سیدرضا نیکنژاد
سالهاست که در محافل و مجالس بینالمللی سخن از (جهانی شدن) دنیا به میان آمده است، این دیدگاه از سال 1989 حالت جدیتری به خود گرفت؛ زیرا با سقوط کمونیسم و از بین رفتن حالت دو قطبی، تغییرات جدیدی در صحنه بینالمللی ظاهر گردید و به همراه خود سه مرحله را رواج داد.
مرحله اول: کاهش حاکمیت ملی یا به عبارتی کاهش کنترل حکومتها در درون مرزهایشان بود زیرا: گروههای فراملی و فروملی و خردهملی توانستند اثراتی بر قدرت دولتها و وقایع بینالمللی بگذارند.
به علاوه پیشرفت سریع وسایل حمل و نقل و ارتباطات و رسانههای همگانی؛ باعث نفوذ متقابل ملتها در یکدیگر و کاهش توانایی حکومتها و اطلاع از نقاط ضعف رهبران و ساختارهای حکومتی آنان شد.
مرحله دوم: افزایش وابستگی جهانی و یا منطقهای شدن که باعث آشفتگیهائی در اقتصاد و امنیت جامعه خواهد شد و آسیبپذیریهایی را بوجود خواهد آورد.
مرحله سوم: بالا گرفتن کشمکشهای بینظم و هرج و مرج که بدون برنامه منظم ظهور نماید و میتواند به اشکال مختلفی ایجاد دردسر و مزاحمت نماید.
طراحان (جهانی شدن) و مدعیان دهکده جهانی پس از فروپاشی کمونیسم، ابتدا به سراغ (بازار آزاد جهانی) رفتند؛ لکن با تناقضات درونی دین بازار و مهاجرتهای دین بازار و مهاجرتهای اقتصادی و جابجائی آزاد سرمایه روبرو گردیدند و از همه مهمتر تاریخ و ارزش ملتها در تمدن جهانیسازی ذوب رو به فراموشی گرایید.
باید به این نکته توجه داشت که فلسفه لیبرالی بازار، که زیربنای جهانی شدن بود، تا حدودی با مارکسیسم تشابه دارد؛ زیرا هر دو پایه (دین جدائی) هستند و به انسان بعنوان یک تولیدکننده و مصرفکننده نگاه میکنند و دین را در این مسیر نادیده گرفته و معتقدند اگر جوامع در دین راه مشکلی دارند مربوط به خودشان است و باید آنرا تحمل نمایند.
در دهه 90 نظریه (بازار جهانی) به (صندوق بینالمللی پول) نیز راه یافت و کورکورانه در سطح جهان طی طریق نمود و خود را بر کشورها تحمیل نمود.
در مرحله محدود شدن حاکمیت ملی، برخی کشورها به نفع گسترش حاکمیت بینالمللی دچار فریب و اغفال گردیدند؛ بدین معنی که حاکمیت بازیگران بینالمللی بالاخص سیاست آمریکا جایگزین آن گردید و این روند بعد از حادثه 11 سپتامبر از نظر حجم و کمیت و کیفیت شتاب یافت و در واقع حاکمیت ملی برخی از کشورها دستخوش دستاندازی و تجاوز حاکمیت آمریکا گردید و آمریکا با سه تلاش تجاوزکارانه خود را بر اینگونه کشورها تحمیل نمود و این سه نشانه و تلاش غیر قانونی عبارتست از الفـ رهبرسازی در کشورها ـ بـ القاء شبهات رسانهای جـ افزایش حضور
الف- رهبرسازی
آمریکا بعد از واقعه 11 سپتامبر با مداخله در امور داخلی برخی کشورها حاکمیت آنان را نقض و درصدد تغییر ساختار قدرت و حاکمیت سیاسی کشورها و حتی نصب روسای حکومت برآمده است.
