تاریخ انتشار : ۰۴ مرداد ۱۳۸۹ - ۰۸:۵۲  ، 
کد خبر : ۱۸۶۲۱۹

«میرحسین موسوی» مردی با قامتی تمام


شهاب پورقاسمی
انتخابات ریاست جموری نهم نزدیک و نزدیکتر می‌شود. این انتخابات احتمالاً سومین انتخاباتی است که در این سرزمین کهن با نتیجه‌ای از پیش نامعلوم برگزار می‌گردد.
انتخابات اول که به پیروزی «دکتر ابوالحسن بنی‌صدر» منجر شد و انتخابات هفتم که «سیدمحمد خاتمی» را به عنوان رئیس‌جمهور به مردم ایران شناساند شکلی نامعلوم داشتند اما سایر انتخابات کاملاً نتیجه‌ای قابل پیش‌بینی داشتند. چه آن باری که «محمدعلی رجایی» جایگزین رئیس‌جمهور معزول شد و چه آنگاه که «آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای» بر مسند ریاست‌جمهوری تکیه زد که به خون متبرک رجایی گلگون شده بود و بعدها «اکبر هاشمی رفسنجانی» جایگزین ایشان شد.
اما این بار «سیدمحمد خاتمی» خواهد رفت. مردی که یک بار 20 و یک بار 22 میلیون رأی را در صندوق‌ها به نام خود کرد اما هرگز از این جایگاه رفیع و بی‌نظیر استفاده کاملی نکرد و بالاخره در خردادماه سال آینده جای خود را به «مرد» دیگری خواهد داد. مردی که هنوز نمی‌توان حدس زد کیست و این ویژگی این انتخابات است.
هشت سال پیش در چنین ایامی در کنار نام «علی‌اکبر ناطق نوری» ـ که خود را نه یک رقیب انتخاباتی که حتی رئیس جمهور آینده می‌شمرد ـ یک اسم دیگر هم به گوش می‌رسید. «میرحسین موسوی» آن نام بود.
اما شایعه حضور مجدد «مهندس میرحسین موسوی» در آن سال چندان نپایید و خیلی زود اطلاعیه کوتاهی از سوی وی به تمام اما و اگرها خاتمه داد. وجود برخی شرایط باعث شد که «موسوی» عطای حضور در آن انتخابات را به لقای آن بخشید.
«میرحسین موسوی» روزنامه‌نگار جوانی که تا مقام سردبیری روزنامه «جمهوری اسلامی» پیش آمده بود دعوت «محمدجواد باهنر» را برای تصدی سمت وزرات امور خارجه پذیرفت. شاید کسی نمی‌توانست حدس بزند این جوان لاغر اندام و بلندبالا که علاوه بر سیاست و مبارزه دستی هم در هنر و معماری داشت و این را به صورت آکادمیک تعقیب کرده بود و بهره‌مندی از همسری هنرمند و فرهیخته به نام «زهرا رهنورد» به نزدیکی وی به حوزه هنر و اندیشه کمک می‌کرد.
پذیرش سمت وزارت امور خارجه برای موسوی دیرزمانی نپایید و انفجار بمب در ساختمانی نخست وزیری و در محل تشکیل جلسه عالی امنیتی رئیس جمهور، نخست وزیر و رئیس کل شهربانی کشور را به شهادت رسانید تا انتخاباتی دیگر سامان یابد.
و پس از انتخابات دولتی تشکیل شد. کاندیدای اول پست نخست وزیری «علی‌اکبر ولایتی «بود که نتوانست «تمایل» و «اعتماد» مجلس را جلب کند. ولایتی در مظان اتهام انتساب به «انجمن حجتیه مهدویه» بود. اگر چه هرگز این دلایل کافی نبود، منجر به حذف دایمی وی از صحنه سیاست ایران شود، اما آنقدر بود که نمایندگان مجلس اول حاضر به پذیرش وی به عنوان «نخست وزیر ایران» نشوند.
و پس از آن قرعه به نام وزیر خارجه زده شد تا «میرحسین موسوی» جوان نخست وزیری ایران را بپذیرد و هشت سال تمام تا 68 همراه با رهبری و زعامت «امام خمینی» در این جایگاه بماند و علی‌رغم انتقادات فراوان از مقام خود کناره‌گیری نکند که مستظهر به تأیید همه جانبه امام بود.
