اولین رویکرد، عدالت را بر اساس کسب منافع متقابل بر اساس توافق متقابل میداند که هدف از آن برآورده شدن منافع و امیال طرفین است. چنین رویکردی به عدالت گر چه از یونان باستان مطرح بوده است، ولی طرح مدون و مفصل آن در عصر جدید و در سنت فکری نفعانگاری صورت پذیرفت. از نظر چنین رویکردی افراد اساسا نفع جو و منفعت طلبند؛ و مقوله عدالت اجتماعی نمیتواند بیتوجه به سرشت و طبیعت منفعتخواه انسان مورد تحلیل و بررسی قرار گیرد لذا تلاش برای تحقق عدالت در حقیقت تلاش برای برآورده ساختن منافع افراد مختلف است و قواعد عادلانه هم برای ارضاع امیال و آلام افراد است. نحوه و میزان برآورده شدن منافع متضاد افراد گوناگون در قالب قرارداد و توافقات بین افراد مشخص میشود. توافق یا قرارداد، اساس عدالت است. ضمانت چنین توافقی هم منفعت افراد است چرا که وقتی طبق تعریف منفعت افراد برآورده میشود، عقلا نمیتوان تصور کرد که انسان ذاتا منفعتطلب که از این طریق (همکاری بر اساس توافق) منافع خود را به دست آمده میبیند، چه چیز را نقض کند؟ چرا که نقض توافق عملا به معنای ایجاد نقض در جلب و استیفای منافع است.
رویکرد دوم، عدالت را به معنای وضعیت بیطرفی از حیث ارزشی میداند. رویکرد مبتنی بر بیطرفی درصدد استنباط کشف یا جعل. اصول و قواعدی است که وظیفه گرایی در مقابل غایتمداری است در حالی که بی طرفی در مقابل کمالگرایی مطرح است.
اجتماع تمام افراد و گروههای مختلف بر اساس آنها صورت میپذیرد و دغدغه آن تنظیم مناسبات به گونهای است که همه افراد مانند غایت فینفسهای در نظر گرفته شوند. همچنین بر اساس این رویکرد، تفسیری اخلاقی از عدالت مدنظر است، نه اقتصادی و نفعانگارانه. نحوه استخراج اصول عدالت در این رویکرد، با توجه به مطالب فوق تنها در صورتی میسر و ممکن است که فرد یا افراد را در وضعیتی مورد بررسی قرار داد که منافع، جنسیت، اعتقادات، قدرت، ثروت و شان اجتماعی فرد برای تدوین اصول و قواعد عادلانه در جامعه لحاظ نمیشود تا بتوان مدعی بیطرفی این اصول به دست آمده شد. پژوهش حاضر تا حد زیادی عرصه بسط و تفصیل آثار و لوازم این دو رهیافت مخصوصا رهیافت دومی است.
طرح نظریه عدالت
کتاب نظریه عدالت جان رولز که در سال 1971 منتشر شد، مدعیات و استدلالات خود را بر اساس عدالت به مثابه بیطرفی طرح میکند و تلاش نظری تحلیلی مبسوطی را برای ایجاد مرز و فاصله با رویکرد اول انجام میدهد. خواست و میل رولز اساسا این است که بتواند ساز و کاری را تدوین کند که این عبارت از کتاب نظریه عدالت را محقق و عملی سازد که: «اساسا هر فرد انسانی دارای حقوقی معین و تخلفناپذیر است که حتی رفاه همگانی نمیتواند به نقض آنها منجر شود.» وی عدالت را موضوع اساسی و بنیادین جامعه میداند و ذکر میکند که: همان گونه که (میزان بهرهمندی از) حقیقت و صدق بالاترین ارزش و فضیلت سیستمهای اندیشهای و نظری است، عدالت نیز اولین و بالاترین ارزش و فضیلت نهادهای اجتماعی است.
یک نظریه هر چقدر هم شکوهمند و دارای توجیه اقتصادی باشد، در صورتی که نادرست باشد باید اصلاح یا طرد شود. بر این اساس قوانین و نهادها فارغ از میزان کارآمدی و سازمانیافتگی مطلوبشان در صورتی که ناعادلانه باشند میبایست اصلاح یا طرد شوند.
رولز معتقد است از لوازم رعایت فردگرایی این است که به هیچ عنوان آزادی و حقوق وی به منزله ابزاری برای تامین منافع جمعی و عمومی در نظر گرفته نشود. 5 این نکته برای یک متفکر فردگرا بسیار مهم که حقوق و آزادیهای افراد تابعی از محاسبات و ملاحظات نفع جمعی قرار نگیرد و حقوق و آزادیها به عنوان امری مستقل از منفعت، مورد تاکید و دفاع قرار گیرد. به تعبیر بهتر، خارج و فارغ از قبض و بسط مسائل اجتماعی به عنوان حوزهای مستقل، ثابت، لایتغیر و نفوذناپذیر در نظر گرفته شوند. لذا به خاطر این که رولز دغدغه تفسیر و توجیهی فردگرایانه از عدالت را دارد، معتقد است تضییع و سلب آزادی افراد به خاطر کسب خیر عظیم و قابل توجه عدهای قابل قبول نیست. رولز برای توجیه عقایدش به سنت کانتی روی میآورد و نظام اخلاقی کانت را با اصلاحات و تعدیلاتی مبنای عمل و نظریه عدالت خود قرار میدهد. نتایجی که بر این اساس میگیرد عبارتند از:
الف. تقدم حق بر خیر
لازمه در نظرگرفتن افراد به مثابه یک غایت فینفسه این است که میزان و سطح حقوقی که افراد از آن برخوردار میشوند، ربطی به نوع و کیفیت خیری که توسط آنها پیگیری میشود نداشته باشد.