سه نمونه واضح این موضوع، پیگیری تغییر رهبری در فلسطین، نصب رهبر افغانستان و تلاش برای سرنگونی رئیسجمهور عراق و کودتا در ونزوئلا میباشد.
ب- القاء شبهه رسانهای
شبکه ماهوارهای cnn در ایجاد هنجارسازی در آمریکا برای ادامه تهاجمات و تجاوزات آمریکا پس از حوادث 11 سپتامبر نقش بسیار موثری دارد و در اکثر برنامههای خود با بازنویسی جملاتی، به تهییج افکار عمومی آمریکا پرداخته و در حمایت از برنامه جنگافروزانه (بوش) تبلیغ و ترویج مینماید.
بعلاوه با تبلیغ علیه تروریسم و گروههای تروریستی و کشورهای مخالف مواضع جنگی آمریکا، آنان را به عنوان خطرناکترین تهدیدات علیه امنیت آمریکا معرفی و بالاخره با تایید ضرورت حمله به حامیان نهضتهای ضد استکباری، ایران و سوریه را نیز بعنوان حامیان تروریستها معرفی مینمایند.
انجام چنین برنامههای شبههافکنانه و ایجاد هنجارسازی رسانهای نیاز به قدرت مالی و فنی در سطح جهانی و منطقه دارد که بتواند در ارائه اخبار و گزارشهای خبری جعلی، تصنعی و غیر واقع موفق گردد و cnn توانسته است تا این مقطع این نوع اثرات مسمومکننده را در اذهان جهانیان بویژه مردم آمریکا فراهم نماید.
ج- افزایش حضور آمریکا در منطقه
آمریکا با سوءاستفاده از جوسازیهای حادثه 11 سپتامبر شتابزده حضوری کیفی و کمی در مناطق حساس دنیا را پیریزی مینماید. اگر نگاهی به قاره آسیا بیفکنیم در مجاورت مرزهای جمهوری اسلامی ایران آمریکا ناوگان خود را به دریای عمان و خلیج فارس آورد و در پاکستان علاوه بر بهرهبرداری از پایگاههای آن کشور از کلیه عوامل نظامی، انتظامی، اطلاعاتی پاکستان نیز به نفع اهداف خود استفاده نمود.
حدود 8000 تفنگدار در پایگاههای (بکرام) و (قندهار) پیاده نمود و آموزش نظامیان افغانستان را بعهده گرفت.
در جمهوریهای تازه استقلال یافته شوروی سابق، حضور نظامی و امنیتی آمریکا اساسی و بنیادی است و هم اکنون در سه پایگاه هوائی (مناس ـ قرقیزستان) و (خانآباد ـ ازبکستان) و تفلیس باکو دارای نیروهای امنیتی و نظامی میباشد.
در واقع میتوان ادعا کرد آمریکا پس از 50 سال، سیاست خارجی خود را که بر اساس دو اصل (مهار) یا کنترل دشمن و (بازدارندگی) یعنی اعمال قدرت بوده است تغییر داده و اصل جدیدی به نام (تهاجم پیشگیرانه) را جایگزین آنها نموده است.
در اصل جدید، آمریکا بدون داشتن مدرک و دلیلی از خصومت کشورهای جهان نقشه حمله به آنان را طراحی و موجبات تهدید و رعب و وحشت در جهان را فراهم میکند و به اصطلاح (قصاص قبل از گناه) را به اجرا میگذارد.
با این توضیح در اصل (حمله پیشگیرانه) دلیل و منطقی حاکم نیست و قلدری و باجخواهی و ظلم اساس کار آمریکا است.
رئیسجمهور آمریکا مکرر از اصل جدید خود سخن به میان آورده، ولی هیچ معیاری بر حدود و میزان حملات و چگونگی آن شخص ننموده است.
از طرف دیگر شخصیتهای سیاسی دنیا هر یک نگرانیهای متعددی در مورد این اصل ابراز نمودهاند اما متاسفانه تاکنون توجهی به این خطرات نگردیده و یقینا چنانچه اجرای آن گسترش یابد کشورهای دیگر نیز بطریقی از آن تبعیت و بر حقوق سایرین تجاوز خواهند کرد و دنیایی پر از هرج و مرج به ارمغان خواهد آورد.
بر همین اساس است که هیئت حاکمه آمریکا و سیاست خارجی آن نظارهگر قلع و قمع فلسطینیان اشغال افغانستان و حمله به کشور عراق میشوند و هر یک از این اعمال را که مغایر با اصول بینالمللی و تعهدات جهانی است برای خود یک دفاع (پیشگیرانه) قلمداد میکند.
آمریکا امروز بدون توجه به تعهدات و توافقنامههای بینالمللی آنچه را که صلاح خود میداند عمل میکند و اینگونه اعمال آمریکا بذر عداوت و دشمنی را در سراسر دنیا میپراکند و به جای منع تهدیدات جهانی به آتشافروزی و اختلاف دامن میزند.
آمریکا پس از حادثه 11 سپتامبر سخت در تلاش است تا جهان به هم ریخته کنونی را، به نفع اهداف انحصارطلبانه خود گرایش دهد و در تدوین استراتژی جدید خود به دنبال اهداف زیر میگردد:
1- حفظ صیانت و اقتدار ظالمانه بقاء خود در جهان
2- حفظ منافع حیاتی خود به هر قیمتی
3- عرصه جهانی را جهت سیطره در اختیار گیرد.
4- بیاعتنایی آمریکا به مجامع بینالمللی
آمریکا با بهانه قرار دادن عملیات ضد تروریستی دنیا را به دو طیف همسو و غیر همسو دستهبندی و بدون توجه به هنجارهای بینالمللی و نه بر اساس وفاداری و پایبندی به اصول دمکراسی و حقوق بشر، بلکه بر اساس حفظ منافع فردی خود به قضاوت درباره کشورها پرداخته است و این اقدام یک جانبه و غیر منطقی، سبب تحریک و ناخشنودی ملتها و ایجاد چند دستگی در جهان گردیده.
نقش و جایگاه سازمان ملل به حوزه صدور مجوز تجاوزات و تصمیمات جنگطلبانه آمریکا در مناطق مختلف جهان تبدیل گردیده است.
حوزه تعامل سازمانهایی نظیر (ناتو) و (اتحادیه اروپا) جایگاه اجرایی نظرات آمریکا و تصمیمگیری اعضا آن منوط به خواسته و حفظ منافع آمریکا شده است!
به نحوی که (ناتو) امروز نقشی حاشیهای قرار دارد.
(ریچارد پرل) عضو ارشد پنتاگن میگوید (ایالات متحده حق خود میداند که اگر قراردادی مانع اجرای خواسته او شود آن را نادیده بگیرد) و لذا از قرارداد تهدید سلاحهای ضد موشکی خارج میگردد؟!
آنچه به آن اشاراتی رفت گوشهای از کجرفتاری و خودمحوری سردمداران آمریکایی است آنها که خود را مدعی راهبری جهان میدانند! اما آنچه نویدبخش مستضعفین جهان و ملل جهان سوم است، وعده و نوید الهی است که زمین بدست صالحین خواهد رسید و آمریکا و حامیانش با تمام مکر و حیله و حالتی خوار و ذلیل خواهند شد و بینی پر غرور آنان بر زمین کشیده خواهد شد؛ طلیعه پیروزی دین در راه است؛ تا جایی که (بوش) در نطق رسمی خود در کنگره آمریکا اعلام میدارد:
(اکنون که ما در اینجا گرد آمدهایم اقتصاد ما دچار رکود شده و جهان متمدن با مخاطراتی بیسابقه مواجه شده است) (روزنامه اسفند 80)
او در کنگره آمریکا رسما به سردرگمی دولت در زمینههای اطلاعاتی خود اعتراف مینماید.