اما پس از امام، موسوی دیگر نماند و به سرعت کناره‌گیری کرد. شاید همین نوع برخورد او با سیاست و قدرت بود که برای مردم عجیب نمود و در عوض نوعی علاقه قلبی را در میان توده‌ها سبب شد. «موسوی» شاید اولین چهره سیاسی سرشناس و صاحب نفوذ در ایران باشد که پس از واگذاشتن دائمی سمت نخست وزیری به کل صحنه سیاست را ترک کرد. همیشه سیاسیون در ایران از جایگاهی به جایگاه دیگر می‌روند یا در شکل دیگری فعالیت سیاسی و تشکیلاتی را دنبال می‌کنند. اما موسوی چنین نکرد. گویی داشتن سمت نخست وزیری وظیفه‌ای بر عهده‌اش بود و زمانی این وظیفه به سرآمد پس راه خود را که راهی جدای از سیاست و قدرت بود را در پیش گرفت.
اما آنچه در این مقال در پی آن هستیم نه بررسی تاریخ است و روایت آن تحلیلی است که از شرایط موجود.
در حال حاضر جریان اصلاح‌طلب در آستانه از دست دادن تمامی قدرت سیاسی خود است. اصلاح‌طلبان در حال بازگشت به شرایط هشت سال قبل خود هستند با این تفاوت که هشت سال پیش حداقل روزنه امیدی برای آینده داشتند شاید که تمامت‌خواهان و اقتدارگرایان مجالی به آنان دهند اما چنین امکانی اصلاً متصور نیست.
محافظه‌کاران ـ از هر دسته و گروه ـ حالا به یک باور قطعی رسیده‌اند و آن حذف یکپارچه اصلاح‌طلبان که مومن، زیرک است و از یک سوراخ چندبار گزیده نمی‌شود. پس برای اصلاح‌طلبان این انتخابات حکم تعیین سرنوشت دارد. زیرا می‌دانند رقبا حتی حاضر به پذیرش حضور و فعالیت سیاسی آنان در مقام اپوزیسیون قانونی هم نیستند و در صورت تسلط به قوای سه‌گانه درصدد حذف آنان حتی در عرصه عمومی و از آن جمله مطبوعات و رسانه‌ها و نهادهای سیاسی و اجتماعی خواهند بود.
این چنین وضعیتی به هیچ شکلی نشان از ناکارآمدی اصلاح‌طلبان است که سمت «اصلاحات» را به خوبی درک نکردند. روزی که جریان اصلاحات در این کشور شکل گرفت و بعدها تبدیل به جریانی توانمند و مؤثر و زاینده شد رویکردی سیاسی مطلق نداشت. شاید بهتر است گفته شود رویکرد اصلی جریان اصلاحات سیاست و مهمتر از آن «قدرت سیاسی» نبود ـ یا دست‌کم اصلی‌ترین جنبه آن نبود ـ رویکرد اصلی اصلاحات، جامعه و مردم بود. اصلاحات حرکتی فرهنگی بود که وجهه همت اصلی آن بازنگری در باورهای اعتقادی و هنجارهای اخلاقی و اجتماعی مردم و ترویج فردگرایی در توده‌ها بود.
ایجاد «جامعه مدنی» که در سال 76 شعار اصلی انتخاباتی خاتمی بود و مسأله‌ای تا حدی جدید برای مردم ما بود هرگز در عمل آن‌گونه که شایسته بود پی‌گیری نشد. بی آن که بخواهیم نامنصفانه در قبال خاتمی سخن بگوییم اما باید تأکید کنیم مجموعه اصلاح‌طلبان ـ و نه شخص خاتمی ـ آنچنان غرق در «اصلاحات معطوف به قدرت» شدند که از «اصلاحات معطوف به جامعه» غافل شدند و حالا پس از هشت سال در شرایطی قرار گرفته‌اند که از مسند ریاست جمهوری و ریاست قوه مجریه به زیر کشیده شوند ـ همان‌گونه که مجلس و شوراهای شهر را از دست دادند. نه فقط از عرصه سیاست و قدرت که حتی از عرصه اجتماع هم حذف خواهند شد.
