‌هایی جدی را هم روبه‌روی این سیاستمداران قرار داد؛ تا بدانجا که امروز بسیاری از خود می‌پرسند آیا سیاستمداران مشارکتی نمی‌توانستند اعلام کاندیدای خود را همچون دیگر گروه‌های سیاسی به آینده موکول کنند تا توانسته باشند در فضای متحول و متغیر سیاست در ایران، تصمیمی همگام با زمان بگیرند؟
اما به هر حال مصطفی معین کاندیدای حزبی شد که از یکسو محتاج شعارهایی نو و خارج از ساختارهای پیشین بود و از دیگر سوی امکان پیمودن چنین مسیری را بر خود ناهموار می‌دید. او بدین ترتیب اگرچه کاندیدای «مشارکت» بود، کاندیدای «تضاد» نیز بود. اصلاح‌طلبان مشارکتی از یکسو می‌خواستند در قدرت بمانند و لازمه آن معرفی کاندیدایی با احتمال ردصلاحیت پایین‌تر بود و از سوی دیگر احساس می‌کردند که نمی‌توانند خود را همگام و همراه با مطالبات نخبگان و ایرانیان تحول‌خواه نشان دهند. ماندن در قدرت گویی ملازماتی داشت و به دست آوردن رای مردم ملازماتی دیگر. بدین ترتیب گرچه در کنگره پیشین حزب مشارکت، نشستن دبیرکل بر صندلی کاندیداتوری مرجح داشته شده بود اما در گوشه و کنار دلیل انتخاب مصطفی معین به عنوان کاندیدای جبهه مشارکت کمتر بودن احتمال ردصلاحیت وی نسبت به محمدرضا خاتمی اعلام می‌شد اما جالب آنجا بود که پس از چندی، وقتی از شایعه احتمال ردصلاحیت معین نیز سخن به میان آمد، این‌بار سیاستمداران مستقر در جبهه مشارکت از یکسو تاکید می‌کردند که دلیلی برای ردصلاحیت کاندیدایشان وجود ندارد و از سوی دیگر تصریح داشتند که ردصلاحیت برای آنها از اهمیتی برخوردار نیست. چرا که اگر تائید صلاحیت معین برای آنها صورتی از پیروزی را نوید می‌داد، ردصلاحیت او نیز خود به نوعی یک پیروزی بود. سیاستمداران مشارکتی به نیکی می‌دانستند که اگر تائید صلاحیت کاندیدایشان یک پیروزی در مناسبات قدرت محسوب شود باید که پس از آن با مشکلی به نام همراهی بدنه اجتماعی دست و پنجه نرم کرد. این در حالی است که ردصلاحیت معین نیز به مشابه یک پیروزی خود می‌تواند به نزدیکی آنها با لایه‌های اجتماعی بینجامد اگرچه بیگانگی آنها از ساختار قدرت را هم به همراه خواهد داشت. بازی انتخابات بدین ترتیب در حالی به یک بازی دیالکتیکی برای این سیاستمداران اصلاح‌طلب تبدیل شده است که حرکت در مسیر تبلیغات انتخاباتی با شک و تردید، چندان راهگشا به نظر نمی‌رسد. رای‌دهندگان از خود می‌پرسند چرا باید به کاندیدایی رای دهند که همراهان سیاسی‌اش هنوز تکلیف‌شان را با خودشان روشن نکرده‌اند. از همین رو است که شاید بتوان گفت سیاستمداران مشارکتی در برزخی گرفتارند که اصلاح‌طلبان محافظه‌کار در یک‌سویه آن قرار دارند و اصلاح‌طلبان رادیکال در سویه دیگر آن. عده‌ای آنها را به ماندن در عرصه قدرت فرا می‌خوانند و دیپلماسی حرکت در چارچوب ساختارهای سیاسی موجود را یادآور می‌شوند و عده‌ای دیگر نیز گذار از ساختارهای موجود را به آنها توصیه می‌کنند و انتخاب چنین راه‌حلی را تنها راه احیای حرکت اصلاح‌طلبی می‌دانند. جبهه مشارکت اما در این میان واقعیت دوران گذار در ایران به نمایش می‌گذارد. تناقض‌های رفتاری و گفتاری و تمایلات متناقض، واقعیتی است که رها شدن این سیاستمداران اصلاح‌طلب از آن شاید چندان در انتظار نباشد. اصلاح‌طلبان مشارکتی امیدوارند که با یک تیر سه هدف را بزنند. آنها توقع دارند که کاندیدایشان به راحتی با تائید صلاحیت همراه شود و در عین حال در حالی که آرای اصلاح‌طلبان محافظه‌کار را از آن خود می‌کند از افزایش آرای خاموش نیز جلوگیری نماید و اصلاح‌طلبان رادیکال را هم در زیر چتر خود جمع کند. اما به محض آنکه چنین برنامه‌ای در دستور کار قرار می‌گیرد - یعنی زدن سه هدف با یک تیر - تناقض‌های رفتاری و گفتاری نیز یکی پس از دیگری آشکار می‌شوند.
