خارجی- در روزهایی که آمریکاییها آماده میشدند چهارمین سالگرد حمله به برجهای دوقلوی نیویورک و ساختمان پنتاگون با هواپیمای مسافربری را برگزار کنند، حادثهای این بار در جنوب کشور رخ داد که آثار آن نه فقط در آمریکا بلکه در سراسر جهان احساس شد. توفان کاترینا روز هفت شهریور منطقه خلیج مکزیک را با بادهای پرسرعت و باران شدید کوفت. آنیترین تأثیر این توفان مرگبار که زودتر از هرچیز دیگری توجه مردم را به آن جلب کرد، از کار افتادن پالایشگاههای منطقه بود که باعث شد قیمت محصولات نفتی آمریکا و جهان افزایش یابد. اما وقتی آسمان ابری منطقه آفتابی شد، صحنهای در برابر جهانیان هویدا شد که به هیچوجه با آنچه از تنها ابرقدرت باقیمانده و ثروتمندترین کشور جهان انتظار میرفت، همخوانی ندارد. تصاویری که از تلویزیونها پخش میشد، نشاندهنده شهری غرق شده در آب اقیانوس توفنده اطلس و رودخانه پرآب میسیسیپی بود. نیوارلئان از جمله شهرهای قدیمی آمریکاست که عمده ساکنین آن را سیاهپوستان (یا لفظ محترمانه آنان یعنی آمریکاییهای آفریقاییتبار) فقیر تشکیل میدهند. این شهر در ایالت لوئیزیانا تا زمان الغای بردهداری در آمریکا، از جمله مقاصد اصلی سوداگرانی بود که از آفریقا بردگان سیاهپوست وارد میکردند. در واقع بردهداری، نیوارلئان و میسیسیپی به نوعی با هم عجین هستند، همانطور که در داستان معروف هاکلبریفین نوشته مارک تواین دیده میشود. هاکلبری به کشتیرانی روی میسیسیپی علاقه دارد و در بخشی از این داستان جاودانه، شاهد تعقیب بردگان فراری است. ساکنین نیوارلئان در واقع بازماندگان بردگانی هستند که نگارندگان اصلی قانون اساسی آمریکا آنان را فاقد حق پیگیری رویای ایجاد کشوری دانستند که در آن همه برابر باشند، حق حیات و آزادی داشته باشند و بتوانند برای دستیابی به خوشبختی بکوشند.
فقر و نژاد
یکی از پیامدهای توفان کاترینا، آشکار شدن ابعاد و عمق فقر در جامعه آمریکا و رابطه آن با نژاد است. اصولا سنت محافظهکاری در آمریکا بر پایه بزرگداشت ثروت و کسانی است که ثروت تولید میکنند. در دوره تصدی رونالد ریگان رییس جمهور اسبق و اینک در دومین دوره زمامداری جورج بوش پسر، این اصل به وضوح در عملکرد کاخ سفید و سیاستهای اجرایی دیده میشود. به طور سنتی، اقشار فرودست، سیاهپوستان و مهاجرین و روشنفکران پایگاه اجتماعی حزب دموکرات در آمریکا هستند، در حالی که صاحبان صنایع و شرکتها، ثروتمندان، به اصطلاح راست مسیحی و سالمندان از طرفداران جمهوریخواهان محسوب میشوند. جمهوریخواهان از جمله همیشه در پی کاهش مزایای تأمین اجتماعی و خدمات رفاهی و بهزیستی بودهاند. یکی از نتایج این سیاستها، افزایش فقر و تبعات آن بوده است. بر اساس آمارها، مرگ و میر کودکان در واشنگتن دو برابر پکن است و آمریکا از نظر مرگ و میر کودکان در رده چهلوسوم جهان قرار میگیرد.
در آمریکا 29 درصد بچهها بیمه بهداشتی ندارند. به علاوه از زمانی که بوش به قدرت رسیده است، 9 درصد بر میزان فقر در جامعه آمریکا افزوده شده است. با انتشار هشدار درباره توفان کاترینا، عدهای از اهالی نیوارلئان شهر را ترک کردند و به ایالات مجاور از جمله تگزاس رفتند. اینان غالباً کسانی بودند که آن قدر توان مالی داشتند که خانه خود را تخلیه کنند و برای اقامت تا مدتی نامعلوم به نقطهای دیگر بروند. آنانی که ماندند، افراد تنگدستی بودند که امکانات تخلیه سریع خانه و کاشانه و ترک آن را نداشتند و اینان عمدتاً سیاهپوست بودند. در تصاویری که همچون صحنه برخورد هواپیماها با برجهای دوقلوی نیویورک بارها و بارها از تلویزیونها پخش شد، عده زیادی سوار بر قایق در خیابانها آب گرفته نیوارلئان سرگردان بودند، عدهای که خانهشان خراب نشده بود، روی بام آن پناه گرفته بودند، عدهای دیگر در برخی نقاط تجمع همگانی جمع شده بودند و اجساد شمار نامعلومی از افراد که بالغ بر هزاران نفر برآورد میشود، روی آب شناور بود. از نظم و قانون خبری نبود. بازماندگان توفان فروشگاهها را غارت کردند و در مواردی روی هم اسلحه کشیدند.
