اصطلاح پُست مدرنیزم (Post Modernism) یا «پسامدرنیته»، از تعابیری است که چندی است در قلمرو ادبیات و فرهنگ و مطبوعات و رسانهها و نیز مباحث تخصصی فلسفی و جامعه شناختی رواج بسیاری دارد. با اینکه تعابیر پُست مدرنیته و پسامدرنیزم زیاد و به کرّات مورد استفاده قرار میگیرد، اما پرسش در خصوص ماهیت و چندوچون آن، کمتر صورت گرفته است.
در بررسی مقوله پسامدرنیته، پاسخگویی به دو سؤال میتواند راهگشای ماهیت این دوره تاریخی و نیز روشنگر نسبت پیشگامان موج بیداری اسلامی و طلیعه داران انقلاب جهانی اسلامی با خصایص و ستمگریهای این دوره و مرزبندی با مروّجان و مبلّغان آن باشد.
اولین پرسش در خصوص پسامدرنیزم، در نسبت با مدرنیته و روح حاکم بر دوران مدرن است. دومین پرسش به تبیین ویژگیها و خصایص تاریخی ـ فرهنگی پسامدرنیسم، بویژه در قلمروهای معرفت شناختی و اندیشه سیاسی و باورهای اخلاقی مربوط میشود.
وقتی پسامدرنیزم را با توجه به ویژگیها و محتوای تاریخی ـ فرهنگی آن شناخته، مورد بررسی قرار دادیم، به تبع آن میتوانیم درباره نسبت میان آرمانهای انقلاب اسلامی و جوانههای بیداری اسلامی و خیزش رویکرد انقلابی جهان اسلام علیه سیطره غرب مدرن، با آنچه که انتقادات و اعتراضات پسامدرنیستی نامیده میشود، داوری و قضاوت نماییم.
الف. سیر کاربرد اصطلاح «پست مدرنیزم» به لحاظ لغوی
«چارلز جنکز» از تئوریسینهای معاصر پسامدرنیسم میگوید که کاربرد واژه پسامدرنیسم را میتوان تا دهه 1870 دنبال کرد. ظاهراً اولین بار این تعبیر در عبارات «جان واتکینزچایمن» (هنرمند بریتانیایی) و «رودلف پانوینز» و «ژوزف هادنات» به کار رفته است.
«آرنولد توئین بی»،مورخ معاصر انگلیسی، در تقسیم بندی «تاریخ تمدن» خود (کتابی که در نیمه قرن بیستم نوشته شده است)، مرحله بسط تمدن غربی پس از سال 1875 میلادی را «پسامدرن» یا «پُست مدرن» مینامد. رواج کاربرد گسترده و متنوع این واژه در حوزههای مختلف هنر و معماری و فلسفه و ادبیات داستانی و حتی سیاست، به سالهای دهه 1960 و 1970 میلادی برمیگردد؛ و با مطرح شدن آرای نویسندگانی چون «میشل فوکو»، «لیتو تار»، «دریدا» و «بودریار»، ابعاد و وسعت و گستردگی بسیاری یافته است. در سالهای پایانی دهه 70 و آغاز دهه 80 میلادی، افرادی چون «چارلز جنکز»، «جان بارت»، «اُمبرتو اکو» و «جان رورتی»، هر یک به طریقی و در قلمروهایی چون معماری، مباحث کلامی، ادبیات و فلسفه، گرایشهای پسامدرن را نمایندگی کردهاند. البته معروفترین و شاید تأثیر گذارترین گرایشهای فلسفی پسامدرن را میتوان در آرای «میشل فوکو»، «ژان بودریا»، «فرانسوا لیوتار» و از جهاتی در «مارتین هیدگر» و تا حدود زیادی در رویکردهای جامعه شناختی اعضای «حلقه فرانکفورت» جستجو کرد؛ که درباره آنها سخن خواهیم گفت.
