محسن آلوستانی مفرد
برای روشنفکران عصر ما که از نظر کیفیت زبدهترین طبقات اجتماعی میباشند و از نظر کمیت خوشبختانه قشر قابل توجهی به شمار میروند، مهمترین مسئله اجتماعی اسلام و مقتضیات زمان است. دو ضرورت فوری مسئولیتی سنگین بر دوش این طبقه میگذارد، یکی ضرورت شناخت صحیح اسلام واقعی به عنوان یک فلسفه اجتماعی و ایدئولوژی الهی و یک دستگاه سازنده فکری و اعتقادی همه جانبه و سعادت بخش و دیگری ضرورت شناخت شرایط و مقتضیات و تفکیک واقعیات ناشی از تکامل علم و صنعت از پدیدههای انحرافی و عوامل فساد و سقوط. (1) لذا اسلام به عنوان دین خاتم باید پاسخگوی نیازهای هر عصر و زمان باشد. اگر اسلام به عنوان یک دین داعیه جاودانگی دارد باید از عهده حل مشکلات بشری در هر عصر و زمانی برآید در بحث از رابطه اسلام با مقتضیات زمانه چند سوال مبنایی مطرح است: 1ـ آیا اسلام به اداره امور دنیوی انسانها توجه دارد یا نه؟ 2ـ آیا احکام اجتماعی اسلام ثابت است یا متغیر؟ 3ـ آیا اسلام برای بقای خود نیاز به هماهنگی با زمان دارد یا نه؟ آیا اسلام نباید خود را با شرایط زمان هماهنگ نماید؟
مقتضیات زمان: شهید مطهری از مقتضیات زمان سه تفسیر ارائه داده است که یکی از آنها را قابل قبول میداند: 1ـ مقتضیات زمان یعنی پیشامدها و پدیدهها و امور رایج زمان، اگر چیزی در یک زمان پدید آید چون مخصوص این زمان است و این زمان نسبت به زمان گذشته زمان نویی است باید آنرا پذیرفت. پس پدیدههای هر زمان نویی را باید پذیرفت و این تجدد، ترقی و پیشرفت است این تعریف از مقتضیات زمان را به اصطلاح میتوان تقاضای زمان نامید، یعنی هر آنچه را که زمان اقتضا میکند آدمی بپذیرد و خود را با شرایط روزگار خویش هماهنگ نماید. 2ـ تفسیر دیگر از مقتضیات زمان سلیقه و پسند مردم زمان است. مردم این زمان فلان چیز را میپسندند و فلان چیز را نمیپسندند و اینکه انسان با مقتضیات زمان هماهنگی کند با پسند و سلیقه مردم زمان هماهنگی کند. این تعریف را هم میتوان تقاضای مردم زمان نامید چرا که در این تفسیر پسند، ذوق و سلیقه مردم ملاک و معیار است. شهید مطهری در بخشی از سخنان خود این اشکالاتی را بر دو تعریف فوق وارد مینماید. اشکالاتی که بر تعریف اول وارد میداند اینگونه طرح میکند که اگر مراد از مقتضیات زمان معنای اول مراد باشد اینجا سوالی پیش میآید که آیا هر چه در قرن جدید پیش آید خوب است؟ آیا جامعه انحراف پیدا نمیکند و امکان ندارد یک چیز تازه در قرن پدید بیاید که انحراف و در جهت سقوط باشد؟ و در مورد تعریف دوم اشاره به این مطلب میکند مقتضای زمان به معنای ذوق و پسند را نیز نمیشود تصدیق کرد چرا که ما نباید همیشه نگاه کنیم که ذوق اکثریت مردم زمان چیست همانطور که در مورد مد در روزنامهها میخوانید که پدیده قرن است، پدیده قرن یعنی چه؟ ...
اگر شما دیدید که چیزی را میخواهند به عنوان پدیده قرن به شما تحمیل کنند قبول نکنید. (2)
3ـ تعریف سومی که شهید مطهری از مقتضیات زمان طرح میکند و این معنا را مورد قبول خود میداند. ایشان اشاره میکنند که احتیاجات بشر در طول زمان تغییر میکند و بشر در هر زمان احتیاج به نیاز خاصی دارد در این تفسیر مقتضای زمان احتیاج به حاجات زمان است. به بیان دیگر محور مقتضیات زمان نیازهای بشر است و از آنجا که نیازها را میتوان به دو دسته ثابت و متغیر تقسیم کرد لذا میتوان متناسب با هر زمان به نیازهای متغیر بشر پاسخ مناسب داد.