تیموتی گارتناش روزنامه نگار معروف انگلیسی در روزنامه گاردین، رخ دادن این اتفاقات را در شرایطی مشابه درهر جایی محتمل دانست. وی معتقد است چنانچه عناصر اولیه زندگی سازمان یافته و متمدن یعنی غذا، مأوا، آب آشامیدنی و حداقل امنیت شخصی از بین رود، انسان ظرف چند ساعت به نوعی حالت طبیعی از آن دست که هابز توصیف میکند، بر میگردد یعنی جنگ همه با همه. به هر حال، بازماندگان باقیمانده در شهر که از توفان جان سالم به در برده بودند، حالا با نبود غذا و آب روبرو بودند. اما چند روز طول کشید تا نخستین نیروهای امداد از جانب دولت فدرال به شهر بلازده برسد. در خلال چند روزی که نیوارلئان به حال خود رها شده بود، داستانهایی باورنکردنی از وضعیت رقتبر مردم نقل شد که بیشتر با شرایط زندگی در برخی کشورهای جهان سوم سازگار بود تا آمریکای ابرقدرت و ثروتمند، گروهی از ناظران معتقدند این واقعیت که قربانیان اصلی این فاجعه، سیاهپوستان بودند، میتواند از علل عمده تعلل در کمکرسانی به آنان باشد. اما چند موضوع وجود دارد که عدم رعایت آن همچنان سؤال برانگیز است.
اول پیشبینی بروز وقایعی از این دست که تقویت آببندهای اطراف شهر را ضروری میکرد. بوش بعداً گفت کسی پیشبینی نمیکرد آب بندهای اطراف شهر اینگونه فرو بریزند. دوم برنامهریزی برای پیشگیری از این وقایع و نیز مدیریت بحران پس از این قبیل فجایع طبیعی است. پس از بالا گرفتن انتقاد از دولت فدرال، مایکل براون رئیس سازمان مدیریت اضطراری فدرال استعفا کرد و حتی بوش اعلام کرد تا حدی که به کم کاری دولت فدرال مربوط میشود، مسئولیت را میپذیرد. سوم نبود نیروی مجری قانون برای جلوگیری از غارت و جنایت بود. به هر حال مجموعه این عوامل سبب شد تا کاترینا حدود 200 میلیارد دلار به اقتصاد آمریکا آسیب وارد کند، هزاران نفر را به کام مرگ بفرستد و باعث افت محبوبیت بوش تا میزان بیسابقهای شود. اما آیا دولت فدرال و در رأس آن کاخ سفید و جورج بوش از اداره مناسب این بحران ناتوان بودند یا اصولاً تمایل چندانی به این کار نداشتند و تنها آشکار شدن ابعاد فاجعه و بالا گرفتن انتقادات سیاسی بود که بوش را واداشت اعلام کند چنان عملیات بازسازی را در این منطقه آغاز کند که جهان در خود ندیده است؟
فلسفه حکومتی جورج بوش
بوش با وعده محافظهکاری شفقتآمیز، دولت کوچک و سیاست خارجی متواضعانه به رغم داشتن آرا کمتر از رقیب و با رأی 4-5 دیوان عالی آمریکا به کاخ سفید راه یافت. اما به نظر میرسد حملات 11 سپتامبر ریاست جمهوری وی را متحول کرد. راهبردی که بوش در مقابله با تروریسم اتخاذ کرد و به جنگ با ترور مشهور شد، در واقع جایگزین جنگ سرد شد. ظرف مدت کوتاهی پس از این واقعه، میزان رضایت مردم از عملکرد بوش به بیش از 90 درصد رسید. اما حالا پس از این حادثه طبیعی، این رقم به پایینترین حد نزول کرده است. در عرصه داخلی، بوش در دوره اول ریاست جمهوری خود، مالیات طبقه ثروتمند را کاهش داد. در عرصه خارجی، در چارچوب جنگ با تروریسم، دکترین اقدام پیشدستانه را در پیش گرفت، راهبردی که به تهاجم به افغانستان و بعد عراق انجامید. اکنون برای نخستین بار پس از 11سپتامبر، اکثریت کوچکی از آمریکاییان معتقدند جنگ در عراق کمکی به ایمن کردن آمریکا نکرده است. سیدنی بلومنتال از مشاوران کلینتون در دوره ریاست جمهوری وی در مقالهای که در نشریه گاردین منتشر کرد، نوشت در حادثه کاترینا درد آور این نیست که بوش در دفاع از کشور ناتوان بود بلکه این بود که وی نشان داد فاقد اراده انجام این کار است.