اصلاح‌طلبان مشارکتی تاکید می‌کنند که «معین از جایی آغاز می‌کند که خاتمی تمام کرده است» و بدین ترتیب خود بذر ناامیدی را در زمین اجتماع می‌پاشند که گویی اصلاحات ناکارآمد همچنان ادامه پیدا خواهد کرد. آنها در حالی سعی می‌کنند چهره‌ای اصلاح‌طلب‌تر نسبت به خاتمی برای خود نگیرند که ایرانیان تحول‌‌خواه، اقداماتی فراتر از چارچوب محافظه‌کارانه خاتمی را مطالبه می‌کنند. این اصلاح‌طلبان نه می‌خواهند نقدی بر خاتمی کنند و نه تمایلی دارند که کاندیدایشان همچون خاتمی پنداشته شود. آنها اگر گاهی هم شعارهایی حداکثری‌تر را مطرح می‌کنند، با فاصله‌ای اندک تصریح می‌کنند که برای شعارهایشان تضمینی نمی‌دهند و می‌گویند «البته همه چیز در دست رئیس‌جمهور نیست». در ادامه نیز وقتی با این پرسش مواجه می‌شوند که «پس آیا شما هم تدارکاتچی خواهید بود» تاکید می‌کنند که به هیچ‌وجه چنین جایگاهی را نخواهند پذیرفت و البته وقتی از آنها خواسته می‌شود که توضیح دهند «چگونه به یک تدارکاتچی تبدیل نخواهند شد» با بی‌حوصلگی و البته به حکم احتیاطی سیاسی پاسخ‌هایی کلی ارائه می‌کنند.
چندی پیش‌تر بود که یکی از حامیان معین در گفت‌وگویی تاکید کرد که در صورت دستیابی کاندیدای متبوعش به کرسی ریاست‌ جمهوری احتمالاً او برخلاف خاتمی تذکرهای قانون اساسی را بیشتر و علنی‌تر خواهد کرد اما وقتی از او پرسیده بودند که آیا حزب او چنین تضمینی را از هم‌اکنون به مردم می‌دهد گفته بود که چنین تضمینی را شخص مصطفی معین باید بدهد. در همین‌جا تناقضی دیگر در گفتار سیاستمداران اصلاح‌طلب ما رخ می‌نماید که مگر آنها تاکید نکرده بودند در این انتخابات کاندیدای آنها کاندیدای حزبی و در نتیجه مطیع تمایلات حزبی خواهد بود؟ پس چگونه است که حامیان معین نمی‌توانند چک سفید امضای کاندیدای خود را در دست داشته باشند؟ تناقض‌ها اما گاهی متعجب‌کننده‌تر نیز می‌شوند وقتی دبیرکل جبهه مشارکت و البته معاون اول کاندیدای این حزب تاکید می‌کند که کابینه دولت معین، کابینه‌ای حزبی خواهد بود و روزهایی بعدتر معین خود تصریح می‌کند که اعتقادی به کابینه حزبی ندارد یا این که سخنگوی سازمان مجاهدین انقلاب امروز از لزوم کابینه حزبی سخن می‌گوید و چند روز بعدتر دبیرکل این حزب با آرامش کامل بر عدم اعتقاد حزب متبوعش به کاندیدای حزبی تاکید می‌کند و می‌گوید که حزب او در چیدمان کابینه کاندیدای خود نیز دخالتی نخواهد داشت. از سوی دیگر در حالی که بزرگان جبهه مشارکت بر حزبی بودن کاندیدای خود تاکید می‌کنند. معین اما چنین وضعی را در خصوص خود نمی‌پذیرد و معتقد است که کاندیدایی حزبی نیست چرا که حتی عضو جبهه مشارکت نیز نیست و در نهایت فقط به خاطر تقدم مجاهدین انقلاب و جبهه مشارکت در حماست از وی او همراهی بیشتری با آنها خواهد داشت. سیاستمداران مشارکتی بدین ترتیب حتی حاضر نیستند که شفاف و روشن منظور خود از کاندیدا و کابینه حزبی را تشریح کنند چرا که گویی سئوالی که پاسخ به آن کمی سخت به نظر آید پاسخ ندادن به آن مصلحت همراه‌تر است.