و حالا برای آن که چنین اتفاق بدی نیفتد از «میرحسین موسوی» سراغ می‌گیرند. بخشی از اصلاح‌طلبان آمدن موسوی را نه فقط از سر اجبار پذیرفتند که حضور او را به معنی تجدید حیات خود تلقی می‌کنند. «مجمع روحانیون مبارز» که اولین گروهی بود که نام موسوی را رسماً طرح کرد و تا حال هم بیشترین پی‌گیری را در این خصوص انجام داده است؛ به صحنه آمدن «میرحسین موسوی» را با کسب هژمونی سیاسی خود مترادف می‌دانند.
«میرحسین موسوی» آخرین نخست وزیر ایران که محبوبیت مردمی و زانت سیاسی را با هم دارد و همچنین امکان گذشتنش از فیلتر شورای نگهبان متصور است بهترین گزینه برای تمام اصلاج‌طلبان است اما «مجمعی‌»ها بیش از همه به آمدن او امید بسته‌اند. چرا که او را نزدیک‌ترین گزینه ممکن به خود احساس می‌کنند.
مجمع روحانیون اگر چه صورت حضور میرحسین موسوی از امکان کاندیدای حزبی مانند «مهدی کروبی» یا «اکبر محتشمی‌پور» محروم می‌شود اما موسوی چپ‌گرا قرابت فکری و سیاسی خوبی با مجمعی‌ها دارد و سالهای همکاری مجمع با نخست وزیر آخر سالهای شیرینی برای روحانیون بوده است.
میرحسین موسوی مردی که هنوز باور عمیقی به گفتمان سیاسی ـ اقتصادی چپ دارد از ابراز این اندیشه هیچ ابایی ندارد. او ترسی ندارد که در شرایطی که همه ـ حتی منتقدان دوم خرداد ـ به تجلیل لفظی از آزادی می‌پردازند در معدود موضع‌گیری‌هایش به موضوع «تئوری توطئه» یا حقانیت حکم امام علیه «سلمان رشدی» بپردازد.
«میرحسین موسوی» مردی است با قامتی تمام. با تحلیل جامعی از شرایط و صاحب اندیشه‌هایی که حاضر نیست آنها را برای کسب رضایت این و آن پنهان کند. او «آزادی» را می‌ستاید و برای آن می‌کوشد، اما «عدالت» و «استقلال» و «استکبارستیزی» هم مقوله‌های مورد علاقه او هستند.
موسوی به این باور نیست که تاریخ مصرف گفتمان چپ ـ آن هم چپی متصف به صفت اسلامی ـ به سر آمده است. او خود را اندیشمندی مسلمان و سیاستمداری چپ‌گرا می‌داند و اگر بیاید و بر مسند ریاست جمهوری تکیه زند جز این کاری نخواهد کرد.
بخشی از اصلاح‌طلبان اما برای موسوی اصولاً کارکردی جز این قایل نیستند که او بیاید تا زمان دیگری به آنها بدهد تا این بار با نقد گذشته و درس گرفتن از آن به بازسازی مدنی و اجتماعی خود دست زنند تا چهار یا هشت سال بعد که محافظه‌کاری دیگر عزم خود را برگرفتن صندلی ریاست جزم کرد، بر خود نلرزند که همه چیز تمام شد.
برای آنان موسوی گزینه مطلوب نیست. بلکه تنها گزینه موجود است . برای آنان چپ و چپ‌گرایی مفهومی ندارد. رای آنان حتی تصریح بر اتحاد سرمایه‌داران آزاد و سیاستمداران آزاد فرصتی بوجود نمی‌آورد چرا که سالهاست از «چپ‌گرایی» و «عدالت‌طلبی» ـ به مثابه یک آرمان فاصله گرفته‌اند.
اما موسوی برای حل مشکل آنان پای به صحنه نمی‌گذارد. اگر او بیاید برای آن است که بار دیگر عطر زلال اندیشه‌های انقلابی امام و مریدانش که ضمن پاسداشت آزادی بر «عدالت» و «استقلال» تأکید می‌کردند را در جامعه جاری کند.
موسوی اگرچه شانزده سال دوری از قدرت را تجربه کرده است و زمان زیادی برای نقد گذشته داشته است اما غنای فکری و عملی‌اش چنان بود که مانند برخی همه هویت امروزش را در نفی ـ و نه نقد ـ گذشته متبلور نکند. اما به هر حال آمدن موسوی به همین دسته از اصلاح‌طلبان نافی گذشته هم مجال این را می‌دهد که بمانند و برای سازماندهی خود اقدام کنند اما همان‌گونه که گفتیم موسوی برای این نمی‌آید.