در بحث از اسلام و مقتضیات زمان اشکال اساسی همزیستی و هماهنگی میان دو شی متضاد است یعنی واقعیتی که در طبیعت خود ثابت و لایتغیر است با واقعیتی دیگر که در طبیعت خود سیال و متغیر است چگونه میتوانند با یکدیگر جمع شوند. اسلام به عنوان یک دین امری ثابت است که جاودان و نسخناپذیر است اما مقتضیات زمان و شرایط زندگی بشر امری تغییر پذیر و ناپایدار است. دینی که ثابت است چگونه میتواند راهنمای زندگی بشر باشد که همواره در حال تغییر است.(3) در پاسخ به این پرسش استاد مطهری دو نکته مهم را مطرح میکند:
1ـ اسلام به عنوان یک دین به طور مطلق ثابت نیست اینگونه نیست که هیچ گونه تغییری در قوانین اسلامی وجود نداشته باشد در اسلام هم عناصر ثابت وجود دارد و هم عناصر متغیر.
2ـ مقتضیات زمان به طور مطلق متغیر نیستند اینگونه نیست که همه امور در زمان تغییر پیدا کنند و هر تغییری هم که در زمان صورت میگیرد قابل پذیرش نیست. برای تغییرات نشانه ترقی و کمال است و برخی دیگر نشانه انحطاط و سقوط. اگر تغییرات در مداری معین و مطابق با ارزشها صورت گیرد ترقی خواهد بود.(4)
نیازهای ثابت و متغیر: انسان دارای دو دسته از نیازها است 1ـ نیازهای اولی و ثابت که از لوازم ساختمان وجودی انسان است. این دسته از نیازها به دو گروه عمده تقسیم میشوند: الف: نیازهای جسمانی مانند غذا، پوشاک ب: نیازهای روحی مانند میل به معاشرت با دیگران، آزادی خواهی و .... 2ـ نیازهای متغیر نیازهایی است که هر چند از نیازهای اولیه انسان نشات میگیرد اما در زمانهای مختلف شیوه ارضای آنها تغییر پیدا میکند این نیازها مربوط به توسعه زندگی و ضرورتهای اجتماعی است نیازمندی انسان به انواع ابزار و وسایل زندگی که در طول زمان تغییر میکند از این نوع است. پس بطور کلی از نظر استاد مطهری نه اسلام امری کاملاً ثابت و جامع و غیرقابل انعطاف است و نه زمانه موجب تغییر و بیثباتی در همه پدیدهها و امور میشود از سویی اسلام قوانین ثابت و متغیری دارد که تغییر قوانین متغیر در پرتو قوانین ثابت صورت میپذیرد و از سویی دیگر وجهه ثابتی در انسان است که علیرغم تغییرات زمانی تغییری نمیکند پس ایشان دو بحث را اثبات میکنند که انسان یک بعد وجودی ثابت دارد و اسلام نیز یک سری قوانین ثابت و لذا علیرغم همه تغییرات زمانه انسان همچنان به اسلام نیاز دارد. دوم اینکه از آنجا که برخی احتیاجات واقعی انسان در طول زمان تغییر میکند اسلام از مکانیزی برخوردار است که بتواند آن تغییرات را تحت کنترل خود بگیرد و نیازها و احتیاجات جدید انسان را برطرف سازد و اگر ما نیک دقت کنیم درمییابیم که در حوزه امور ارزشی بحث اول بیشتر با اخلاق سرو کار دارد و بحث دوم بیشتر با فقه و در هنگام جستجوی راه حل برای بحث اول باید در انسان شناسی تامل نمود و برای بحث دوم بیشتر در حوزه اسلام شناسی. (5)