آنها تاکید می‌کنند که مردم باید در عرصه انتخابات حاضر شوند و با رایی که به کاندیدای آنها می‌دهند از یکپارچه شدن حاکمیت جلوگیری کنند. با این حال تمایلی ندارند که توضیح دهند چگونه از یکپارچه شدن حاکمیت جلوگیری خواهند کرد. رای مردم را می‌خواهند ولی توقع دارند که مردم سئوالی درباره برنامه آنها و چگونگی پاسداری از رای‌شان نپرسند. حضور حداکثری مردم در حمایت از کاندیدای خود را مطالبه می‌کنند و در برابر پاسخ نمی‌دهند که در صورت حضور مردم و ردصلاحیت کاندیدایشان چگونه احترام خود را به رای مردم اثبات خواهند کرد(؟) آنها تمایلی به توضیح این نکته به مخاطبان‌شان ندارند که حزب در صورت ردصلاحیت کاندیدایش حاضر به پرداخت چه هزینه‌هایی در قبال اعتماد سپرده شده مردم به آنها خواهد بود(؟). آیا باری دیگر شعار استعفای دسته جمعی و خروج از حاکمیت مطرح خواهد شد و تا آخرین لحظات، حضور در قدرت بر خروج ترجیح داده و مطابق با آداب سیاست‌ورزی معمول در جهت اثبات خودی بودن خود نسبت به حاکمیت موجود عمل خواهد شد؟
یک حزب اصلاح‌طلب در شرایط گذار نمی‌تواند خود را هم خودی ساختار حقیقی و حقوقی بداند و هم متمایل به توده‌های اصلاح‌طلب خواهان تحول و تغییر. گویی اما اگر چهار سال پیش پوپولیسم در لباس گل و یاس و شادی و خنده به مدد آنان آمده بود تا خاتمی 4 سال دیگر نشستن بر صندلی ریاست‌ جمهوری را تجربه کند، اکنون آنها امیدوارند که ترس مردم از اصولگرایان به پدید آمدن فضایی پوپولیستی یاری رساند. می‌گویند که «اصولگرایان به دنبال نظامی کردن شرایط هستند و بنابراین شما باید در انتخابات شرکت کنید و همگی دست در دست هم، عملی شدن این خواست را غیرممکن کنیم.» اما کافی است بخواهیم که برایمان توضیح دهند در صورت پیروزی در انتخابات چگونه اصولگرایان را از پیشبرد اهداف‌شان باز خواهند داشت، در حالی که خاتمی نیز هیچگاه نتوانست از موازی‌کاری‌ها جلوگیری به عمل آورد و اگرچه می‌گفت مملکت هر نه روز با یک بحران مواجه می‌شود، نمی‌توانست از وقوع این بحران‌ها جلوگیری به عمل آورد. گویی نباید در این مورد نیز امیدی به پاسخ از سوی اصلاح‌طلبان داشت، چرا که آنها اگرچه متوقع رای مردم هستند اما حاضر به سنگین کردن بار خود نیستند و به خوبی می‌دانند که ظرفیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و استعداد ایستادگی در برابر خواست اقتدارگرایان را ندارند و البته اعتراف به این واقعیت را نیز عاملی در جهت کاهش آرای‌شان می‌دانند. اینچنین است که سیاست «سکوت» در جایگاه برنامه و شعار انتخاباتی قرار می‌گیرد و سیاستمداران اصلاح‌طلب ترجیح می‌دهند کمتر صحبت کنند، حرفی جدی نزنند و از هم‌اکنون به مثابه یک رئیس‌جمهور در چارچوبی کاملاً محافظه‌کارانه، دیپلماتیک و رسمی سخن بگویند. می‌گویند اشتباهاتی داشته‌ایم و فرصت‌سوزی هم کرده‌ایم تا بدین ترتیب نوعی تواضع و صداقت سیاسی را به نمایش بگذارند اما باز هم کافی است در برابر این