زهی مذلت و خواری بر مدعیان تشکیل (دهکده جهانی). بر مردم زجر کشیده و داغدیده فلسطین، افغانستان، نهضتهای آزادیبخش سومالی، آفریقا و حزبالله شجاع لبنان و سوریه نوید باد که فروپاشی آمریکا نیز فرا رسیده است همانگونه که امپراتوری شوروی سابق فرو ریخت. آمریکا در سراشیب سقوط است، بحرانهای سیاسی در کاخ سفید، انتخابات شرمآور و پر از دخل و تصرف ریاستجمهوری بوش، بحرانهای مالی و سیاسی، سیاستهای متناقض و زیر پا گذاشتن قراردادها و پیمانهای بینالمللی نظیر (کیوتو، ایبیام، تجارت جهانی) انفجار اوکلاهما و حوادث 11 سپتامبر، همه نشانه فروپاشی آمریکا است.
آمریکاییها نیز خود بیش از دیگران متوجه این فروپاشی هستند و آگاهان منصف آن دیار، بانگ انتقاد و سرزنش را برداشتهاند؛(نوام چامسکی) اندیشمند معاصر آمریکا میگوید: (اگر شما به کشورهای جهان سوم سفر کنید، در خواهید یافت که احساس مردمشان از بیعدالتیهای غربیان چگونه است و امروز مردم غرب پس از صدها سال خود ضعیف و ضربهپذیر نشدهاند و بعنوان یک واقعیتی باید گفت نابرابری جهانی به اوج غیر قابل انتظار رسیده است) (روزنامه همشهری 9/4/81)
اقدامات فروپاشی سردمداران حاکمه آمریکا، نشانه این احساس خطر و رعب و وحشت است؛ امپراتوری سابق شوروی نمونه خوبی است تا بتوانیم فرآیند این فروپاشی را بررسی کنیم؛ حکومتی که بر کشورهای متعدد و منطقه وسیعی از عالم حاکم بود و این مناطق را تحت سیطره سیاسی و اقتصادی و فرهنگی خود داشت، در اثر ضعف درونی و مخالفت مردمی، به ناچار سر تسلیم در مقابل مردم فرود آورد و در محدوده مرزهای خود محبوس گردید. عوامل تحقق این دگرگونی متضرر و انزجار مردم از ظلم و بیعدالتی حکام قدرتها است.
بیداری ملتها، رشد اقتصادی و سیاسی و فرهنگی سلطه استکبار را ضعیف و فروپاشی را سرعت میبخشد.
امروز آمریکا تلاش میکند شرایطی را فراهم نماید تا بعنوان یک منبع قدرت در جهان اظهار وجود نماید؛ بحرانهای کاذب میسازد و با روش (تفرقهانداز و حکومت کن)
ملل جهان را سرگرم شیطنتهای سیاسی نموده است. اما وجود رقبای سیاسی در عرصه بینالمللی، بمنظور تامین نیازهای اقتصادی و نظامی در دنیا عملا باعث شده که آمریکا نتواند از این بحرانها به نفع خود بهرهبرداری کند و در واقع با این کار ناشایسته، نه اینکه مشکل آمریکا حل نخواهد شد بلکه بر سرعت اضمحلال و فروپاشی آن خواهد افزود.
آمریکا با تجلی غلطی که از مسایل مشکلات خود دارد و با برداشتی نادرست از اوضاع کلی جهان دارد محکوم به شکست است.
عوامل فروپاشی آمریکا به حدی است که آمریکا را مجبور به یک خودکشی سیاسی نموده یعنی مخالفت با موازین بینالمللی و زیر پاگذاشتن نظریات عضو جامعه بینالمللی کینه و نفرت جامعه جهانی در حدی است که آمریکا ناگزیر است به تنهایی در صحنههای تجاوزکارانه حاضر گردد.