به رغم اینکه اصطلاح پسامدرنیزم نزد افراد و یا گرایشهای مختلف مربوط به پسامدرنیزم یکسان به کار نمیرود، اما همه آنها در این نکات که پسامدرنیسم بیانگر بحران مدرنیته و روح مضطرب و بیمار تمدن غربی و دوران انحطاط آن میباشد، مشترک و متفقالقولاند. در پسامدرنیته، بیاعتقادی و فقدان یقین و پلورالیسم سوفسطایی مآب نسبیانگار به نهایت خود میرسد و رویکرد سلبی انتقادی مضطرب و مأیوس و فاقد چشم انداز روشن ایجابیای که به نفی مبانی و اصول مدرنیته برخاسته است، به روشنی مشاهده میشود. (1) در واقع آنچه که تحت عنوان گرایشهای پسامدرن ظاهر میگردد، بیانگر وجود حس شدید انحطاط غرب مدرن و خودآگاهی نسبت به آن در اندیشه متفکران، و میل به عبور از مدرنیته و در عین حال یأس وسردرگمی و بنبست ناشی از فقدان یک چشم انداز روشن ایجابی ـ که علیالقاعده باید معنوی باشد ـ برای جایگزینی آن است. لذا، روح پسامدرن، هم معترض و هم تخریبگر و شکاک و بیسرانجام و مأیوس و سردرگم، و لبریز از حس ناامیدی ناشی از رسیدن به بنبست میباشد.
«چارلز جنکز» این وضعیت صرفاً سلبی و سردرگم و در عین حال انتقادی پسامدرنیسم را این گونه بیان میکند: «ما میخواهیم از مدرنیته، که دیگر موجب رضایت و خشنودی ما و کافی برای نیازها و مشکلاتمان نیست، فراتر رویم. اما نمیدانیم و مشخص نیست که داریم به کجا میرویم.»(2)
در بحث و بررسی راجع به پُست مدرنیته، به این نکته مهم باید توجه کرد که به دلیل صرفاً سلبی و انتقادی بودن گرایشهای موسوم به پسامدرنیسم و فقدان وجه ایجابی در آنها و نیز به دلیل حضور گرایشهای پررنگ و نیرومند سوفسطاییگری و نسبی اندیشی و کثرت و تنوع چشم گیر آرای مختلف در این قلمرو و نیز به سبب خردگریزی و نظمناپذیری ذاتی این اندیشه و سیّالیت خاصش، ارایه تعریفی دقیق از آن ممکن نیست، و آنچه میآید، صرفاً بیان اصلیترین وجوه و شئون مشترک در مجموعه آرای منسوب به اندیشه پسامدرن، جهت تقریب به موضوع است.
ب. پسامدرنیته چیست؟
تفکر اومانیستی غرب مدرن، از هنگام ظهور آن در اواخر قرن چهاردهم میلادی و آغاز رنسانس تا قرن هفدهم، «دوران تکوین» خود را میگذراند. حاصل این دوره تکوین و نقطه اوج آن، تأسیس راسیونالیزم خودبنیاد نفسانیتمدار (سوبژکتیویستی) دکارتی است که به گونهای تام و تمام، تبلور روح استیلاجو و استکباری فلسفه مدرن غربی است.
از نیمه دوم قرن هفدهم و بویژه سراسر قرن هیجدهم، دوران تکوین مدرن و ظهور آن به صورت یک ساختار تمدنی است. در این مرحله از بسط تفکر اومانیستی، که میتوان آن را دوران «تثبیت مدرنیته» نامید، بزرگترین انقلابهای لیبرال ـ بورژوایی مدرن ظهور میکند و ساختار سکولاریستی علوم جدید، بویژه در قلمرو علوم انسانی، سامان میگیرد. در این دوره است که کاست (caste) روشنفکری سکولاریست مدرن شکل میگیرد و دوره موسوم به «عصر روشنگری» و «تنویر افکار» پدیدار میگردد. در این دوره، خرد ابزاری اومانیستی، خوشبین و امیدوار است، و وعدههایی در خصوص تحقق «بهشت زمینی» و «جهانی فارغ از جنگ و خشونت» و «حاکمیت صلح و پیشرفت و برابری و آزادی» با محوریت عقل خودبنیاد اومانیستی بشر سر میدهد.
این مقطع، زمان شکوفایی بسترهای نظری اکثر ایدئولوژیهای غربی، و دوران غلبه تام و تمام «لیبرالیسم کلاسیک» است. در این دوران است که فیلسوفانی چون «جان لاک»، «ژان ژاک روسو»، «دنیس دیدرو»، «فرانسوا ولتر» و بویژه «امانوئل کانت»، سوبژکتیویسم دکارتی را بسط و تفصیل بخشیده، در هیات یک جهان بینی سکولاریستی و بشرسالارانه (به جای خدامداری) معرفت شناختی و اخلاقی و سیاسی و حقوقی تدوین میکنند. به همین دلیل است که کانت را «فیلسوف تثبیت مدرنیته» نامیده، و برخی متفکران، او را اصلیترین چهره فلسفه مدرن عصر روشنگری دانستهاند.