پرسش قرار گیرند که «به وقوع فرصت‌سوزی در کدام مقاطع و در خصوص چه اتفاقاتی اعتقاد دارید تا بدانیم که در آینده شاهد چه فرصت‌سوزی‌هایی نخواهیم بود»؛ طبیعی است که در برابر این پرسش هم نباید به انتظار پاسخ روشن و صریح نشست. چرا که تصریح بر فرصت‌سوزی و اشتباهات در گذشته گویی فقط به صورتی کلی و انتزاعی و برای تظاهر به صداقت است که صورت می‌گیرد. حال آیا این توقع زیادی است اگر یک نفر از یک حزب سیاسی که خود بر فرصت‌سوزی‌هایش تاکید می‌کند بخواهد که به صورت مشخص به مجموعه‌ای از این فرصت‌سوزی‌ها اشاره کند و تضمین بدهد که در آینده سیاسی‌اش مطابق با نسخه گذشته عمل نخواهد کرد و چنین توضیحی را پیش‌شرط رای خود به آنها در انتخابات بخواند؟ آیا لازمه طرح شعار «شهروند قدرتمند»، در نظر گرفتن حداقلی از احترام برای ایرانیان تحول‌خواه نیست که اکنون چنین توقعی را بی‌پاسخ می‌گذاریم و به حکم مصلحت خود را از پاسخگویی نسبت به فرصت‌سوزی‌ها در گذشته برحذر می‌داریم؟ چگونه می‌توان شعار «شهروند قدرتمند» را داد آنگاه به گونه‌ای رفتار کرد که آن شهروند احساس کند تنها برگه رای اوست که به کار سیاستمداران می‌آید؟ آیا «شهروند قدرتمند» شهروندی نیست که حاکمان خود را ملزم به همراهی با او بدانند و شرایط مناسب برای زیست سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی او را فراهم کنند و در این صورت آیا انتظار آن نیست که واضعان این شعار برای عملیاتی شدن شعار خود، از خود آغاز کنند و در تعاملی صادقانه با مردم، واقعیت این شعار را به نمایش بگذارند؟ «شهروند قدرتمند» شهروندی نیست که تنها برگه رای او از اهمیت برخوردار باشد بلکه شهروندی است که از سیاستمداران متوقع است به او حساب پس بدهند و از احزاب نیز می‌خواهد برنامه‌ها و تضمین‌هایشان را در انتخابات با او در میان بگذارند. «شهروند قدرتمند» شهروندی نیست که به مثابه توده‌ای بی‌‌سر، لباس پوپولیسم را بر تن او بپوشانیم و او را پیاده نظام خود بخواهیم.
اصلاح‌طلبان مشارکتی اینک بیش از هر زمانی به صداقت در گفتار و رفتار و انطباق سخن و عمل نیازمندند، اگرچه عدم صراحت و شفافیت آنها و ابتلای به تناقض‌گویی همان‌طور که گفته شد معلول انتخابی است که آنها از پیش کرده‌اند. آنها هم می‌خواهند خودی حاکمیت تلقی شوند و بدون زنجیر چرخ در یخبندان سیاست حرکت کنند و هم امیدوارند که خودی ایرانیان تحول‌خواه باشند. نه حاضرند هزینه‌های لازم برای پیشبرد یک حرکت اصلاحی را بپردازند و نه می‌خواهند نام اصلاح‌طلب را از پیشانی خود پاک نمایند. چنین سیاستی نیز اگرچه در کوتاه‌مدت نتیجه‌بخش به نظر آید در بلندمدت چندان راهگشا نخواهد بود. به قول واسلاوهاول «شخص می‌تواند به لطایف الحیلی به آسانی به مقام نخست‌وزیری برسد اما این کامیابی آخرین حد موفقیت او خواهد بود، زیرا به سختی می‌توان زندگی را به همان روال ادامه داد.»

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات