ترجمه و تالیف: محمدصادق امینی
yashar007 2003@yahoo.com
قانون شماره 4: از گرفتن هدایای ارزان پرهیز نمائید
آنچه به رایگان هدیه داده شود خطرناک است. در پشت هر هدیه مجانی یا حقهای در کار است یا منتی اگر هدیهای ارزش دارد بهتر است پولش را بپردازید. با پرداختن سهم خود زیر بار منت کسی نخواهید رفت. عاقلانهتر این است که تمام پول را بپردازید و راهی برای برتری و تفوق دیگران باقی نگذارید. پولتان را خرج کنید زیرا سخاوت نشانه قدرت و جاذب آن است. در قلمرو قدرت هر چیزی قیمتی دارد و به اندازه ارزشش مورد قضاوت قرار میگیرد. آنچه که به رایگان یا به تخفیف داده شود، همیشه یک برچسب پنهان روانشناسی دارد!
پول و قدرت: سخاوت نشانه قدرت و جاذب آن است
با کمی مطالعه در تاریخ سیاسی و اجتماعی جهان میتوان دریافت که افراد زیادی در تاریخ به قدرت رسیدهاند ولی کمتر کسانی توانستهاند خود را در قدرت تثبیت کنند. قدرت آنچنان جذاب و خیرهکننده است که بعد از رسیدن به آن، شخص دیگر دقت و مراقبت سابق خود را از دست میدهد و بعد از مدتی در سرازیری شکست قرار میگیرد و نهایتا قدرت خود را از دست میدهد. اگر هدف شما رسیدن به قدرتی پایدار است باید بیاموزید که از با ارزشترین منابع خود محافظت کنید. هنگامی که به قدرت میرسید سر کله افراد زیادی با هدایای زیبا و گرانبها پیدا میشود. اگر نتوانید در برابر وسوسه دریافت این هدایا مقاومت کنید، روزی خواهد رسید که همان افراد انتظار لطفی از شما خواهند داشت که اگر به خواسته آنان عمل کنید یا نکنید در هر دو صورت دچار عواقبی خواهید شد.
بنابراین بهترین کار این است که با پرداخت بهای واقعی هر چیز خطر و نگرانی را از خود دور ساخته، استقلال و فضای کافی را برای انجام مانورهای خود تامین نمائید. قابلیت انعطاف در خرج کردن پول درسی ارزشمند برای صاحبان قدرت است. فراموش نکنید آنها که در قدرت پا برجا ماندهاند بهای مادی آن را پرداختهاند. استراتژی سخاوت، گونهای دیگر از حقهها و ترفندهای قدیمی ماکیاولیستها میباشد که در ادامه مجموعه مطالب "روانشناسی سیاست" آنرا بررسی خواهیم کرد.
سر کیسه را شکل کنید:
وقتی قرار است چیزی بدهی، دست بده داشته باش، با دادن هدیه مناسب، در واقع فرد گیرنده هدیه را در معذوریت قرار میدهید. سخاوت موجب میشود مردم به آسانی شیفته شما شوند. وقتی مشهور به آزادمنشی و سخاوت شوید هم مورد تحسین همگان قرار میگیرید و همه آنها را از میزان قدرت خویش آگاه میسازید. وقتی ثروت خود را طبق اهداف استراتژیک از قبل تعیین شده، توزیع کنید، با افسون کردن سایر همکاران، موجب خشنودی آنها شده و متحدان و رفقای با ارزشی پیدا میکنید. به اربابان قدرت نگاهی بیندازید، سزارها، ملکه الیزابت، میکل آنژها و مدیسیها هیچکدامشان خسیس نبودند، حتی هنرمندان بزرگ برای گول زدن مردم راحت خرج میکردند، سر کیسه را شل نکردن جالب نیست. اشخاص قدرتمند میدانند که پول تاثیر روحی و روانی دارد و وسیلهای برای نشان دادن ادب، انس و الفت اجتماعی است. آنها از پول به عنوان یک سلاح برای فریفتن دیگران استفاده میکنند. از نظر کسی که قادر است با پول بازی کند، امتناع از کاربرد خلاق و استراتژیک آن موجب بوجود آمدن هزاران گره در کار و رسیدن به بنبست میشود.
افراد خسیس قطب مقابل قدرتمندانند. باید آنها را بشناسید، هم برای اجتناب از ماهیت مسموم آنها و هم برای اینکه از عدم انعطافشان به نفع خود استفاده کنید. فراموش نکنید درختی که خم نشود، طعمه تبر میشود. کسی که میخواهد در راه رسیدن به قدرت از پول و سرمایههای مادی خود استفاده کند باید هدفمند خرج کند. در این دنیا انسانهای ثروتمند زیادی وجود دارند ولی همه آنها قدرتمند نیستند. پول به تنهایی قدرت نمیآورد، نحوه استفاده از آن قدرت میآورد. انسانها در خرج کردن به چهار دسته تقسیم میشوند، اگر هدف شما رسیدن به قدرت است باید به هیچ کدام از این چهار گروه تعلق نداشته باشید.
1- افراد حریص:
افراد حریص، سرد و بیرحمند و فقط به کفه بیروح ترازو چشم میدوزند. هنگامیکه به دنبال ثروت هستید. دیگران را یا مانع خود میبینید و یا وسیلهای برای رسیدن به هدف. افراد حریص احساسات دیگران را لگدکوب میکنند و دوست ارزشمند خود را از خود دور میسازند. هیچ کس حاضر نیست با آدم حریص معامله کند و برای همین آنها همیشه تنها میمانند. فرد حریصی که تحت تاثیر پول باد آورده قرار گرفته نوک قلاب را به گلوی خود فرو میبرد و نخ و چوب پنبه را با هم قورت میدهد. با این حال براحتی فریب میخورد و همیشه با کسانی مراوده دارد که با آنها بیگانه است. پیش از آنکه از شما سوء استفاده کنند یا حرص آنها دامن شما را بگیرد، از آنها دوری کنید.
2- چانهزنها:
افراد قدرتمند ارزش هر چیزی را به اندازه قیمتش میدانند. نه فقط در مورد پول، بلکه در مورد وقت و مقامشان و راحتی روح و فکرشان چه در خانه و چه در محل کار، ارزش واقعی آن را در نظر میگیرند. این درست همان چیزی است که افراد پرچانه نمیدانند. آنها دائما وقتشان را تلف کرده و چانهزنی میکنند و دایم در پی آنند که با قیمت کمتر، چیزی را در جای دیگری بیابند. بدتر از آن بر سر چیز بیارزشی مرتبا چانه میزنند تا آن را به قیمت کمتر بخرند، چیزی که شاید به وصله و تعمیر نیاز داشته باشد و چه بسا جانشین کردن نوع مرغوب به جای آن، نصف آن خرج در بردارد. هزینههای این نوع پیگیریها که همواره در مورد پول نیست بلکه در مورد وقت و راحتی ذهن هم هست، موجب عدم تمایل افراد عادی نسبت به این افراد میشود ولی چانه زدن از نظر این گروه خودش یک هدف به شمار میآید. این نوع افراد فقط به خودشان آسیب میرسانند و افکار و نظریاتشان سرسری است. آنها شما را به درد بیدرمان این احساس دچار میسازند که باید کمی بیشتر به دنبال نوع ارزانتری میرفتی، مگر اینکه در برابر این وسوسه مقاومت نمایید. سعی نکنید برایشان دلیل بیاورید یا آنها را وادار کنید که تغییر عقیده بدهند. آنها را به حال خود بگذارید.
3- دگر آزارها:
دگر آزارهای پولی و مالی بازیهای شرمآوری با پول به عنوان راه تحکیم قدرت خود به اجرا میگذارند. اگر به شما بدهکارند، شما را منتظر پول نگه میدارند و وعده میدهند که چک شما را به پست خواهند داد یا اگر شما را استخدام کنند، در تمام جوانب کارتان دخالت میکنند و زخم زبان میزنند. دگر آزارها وقتی پول چیزی را میپردازند، تصور میکنند که حق دارند فروشنده را شکنجه کنند و از او استفاده نمایند. این افراد جاهطلب نیستند و فقط دوست دارند دیگران را در عوض پولی که میخواهند پرداخت کنند اذیت کنند. اگر از بخت بد با یکی از این افراد سروکار پیدا کردید، بجای آنکه در بازیهای مخرب آنها مدتها درگیر شوید، بهتر است ضرر و زیان مالی را بپذیرید و از دستشان خلاص شوید.
4- سخاوتمندان بیهدف:
اثر بخشندگی در قدرت مشخص است و باعث جلب توجه مردم میشود. آنها را نرم میکند و از بیگانگان، رفیق و متحد میسازد. هدف از سخاوتمندی باید از قبل تعیین شده باشد. افراد سخاوتمند به عدم تبعیض معتقدند، از سوی دیگر، از این جهت بخشندهاند که میخواهند مورد تحسین و محبت سایرین قرار بگیرند ولی سخاوت اکثر آنها آنقدر بدون تبعیض است که اثر مطلوب را به بار نخواهد آورد. اگر به یکی به اندازه بقیه بدهند چرا گیرنده پول باید احساس خاصی بکند؟ وقتی با این قبیل افراد رو به رو میشوید تحت تاثیر نیازهای سیریناپذیر عاطفی آنها قرار میگیرید و اگر با دقت شخصیت آنها را موشکافی کنید متوجه خواهید شد که پشت این سخاوت آنها انبوهی از حس نیاز به تعریف و تحسین نهفته است. با تامین این نیاز روحی به راحتی میتوانید از این اشخاص استفاده کنید.
خلاف قانون
روایت اول: یافتن الدورادوها را به احمقها واگذار کنید
بعد از اینکه فرانسیکو پیزارو کشور پرو را در سال 1532 فتح کرد، طلای امپراتوری اینکا به اسپانیا سرازیر گشت و همه اسپانیاییها در آرزوی رفتن به جهان نو و طلاخیز بودند. بزودی این داستان بر سر زبانها افتاد که رئیس یکی از قبیلههای بومیان در شرق پروسالی یکبار طی یک مراسم خاص مذهبی لباس طلا بر تن میکند و به داخل دریاچه میپرد. کلمه مشهور الدورادو به معنای "مرد طلایی" بزودی تبدیل به امپراتوری بنام الدورادو شد که از اینکاها ثروتمندتر بودند و سنگفرش خیابانهایشان از طلا مزین شده بود. ابداع این داستان ظاهرا نامطلوب به نظر نمیرسید، زیرا مطمئنا رئیس قبیلهای که بتواند غبار طلا را در درون دریاچه از تن خود بشوید، شایسته حکومت بر یک امپراتوری طلاست. اسپانیائیها تمام جنوب و شمال آمریکا را به دنبال الدورادو گشتند. در فوریه 1541 بزرگترین گروهی که تا آن زمان تشکیل شده بود به رهبری گونزالو برادر پیزارو شهر کیتو واقع در اکوادور را به قصد پیدا کردن الدورادو ترک کردند.
340 اسپانیایی که لباسهای ابریشمی زیبا بر تن کرده بودند و مسلح نیز بودند به سمت شرق رهسپار گردیدند. چهار هزار بومی هم وسایل و آذوقه این گروه را حمل میکردند. همچنین چهار هزار خوک و هزار سگ با خود داشتند. در راه گونزالو از بومیان میان راه سوالاتی در مورد الدورادو میپرسید، بومیان بدبختی که راجع به این پادشاه افسانهای چیزی نشنیده بودند، نصیب سگها میشدند. خبر کشتار وحشیانهای که اسپانیاییها براه انداخته بودند، بزودی بین بومیان آن سرزمین انتشار یافت و همگی دریافتند که تنها راه خلاصی از خشم گونزالو گفتن داستانهایی ساختگی در مورد الدورادو است. بومیان با تعریفهای دروغین خود افراد گونزالو را به مناطق دور دست به اعماق جنگلها هدایت میکردند. کمکم روحیه افراد ضعیف شد. لباسهای یک شکل زیبای آنها مدتها بود که مندرس گشته و سلاحهایشان زنگ زده بود به طوری که همگی سلاحها را دور انداخته بودند، کفشهایشان پاره شده و با پای پیاده راه میرفتند.
بومیانی که وسایل آنها را حمل میکردند، یا مردند یا ترکشان کردند. همه خوکها، شترها و حتی سگهای شکاری را خوردند تا جائیکه مجبور شدند از ریشه و میوه درختان تغذیه کنند. وقتی پیزارو فهمید که دیگر قادر به ادامه نیستند، تصمیم گرفت از طریق رودخانه به راه خود ادامه دهند. آنها از چوب درختان قایق ساختند ولی سفر با قایق بر روی رودخانه ناپو نیز آسان نبود. گونزالو در کنار رودخانه اردو زد و پیش قراولانی برای یافتن دهکده بومیان و آوردن غذا اعزام کرد. روزها انتظار بازگشت آنها را کشید اما برنگشتند. بالاخره پیزارو فهمید قراولان گروه را ترک کرده و بدون آنها به راه خود ادامه دادهاند. بارانهای طوفانزا بیوقفه میباریدند و افراد گونزالو موضوع الدورادو را فراموش کرده و فقط آرزو داشتند به کشورشان برگردند.