به این ترتیب می‌توان این پیش‌بینی را مطرح نمود که برای این دسته اصلاح‌طلبان موسوی تفاوتی با هاشمی نخواهد داشت.
آنان از آمدن موسوی فقط همین را می‌خواهند که دست به کار حذف آنان نشود و به آنها اجازه دهد به فعالیت سیاسی ـ اجتماعی علنی و قانونی خود ادامه دهند. جز این کاکرد دیگری برای موسوی قایل نیستند.
در وجه اثباتی موسوی را از آن جا که خود را متعلق به گفتمان چپ می‌داند کهنه و قدیمی می‌دانند. به همین لحاظ است که به سادگی از نظر اینان می‌توان نام «موسوی» را با «هاشمی» عوض کرد.
قطعاً هاشمی رفسنجانی در صورت به قدرت رسیدن درصدد حذف بخش اصلاح‌طلب لیبرال ماب برنخواهد آمد. چه خصوصاً این بخش در گذشته هم همواره به دفاع از هاشمی در مقابل هم جبهه‌ای‌های خود برخاسته است و زمانی که در انتخابات مجلس ششم خط راهبردی رقابت با هاشمی مطرح شد اینان از تبلیغ هاشمی دست برنداشتند.
برای این بخش از جریان اصلاح‌طلب شاید «هاشمی» حتی نیکوتر هم باشد چرا که او معتقد به آزادی‌های اقتصادی است و اجازه رشد و نمو طبقه سرمایه‌دار صنعتی و مدرن را می‌دهد که به جهت نوع حرفه و رویکرد مدرنش به برخی ظواهر دموکراتیک ـ که آن هم از ابزارهای رویکرد مدرن است ـ باور دارد و می‌تواند متحد نیرومندی برای بخش‌های سیاسی لیبرال کشور باشد.
اما موسوی اگر تلاشی برای حذف این طبقه نکند، کوششی هم برای بسط و تقویت آن نخواهد کرد و براساس باورهای چپ‌گرایانه‌اش وجود طبقه سرمایه‌دار منتزع از دولت را نه نقطه‌ای مثبت که مانور در جهت توزیع عادلانه و فراگیر ثروت می‌داند.
با این حال می‌شود حدس زد که بخشی از اصلاح‌طلبان که در نیمه راه درون و بیرون حاکمیت در رفت و آمدند اگرچه به ظاهر به حمایت از موسوی آمده‌اند، اما در باطن براساس تحلیل‌هایی که نشریات وابسته به خود نشر می‌دهند شیر بی‌یال و دم و اشکمی از موسوی می‌خواهند و شاید ایجاد جای پا برای «هاشمی رفسنجانی» است تا نقشی که موسوی قرار بود بازی کند و «آخرین دایه» باشد را برعهده بگیرد و حتی بهتر انجام دهد.
موسوی از این بعد احتمالاً در آینده هم با مشکلاتی مواجه می‌شود و شاید این موضوع همراه با مخالفت‌های سنتی جریان راست سنتی و برخی ناخرسندی‌ها اصلی‌ترین دلمشغولی وی برای پذیرش حضور در انتخابات است.
در این شرایط وظیفه یاران وی در مجمع روحانیون و تشکیلات سازمان مجاهدین ـ که هنوز هسته‌های اندیشه چپ خود را حفظ کرده است و در تمام هشت سال دوران تصدی خاتمی هرگز به علت داشتن این نوع نگاه در عرصه اقتصاد به بازی گرفته نشد، وظیفه‌ای خطیر است. تا اصلی‌ترین مشکل وی را مرتفع کنند.
اصلی‌ترین مسأله موسوی «تیم همکار» اوست و این درست نقطه‌ای است که محافظه‌کاران هم بر روی آن انگشت نهاده‌اند و پی در پی با ذکر این که موسوی تیم منسجمی ندارد بر روی «برنامه داشتن» و «تیم داشتن» تأکید می‌کنند.
دوستان موسوی باید هر چه سریعتر ـ پس از جلب موافقت کلی وی در مورد حضور در انتخابات ـ تیم کاری وی را شکل دهند تا او بیاید و ضمن حفظ موقعیت اصلاح‌طلبان در قوه مجریه و کل حاکمیت امکان تجدید ساختار به تمام نیروهای سیاسی چه اصلاح‌طلبان و چه غیر آن بدهد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات