رنسانس، سرآغاز باورهای رشد اومانیستی
از آن جا که این تحقیر درازمدت از سوی ارباب کلیسای کاتولیک مشروعیت یافته بود، این نهضت در گریز دین رسمی جهان غرب جهت گرفت و با توجهی افراطی به انسان و ارزشها و تواناییهای او، خدا را از محوریت حرکت فردی و اجتماعی خارج و انسان را جایگزین آن کرد تا آنجا که گاه خدا از هرگونه نقش و تأثیر در زندگی و فکر انسان، نفی (اومانیزم الحادی) و گاه در نقش دوم نگاه داشته شد (اومانیزم غیر الحادی).
با قرار گرفتن انسان در محور ارزشمندی همه حرکتها و بیمهری به دیانت رسمی، باب دنیاگرایی، التذاذ و ابتهاجات مادی بر بشر گشوده شد و کامیابی مادی در ردیف انگیزههای اساسی و بلکه اساسیترین انگیزههای او قرار گرفت، در نتیجه خواهشهای و تمایلات او در سطح وسیع، مبنا و موضوع وضع قوانین و مقررات، پیدایش نهادهای اجتماعی و سازمانهای مدنی و حتی تحقیقات علمی قرار گرفت.
شاید بسیاری از ابعاد این تحول بزرگ دنیای غرب را بتوان در نامی که نیچه (Nietzsche) بر کتاب خود گذارد، «وقتی خدا مرد» دریافت؛ زیرا در غرب، نگاهها از آسمان به زمین برگشت و همه چیز زمینی شد؛ حتی تلاشی جدی بر تفاسیر زمینی از مقولات دینی صورت گرفت. عشق مقدس الاهی رنگ باخت و به عشقهای زمینی تبدیل شد و مقولات دینی نیز تا آن جا که امکان داشت، با چنین تأویلی عرضه شد. البته جای تردید ندارد که با کنار رفتن خرافات مسیحیت و گشوده شدن فضا برای اندیشیدن، علوم رشد کرد، صنعت جان گرفت و تکنولوژی تولد یافت؛ ولی این شکوفایی برپایه بهرهمندی مادی انسان بود و او را به موجودی صرفاً لذتجو تبدیل کرد.
کاهش توجه به روابط فرامادی و مسخ شدن در زندگی ماشینی، احساس مبهم کمبودی آزاردهنده را در انسان این دوره پدید آورد به وضوح ضعف و نابودی بنیان خانواده و محبت و عشق انسانی را احساس میکرد و از نزول روابط انسانی به ارتباطی صرفاً حیوانی افسرده میشد. فزونی بیماریهای روحی ـ روانی، جنایت، خودکشی از ثمرات شوم این دوره است.
خانوادهها در مقیاسی بالا از هم پاشید تا آنجا که در صورت تشکیل، عمری بسیار کوتاه یافت و این همه به پیدایش بحرانی بزرگ و جدی انجامید که میتوان آن را بحران معنویت نامید.
شورش انسان
پس دیگر تاب نیاورد و آگاهانه بر مدرنیته شورید و به فضای پسامدرنیته گام نهاد. به عبارت دیگر به گذشتهای که از آن گریخته بود، بازگشت تا با عقل مدرن و رشد یافته خویش به انتخاب معقول مایحتاجش از سنن گذشته بپردازد. البته این بازگشت به معنای سنتی شدن و رهیدن از زندگی مدرن نبود، بلکه توجهی به سنتهای پیشین برای جبران کاستیهای عصر مدرن بود؛ همانند همان توجهی که اومانیستهای آغازین برای احیای مقام انسان به دانش و ارزش گذشتگان شعر و ادب و هنر یونان کردند و این امر سرآغازی برای توجه همهگیر دنیای غرب به مسائل باطنی بود.
اما همانگونه که قرنها با خودباوری ویژهای با عنوان اومانیزم تربیت یافته و شالوده دنیای مدرن را بر این تفکر بنیان نهاده بود،با این پیشفرض به جستوجوی داوری درد خویش در سنت گذشتگان پرداخت و چیزی را طلبید که با محوریت انسان منافات نداشته باشد و از بازگشت خدا و دین به جایگاه محوریت حیات ممانعت کرد و درست به همین علت است که در خمیرمایه تعالیم باطنی امروز دنیای غرب، اثر چندانی از آموزههای ادیان الاهی دیده نمیشود. مدیریت تحول در دنیای غرب کوشید که پیش از رخ دادن هرگونه تحول ناخواسته و ناموزون با مبانی اومانیستی و سکولار، مجال دیگری در کنار تامین خواهشهای مادی بشر بگشاید تا با گام گذاشتن در آن، خواستههای روحی ـ روانی خود را تأمین شده احساس کند تا برای گریز از بحران معنویت به دینی خدا محور و شریعتمدار روی نیاورد و البته در این راه اندازهای کامیاب شد. از این باطنگرایی مدیریت شده جهان غرب با معنویتگرایی ادیان الاهی، تناسب چندانی ندارد.
باطنگرایی و عرفان اسلامی
اکنون باید به راهیابی باطنگرایی جدید غرب به شرق عالم بویژه شرق اسلامی توجه کرد.
از آن جا که دنیای اسلام هیچگاه همچون جهان غرب از معنویت عمیق و نابی که در بطن خود داشت، فاصله نگرفت، به بحرانی شبیه آن چه در غرب رخ داد، مبتلا نشد؛ از این رو باطنگرایی جدید غرب با عکسالعملی ویژه در شرق اسلامی روبهرو شد. جهان اسلام، مهد عرفانی عمیق و جایگاه عرفان بزرگی بود که تعالیم جدید غرب در برابر آن تاب نمیآورد. اگرچه پیشرفت نسبی این آیین در بین مسلمانان، مرهون زبان جدید آن و فقدان زبان نو در معارف عرفانی خودی بود، ولی آشنایی دانشمندان و فرهیختگان مسلمان با عرفان و معنویت اسلام، راه را بر پذیرش این آیین جدید بست؛ در این جا بود که استراتژی جدیدی برای ایجاد اقبال به باطنگرایی جدید به کار بسته شد و آن، تلفیقی از این آیین با برخی آموزههای معنوی ـ روحانی دینی است. اکنون پرسش آن است که آیا میتوان باطنگرایی جدید غرب را با آموزههای عرفان دینی در هم آمیخت و به تلفیقی قابل قبول و شکل کمال یافتهای از عرفان و معنویت دست یافت، آیا عرفان دینی قابلیت پذیرش و هضم تعالیمی همچون «ذن»، «یوگا»، «مدیتیشن»، «ریلکسیشن» و... را دارد؟
با نگاهی به آموزههای عملی و گزارههای نظری میتوان بخوبی دریافت که عرفان اسلامی ماهیتی خدامحور دارد؛ به این معنا که خداوند را یگانه موجود حقیقی و مطلوب و مقصود حرکتها دانسته و هرچه غیر از او را تجلی و اعتبار او میداند و در بین همه تجلیات، انسان را مظهر همه اسماء و صفات دانسته و برترین تجلی حضرت حق معرفی میکند. عرفان اسلامی کمال آدمی را در حرکت پیوسته به سوی بندگی محض خدا میبیند و این بندگی هم فقط در سایه محبتی تام به خداوند و خالی ساختن قلب از حب خویش پدید میآید.
سالک راه معرفت باید از آغاز بکوشد انگیزهای جز حب خداوندی در دل نپروراند. رسیدن به بهشت، گریز از دوزخ، دستیابی به مراتب و مقامات والای مقربان، توانایی بر کرامات و خوارق عادت، هیچ کدام نباید غرض از سلوک قرار گیرد؛ بلکه فقط بندگی است که انگیزه سالک راستین است و تا دستیابی و حصولش، انگیزه سالک میماند.
سالک واقعی از نگاه شیخ ابوسعید
ابوسعید بارها در رخدادهای گوناگون به این مهم اشاره کرد که سالک واقعی آن است که به خود نیندیشد و برای خود نخواهد. خدا را بخواهد و فقط در اندیشه بندگی او باشد؛ چنان که آوردهاند:
شیخ ما قدسالله روحه العزیز به راهی میرفت، ماری عظیم بیامد و خویشتن را در پای شیخ مالید و به وی تقرب مینمود. در خدمت شیخ درویشی حاضر بود، از آن حالت تعجب میکرد. شیخ درویش را گفت: این مار به سلام ما آمده است، تو خواهی که تو را هم چنین باشد؟ مرد گفت: خواهم. شیخ گفت: هرگز تو را این نباشد، چون میخواهی.
این اتفاق، حقیقت باشد یا افسانه، فرقی نمیکند، پیام ابوسعید مهم است که سالک نباید برای خود بخواهد، بلکه باید خود را برای خدا بخواهد. او باید تا آنجا پیش رود که خود را در برابر خدا، هیچ انگارد و به عبارت بهتر، خود را نبیند و نیابد.
عارفان راستین ما، خود را چیزی نمیدیدند و شأنی برای خود باور نداشتند تا ادعای زهد، تصوف، شهود و... کنند و این حقیقت بحق در رفتارشان مشهود بود. حکایت کردهاند:
«خواجه امام مظفّر حمدان در نوقان یک روز گفت که کار ما با شیخ بوسعید، همچنان است که پیمانه ارزن. یک دانه شیخ بوسعید است و باقی منم. مریدی از آن شیخ بوسعید آنجا حاضر بود، چون آن را شنید از سرِگرمی برخاست و پای افزار کرد و پیش شیخ آمد و آنچه از خواجه امام مظفّر شنیده بود با شیخ بگفت. شیخ گفت: برو و با خواجه امام مظفّر بگوی که آن یک دانه هم تویی، ما هیچ چیز نیستیم.» (همان، ص 208.)
آن تو، تو را و آن ما نیز تو را با ما بنگوی کسی خصومت ز چرا؟
ابن عربی میگوید: ما نال من جعل الشریعه جانبا شیئاً ولو بلع السماء مناره
(ابن عربی، 1271 ه.ق، ص 16.)
هر که از شریعت فاصله گیرد، اگر تا آسمان هم برسد، به چیزی از حقیقت نایل نمیشود.
و هم او میگوید: «شریعت جادهای روشن و رهگذر نیکبختان و راه خوشبختی است. هر که از این مسیر رفت، نجات یافت و هرکه رهایش کرد، نابود شد.» (ابن عربی، بیتا، ج 3، ص 69.)
تلفیق عرفان و باطنگرایی، آری یا خیر؟
اکنون که به اجمال معیار، انگیزه و روش صحیح سلوک در عرفان اسلامی معلوم شد، زمینه برای پاسخ به پرسشهای پیشین فراهم است که آیا میتوان تلفیقی قابل قبول بین تعالیم باطنگرایی امروز به عرفان اسلامی پدید آورد یا خیر؟ پاسخ به این پرسش از چند جهت ممکن است:
الف ـ عرفان اسلامی ماهیت خدامحور دارد و تعالیم باطنی امروز در دنیای غرب، حقیقتی انسانمحور دارند و پرواضح است که بین دو ماهیت متضاد نمیتوان جمع کرد. اومانیزم غرب، حتی در قالب معتدل دینی، توجهی اصیل به انسان داشته و داشتهها و تواناییهای او را ملحوظ نظر و مقصود حرکت قرار میدهد. حال آن که در عرفان اسلامی، کمالات، همه از آن خدایند و افراد صاحب کمال نیز فقط آینه کمالات الاهی به شمار میروند. کوشش انسان در مسیر سلوک، او را به دارایی و توانایی نمیرساند؛ بلکه او را به فقر خویش بینا میسازد. عارف واقعی هیچگاه خود را صاحب کمالی ندیده و نخواهد دید. او بر این باور است که چیزی نیست و نخواهد شد؛ بلکه دیگران هستند که در او کمالات الاهی را خواهند یافت. سلوک او هم برای باز شدن چشم دلش بر همین حقیقت بوده است.
خداوند تبارک و تعالی در قرآن کریم میفرماید:
«إنّ الْعزّه للّه جَمیعاً» (یونس (10): 65.)
همانا همه عزّت برای خدا است.
«وَللّه وَ لرَسُوله وَ للْمُؤمنین.» (منافقون (63): 8.)
و عزّت برای خدا و برای فرستادهاش و برای اهل ایمان است.
انتساب تمام عزت به خدا در آیه نخست و انتساب عزت به خدا و پیامبر و اهل ایمان در آیه دوم گویای آن است که این کمال فقط از آن خداست و عزت منسوب به پیامبر و اهل ایمان، چیزی جز همان عزت الاهی نیست.
ب ـ بندگی پروردگار تنها مقصود صحیح از حرکت در عرفان اسلامی، است؛ به این معنا که انگیزه سالک از حرکت، باید «برای خدا بودن»، «برای او زیستن»، «برای او حرکت کردن» و «برای او مردن» باشد؛ چنان که خداوند در قرآن کریم فرمود:
«وَ ما خلَقت الْجِن وَ الْإْنسَ إلا لیَعْبُدون». (الذاریات (51): 56.)
جن و انسان را نیافریدیم، مگر برای بندگی کردن.
بندگی در ندیدن خود و دین خدا حاصل میشود و فقط این، مقصود عارف واقعی است؛ در حالی که توجه به خویش در باطنگرایی جدید غربی و محور قرار گرفتن خود با «بیخود شدن از خویش» در فرهنگ عرفان اسلامی تعارضی از سنخ تناقض دارد. اگرچه بیخود شدن در مرتبهای بالا برای عارف پدید میآید، ولی او از همان آغاز باید بکوشد به خود نیندیشد و برای خود گامی برندارد؛ در حالی که باطنگرایی غرب، هدفی غیر از خود را با مخاطب تعالیمش در میان نمیگذارد و غایاتی همچون رسیدن به آرامش روح، اعتماد بر خویش، دستیابی به نیروها و تواناییهای خارقالعاده باطنی و... را مقصود تعالیم خویش قرار میدهد.
ج ـ با تنبیهات مداوم عرفان اسلامی و گریز از خود، انسان از خود دل کنده و به خدا و هر آن چه رنگ خدایی دارد دل میبندد، محبت از خود به سوی دیگران مصروف شده و قلب به عشق مقدس دست مییابد. در این هنگام عارف از شدت محبت به خدا، او را در همه جا و با همه چیز میبیند .
د ـ بندگی زمانی پدید میآید که آدمی جز نقص و کاستی در خود نیابد؛ به عبارت بهتر خود را فقیری بیابد که فقرش به غنا تبدیل نمیشود. پس باید توقع بینیازی را از دل زدود و به شهود غنای الاهی راضی شد که:
سیهرویی زممکن در دو عالم جدا هرگز نَشد الله اعلم
خداوند بلند مرتبه در قرآن کریم فرمود:
«یا أیّهَا الناسُ أنْتُمُ الْفُقَراءُ إلَی الله وَ اللّهُ هوَ الْغَنیّ الْحَمیدُ» (فاطر (35): 15.)
ای مردم! شما نیازمندان درگاه خدایید و فقط خدا بینیاز است.