در اوت 1542 حدود صد نفر از بازماندگان گروه تصمیم به بازگشت گرفتند. هنگامیه به کیوتو رسیدند، اهالی کیوتو تصور میکردند که آنها از جهنم برگشتهاند. لباسهایشان از پوست بود و تمام سطح بدنشان از زخمهای متعدد پوشانده شده بود بطوری که قابل شناسایی نبودند. آنها در یک مسیر دایرهای مساحت دو هزار مایل را در مدت یکسال و نیم با پاهای برهنه طی کرده بودند. پولی که برای اعزام این گروه هزینه شده بود به تمامی خرج شده بود بدون اینکه نشانی از الدورادو و طلا به دست آورند. اسپانیاییها حتی بعد از فاجعه گونزالو پیزارو هم چندین گروه را در پی یافتن الدورادو اعزام کردند. فاتحان اسپانیایی دهکده بومیان را میسوزاندند و غارت میکردند، مردمان را شکنجه میدادند و خودشان سختیهای باور نکردنی را تحمل میکردند ولی نشانی از طلا نمییافتند. پولی که صرف اعزام این هیاتها شده بود قابل شمارش نبود ولی به رغم بیثمر بودند این جستجوها هنوز خیال باطل یافتن طلا پابر جا بود.
در نتیجه این جستجوها نه تنها هزاران انسان از میان بومیان و اسپانیاییها جانشان را از دست دادند بلکه باعث تضعیف امپراتوری اسپانیا نیز شدند. ثروتی که گروههای اعزامی از بومیان بیچاره غارت میکردند و به اسپانیا میآورند، به جای اینکه در کشاورزی و کارهای تولیدی بکار رود، صرف اعزام هیات بعدی میشد. شهرهای اسپانیا از سکنه خالی شده بود و مردم گروه گروه به دنبال کشف طلا میرفتند. مزارع رو به نابودی بود و ارتش برای جنگهای اروپایی سرباز وظیفه نداشت. تا پایان قرن هفدهم، جمعیت اسپانیا به نصف رسید. جمعیت چهارصد هزار نفری مادرید به یکصد و پنجاه هزار نفر رسید. اسپانیا در اثر آن تلاشهای بیهوده به ورطهای از نابودی افتاد که نجات از آن ممکن نبود.
تفسیر: رسیدن به قدرت احتیاج به یک نظم بنیادین دارد
هدف سران اسپانیا از صرف پولهای بسیار چه بود؟ آنها به گمان خود برای یافتن شهری سرمایهگذاری میکردند که در صورت پیدا کردن آن تمام هزینههای آنها جبران میشد. ولی نتیجه چه شد؟ نه تنها به شهر رویایی خود نرسیدند بلکه قدرت خود را نیز به تدریج از دست دادند. آنها در رویای رسیدن به قدرت و ثروت بیشتر سرمایه و نیروی انسانی خویش را نز از دست دادند. فراموش نکنید که ثروتاندوزی خصوصا از نوع ناگهانی، موجب ویرانی احساسات میشود. کسی که یک دفعه ثروتمند شود معتقد است که دستیابی به ثروت بیشتر هم امکانپذیر است. شخص آزمند و حریص با این خیال باطل از مواردی چون دوستی با دیگران و کنترل خویشتن غافل میماند. ثروت ناگهانی بندرت پایدار است. هرگز اجازه ندهید شیفتگی بیمنت پول به شما، شما را از قدرت واقعی دور سازد. وقتی قدرت را هدف قرار دهید، پول به سراغتان خواهد آمد. یافتن الدورادوها را به احمقها واگذار کنید.
