بابک پولکی
دیر زمانی است که ایالات متحده آمریکا (United States of America) در صدر تعاملات قرار گرفته و به نظر میرسد این ابرقدرت (Super Power) درصدد است تا ارکان اریکه خواستههای خود را استحکام بخشد. اما به راستی این توانمندی چگونه و با طی چه مسیری ایجاد شده است؟
با نگاهی به تاریخ کشور آمریکا، سالهای دشورای برجسته میشود. مردم آمریکا امروز میراثدار محنتهای بسیار هستند. محنتهایی که در جهت برونرفت از آنها اقدامات زیادی انجام شده است.
اگر از تاریخ کهن آمریکا گذر کنیم؛ عملا تاریخ قابل بحث آمریکا به سال 1492 پس از میلاد برمیگردد. در این دروان نخستین گروههای انسانی از اروپا (بریتانیا، اسپانیا، فرانسه، سوئد، آلمان و ...) به این سرزمین وارد و ماندگار شدند.
هر چند بدون حمایت سرخپوستان میهماننواز، این افراد در این دیار بیگانه تاب نمیآوردند اما در نهایت اولین اقدام این گروهها حذف بومیان از موازنات سیاسی ـ اجتماعی بود. این جدال حدودا تا سال 1600 ادامه یافت.
از این سال تا سال 1757 مهاجرت به آمریکا فقط جنبه جهانگردی نداشت. رویای کشف طلا اروپائیان را تطمیع کرده و آنان را به آمریکا گسیل میداشت. رفته رفته دولتهای بریتانیا، اسپانیا و فرانسه این سرزمین را مرزبندی کرده و هر کدام شهرهایی را به عنوان مستعمره (با تصرف آرام و غیر محسوس) به چنگ آوردند (تاسیس و نامگذاری شهرهایی نظیر New England، New Nether Land، New Amsterdam، London و ... از مصادیق این تحرکات بود) استعمارگران بعضا به مستعمرات یکدیگر نیز دستاندازی میکردند و نزاعهای منطقهای حاصل اغواگریها بود.
در سال 1757 (تا 1759) بحران جدیدی ایجاد شد. مستعمرات دولت بریتانیا به خوبی کنترل نمیشد. اغلب شرکتهای سهامدار به عنوان مالکین فئودالی از ملکه امتیاز میگرفتند. مالیاتهای فزاینده اقشار فقیر را زیر چرخهای توسعه فرد محور خرد میکرد.
ژنرال توماس گیج (General Thomas Geg) یک اشرافزاده انگلیسی و فرمانده پادگانی در بوستون بود. وی در پی پخش شایعه مسلح شدن مستعمره همسایه با مستعمرهنشینان ماساچوست (32 کیلومتر دورتر) درگیر شد.
در خلال ایجاد این مناقشه سایر مستعمرات به کمک آمریکائیان درگیر شتافتند و در خاتمه انگلیسیها تا کانادا عقب نشستند. این ماجرا نقطه عطفی در تاریخ آمریکا شد که به انقلاب آمریکا (Revolution of America) معروف شد.
در روز هفتم ژوئن سال 1776 ریچارد هریلی (Richard Hery Lee) قطعنامهای صادر کرد که به موجب آن مستعمرات متحد (United Cobnies) ایالاتی آزاد و مستقل اعلام شد و بدینسان ایالات متحده (United States) در سیزده ایالت، شکل گرفت.
مردم در پی تحقق شعار «دموکراسی» بودند. مسیری که طی آن ایمنی و رفاه مردم تضمین و قانون، حاکم میشد. هر ایالت قانون اساسی تدوین کرد و روحیه جمهوریگرایی کمکم در باورهای سطوح زیرین جامعه نهادینه شد. این حاکمیت قانون با ریاست جمهوری جرج واشنگتن جامه عمل پوشید.
از این دوره به بعد بحرانهای فراوانی پیش روی کشور نوپای ایالات متحده آمریکا (USA) قرار گرفت. اسپانیا که منافع خود را از دست رفته میدید به این کشور یورش برد. آمریکاییها نیز به خوبی مبارزه کرده و پیروز شدند. این پیروزی آنان را جسورتر کرد و این برتری در اروپا نیز بازتاب وسیعی داشت.
شهد شادی ظفر زیاد دوام نیافت و دودستگی موجود، شرنگ جنگ داخلی را در کام مردم ریخت. داشتهها بر باد رفت و ویرانی مولود نوخاسته و دیرپایی بود که بر جای ماند.
