"ایجاد ترس و دلهره بزرگترین و موثرترین سلاح برای تحکیم قدرت و حفظ آن است"
آدولف هیتلر
یادش بخیر که نوشتههایش به آنان روح تازه میداد و بر دل مینشست و همه انتقادی و مستدل. وکیل دادگستری که قدرت قلم و زبانش رقیب را تسلیم میکرد. وکالت را کنار گذاشته بود. و مقالهنویسی را پیشه خود کرده بود. مدتها در روزنامه اطلاعات همکار یکدیگر بودیم. از او زیاد آموختم و از غلامحسین صالحیار نیز. پس از انقلاب به لواسان پناه برد و گوشه عزلت گزید.
بسیار روزها پیش از انقلاب در مدح انقلاب سخن میگفت و راه نجات جامعه فئودالی ایران را در فروپاشی پایههای سلطنت میدانست که میگفت این غده سرطانی همه بدنه جامعه ایران را فاسد کرده است و راهی نیست جز کندن آن. دو سال پیش در تهران دیداری با او داشتم معلوم شد وکالت چند زندانی سیاسی را پذیرفت و برای رهایی آنها از زندان شب و روز تلاش میکند. آقای محمد علی سفری را میگویم که روزی خبر رسید که آن مرد بزرگ چشم از جهان فرو بست.
سیاست امپریالیستی آمریکا را محکوم میکرد و معتقد بود کاخ سفید، جنگ سوم جهانی را شروع کرده است که به تدریج شدت مییابد. محمدعلی سفری که مغزش خزانه افسانه و ضربالمثل بود در مورد رهبران آمریکا چنین گفت: دروغ بر سه نوع است که سادهترین آن این است. تو دروغ میگویی و طرف نمیداند تو دروغ میگویی. نوع دوم، تو دروغ میگویی و مستمع میداند تو دروغ میگویی. نوع سوم آن است: که تو دروغ میگویی و طرف هم میداند و تو نیز میدانی که طرف میداند تو دروغ میگویی. این نوع دروغ بسیار خطرناک است. اعتماد را از جامعه دور و هرج و مرج را حاکم بر آن میکند. امروز رهبران بسیاری از قدرتها و در راس آنها جرج بوش از نوع سوم دروغ میگویند و میخواهند ملت خود و جهان را فریفته و بر آنها حکومت کنند و این امکانناپذیر است.
جناب آقای بوش و یارانش در هر فرصتی با حرارت میگویند نبرد امروز ما برای آزادی بشر و برای اجرای حقوق بشر در سراسر گیتی است. آنان بسیار سادهلوح باید باشند که گفتار بوش را بپذیرد. متاسفانه بعضی ایرانیان بدون آگاهی از گذشته، شیفته بوش و گفتارش میشوند. آنها نمیدانند که در دهه 30 (1930) تا شروع جنگ دوم جهانی (سوم سپتامبر 1939) آدلف هیتلر و گورنیک، هیلمر، دکتر گوبلز و... هراس و ترس را در جامعهای که فقر و بیکاری و شکست در جنگ اول جهانی (1918-1914) به شدت زخمهای مهلک بر پیکر آن زده بود تبلیغ میکردند که ما برای آزادی و عدالت نبرد میکنیم.
هیتلر میگفت: ملتها باید آزاد شوند و از چنگال استعمار و دیکتاتورها نجات یابند. اما دیدیم که چگونه هیتلر و یاران او 58 میلیون نفر کشته به جای گذاشتند. رودز یک افسر انگلیسی هنگامیکه رودزیا را تسخیر میکرد فریاد برآورد خداوند مسئولیت بزرگی روی شانههای نژاد سفید گذاشته است و آن متمدن کردن سیاهان است."
در مییابیم که شعار همه آنها که جنگ و خونریزی را بر بشر تحمیل کردند اجرای حقوق بشر و استقرار آزادی و عدالت بوده است و جناب بوش و یارانش مثل رامسفلد (وزیر دفاع)، دیک چنی و کاندولیزا رایس همان است که سالها قبل دیگران با این شعارها مردم کشور خود و جهان را فریب دادند.
بوش و تروریسم
بسیاری از تاریخنویسان جهان را عقیده بر این است که آمریکا همیشه باید در جنگ باشد یا جنگ داخلی و یا جهانی. نگاه کوتاهی به تاریخ آمریکا از سال 1776 که خود را از چنگال استعمار انگلستان رهانید و مستقل شد تا امروز ما را مجبور میسازد صحت این نظریه را بپذیریم.