روایت دوم: سادیسم (دگر آزاری) پولی:
در اوایل قرن هفدهام در انگلستان کسی از نظر مقام، بالاتر از دوک ودوشس مالبورو نبود. این دوک رهبری نبردی پیروزمندانه علیه فرانسویها را در طی جنگی به عهده داشت و بعنوان اولین ژنرال و استراتژیست اروپا شناخته میشد. همسرش، دوشس مالبورو که بخاطر تدابیر زیرکانهاش چندین بار به ملکه خدمت کرده بود، محبوب ملکه بود. در سال 1704 به سلامتی پیروزی این دوک در نبرد ویلنهایم در تمامی انگلستان شراب نوشیدند و ملکه به پاس این پیروزی، زمین بزرگی در شهر ووداستوک به وی هدیه کرد و نیز هزینه بنای کاخ بزرگی را برای دوشس و همسرش در این زمین را متقبل شد. دوک مالبورو، کاخ خود را کاخ بلنهایم نامید و قرار شد معمار جوان و نمایشنامهنویسی به نام جان وانبورو این کاخ را با دریاچههای مصنوعی، پلهای عظیم و سایر بناهای خیالانگیز تزئین کرده و مظهر قدرت و بزرگی مالبورو باشد. ولی از روز اول دوشس ناراضی بود. او فکر میکرد وانبور (معمار جوان) به صرف هزینههای اضافی برای حرس تعدادی درخت، پول را هدر میدهد. او میخواست هر چه زودتر کار ساختمان کاخ پایان پذیرد. دوشس وانبورو را اذیت میکرد. از جزئیات کار ایراد میگرفت و بهانهجویی میکرد. هر چند هزینه کاخ بلنهایم را دولت میپرداخت ولی دوشس حساب هر پنی از پول اهدایی از طرف دولت را داشت.
سرانجام شکایتهای دوشس از وضعیت کاخ، موجب بروز اختلاف بین دوشس و ملکه گردید، ملکه او را در سال 1711 از دربار اخراج کرد و دستور داد آپارتمانش را در کاخ سلطنتی تخلیه کنند. هنگامیکه دوشس کاخ سلطنتی را ترک میکرد، به علت از دست دادن حقوق و موقعیتش بسیار ناراحت بود و تمامی اثاثیه خود را حتی دستگیره درها را با خود برد. مدت ده سال کار ساختمان کاخ بلنهایم متوقف گردید. دوشس میاندیشید که وانبورو را نابود نماید. او در مورد هر بار حمل سنگ و آهک ایراد میگرفت و هر بار اضافی از آهن یا متراژ اضافی از روکش چوبی دیوار، مورد توجه او قرار میگرفت. کارگران را به ندانم کاری و اتلاف وقت متهم میکرد. دوک مالبورو پیر و فرتوت شده بود و آرزویی جز اقامت در کاخ خود نداشت. ولی پروژه کاخ درگیر کوهی از شکایتها شده بود. کارگران از دوشس تقاضای دستمزد عقب افتادهشان را میکردند و دوشس از معمار شکایت میکرد.
در این شرایط دوک بدون اینکه حتی یک شب را در کاخ دوستداشتنیاش به سر ببرد فوت کرد. بعد از مرگ دوک، معلوم شد دارایی بی حد او به بیش از دو میلیون پوند میرسد که برای اتمام ساختمان کاخ اضافه هم هست. دوشس وانبورو را اخراج کرد و فرد دیگری را به جای او استخدام کرد. معمار جدید، در عرض چند سال کاخ را تمام کرد. البته در کارش از طرحهای وانبورو هم تبعیت نمود. وانبورو در سال 1726 مرد در حالیکه درهای کاخی که بزرگترین خلاقیت او محسوب میشد به رویش بسته شده بود. کاخ بلنهایم کار بینظیری در معماری بود که مدت 20 سال برای خالقش تبدیل به کابوس شده بود.
تفسیر: از نظر دوشس مالبورو، پول وسیلهای برای اجرای بازیهای آزاردهنده قدرت محسوب میشد. به نظر او نبود پول مساوی با نبود قدرت بود. وانبورو شخصیت بزرگی محسوب میشد و دوشس به قدرت و شهرت وانبورو که در قبال معماری کاخ نصیبش میشد حسادت میکرد. استعداد دوشس به اندازه وانبورو نبود ولی پول داشت که میتوانست او را شکنجه نموده و زندگیش را خراب کند و استعداد هنریش را دائما زیر سوال ببرد. ولی این سادیسم دوشس به بهای گزافی تمام شد. ساختمان کاخ که باید 10 سال طول میکشید، بیست ساله تمام شد. ساخت این کاخ باعث شد بسیاری از روابط دوستانه مسموم شود و دوشس از کاخ سلطنتی اخراج گردد. موجب دعواهای حقوقی بیپایان و بیسرانجام و طولانی شد و عمر وانبورو را به آخر رسانید. بالاخره نسل بعدی حرف آخر را زدند و وانبورو را یک نابغه و دوشس را تا ابد فردی خسیس و بیقدر دانستند. مطالعه سرنوشت زنان یا مردانی مثل دوشس خالی از لطف نیست.