با ظهور انقلاب کشاورزی و صنعتی رشد و توسعه مقطعی در این عرصه و بیکاری فراگیر تمام آمریکا را دربر گرفت. درآمدهای ناچیز و بورژوازی فاسد معضلات را فزونی داد. تا اواخر قرن نوزدهم جامعه سختیهای فراوانی (نظیر جنگ داخلی و خارجی، رکود اقتصادی، بیکاری، فساد اداری و ...) را تجربه کرده و در پی «ثبات» و بهبود شرایط بود.
آمریکای قرن بیستم
با ورود به قرن بیستم سراسر گیتی دچار تحول شد و آمریکا نیز از این تغییرات دور نماند. در سال 1901 رئیسجمهور مک کنیلی در حال بازدید از یک نمایشگاه در شهر بوفالو (نیویورک) به قتل رسید و تئودور روزولت ـ که پیشتر معاون رئیسجمهور بود ـ بر مسند ریاست جمهوری تکیه زد.
دولتهای محلی و منطقهای اغلب در دست سیاستمداران خودکامه بود و شرایط سیاسی ـ اجتماعی مناسب به نظر نمیرسید. در پاسخ به زیادهروی کاپیتالیسم و فساد سیاسی قرن نوزدهم یک حرکت اصلاحطلب به نام «ترقیخواه» برپا شد.
آرمانهای این نهضت (Movement) را دموکراسی بیشتر، عدالت اجتماعی، دولت درستکار و در خدمت مردم شامل میشد و اکثر افراد ذینفوذ آن دوران با چنین نهضتی موافق بوده و آن را همراهی کردند. روزولت را میتوان یک «اصلاحطلب» قلمداد کرد. به هر حال کامیابیهای دولت وی از یکسو و فعالیتهای اصلاحطلبانه از سوی دیگر سبب احساس رضایت نسبی در جامعه شد و پیروزی مجدد روزولت را در انتخابات سال 1904 تضمین کرد.
در همین دوران بود که اندیشههای کمونیستی وارد جامعه شد و حرکتی موازی با آنچه در روسیه در شرف تحقق بود، انجام گرفت.
برآیند این رویکرد در سال 1912 خود را نشان داد. در این سال حزب سوسیالیست کاندیدای دائمی خود بوجین دبز (Debs) را جهت ریاست جمهوری معرفی کرد و 900 هزار رای به او اختصاص یافت. از اینجا به بعد کاپیتالیسم از گسترش اندیشه «کمونیسم» در جامعه احساس خطر کرد و در نهایت در سال 1918 به عنوان متحد فرانسه و به ضرر انقلابیون کمونیست وارد عمل شد (جنگ جهانی اول) و جنگ سرد به راه افتاد (هرچند بسیاری از فعالان سیاسی آغاز جنگ سرد را پس از جنگ جهانی دوم میدانند اما ریشههای آن را باید در همین دوران جستجو کرد.)
آنچه که در این قرن سیاست خارجی آمریکا را تشکیل میداد تشدید جنگ سرد و نزاع ایدئولوژیک از یک جهت و ترمیم ساختارهای اقتصادی داخلی و تحقق منافع بینالمللی از جهت دیگر بود. آمارها نشان میدهد ارزش دلار در مقابل سایر ارزهای با پشتوانه در این قرن به شدت بالا رفت و عملا جدالهای منطقهای به نفع آمریکا به پایان میرسید (مواردی نظیر جنگ ویتنام، مناقشات السالوادور، حمله و در نهایت تصرف عراق هرچند انزجار مردم این سرزمینها را در قبال سیاستمداران آمریکایی بر میانگیخت اما اقتصاد آمریکا را تقویت میکرد و بازارهای این کشورها را در اختیار سرمایهداران غربگرا قرار میداد. مجموع اقدامات ایالات متحده در قرن اخیر بخشی از سیاست کلی «تضاد اجتماعی ـ اقتصادی» است که طی آن رونق اقتصادی متاثر از نابسامانیهای اجتماعی به شمار میرود و تاثیر این دو بر یکدیگر وارونه است.
به هر تقدیر یکی از رهاوردهای جنگ سرد، تقویت قوای نظامی هر دو قطب بود. ائتلافهای بزرگ نظامی (ورشو و ناتو) شکل گرفت و در خاتمه سلاحها و تجهیزات به کشورهای جنگافروز و جنگزده فروخته شد.
گورباچف آخرین میخها را بر تابوت کمونیسم میکوبید. او در زمانی سکاندار کشتی طوفانزده مارکسیسم شد که مشکلات اقتصادی سب بیداری و عدم پذیرش ایدئولوژی حاکم از سوی مردم اتحاد سرخ شده بود. در این شرایط کمونیسم جز حذف شدن گریزی نداشت.