از لحاظ سیاسی ـ اقتصادی و فرهنگی تمام شاخصهای فعالیت این کشور رو به کاهش رفته و با رکود اقتصادی و رقابتهای چین ـ ژاپن ـ کره ـ هند برای بدست آوردن سهم خود از بازار جهانی آمریکا به ورطه ورشکستگی افتاده است.
آمریکا با وضع تعرفه سنگینی بر فولاد وارداتی نشان داد که سیاست اقتصادیش به پایان رسیده و قدرت رقابت خود را از دست داده است.
فروپاشی شرکتهای بزرگی نظیر (ایزون انرژی)یکی پس از دیگری همه این ورشکستگی است بحرانآفرینیهای آمریکا در گوشه و کنار دنیا استراتژی شرمآوری است که آثار آن در اندونزی، فیلیپین، خاورمیانه ـ بالکان قابل لمس است.
«اسلام به جای کمونیسم!»
نیاز آمریکا به دشمنتراشی برای فریب افکار عمومی مردم خود، استراتژیستهای آمریکا را بر آن داشته که نابخردانه موضوع جنگ تمدنها و تقابل فرهنگ اسلام و مسیحیت را مطرح کنند تا بتوانند با ایجاد نوعی جنگ صلیبی مدرن سلطه مجدد غرب بر جهان اسلام را فراهم سازند.
بیداری ملل جهان و کشورهای اسلامی و اتحاد مسلمین و در اختیار داشتن منابع انرژی در سرزمینهای اسلامی از جمله عواملی بود که آمریکا مجبور شد جنگ صلیبی را به جنگ با تروریسم تبدیل نماید.
این اشتباه بزرگ آمریکا باعث بیداری مردم صلحدوست جهان و مخصوصا مسلمین گردید و مسلما در آینده این نقشه شیطانی آمریکا مواجه با شکست خواهد شد.
یکی از ترفندهای متجاوزکارانه آمریکا نیاز به تسلط بر ذخایر انرژی و نفت است؛ استراتژیستهای آمریکایی به این نتیجه رسیدهاند که تنها عاملی که میتواند آمریکا و سایر اقمارش را در سلطه قدرت نگهدارد، تسلط بر منابع انرژی جهان میباشد. لکن بنا به دلایل زیر این اقدام هم با شکست روبرو خواهد شد:
1- حمله نظامی آمریکا با تنفر و مخالفت جهانی مواجه خواهد شد
2- کشورهای مصرفکننده و تولیدکننده حاضر نیستند که این الزام در اختیار قدرت واحد قرار گیرد.
3- با وجود مراجع بینالمللی، آمریکا به تنهایی نمیتواند تصمیمگیرنده باشد.
4- وجود روحیه قوی ضد آمریکایی و آمادگی ملتها، بویژه جوانان، برای فداکاری و شهادتطلبی از عوامل بازدارنده قوی برای برنامههای آمریکایی است.
در مقابل دلایل فوق آمریکا سعی دارد در کنار سیاست نظامی خود حیلههای زیر را نیز اجرا نماید:
الف- سیاست تهدید و تطمیع یا به اصطلاح (سیاست هویج و چماق)
ب- سیاست تفرقهانداز و حکومتکن و راهاندازی جنگهای قبیلهای و منطقهای در قارهها نظیر برخورد نظامی هند و پاکستان
ج- تضعیف از طریق رسانههای مزدور صهیونیستی
د- تخصیص بودجه براندازی جهت کشورهایی که در مقابل آمریکا ایستادهاند
عوامل سقوط و فروپاشی آمریکا
در درون آمریکا عواملی پنهان و آشکار وجود دارد که یکی پس از دیگری موجبات این سقوط را فراهم مینماید؛ این عوامل عبارت است از:
1- بحرانهای اجتماعی جامعه آمریکا در خانوادهها، مدارس، کلیساها، حاملگی دختران قبل از ازدواج، بچههای سرراهی، ناامنی مدارس، تیراندازی جوانان به یکدیگر ناامنی عمومی در کوچه و خیابان
2- بحران سیاسی، بیاعتمادی مردم به سردمداران آمریکا و جعل و تزویر در آراء انتخاباتی اخیر که با توسل به قوه قضایی، با 25 درصد آرای خود را به جامعه آمریکایی تحمیل نمود.
3- اختلاف طبقاتی و تبعیض اجتماعی ـ سوء استفاده اقلیت یهودی از بیشترین امتیازات حکومتی و محرومیت اکثریت سیاهپوست از امکانات موجود، سرکوبی مسلمانان و مستضعفان در ایالات مختلف
4- از دست دادن بازارهای جهانی و جایگزین شدن تولیدات سایر کشورهای دنیا به جای گاردهای آمریکایی
5- فساد اخلاقی و فقر فرهنگی در جامعه
6- نداشتن رهبران مدیر و مدبر و رقابت برای کسب قدرت در بین آنها به قیمت تنزل ارزشی
7- حضور نظامی و بکارگیری سلاحهای مخرب بر مردم جهان به بهانههای واهی از جمله، جنگ کره، جنگ ویتنام، در عراق، جنگ در پاناما و نیکاراگوئه، جنگ در بالکان، جنگ در افغانستان و حمایت بیقید و شرط از رژیم اشغالگر و خونخوار اسرائیل
8- رشد سریع بعضی کشورها و دسترسی به تکنولوژی پیشرفته و گسترش و آگاهی اجتماعی مردم سراسر جهان، از عواملی است که کار را بر سلطه استکباری بسی سخت و دشوار ساخته است.
در چنین شرایطی که آمریکا از یکطرف خود در منجلاب فساد اخلاقی، سیاسی، گسیختگی اجتماعی و ورشکستگی اقتصادی قرار دارد و از طرفی بعلت خوی ددمنشی و خونخواری مورد تنفر شدید اکثر مردم جهان است آیا میتواند (کدخدای دهکده جهانی) باشد؟
اگر آمریکا خود را با توسل به زور و قلدری و خونریزی خود را بر جهان تحمیل کند، آیا وجودش به نفع جامعه بشریت بویژه جهان سوم است یا خیر؟
پاسخ اینست که: امپریالیسم و استعمار شکلهایی از جهانی شدن هستند و دنیای غرب، کشورهای جهان سوم را در موضوع (جهانی شدن) فریب دادهاند.
فرهنگهای اصیل و انسانی جهان سوم و کشورهای مسلمان در رویارویی با پدیده جهانی شدن مورد تعرض و مشکلات قرار خواهد گرفت.
منتقدین جهانیسازی معتقدند روند جهانیسازی به جای متوازن کردن اقتصاد کشورها، اختلاف را بین آنها تشدید میکند. زیر کشورهای برنده این بازی همچنان روند کار سلطه را به نفع خود پی میگیرند و فکری بحال کشورهای در حال توسعه نمینمایند.
در حال حاضر آمریکا با مطرح نمودن دنیای تک قطبی خود را آقای ملل دنیا معرفی و (جهانی شدن) یعنی (آمریکایی شدن جهان) است. و آمریکایی شدن جهان یعنی محور نابودی فرهنگهای اصیل مردم جهان.
آمریکایی شدن جهان یعنی پذیرفتن فرهنگ ابتذال، بیبندوباری و عاری از عاطفه و انسانیت.
بنابراین تا زمانیکه کدخدای این دهکده خود از مروجین فساد و تباهی باشد، تا زمانی که سکان کشتی جهان در دست حاکمانی خونخوار و جنگافروز باشد، ورود به این دهکده ورود به باتلاقی متعفن و ذلتبار خواهد بود و ملتهای آزاده و عدالتخواه تن به دریوزگی و تابعیت از رهبری آمریکا نخواهد داد.