رفتار این افراد باید الگوئی برای شما باشد تا نقاط ضعف رفتاری خویش را برطرف کنید. اگر میخواهید که قدرتمند شوید باید از روح بزرگی برخوردار باشید و هرگز خساست و فرومایگی از خود نشان ندهید. دوشس یکی از ثروتمندترین افراد زمان خود بود ولی نه تنها ثروتش او را به قدرت نرساند بلکه باعث اخراج وی از کاخ سلطنتی گردید. او با نحوه استفاده از پولش فقط فرومایگی خود را به دیگران نمایش داد. اگر هدف شما از خرج پول رسیدن به قدرت است باید براحتی ولی با هدف خرج کنید و به سخاوتمندی شهره شوید. کسب رضایت مردم در درازمدت برای شما خرج دارد. اگر مایلید در امور و کارهای افراد خلاق زیردست خود دخالت کنید، لااقل حقوقشان را به موقع و تمام و کمال بپردازید. پول شما بیشتر از قدرتتان اطاعت و تسلیم آنها را خواهد خرید.
روایت سوم: نفوذ یک مرد با نفوذ همیشه خریدار دارد
"پیتر آرتینو" فرزند یک کفاش ساده، به عنوان یک شاعر مشهور شده بود. ولی او مثل بقیه هنرمندان دوره رنسانس، احتیاج به یک حامی داشت تا ضمن عدم مداخله در کارش، زندگی راحتی برایش تامین سازد. در سال 1528 آرتینو استراتژی جدیدی در بازی یافتن حامی را تجربه کرد. او رم را ترک کرد و در شهر ونیز جائیکه کسی او را نمیشناخت خانهای برای خود انتخاب کرد. او در آن سالها پسانداز زیادی نداشت اما اندکی پس از عزیمت به محل جدید در خانهاش را به روی فقیر و غنی باز کرد. در میهمانیهایی که ترتیب میداد از همه پذیرایی میکرد و با تک تک آنها دوست شد. مثل اشرافزادهها در خیابان به فقرا پول میداد و به یتیمان کمک میکرد. دیری نپائید که در بین عوام این جمله به سرعت پخش شد که آرتینو چیزی بیشتر از یک هنرمند و بلکه یک مرد مهربان و پرقدرت است. هنرمندان و متنفذین در خانه او رفت و آمد میکردند و در مدت چند سال شهرتی برای خودش بدست آورد. اشخاص والامقام بدون ملاقات باوی ونیز را ترک نمیکردند. در این راه او مقدار زیادی از پساندازش را از دست داد ولی در عوض نفوذ و شهرت زیادی به دست آورد که سنگ بنای اصلی در پیریزی قدرتش بود.
در دوره رنسانس ایتالیا، ولخرجی یکی از امتیازات اعیان و اشراف محسوب میشد ولی اشراف فکر میکردند که آرتینو یک شخص بانفوذ است که مثل آنها ولخرجی میکند و بر این باور بودند که نفوذ یک مرد بانفوذ را باید خرید. پس برای او همه نوع هدیه و پول میفرستادند. دوکها و دوشسها، تاجران ثروتمند، پاپها و شاهزادهها برای جلب توجه وی با هم رقابت میکردند و بارانی از هدیه رویش باریدن گرفته بود. البته ولخرجی او جنبه استراتژیک داشت و او به دنبال یک حامی بود که جیبهایش بسیار گود باشد. او پس از بررسی افراد مختلف، سرانجام نگاهش را به سمت ثروتمندی بنام "مارکیز مانتوا" دوخت و شعرهای حماسی در وصف او سرود و به وی هدیه کرد. به رسم معمول در این مواقع هدیهگیرنده مبلغی ناچیز به شاعر میدهد تا بتواند شعر بعدیاش را بسراید و زندگی شاعر دایما در حالت دارونداری میگذرد، ولی آرتینو طالب قدرت بود نه یک دستمزد حقیرانه.