شعار انتخاباتی دوره دوم ریاست جمهوری بوش حول یک محور طراحی شده بود: وی حافظ و نجات بخش مردم آمریکا است. وی خود را به این ترتیب مردی اهل عمل و راسخ نشان داد. اما حالا صحبت از بیمیلی و بیارادگی وی برای کمک به قربانیان کاتریناست. واقعیت چیست؟ نومحافظهکاری آمریکایی در دهه 1980 و در زمامداری ریگان شکل گرفت. در این دوره، گفتمان غالب فرهنگی بر این قرار گرفت که موفقیت نشانه فضیلت است و هر چیزی کمتر از آن به خصوص فقر نشان دهنده وجود نقص شخصیتی است. بر اساس چنین دیدگاهی بود که ریگان تور ایمنی تأمین اجتماعی را تنگتر کرد. در دوره زمامداری وی، مثلاً عده زیادی از افراد دارای مشکلات روانی از آسایشگاهها مرخص و در جامعه رها شدند. این کار ظاهراً با این توجیه صورت گرفت که فقط افراد دارای مشکلات شدید و جدی میتوانند از خدمات رفاهی دولت بهره بگیرند و سایرین باید زندگی خود را اداره کنند. از اینرو، اگر امروزه در خیابانهای شهرهای بزرگ آمریکا راه بروید، از دیدن تعدادی افرادی که آشکارا دچار اختلالات روانی هستند، متعجب خواهید شد. تا سالهای پایانی دهه، 1970 رویای آمریکایی عبارت بود از شغل خوب، قدری ثروت و توانایی مراقبت از خانواده؛ سختکوشی و اراده فضیلت محسوب میشدند.
بر این اساس، فقر حالتی بود که وضعیت موجود پدید آورده بود، یعنی وضعیتی تاریخی که فراتر از اختیار فقرا بود. لئونارداستین هورن استاد جامعهشناسی دانشگاه آمریکن در واشنگتن با بیان این نکته در مطلبی که در سایت شبکه خبری تاریخ منتشر شد، افزود: «جنبش محافظهکاری موفقیت و ارزش را در آمریکا از نو تعریف کرده است. محافظهکاران معتقدند از آنجایی که برخی از ما موفق میشویم، قاعدتاً کسی که موفق نمیشود باید نوعی نقیصه شخصیتی داشته باشد. رویای آمریکایی تعریف دوبارهای به عنوان ثروتمند شدن یافته است... این نوعی جهانبینی است که شالوده کاهش مالیات در دوره ریگان و بوش پسر است که باعث شد پول زیادی به فوق ثروتمندان برسد. تصور بر این است که آنان همان افراد واقعی هستند که میدانند چگونه آمریکا را بسازند.
به عبارت دیگر، کسانی که پول دارند، بیشتر به سلامت کشورمان کمک میکنند تا کسانی که صرفاً کار میکنند. آنان خرد و فضیلت دارند و از آنجایی که کسانی که موفق نمیشود باید مسئول عدم توفیق خود باشند، به دولت ربطی ندارد که برای کمک به آنان تلاش کند ... هر چه باشد این جا آمریکاست، یعنی جایی که هر کس میتواند در آن موفق شود.» استین هورن تغییر نگاه غالب به غنا و فقر را در آمریکا به خوبی و اختصار توضیح داده است. در سرزمین فرصتها، همواره عدهای برنده بودهاند و عدهای بازنده. تا پیش از حدود دو دهه پیش تصور بر آن بود که بین موفقیت و جامعه پیوندی وجود دارد که موفقیت را ممکن میکند. در این دیدگاه، گرفتاریهای زندگی نه نقیصه شخصیتی که جزیی اجتنابناپذیر از زندگی به شمار میرفت.
دیدگاه ناگفته بسیاری از محافظهکاران آمریکایی این است که دست کم بسیاری از قربانیان کاترینا خود عامل بختبرگشتگی خود بودند. از اینرو، وظیفه دولت کمک به آنها نبود. انفعال و بیتحرکی ابتدایی دولت فدرال را میتوان در همین چارچوب تفسیر کرد. کاخ سفید فقط هنگامی بحران را جدی گرفت که رقابت سیاسی، اعتبار جورج بوش را به عنوان مرد عمل زیر سؤال برد. وی چند بار از منطقه بلازده دیدار کرد. یکی از این دیدارها، دو زن سیاهپوست به وی گفتند خانمان خود را از دست دادهاند و جایی برای سکونت ندارند. وی آنان را به پناهگاهی هدایت کرد که توسط یک مؤسسه خیریه مذهبی اداره میشد. این کار معنای نمادین خاصی داشت: استین هورن مینویسد رئیس جمهور علاقهمند است وظایف جامعه را به گروههای [راست] مذهبی منتقل کند چون اینها نهادهایی هستند که بر اساس مفهوم بخشایش افراد ضعیف و گناهکار کار میکنند. اگر کسانی هستند که به علت نقیصه شخصیتی ناتوان هستند، باید به نزد کسانی فرستاده شوند که میتوانند رستگارشان کنند.
به نظر میرسد جورج بوش عملاً و عمیقاً به این اصل اعتقاد دارد. هر چه باشد، وی خود تا چهل سالگی بر اثر اعتیاد به الکل زندگی نابسامانی داشت، اما آنگونه که خود اذعان میکند، توبه و تقویت ایمان مذهبی در وی باعث شد تا مسیر زندگیاش دگرگون شود. اگر وی توانسته است این نقیصه شخصیتی را در خود علاج کنند، چرا بقیه نتوانند؟ به نظر میرسد مهمترین نکتهای که بوش از آن غافل است، این است که وی در خانوادهای متمول بزرگ شد که وی را از مشکلات حفظ کرد. اما آیا همه از چنین بختی بر خوردارند؟ هیچ علامتی وجود ندارد که کاترینا و پیامدهای آن، بوش را از پیگیری سیاستهای خود برای کاهش بیشتر مالیاتهای طبقه مرفه، حذف مالیات بر ارث و اصلاح نظام تأمین اجتماعی باز دارد. حتی وال استریت ژورنال بیرقدار محافظهکاری در سرمقالهای از بوش خواست از این فرصت استفاده کند و کنگره را برای تصویب کاهش مالیات زیر فشار بگذارد.
کاترینا و سیاست خارجی
تصاویری که از نیوارلئان در جهان پخش شد، برای بسیاری باورنکردنی بود، چون آنان عادت کرده بودند نظیر آن صحنهها را از کشورهایی مانند بنگلادش ببینند، نه از قدرتمندترین و ثروتمندترین کشور جهان. اوضاع نابسامان بازماندگان و خرابی ناشی از توفان، نوعی بیصلاحیتی مسئولان و هرج و مرج را به بینندگان القا میکرد. به علاوه مشاهده فقر شدید و آثار نژادپرستی بسیار تکان دهنده بود. برخی کارشناسان آمریکایی از این امر ابراز نگرانی کردند که این نابسامانی در سراسر جهان به پای نارسایی الگوی دموکراسی آمریکایی نوشته شود. ریچارد هاس از معاونان سابق وزارت خارجه آمریکا و رئیس فعلی شورای روابط خارجی در نشریه اینترنتی (slate) نوشت: «یک اولویت سیاست خارجی این دولت اشاعه دموکراسی در سراسر جهان بوده است. اما جذابیت الگوی آمریکایی و توانایی آمریکایی برای عمل در مقام حمایت مؤثر از جوامع دموکراتیک و سرمایه داری که بر اثر نابسامانی در عراق تضعیف شده، اکنون در نتیجه نابسامانی در عراق تضعیف شده، اکنون در نتیجه نابسامانی در داخل کشور ضعیفتر شده است.» هاس همچنین هشدار میدهد ضعف عملکرد دولت بوش در مقابله با کاترینا باعث خواهد شد تا فشار بر کاخ سفید برای کاهش حضور در عراق و اختصاص منابع مالی و انسانی آمریکا به داخل کشور تشدید شود. وی در پایان نتیجهگیری میکند که همان طور که 11 سپتامبر نشان داد، قدرت آمریکا هر چقدر هم که عظیم باشد، نباید آنرا با آسیبناپذیری اشتباه گرفت. به علاوه قدرت آمریکا هر چقدر هم که عظیم باشد، محدود است. جورج بوش تا به حال نشان داده است با تکیه بر پایگاه اجتماعی خود، مهارت زیادی در جان سالم به در بردن از بحرانهای بزرگی همچون رسوایی ابوغریب دارد به هر حال تاریخ هم نشان میدهد آمریکاییها تا مدت طولانی غمگین و بدبین باقی نمیمانند به قول ریگان بامدادان در آمریکا سر خواهد زد. به نظر میرسد تحولاتی از این دست سبب شود تا همچنان اختلاف فهم زندگی و عناصر آن بین آمریکا و کشورهای دیگر عمیقتر شود.