با کنار رفتن این رژیم سیاسی در شوروی دژهای کمونیسم ـ که پیشتر نفوذناپذیر مینمود ـ یکی پس از دیگری فرو ریخت و به نوعی زمینه برای حاکمیت آمریکا فراهم شد.
از سال 1991 طرح نظم نوین جهانی از سوی کاخ سفید مطرح شد و آمریکا رسما از برنامه از پیش تعیین شدهای خبر داد که برای تمام کشورها صلح، آرامش و پیشرفت را به ارمغان خواهد آورد! بیل کلینتون رئیس دولت آمریکا در همان سال طی یک سخنرانی طولانی جمله معروفی را مطرح کرد: آمریکا، جهت ایستادگی باید تغییر یابد. تغییری که از آرمانهای آمریکا نظر حیات، آزادی و رسیدن به خوشبختی محافظت کند. گرچه ما با تپش زمان خود حرکت میکنیم ولی ماموریت ما بیانتها است.
ضعف اروپا، برتری آمریکا
در عصر حاضر اروپا دو جنگ بینالمللی را تجربه کرد که آمریکا عملا از گزند تخریب فیزیکی در این کارزار دور ماند. پس از جنگ جهانی دوم، اروپا مسیر توسعه را پیش گرفت اما این توسعهطلبی پس از مدتی مهجور شد.
بازیگردانان اقتصادی 4 عامل را در توسعه پایدار لحاظ میکنند: نیروی انسانی، مواد اولیه، فناوری و مدیریت، ستون فقرات ترقی هستند. فقر مواد اولیه از همان ابتدا اروپا را در رقابت با آمریکا عقب میانداخت ولی به نظر میرسد نقطه قوت آمریکا نیروی انسانی ارزان (مهاجرین) است که در جای اصلی خود به کار گرفته شده و ارابه تمدن را به دوش میکشید.
چین و روسیه متحدین اقتصادی یا رقبای تجاری
روابط واشنگتن ـ پکن در اصل بر مبنای سیاست مبهمی استوار است. در یک سو کالاهای چینی با ورود به بازارهای آمریکایی به اقتصاد این کشور ضربه میزند و دلارهای آمریکایی به جیب تولیدکنندگان و دلالان چینی سرازیر میشود.
از سوی دیگر آمریکا نیز در پی گرفتن امتیاز یا حداقل نوعی «همیاری جهانی» با همتای خویش خواهد بود.
در حال حاضر تجار آمریکایی به شدت به سرمایهگذاری در چین چراغ سبز نشان دادند و باید دید اقتصاد اصلاح شده چین در دام افزونطلبی خواهد افتاد یا راهکارهای موازی پیش میگیرد؟
به گمان بسیاری از فعالان سیاسی روابط ایالات متحده با روسیه به لحاظ تجاری در حد چین نیست اما به لحاظ سیاسی و معادلات منطقهای و بینالمللی، آمریکا در برقراری ارتباط با روسیه بیمیل نیست. هرچند که روسها در زمینه اقتصادی به سرمایهگذاری آمریکا خوشبین هستند، اما کاخ سفید به سادگی این شرایط را فراهم نمیآورد. در مجموع به نظر میرسد در آینده روابط آمریکا در ظاهر با دو کشور فوق تعمیق شود اما در باطن ضربه زدن به ساختارهای این دو قطب مورد توجه سیاستپردازان غربی است.
انسانشناسی سیاسی
پیش از ورود به قرن بیستم دو نظریه در مورد تعامل انسان و تاریخ وجود داشت: یک نظریه این بود که انسان در ظرف تاریخ قرار دارد و به سمت مسیری از پیش مشخص شده حرکت میکند. در این نظریه، تاریخ به مثابه حکمران بشریت او را مورد تحکم قرار میدهد (تاریخگرایی).
نظریه دیگر که بر مبنای اصل انتخاب انسان استوار است، فرد را «تاریخساز» معرفی میکند و تاریخ را نیز حقیقتی عینی میداند. اندیشههایی که در این زمان به بلوغ رسید و در آینده جامه حاکمیت بر تن کرد بیشتر از تفکر اول بهره جست (مارکس، هگل، انگلس و حتی هیدگر).
در ابتدای ورود به قرن بیستم در آمریکا نظریه جدیدی شکل گرفت که عملا از سوی تئودور روزولت گسترش مییافت. طبق این شیوه نو، تاریخ مورد نقادی اندیشمندان و فرهیختگان جامعه قرار گرفت. ایستاییها و کامرانیها ریشهیابی شد و نهایتا طرح جدید به زبان روز مسلح میگشت و در اختیار مردم قرار میگرفت.