آثار این خوشبینی «دوره تثبیت» و اعتقاد به راسیونالیزم نفسانی خودبنیاد را، تا نیمه قرن نوزدهم نیز میتوان در فلسفه غربی مشاهده کرد. در نیمه اول قرن نوزدهم، فلسفه «هگل»، که در امتداد ایدهآلیسم «من محور» و خودبنیادانه «فیشته» ظهور کرده بود، به عنوان آخرین فلسفه بزرگ اومانیستی غرب مدرن ظهور میکند.
«فردریش ویلهلم هگل» که به سال 1831م، در گذشته است، خود نیز دریافته بود که فلسفه مدرن مبتنی بر نفسانیت خودبنیاد، در او به تمامیت رسیده است. البته هگل گویا به آینده چشم انداز تفکر اومانیستی خوشبین بوده است. اما به هر حال، براساس نحوی حس درونی، دریافته بود که افقهای فلسفه بشر انگار، دیگر به پایان خود رسیده است.
پس از هگل، فلسفه اومانیستی در سراشیبی انحطاط آشکار قرار گرفت. جلوههایی از این فروپاشی را میتوان در انتقادات معنوی «کییرکه گور» نسبت به «عقلگرایی هگلی» و پس از آن نیستانگاری مضطرب و متزلزل «شوپنهاور» (متوفی به سال 1860م.) مشاهده کرد.
با ظهور فلسفه «نیچه»، که چونان آیینهای بازتاباننده روح خود ویرانگر نیهیلیسم اومانیستی و حکایتگر انحطاط آن (گاه همراه با روایتی انتقادی) است، عصر بحران آشکار و انحطاط فراگیر و عیان در تفکر و ارکان تمدن غربی ظهور میکند؛ دورانی که به «پُست مدرنیزم» یا پسامدرنیته معروف گردیده است. «دیو رابینسون»، «فردریش نیچه» را «اولین پُست مدرن بزرگ» مینامد، (3) و برخی مورخان تاریخ فلسفه، کتاب «فراسوی نیک و بد» (1885) او را اولین اثر فلسفی مهم پسامدرن میدانند.
پسامدرنیسم (پست مدرنیزم) مرحله بسط نهایی، و واپسین دوران حیات مدرنیته و روزگار انحطاط فراگیر و خودآگاهی نسبت به بحران انحطاط است. در واقع در پسامدرنیزم، بحران تمدن مدرن، به گونهای خودآگاهانه و نیز در قالب هنر و ادبیات و معماری و فلسفه ظاهر گردیده است. هر چه پسامدرنیزم بسط مییابد، آثار و شئون بحران انحطاطی، در همه ساختارهای تمدنی غرب مدرن وسعت میگیرد و تعمیق مییابد و شدّت میگیرد.
دهههای پایانی قرن نوزدهم و یا با دقت بیشتر، سال 1900 (سال مرگ نیچه و آغاز قرن بیستم) را میتوان دوره آغاز پسامدرنیسم و غلبه تام و تمام آن دانست. بنابراین، پسامدرنیسم، مرحلهای از تاریخ بسط مدرنیته است. منتها مرحلهای که به جای خوشبینی و امیدواری عصر روشنگری و یقین اومانیستی دکارتی ـ کانتی، تردید در اصول و مبادی تمدن غربی و نیز مبانی نظری مدرنیته، و گونهای یأس و شکاندیشی اضطراب آلود و پرتردید و حس ناامیدی و یأس و بیاعتقادی نسبت به سوبژکتیویسم و راسیونالیزم، حاکم گردیده است. به زبان ساده، پسامدرنیزم مرحله انحطاط فراگیر غرب مدرن و خودآگاهی نسبت به این بحران انحطاطی است.
پسامدرنیزم، تداوم همان روح نیستانگاری اومانیستی است، که به انکار خویش برخاسته است. اندیشه پسامدرن، آیینه تمامنمای بحران و انحطاط ساختاری و فراگیر تمدن غرب مدرن است. «کریگ اوئنر»، در توصیف پسامدرنیسم، چنین مینویسد: «پسامدرنیسم اتفاقی است که دقیقاً در دوران سقوط و با واقعیت» میداند. «دیوید هاروی» در کتاب «وضعیت پسامدرنیته» (سال 1989) معتقد است: پُست مدرنیزم محصول تشدید نیروهای ویرانگری است که خود ملازم نظام سرمایه سالاری مدرن میباشند و اینک به گونهای ساختارشکنانه علیه آن عمل مینمایند.
ویژگیهای عمومی «اندیشه و دوران پسامدرن» به عنوان واپسین مرحله بسط تمدن غربی و آیینه انحطاط و زوال آن را میتوان این گونه فهرست کرد:
1- اندیشه پُست مدرن نسبت به مفروضات و اصول و مبانی تفکر مدرن، رویکرد انتقادی و تردیدآمیز و انکارآلود دارد. به عنوان مثال، مفروضات مدرنیستیای چون اعتقاد به «ترقی و پیشرفت تاریخی»، اعتقاد جزماندیشانه به علوم مدرن و واقع نمایی آن و نیز اعتقاد به اصالت عقل اومانیستی مدرن (راسیونالیسم سوبژکتیویستیای که با دکارت در فلسفه ظهور میکند و در کانت به اوج، و در هگل به تمامیت خود میرسد) به طور جدّی و به صور مختلف مورد نفی و انکار قرار میگیرد. در اندیشههای «مارتین هیدگر»، «میشل فوکو»، «ژاک دریدا» و تا حدودی نویسندگان کتاب «دیالکتیک روشنگری» («ماکس هورکهایمر» و «تئودور آدورنو») صور و مراتب مختلف این نفی و انکارها را شاهدیم.
2- اندیشه پُست مدرن اساساً سلبی و انتقادی است. روح این رویکرد، نقد مفروضات و یقینیات مدرن است. در واقع رویکرد پسامدرن، گویی طوفانی از تردید و شک و انکار به جان میراث عقل مدرن افکنده است، و به تعبیر نیچه، دارد با پتک نفی و انکار، تاریخ اندیشه غربی را مورد هجوم قرار میدهد.
3- اندیشه پسامدرن صرفاً دارای وجه سلبی و انتقادی نسبت به مدرنیته است؛ و وجه ایجابی و جانشین و سازندهای را ارایه نمیدهد. از این روست که پسامدرنیسم آدمی را در جهانی پر از اشک و تردید و در حالتی تماماً معلق و اسیر بیمعنایی و بیسرانجامی رها میکند. جوهر اندیشه پسامدرن،نسبی گرایی سوفسطایی مآبانه است.
4- متفکران پُست مدرن غالباً توجه خاصی به مقوله «زبان» دارند. آنان حقیقت و باطنی معنوی و یا شأن واقع نمایی برای زبان قایل نیستند، و براساس یک نظریه مبتنی بر قراردادی بودن زبان و رویکردی تماماً نسبی انگارانه، و به سبب بیاعتقادی به وجود ماهیت و حقیقت ثابتی برای امور و اشیا، «زبان» را عبارت از یک نظام بازی تابع اهوای نفسانی میدانند.
ریشههای این نگرش به زبان، در تفسیر اومانیستی مدرن از زبان وجود داشته، که در پسامدرنیته، نتایج افراطی نسبی انگارانه و شکاکانه خود را عیان کرده است. در واقع اندیشه پُست مدرن، تفسیر نسبی انگارانه زبان را دستمایهای برای تبلیغ نئوسوفسطاییگری شکاکانه قرار داده است، و ضمن اینکه منکر وجود نسبتی میان زبان و حقیقت میگردد (و اساساً به وجود حقیقتی قائل نیست)، منکر وجود معنایی واحد و نهایی برای یک متن و یا نظامی عقلگرایانه در ادراک فهم و دستگاه معرفتی و زبانی بشر میگردد.
«زبان» در نگرش غالب پسامدرنیستها، از همان افقی مورد توجه قرار میگیرد که نیچه از آن سخن میگفت. یعنی یک «ابداع بیمعنا» برای تحقق اراده معطوف به قدرت بشر. از این رو، بازار هرمنوتیک نسبی انگار در این اندیشه، رونق بسیار دارد.