و این در حالی است که در تعالیم باطنگرایی امروزی، انسان صاحب تواناییهای بزرگی معرفی میشود که باید از راه ریاضت و تمرکزی ویژه به آن دست یابد، بدون آن که تصریح یا اشارهای بر عدم تعلق این تواناییها به انسان شود. البته در عرفان اسلامی هم انسان، مظهر تمام اسمای الاهی معرفی شده است؛ ولی با این توجه که هیچ یک از این کمالات و تواناییها، متعلق به خود او نیست و چنان که گذشت، در صورت بندگی، مظهر این تواناییها خواهد شد. پس عرفان اسلامی و باطنگرایی جدید، دو نگاه کاملاً متفاوت به انسان دارند، اگرچه هر دو انسان را به معرفت خویش فرا میخوانند.
در نگاه واقعی، آدمی خود را مالک و صاحب چیزی نمیبیند و بنده مسکین و فقیری مییابد که باید همتش را در ابراز فقر به پروردگارش مصروف دارد؛ چنان که میگوید: انا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین لا یملک لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیاتا و لا نشورا.
بارالاها! من بنده ضعیف، خوار، کوچک، درمانده و بیچاره توام که مالک سود و زیان مرگ و زندگی دنیا و آخرت خویش نیست.
و آنگاه با این بینش هر کاری را با انگیزه فرمانبرداری از خدا انجام میدهد و زیباییهای بندگی را میآفریند. اما در نگاه پنداری، انسان خود را توانا بر هر کار و مالک امور بسیار میداند که برای بهرهبرداری از این ستواناییها و این داراییها باید بکوشد و ریاضت بکشد تا به «ابرمرد»ی که نیچه داعیه آن را داشت تبدیل شود؛ چنان که میگوید:
هـ ـ بندگی اقتصادی فرمانبرداری تام دارد و فرمانبرداری تام، چیزی جز عمل به موازین شریعت (اوامر و نواهی) نیست و این در حالی است که بسیاری از فرقههای باطنگرای امروزی، مخاطبان خویش را به رفتارهایی خلاف شریعت دعوت میکنند.
«بعضی از آنها مثل «اوشووسای بابا» هستند که اعضای خودشان را مثل فداییان اسماعیلی تربیت میکنند. آنها را از خانوادههایشان جدا میکنند و به خانههای تیمی و گروهی میبرند و از آنها اطاعت مطلق و سرسپردگی بیچون و چرا میخواهند. با آنها ارتباط جنسی نامشروع برقرار میکنند یا آنها را به بعضی از مواد افیونی معتاد میکنند تا کاملا تابع آنها باشند. در بعضی فرقهها، از اعضا پول میگیرند یا از آنها میخواهند که کل اموالشان را به رؤسای فرقه منتقل کنند».
پس عمل به شیوههای باطنگرایی امروز، اگرچه منافاتی با شریعت نداشته باشد، ولی از دید عارف واقعی نامطلوب و با روح بندگی ناسازگار است؛ زیرا عارف نه برای خود میاندیشد و نه از سوی خود میاندیشد؛ بلکه او همه چیز را تسلیم حق ساخته و سرسپردگی محض او را خواهان است.
نتیجه تعالیم باطنی امروز دنیای غرب بنابر دلایل ذیل با عرفان اسلامی قابل جمع نیست:
1. عرفان اسلامی ماهیتی خدامحور دارد و تعالیم باطنی غرب، حقیقتی انسانمحور دارند.
2. در عرفان اسلامی، سالک راه آغاز به بندگی و سرسپردگی در برابر خدا دعوت میشود؛ در حالی که در تعالیم باطنی غرب، چنین نیست.
3. عرفان اسلامی درصدد نفی توجه آدمی به خویشتن و جلب آن به خدا است؛ در حالی که تعالیم باطنی غرب، انسان را به خویشتن دعوت میکند.
4. عرفان اسلامی، عشق به خدا را در گرو خالی کردن دل از دوست داشتن خود میداند؛ در حالی که تعالیم باطنی غرب، آدمی را به دوست داشتن و تکیه کردن بر خویش فرا میخواند.
5. عرفان اسلامی انسان را به فرمانبرداری محض از خدا فرا میخواند؛ در حالی که تعالیم باطنی غرب، فرامین الاهی نیستند.