دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن
به غیر از آنکه بشد دین و دانش از دستم
بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم؟
(حافظ)
این سالها زیاد از نفت صحبت میشود. روزی نیست که از اکتشاف، افزایش تولید، قرارداد خطّ لوله و امثال آنها حرف به میان نیاید. علائم مختلفی نشان میدهد که نفت و متفرّعات آن، محور فکری و سیاسی روز شده است. چرا نباشد؟ عواید آن که امسال میگویند به 60 میلیارد دلار سر میزند، نقدترین و آسانترین و کارگشاترین است. چه قدر یک کشور بتواند شکر یا کاکائو یا چوب بفروشد، تا 60 دلار بشود که بهای یک بشکه نفت است و این بشکه از خوان بیکران طبیعت بیرون میآید.
ما دو سه بار تاکنون از نفت حرف زدهایم. نخستین آن مقالۀ «ایران تنها کشور نفت نیست» بود که چهل و شش سال پیش نوشته شد (مجلۀ یغما، شمارۀ بهمن 1338 و کتاب «ایران را از یاد نبریم»). در آن آمده بود:
«باید امیدوار بود که هنوز در این مُلک کسانی هستند که ایران را تنها برای چاههای نفت و نقشه تهران بزرگش دوست ندارند. در گذشته و حالا و هزار زیبایی و معنی و لطف مییابند که سرهای آنان را از غرور ایرانی بودن بلند نگاه میدارد. مگر اینان در پی چارهاندیشی باشند و نگذارند که شکوه معنوی این قوم رو به زردی گذارد؛ چرا که هرگاه ملّتی لطف ذوق و سجایای اخلاقی و سلامت روح خود را از دست داد، دیگر ملّتی سزاوارتر اعتنا نیست، ولو کشور او موج بزند از کارخانه و لوکوموتیو و تراکتور و بولدوزر...»
قضیّۀ نفت در این بخش از جهان یادآور این داستان کهن میشود که در کتابهای ابتدایی قدیم آورده شده بود: روزی انوشیروان به بزرگمهر حکیم گفت: امروز بگو بهترین غذا را برای من تهیّه کنند. بزرگمهر دستور میدهد که غذایی از زبان گوسفند بر سر سفرۀ پادشاه آورند.
روز دیگر انوشیروان از وزیر میخواهد که این بار بدترین غذا را سفارش دهد، و او باز دستور تهیّۀ زبان میدهد. پادشاه حکمت آن را از او میپرسد، جواب میدهد که زبان هم بهترین و هم بدترین است، بر حَسَب آنکه چگونه به کار برده شود.
آیا نفت نیز چنین است؟ از یک سو رونق جهان، روشنی جهان، سرعت جهان به این مادّه سیاه بدبو بسته است. بزمها را منور میدارد، سرما را تسخیر میکند و چهها که از دست او برنمیآید. هدیۀ زمین و مائدۀ آسمان است. از سوی دیگر وقتی به عمق جریانها نگاه کنیم، روی دیگری هم میبینیم.
گاه پیش آمده است که بگوییم: کاش ایران آب داشت و نفت نداشت. آرزویی که در لحظات خاص تلخکامی بر زبان میآید. در مقابل، این همه گفته میشود که اگر ایران نفت نداشت، تازه میشد مثل بنگلادش!
هر دو نظر توجیه خود را دارد. آب مایه آبادانی است و ایران کشور نیز خشک است. ما با آب افزونتر میتوانستیم این دشت پهناور، این کویر و بیابان را بهشت آسا کنیم. تصورش را بکنید، سبزه در سبزه، پوشیده از درخت، جویبارها روان. چیزی شبیه به سرزمینی که وصفش در شاهنامه آمده است:
که در بوستانش همیشه گل است
به کوه اندرش لاله و سنبل است
هوا خوشگوار و زمین پرنگار
به گرم و به سردش همیشه بهار
نوازنده بلبل به باغ اندرون
گُرازنده آهو به راغ اندرون
گلاب است گویی به جویش روان
همی شاد گردد ز بویش روان
دی و بهمن و آذر و فرودین
همیه پر از لاله بینی زمین
و اما نفت. اگر نفت نبود چه میشد؟ این کشور پهناور میبایست با کاروان شتر در آن رفتوآمد کرد. اگر در تابستان ساعتی برق اهواز یا بندرعباس خاموش شود، چه بر سر مردم خواهد آمد؟ چه مقدار پسته یا زعفران یا قالی میبایست فروخت تا بهای یک تُن نفت به دست آید؟
گذشت زمانی که در زمان مصدق زمزمۀ «اقتصاد بدون نفت» میشد. در آن دوره جمعیت ایران در حول و حوش بیست میلیون بود و هنوز به قناعت عادت داشتند. اکنون به هفتاد سر میزند. بدیهی است که دیگر برگشت به شرایط پنجاه سال پیش امکانپذیر نیست. اقتصاد نفتی و سیاست وابسته به آن، کار خود را کرده است.