ب. ضرورت حفظ بیطرفی دولت
مبنای چنین ایدهای در تفکر رولز این است که امکان توجیه معقول امیال و خواستههای افراد به طور آفاقی و نه انفسی وجود ندارد. ترجیحات و خواستههای افراد امری است خودسرانه و لذا نمیتوان به طور معقول نیز برتری و رجحان یک سیستم از ترجیحات و امیال را بر یک سیستم دیگر نشان داد و موجه ساخت. لذا در تفکر رولز. و اصولا لیبرالیسم. پذیرش امیال، احساس و خواستهها به عنوان مبنای خیر، سبب میشود که تکثر موجود در عرصه امیال و احساسات به عرصه سعادت هم سرایت کند. بدین معنا هم تلقیهای متفاوت از سعادت توسط افراد گوناگون پیگیری میشود و هم خود فرد در طول زندگی مدام با این تکثر مواجه میشود و لذا اگر میبایست افراد جامعه به طور مسالمتجویانهای کنار هم زندگی کنند، لاجرم میبایست نظام مذکور هیچ گونه ابتنایی بر هیچ یک از خیرهای موجود نداشته باشد تا بتواند ضامن و حافظ حقوق و آزادیهای افراد باشد در ادبیات متداول امروز اندیشههای سیاسی اصطلاحا این رویکرد را وظیفهگرایی مینامند.
نقد نظریه عدالت
پس از طرح نظریه عدالت در سال 1971 موجی از تحلیلها و انتقادات درباره آن به راه افتاد. انتقادات مطرح درباره رولز را میتوان به حالات مختلف بیان کرد. برخی از آنها متمرکز به روش و رویه استدلال رولز بودند؛ بدین معنا که دفاعیه وی را مورد خدشه قرار میدادند، ولی با مدعای وی موافق بودند (لیبرالهای برابرگرا). عده دیگری از انتقادات، نتیجه وی را رد میکردند (لیبرالهای آزادیگرا) و عده دیگر اساسا مفروضات، شیوه استدلال و نتایج ماخوذ را مورد تشکیک قرار میدادند (جماعتگرایان).
به طور خلاصه جماعتگرایان (مانند مایکل سندل، چارلز تیلور، السدیر مکینتایر و مایکل والزر) بر این اعتقادند که: بر خلاف نگرش لیبرالی، خود بر اهداف مقدم نیست، بلکه از آنها تشکیل شده است و در بسیاری موارد نمیتوان بین «من» و «اهداف من» تمییز داد. لااقل بخش مهمی از خود ما از اهدافی تشکیل شده است که ما انتخاب نمیکنیم، بلکه به علت قرار گرفتن در بافتهای اجتماعی مشترک، آنها را تفسیر میکنیم و لذا نمیتوان خود را فارغ از اهداف و غایاتش تصور کرد. چنین نگرشی به خود، عملا این واژه را تهی میکند. برای جماعتگرایان سوال در مورد زندگی خوب، مستلزم این است که کشف کنیم واقعا که هستیم؛ در حالی که برای لیبرالها مستلزم این است که بدانیم میخواهیم چگونه فردی باشیم. رابطه فرد با هدفش رابطهای تفسیری کشف و ابداع هر دو از رهیافتهای مورد انتقاد زمینهگرایانی همچون رولز است نه انتخابی.
از نظر جماعتگرایان، ارزشهای اجتماعی صرفا مورد تایید اعضای جامعه قرار نمیگیرد بلکه هویت آنان را نیز تعریف میکند. جماعتگرایان تاکید زیادی بر وارد کردن وابستگیها و تعلقات افراد در مقام تعریف فرد دارند. آنان معتقدند ما وابستگیها را نه انتخاب میکنیم و نه رد میکنیم؛ بلکه صرفا خود را درگیر آنها مییابیم. گرچه ذکر این نکته لازم است که آنها معتقد به جبریت ساختارها و مناسبات بر رفتار و نگرش آدمی هم نیستند و معتقدند که مرزهای خود باز است و هویت فرد همان گونه که از فرهنگ و مناسبات اجتماعی شکل میپذیرد فاعلیت فرد توان تصرف، تفسیر، باز تفسیر قواعد و هنجارهای کلاسیک را دارد، لذا تاکیدشان بر نقش فرد باید در مقابل تاکید لیبرالها بر هویت انتخابی ماهیت فرد فهم شود.