در بحث «سنت و مدرنیته» نیز آمریکا با ابداع فلسفه «سنت تغییر سنت» موازنه این دو پارامتر را به سمت تجدد پیش میبرد و در نهایت طلایهدار نوگرایی و «نوآرایی» در جهان شد.
مساله اساسی دیگر که آمریکا را از سالهای انقلاب (1779) تهدید میکرد تعامل «حاکمیت و خویشاوندی» بود. به تدریج با ورود خودمانیها در پارلمان و حتی مسند ریاست حاکمیت، کشور وارد بحران شد. از همه مهمتر اینکه شکاف بین حاکمیت و مردم در این دوران به اوج خود رسید. این بحران تا اوایل قرن نوزدهم ادامه یافت.
از همان ابتدای حیات آمریکا با حرمتشکنی تازهواردان، «حاکمیت و مذهب» وارد عرصه تازهای شد و رفته رفته ادامه یافت تا در قرن نوزدهم ـ علیرغم تلاش حاکمیت برای دستاویز قرار دادن مذهب ـ مذهب اجتماعی به حاشیه رفت و جای آن را اعتقادات فردی گرفت. حاکمیت (Elyte) نیز در مواجهه با این پدیده مواردی نظیر تبعیض نژادی را تلویحا گسترش میداد ـ هر چند سنگ بنای آمریکا با مهاجرت بنا شده بود و هیچ تمدنی تا این اندازه وابسته به مهاجرت نبود ـ و مردم سفیدپوست نیز از آن استقبال میکردند.
اسطورهگرایی
زمانی که در دنیای واقعیت به ایستگاه سکوت میرسیم، اسطوره، زبان میگشاید. زبان اسطوره کلام نیست بلکه رمز است. رموز، راههای رسیدن به مقصد اساطیر هستند. «اسطورهگرایی» در تمام تمدنها و فرهنگهای کهن وجود داشته و به اعتقاد بسیاری از دیرینهشناسان این میل بشری ریشه در «کمالخواهی» انسان دارد.
نخستین انسانهای ساکن قاره آمریکا گمگشتگانی بودند که از قاره کهن آسیا عبور کرده و به سرزمین بکر آمریکا قدم گذاردند. آثار باستانی کشف شده در این دیار ـ که به استک aztec مشهور است ـ خبر از انزوای مطلق افراد میداد.
به هر تقدیر آن تمدن سرخپوستی با ورود اروپائیان کنار رفت اما تازهواردان آمریکا طریقه «اسطورهگرایی» پیش گرفتند. آنان کامرواییهای کشورهایشان را در ذهن پویا نگاه داشتند و از سکونها و شکستها عبرت گرفتند. در کل میتوان گفت که آنان به دنبال مدینه فاضلهای بودند که در شرایط عادی دست نیافتنی مینمود.
این اسطورهخواهی افراطی با گذر زمان عاملی شد در جهت توفیق آمریکا در عرصههای برونداد و درونداد.
مردم آمریکا به دنبال اسطوره نبودند بلکه میخواستند خود را به عنوان الگو به جهانیان معرفی کنند. خلق ایدئولوژیهای جهان شمول در قرن گذشته و بسط آن در هزاره سوم موید این مشی فکری و فلسفی است. کاپیتالیسم جهانی، اصلاحات جهانی، نظم نوین جهانی، دهکده جهانی و ... از مصادیق این میل ارباب فکر این اردوگاه قدرت است.
کلام آخر
با مروری بر آنچه گفته شد چند نکته آشکار میشود: نخست اینکه آمریکا فرآیند (Process) توسعه را بسیار هوشمندانه و با دقت طی کرده و رسیدن به چنین جایگاهی تصادفی نبوده است.
مهمتر اینکه سیاست تدوین شده از سوی بنیادهای طراح دیپلماسی آمریکا یک اصل را بستر فعالیتهای خود قرار داده و به آن اهتمام میورزند و آن اصل تامینوار ارجحیت ملی در تمام زیر ساختهای دیپلماتیک است.
در نهایت، بهار هر تمدنی را خزانی است ولی آنچه خیمه آمریکا را تا به امروز برپا نگه داشته حفظ حقوق نسبی مردم و ایجاد رفاه و امنیت اقتصادی در این کشور بوده است، هر چند که همین موضوع میتواند زنگ خطر را برای هیات حاکمه آمریکا به صدا درآورد اقتدار آمریکایی رفته رفته جای خود را به قدرتگرایی داده است.