از پنجاه سال پیش، از کودتای 28 مرداد به این سو، که ورق تازهای در تاریخ ایران بازگشت، همه راهحلها به نفت ختم شد. نتیجۀ این سیاست به 22 بهمن انجامید. توکل و توسل به نفت، خواه ناخواه سایر استعدادهای یک ملت را معوق میگذارد. همه کم و بیش اندکی «نفت زده» میشوند. تأثیر اقتصادی به کنار، تأثیر فرهنگی و اجتماعی آن مسئلهسازتر است. نمیتوان به آسانی برشمرد که آثار غیر مستقیم آن تا چه حد و به چه گونه است. اقتصاد نامتوازن یکی از آنهاست. سست شدن پایههای روانی و اخلاقی جامعه یکی دیگر. زیرا درآمدی که بیتکیه بر محصول مغز و بازوی افراد حاصل شده باشد، انسجام، کوشایی و زایندگی ملت را رو به تحلیل میبرد.
از 28 مرداد به بعد نشانههایی از آن دیده شده است. یک نشانه آشکار، فاصله میان فقر و غناست. چرا کشوری که دارای درآمد سرشار نفت است، عدهای باید در آن در نیازمندی ابتدایی به سر برند؟ صبح زود سری به این پارکهای عمومی بزنید. بیخانمانهایی را میبینید که کفش زیر سر نهاده خوابیدهاند. نمونههای دیگر هم هست. این خبر را از شماره 3 مرداد 84 روزنامه ایران نقل میکنیم:
زاهدان، خبرنگار «ایران»: «68 هزار نفر معلول در سیستان و بلوچستان شناسایی شدهاند. غلامرضا ملاشاهی معاون امور توانبخشی بهزیستی این استان، کمبودهای بهداشتی، تصادفات جادهای و ازدواجهای فامیلی را از جمله علل افزایش معلولیتها در استان ذکر کرد. وی از فعالیت 12 مرکز غیر دولتی توانبخشی در استان خبر داد و افزود: دخیل کردن معلولین در پیگیری نیازهای خود، هویت بخشیدن و پر کردن خلأهای اجتماعی آنان و پویایی و خروج معلولین از انزوا، از اهداف تشکیل این مراکز است. وی خاطرنشان ساخت: از 68 هزار فرد معلول، 960 نفر تحت پوشش بهزیستی قرار داشته و مستمری دریافت میکنند.»
اختلال اجتماعی نشانه دیگرش. سؤالهایی هست که بر زبان هر فرد بینظری میگذرد: چرا کشوری آباد، ثروتمند، پرچاره، با منابع سرشار، جوانهایش باید جلو سفارتخانهها صف ببندند، برای آنکه مهاجرت کنند؟ چرا بورسیهها، المپیادیها میروند و غالباً باز نمیگردند، و هر ساله عدهای از پناهجویان قاچاق، یا در آب غرق میشوند، یا در اردوگاههای بیگانه مانند اسرا با آنان رفتار میگردد؟
آیا این در شأن کشوری است که زمانی سالار آسیا بوده، آنهمه آثار درخشان فرهنگی به جهان عرضه کرده؛ تخت جمشید دارد، اصفهان دارد، شاهنامه دارد، گرد آفرید و رستم و ابن سینا داشته؟ آیا این برای او مایۀ سرشکستگی نیست که شهروندانش در خیابانهای استانبول آواره باشند، دخترانش برای کسب پول به دوبی بروند، دانشمندانش حقوقبگیر مؤسسات خارجی گردند و جوانانش در غربت تن به کارهای پست بدهند؟
چرا ایران که در آثار فکری خود صلای برادری و همدلی را در داده است، از نوع «بنی آدم اعضای یکدیگرند» یا «میازار موری که دانهکش است» یا «مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن» باید تصویری در خارج داشته باشد که وارونۀ اصالت تاریخی اوست. هم اکنون شماره 4 مرداد 84 روزنامه ایران جلو من است. در آن دو خبر نقل شده که هم موجب پوزخند و هم مایۀ تاثر است، آن دو این است:
1ـ خلبان هواپیمای ایرباس 330 A مسیر لندن ـ مسقط متعلق به یک کشور خارجی در مرز ایران و ترکیه، به دلیل سکتۀ قلبی یکی از مسافران خود درخواست کمک میکند. بلافاصله برج مراقبت فرودگاه تبریز به عنوان تنها فرودگاه بینالمللی شمال غرب کشور به درخواست این هواپیما پاسخ مثبت داده و همه عوامل خود را بسیج میکند. خلبان نیز به مسافرانش اعلام میکند که مجبور است هواپیما را ساعاتی در یکی از شهرهای ایران فرود آورد. در داخل هواپیما همهمهای برپا میشود. مسافران از ترس و وحشت(!؟) مو بر تنشان سیخ شده و از کادر پرواز میخواهند که هواپیما در هر کشوری غیر از ایران به زمین بنشیند...!
این جملات عیناً از زبان مسافر هندی و همراه وی که بر اثر سکته قلبی در هواپیمای فوق به بیمارستان شهید مدنی تبریز انتقال یافته نقل میشود. هم اکنون حال وی رو به بهبود نهاده و از اینکه قبلاً در مورد ایران و مردم این کشور تفکرات اشتباهی داشتهاند اظهار شرم میکند. پزشکان ایرانی جان وی را نجات دادهاند...
2ـ همایش کنترل بیماریهای کودکان با حضور کارشناسان 14 کشور جهان به مدت 3 روز در تبریز برپاست. این همایش در مرکز بهداشت و سلامت تبریز واقع در حاشیۀ شمالی این شهر و چسبیده به کوه مشرف به آن برپاست. سخنرانیها آغاز میشود اما یک موضوع عجیب برای مهمانان خارجی جلسه را تحتالشعاع قرار داده است.
بالاخره یک کارشناس زن مالزیایی لب به سخن گشوده و در میان صحبتهای خود به مطالبی اشاره میکند که با انفجار خندۀ حاضران روبهرو میگردد. وی میگوید: «قبل از سفر به ایران وحشت و استرس بسیاری داشتیم(!) فکر میکردیم ایران کشوری بیثبات و ناامن است و همه را اینجا قلع و قمع میکنند! اما اکنون در این مکان خارج از شهر نیز سرشار از امنیت هستیم و از طرز تفکر قبلی خود پشیمان!»
ما اگر فکری داریم و برنامۀ بیست ساله میریزیم، باید در این زمینه باشد که تصویر مشوش از چهرۀ ایران بزداید. ممکن است گفته شود که این حرفها دروغ است! چرا باید در مورد ایران و نه کشور دیگری، این دروغها گفته شود؟ چرا باید بهانه به دست داده شود؟
کسی نمیگوید که ناهمواریهایی که دیده شده، همۀ گناهش به گردن نفت است. ولی نفت به عنوان بزرگترین سرمایۀ درآمدهای کشور، ناخواسته مسبب بوده است، نه خود آن، بلکه کسانی که آن را خرج میکردند. وقتی متناسب با یک عایدی سرشار، عدالت اجتماعی، سامان اقتصادی و آبادانی واقعی جوابگو نشوند، خواه ناخواه مسئول اول سرمایهای شناخته میشود که به کار گرفته شده. بستن قرارداد نفت و گاز بسیار آسان است، زیرا متاعی است که خواستار فراوان دارد، آنچه مهم و ظریف و هنرمندانه و مسئولانه و مدبرانه است، طرز خرج کردن آن پول است.
موضوع دیگر که آن هم چندبار به آن اشاره کردهایم، این است که ذخایر معدنی ایران متعلق به آیندگان هم هست. ما نمیتوانیم بیش از سهم یکی دو نسل از آنها برای خود بهره قائل شویم؛ مگر آنکه با بهای آنها تاسیسات پایداری پیریزی کنیم که آیندگان هم از آن نصیب گیرند.
نفت را گناهکار نشماریم، گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده! است. ولی چه میتوان کرد که سرنوشت آن این بوده که هم روشنیبخش باشد و هم قدری شوم.1