5- اندیشه پسامدرن تقریباً در تمامی گرایشهای خود، اعتقادی به وجود حقیقت ثابت و یا امکان دریافت معرفت مطلق ندارد. (هر چند شاید از جهاتی بتوان مارتین هیدگر را از این قاعده و نیز اصل سوفسطایی مآبانه بیاعتقادی به وجود نسبتی میان زبان و حقیقت مستثنا دانست. البته در خصوص نسبت میان تفکر هیدگر و پسامدرنیسم بحثهایی وجود دارد، که به آن اشارهای خواهیم کرد.)
6- اندیشه پسامدرن، تکنولوژی مدرن و بویژه جهت گیری ویرانگر آن نسبت به محیط زیست را مورد انتقاد شدید قرار میدهد و نسبت به خرد ابزاری مدرن و مظاهر آن (تکنولوژی، بوروکراسی، نظام گفتمانی علوم مدرن) رویکردی انتقادی دارد.
7- گرایشهای پررنگ آنارشیستی و ستیز با عقلگرایی بدیهی و طبیعی، در آرای پسامدرنیستهایی چون «میشل فوکو»، «ژاک دریدا» و «لیوتار»، وجود دارد. «دریدا» را به دلیل اعتقاد افراطی به نسبی گرایی بیبنیانی، که قاعدتاً به نفی و انکار خود میانجامد، نیز به دلیل عدم اعتقاد به وجود «حقیقت» یا تحقق هر نوع امکان «معرفت»، به یاد «گرسیاس» سوفسطایی باستانی منکر حقیقت و وجود معرفت، «گرگیاس قرن بیستم» نامیدهاند.
8- پسامدرنیسم در قلمرو اخلاقیات، به وجود هیچ اصل ثابت اخلاقی اعتقاد ندارد؛ و به تبع نیچه، اخلاق را تبلور اراده نفسانی استیلاجوی معروف به قدرت بشر، و یک نیرنگ و دروغ عملگرایانه میداند. از این رو، درآرای فیلسوفانی چون «فوکو»، «دریدا» و یا «لیوتار»، نمیتوان خط تمییز روشنی میان «خوب و بد» و «خیروشر» ترسیم کرد؛ و همه چیز در یک خلاء معلق بیمعنا و نیست انگاری سیّال و سرگردان، رها شده است.
9- نیهیلیسم پسامدرن، مبنایی سوفسطایی و تماماً شک گرایانه و رویکردی ویرانگر نسبت به همه اصول و معیارها و موازین و آرمانها و اعتقادات و ایدئولوژیها (به تعبیر لیوتار:«فراروایت») دارد، و برپایه رفتاری ساختارشکنانه، صورت خود ویرانگر گرفته، به انکار خویش و تمامیت تمدن مدرن، و اساس و مبانی بدیهی و فطری زندگی بشر میپردازد. البته میزان و مراتب این نیست انگاری خود ویرانگر، در همه گرایشهای اندیشه پسامدرن، یکسان و به یک میزان نیست. اساساً پسامدرنیته، گرفتار تزلزل و اضطراب و یأس و حس بحران و هراس، و حال و هوای ترسناک مرگی غریب و بیمعناست.
10- پسامدرنیزم در ساختارهای اجتماعی و اداری خود، به دلیل تعمیق «نیست انگاری خود ویرانگر»، موجب از هم گسیختگیهای اجتماعی، شدت یابی فروپاشی نظامهای خانوادگی، گسترش وحشتناک بحرانهای روانی و اخلاقی، و احساس بیمعنایی و سرگردانی و لاابالیگری و هرزه گردی، کاهش ضریب مسئولیت پذیری و وجدان کاری و انضباط اخلاقی در کارمندان، و تشدید هولناک حس بیگانگی و تنهایی و بیهویتی و اضطراب وجودی مبهم و فراگیر در جوامع غربی گردیده است.