یک اشکال: برخی بر مطهری ایراد گرفتهاند که ایشان تمایز احتیاجات واقعی و ثابت و غیرواقعی و متغیر را به طور دقیق مشخص نکرده است:
هر کس در این میدان وارد شود باید مرز احتیاج واقعی و غیرواقعی را روشن کند و گرنه سخن او مبهم و بیثمر میشود.... ایشان روشن نمیکند که براساس نیاز زمان و احتیاجات واقعی بشر تا چه حد میتوان به آن محدود ثابتاتی که قائلاند تجاوز کرد و آنها را متغیر دانست و آیا امکان این هست که روزی همه ثابتات تغییر کنند و ثابتات دیگری جای آنها را بگیرد طریق ایشان در پاسخ به این گونه مسائل احاله به جهل بشر است به این طریق که ما برای حفظ ثابتها به خود یا مخالف خود بگوییم و بقبولانیم که این ثابتات از محدود عقل بشر فراترند و نباید در مورد آنها بحث کرد ... احاله به جهل به هیچ وجه مشکل ایشان را حل نمیکند چون اولاً اگر جهل رفع شد تکلیف چه میشود؟ آنجاست که ایشان باید از ثابتات مورد اعتقاد خود دست بشوند ثانیاً اگر بشر به طرح دیگری رسید باز به دلیل عدم موفقیت بعضی از ثابتات آنها کنار میروند مثلاً اگر علم بتواند نشان دهد که انسان مجرم در حال جرم بیمار است، دیگر قصاص و دیات و تعزیرات راه حل مناسبی برای جرمزدایی در جامعه نیست احکام فوق بلاموضوع میشوند و بیمار ر باید مداوا کرد.(6)
در پاسخ به انتقادات فوق باید به چند نکته توجه کرد:
1ـ ناقد در ابتدا باید مبانی انسان شناسی خود را روشن کند یعنی آیا انسان اصول ثابتی دارد یا نه؟ آیا میتوان برای انسان نیازهای ثابتی در نظر گرفت یا خیر؟ آیا نوعیت انسان تغییر میکند یا اینکه اساساً نمیتوان برای انسان نوعیتی قائل شد.
2ـ مطهری عقل را به عنوان عاملی در نظر میگیرد که میان مقتضیات غلط زمان و احتیاجات واقعی بشر
میتواند تمایز قائل شود.
3ـ این عبارت که آیا امکان این امر هست که روزی همه ثابتات تغییر کند و ثابتات دیگری جای آنرا بگیرند متناقض است زیرا اگر بنا باشد که ثابتات تغییر کنند که دیگر ثابتات نیستند.
4ـ مطهری در تفسیر ثابتات جهل بشر را مطرح نمیکند بلکه میگوید که فلسفه دقیق برخی از احکام بر بشر مجهول است. اگر هم روزی جهل بشر رفع شود تا ثبات دین تغییر پیدا نمیکند. چون فلسفه احکام
غیرواقعی نیست تا با افزایش علم بشر و آشنایی با آنها فلسفه آن احکام باطل شود.
مبنای مطهری در مورد ثابتات امور زیر است: الف: انسانیت انسان به فطرت اوست. ب: احکام الهی مبتنی بر مصالح واقعی است. ج: احکام دین براساس فطرت است. د: میان دین و عقل تلازم است. اگر ما فلسفه برخی از احکام را ندانیم با توجه به مقدمات فوق میپذیریم که دارای مصالح واقعی است.
5ـ اگر هم بر مبنای عقل نتوانیم ثابتات بشر را درک کنیم به حکم قاعده تلازم باید بپذیریم که ثابتات مطرح شده در دین همان چیزهایی است که مورد تایید عقل است. با این بیان آنچه را که اسلام به عنوان امر ثابت مطرح کرده مبتنی بر نیازهای ثابت بشری است.
6ـ اینکه گفته شد اگر علم بتواند نشان دهد که مجرم در حال جرم بیمار است دیگر نیازی به قصاص و دیات و تعزیرات برای جرمزدایی نخواهد بود از چند جهت قابل تامل است: یکی توانایی علم است که همواره دعوا بر سر همین اگر است و دیگر اینکه سیصد نوع بیماری روانی داریم و در اکثر آنها بیمار اختیار خود را از دست نمیدهد یعنی با اختیار خود و آگاهانه مرتکب جرم میشود و لذا مستحق تنبیه است و مجازات. (7)
به نظر شهید مطهری آنچه به این دین توانایی بخشیده که در ظرف زمانی خاص نگنجد و قوانین و احکام آن در تمامی زمانها جاری و ساری باشد عبارتند از: 1ـ جامعیت به تعبیر خود آن وسطیت: مهمترین رکن جاوید ماندن توجه به جوانب مهم مادی و روحی و فردی و اجتماعی است. جامعیت و همه جانبه بودن تعلیمات اسلامی مورد قبول همه اسلام شناسان است. 2ـ اسلام هرگز به شکل و ظاهر زندگی نپرداخته است تعلیمات اسلامی همه متوجه روح و معنی و راهی است که بشر را به آن هدفها و معانی میرساند. هدفها و معانی و ارائه طریق رسیدن به آن هدفها و معانی را در قلمرو خود گرفته و بشر را در غیر این امر آزاد نگذاشته است. و به این وسیله از هر گونه تصادفی با توسعه تمدن و فرهنگ پرهیز کرده است. 3ـ رمز دیگر خاتمیت و جاودانگی بودن این دین است که از هماهنگی با قوانین فطری سرچشمه میگیرد این است که برای احتیاجات ثابت و دائم بشر قوانین ثابت و لایتغیری در نظر گرفته و برای اوضاع و احوال متغیر قوانین متغیری را پیش بینی کرده است. (8)
نسبیت اسلام با نیازهای زمان: برخی از پژوهشگران در بحث از نسبت اسلام با نیازهای زمان یا لزوم سازگاری با تجدد سه رویکرد را مطرح کردهاند: 1ـ رویکرد علامه طباطبایی و استاد مطهری: که مبتنی بر این پیش فرض اساسی است که قوانین اسلامی را به دو قسم ثابت و متغیر میتوان تقسیم کرد. الف: قوانین ثابت که حافظ منافع حیاتی نوع انسان است این دسته از قوانین مبتنی بر فطرت و ابعاد وجودی انسان است. ب: قوانین متغیر که متناسب با شرایط اجتماعی و تاریخی است. این دسته از قوانین جنبه زمانی و مکانی داشته و زوال پذیر است.
2ـ رویکرد امام خمینی(ره): که مدل فقه حکومتی یا فقه المصلحت را مطرح کرده است. مبانی این نظریه عبارت است از: الف: توجه به دو عنصر زمان و مکان در اجتهاد.
ب: حکومت را از احکام اولیه و مقدم بر همه احکام فرعیه دانستن.
ج: اختیارات گسترده فقیه برای وضع قانون جهت تامین مصالح مردم و بسط عدالت.
3ـ رویکرد تاریخی: که اسلام معنوی و غایتمدار نام گرفته است در این رویکرد امور ایمانی و اعتقادی، ارزشهای اخلاقی و احکام فقه عبادی و برخی قواعد در فقه معاملات، بخشهای اصلی دین است که همگی فرازمانی و فرامکانی و دائمی هستند. (9) طبق این نظریه باید فقه معاملات را که شامل احکام مدنی، احکام جزایی و کیفری، حقوق اساسی و امور بینالملل است. اموری متغیر و مربوط به دوران بعثت پیامبر دانست نه امور ابدی و دائمی. بر مبنای اسلام معنوی باید به اهداف و غایات متعالی دین توجه داشت و احکام فقه معاملات را مطلوب بالعرض به شمار آورد و نه مطلوب بالذات. این احکام بانتفای مصلحت و احراز مخالفت با سیره عقلا یا عدالت از اعتبار خواهد افتاد. طبق این نظریه فقط باید به اصل عدالت توجه داشت. یعنی مالک بقای یک حکم عادلانه بودن آنست. (10) مهمترین اشکال این نظریه این است که نمیتواند انتفای مصلحت احکام الهی را ثابت کند. چگونه با سیره عقلا میتوان یقین پیدا کرد که یک نص شرعی خلاف عدالت است. (11) علامه طباطبایی در باب ملاک اسلامی بودن یا نبودن احکام متغیر چنین میگوید: بخش دوم که مقرراتی قابل تغییر است و به حسب مصالح مختلف زمانها و مکانها اختلاف پیدا میکند و به عنوان آثار ولایت عامه، منوط به نظر نبی اسلام و جانشینان و منصوبین از طرف اوست که در شعاع مقررات ثابته دینی و به حسب مصلحت وقت و مکان، آنرا تشخیص داده و اجرا نماید. البته اینگونه مقررات به حسب اصطلاح دین، احکام و شرایع آسمانی محسوب نمیشود و دین نامیده شده است.