11- اقتصاد پسامدرن، که با سروصداهای تبلیغاتی در خصوص «جابهجایی قدرت از سرمایه به دانایی» و ظهور «انقلاب الکترونیک» و «موج سوم»، هیاهوی عجیبی برای پنهان کردن ماهیت سرمایه سالارانه و بهره کشانه خود به راه انداخته است، در واقع همان سرمایه سالاری مدرن است، که بویژه از دهههای شصت و هفتاد قرن بیستم میلادی، بیش از پیش رویکردی نئولیبرالی و به شدت مصرفی و مبتنی بر استفاده از تمامی ظرفیتهای تکنوکراتیک در پیش گرفته است. «انقلاب الکترونیک» و «موج سوم»، ماهیت غارتگرانه و بهره کشانه و تکاثرآلود و سودجویانه و انباشتگر سرمایه سالاری را تغییر نداده است؛ بلکه فقط با گسترش دامنه سیطره سرمایه، و تقلیل «معرفت» به «اطلاعات پراکنده و انبوه» اما فاقد باربینشی، حل کردن کامل تفکر در تکنیک، و بسط اتوماتیسم، و تحریک دیوانهوار حس مصرف و میل به سودجویی و پول سالاری، مصادیق «سرمایه» و منطق سودانگار و سوداگر آن را از صرف کالاهای تولیدی یا پول در گردش واعتبارات بانکی و امکانات تکنولوژیکی و منابع طبیعی (نظیر زمین، جنگل، معادن...)، به اجزای بدن انسان و «اخبار» و مجموعه انبوه اما بسیار پراکنده اطلاعات سطحی و بیمایه ژورنالیستی (که «آلوین تافلر» اصرار دارد آنها را «دانایی» بنامد) گسترش داده است. به علاوه، به دلیل کمفروغ شدن بیش از پیش عقلانیت ابزاری و بحرانهای عدیدهای که تکنولوژی و تکنوکراسی و اتوماتیسم پدید آورده (و در بسیاری از موارد، موجب اخراجهای گسترده کارگران و کاهش امنیت شغلی طبقات فرودست، و افزایش فاصله فقیر و غنی و تعمیق حس «فقر مدرن» گردیده)، عملاً سازماندهی اجتماعی «کارـ سرمایه» را در اقتصادهای امپریالیستی، دستخوش بحران کرده است. که علایم و نشانههای آن، در بحرانهای مزمن رکودیـ تورمی اقتصادهای امپریالیستی در دهههای پایانی قرن بیستم، و رکود بیسابقه و فراگیر و همزمان اقتصاد کشورهای ژاپن، اتحادیه اروپا و آمریکا، عیان گردیده است. «دیوید هاروی» معتقد است که «پسامدرنیته، موجب ایجاد تزلزل در همان اشکال اجتماعی و سیاسیاش میشود که مدرنیته پدید آورده بود. مشخصه اقتصاد پسامدرن... بیثباتی شرایط اقتصادی، تزلزل الگوهای استخدام، و تکثر هویتهای طبقاتی و سیاسی است... الگوی سازماندهی اقتصادی «پسافوردیستی» (که دردوره پسامدرنیسم، جانشین نظام متمرکز تولید کارخانهای موسوم به «فوردیسم» گردیده) بسیار نامتمرکز است. امروز سرهمسازی قطعات یک خودرو در کارخانه، نه در یک مکان، بلکه در مکانهای متفاوت و توسط نیروهای کار مختلفی انجام میشود، که خود در معرض تغییرات ناگهانی و پیشبینی ناشدهاند.» در واقع، خردگریزی و اراده خودویرانگر نهیلیسم پسامدرن، ساختار اقتصاد سرمایه داری را به سوی هرج و مرج و آنارشی و واگرایی شدیدی پیش میبرد که خود موجب تولید بحرانهای بسیار ناشی از بی برنامگی و او هم گسیختگی در آن گردیده، نهایتاً انقراض آن را رقم میزند. در واقع آنچه که مارکس در قرن نوزدهم درباره خصیصه آنارشیستی تولید در نظام سرمایهداری لیبرال میگفت و با ظهور «دولتهای ارشادی» و «اقتصاد نیمه متمرکز»، دولتهای سرمایه سالار از دست آفات و تبعات و عوارض مرگ آفرین آن در امان ماندند، امروز در هیات اقتصاد از همگسیخته و رو به واگرایی و به شدت مصرفی دوره پسامدرن، گویی دارد محقق میگردد، و بر بیثباتی و از همگسیختگی و اضطراب کلی و یأس و سرگردانی حاکم بر این دوره افزوده است، و میافزاید.