جرج واشنگتن فرمانده ارتش آمریکا در جنگ علیه ارتش قوی انگلستان در آن روزگاران مجبور بود دست نیاز به سوی لافایت فرمانده ارتش فرانسه دراز کند. با انقلاب بزرگ فرانسه در سال 1789 جرج واشنگتن با افکار آزادیخواهان فرانسه آشنا و روحیه دموکراتیک پیدا کرد. در آن زمان فرانسه و انگلستان خصم یکدیگر بودند و لویی شانزدهم برای ضربه زدن به انگلستان، ارتش فرانسه را به رهبری لافایت به کمک جرج واشنگتن فرستاد و هزاران سرباز فرانسوی در جبهه جنگ کشته شدند.
در آن زمان فقط سیزده ایالت (امروزه پنجاه ایالت یا کشور) کشور ایالات متحده آمریکا را تشکیل میدادند. مدتها آمریکا با سرخپوستان آمریکا که اهالی بومی آن کشور بودند پیکار میکرد. آمریکا با این جنگها روزبهروز تنومندتر شد به طوری که به عنوان آزادیخواهی به مکزیک که در آن روزگاران کشور بزرگی بود اعلان جنگ داد. ژنرال آستین فرمانده بخشی از نیروهای آمریکا تگزاس را گرفت سپس ایالت کالیفرنیا، کلورادو، نیومکزیکو و بخش اعظمی از خاک مکزیک را تصرف کرد. تمامی این هجوم آمریکا و اشغال چندین ایالت بزرگ مکزیک و ضمیمه کردن به خاک آمریکا زیر عنوان شعار ما برای آزادی و توسعه آن پیکار میکنیم، صورت گرفت. و این واقعه در نیمه اول قرن نوزدهم یعنی 150 سال پیش روی داد تقریبا مصادف بود با حکومت قاجاریه در ایران.
به این ترتیب روسای جمهور آمریکا با شعار اجرای حقوق بشر و آزادی برای جهانیان به تدریج کشور آمریکا را از سیزده ایالت به پنجاه ایالت گسترش دادند آن هم حاصلخیزترین سرزمینهای جهان را. (تنها وسعت ایالات تگزاس برابر وسعت فرانسه است)
در نیمه دوم قرن نوزدهم جنگهای انفصال یعنی جنگ شمال و جنوب آمریکا روی داد که چهار سال طول کشید و در پایان آن آبراهام لینکلن رییسجمهور آمریکا که ضد بردهداری بود ترور شد.
به تعبیر مورخان، شمال آمریکا صنعتی و جنوب کشاورزی بود. شمال نیاز به کارگر و جنوب نیاز به برده داشت.
در پایان این جنگ داخلی کل ایالت آمریکا متحده کشور غول پیکری را تشکیل دادند.
تا اول قرن بیستم تجاوز آمریکا به کشورهای دیگر در قاره آمریکا بود. با کشته شدن مک کیلی رییسجمهوری آمریکا که روزهای نخست قرن بیستم روی داد تئودور روزولت (با فرانکلین روزولت اشتباه نشود) جانشین او شد و از همین زمان سیاست امپریالیستی و تجاوزکارانه آمریکا شکل تازهای یافت.
فیلیپین، گوام، پورتوریکو و بسیاری از سرزمینهای واقع در بستر اقیانوس کبیر در برابر هجوم سربازان آمریکایی قرار گرفتند.
با جنگ جهانی اول (1918-1914) آمریکا نیروهای خود را به رهبری ژنرال "پرشینگ" روانه اروپا کرد. یک سال در پایان جنگ اول جهانی دهها هزار سرباز آمریکایی در کنار ارتش فرانسه و انگلستان علیه امپراتوری آلمان نبرد میکردند. نفوذ آمریکا بین سالهای 1918 تا 1939 (شروع (جنگ دوم جهانی) یعنی 21 سال در جهان به سرعت گسترش یافت و آمریکا از یک کشور فقیر و مقروض به پولدارترین کشور جهان تبدیل شد و قدرتمندترین خزانه مملو از دلار را تشکیل داد.
در جنگ دوم جهانی ویلسون رییسجمهوری آمریکا که دریافت کشورهای قدرتمند، دنیا را به جنگهای خونین میکشانند، لذا اعلامیهای در چهارده ماده تنظیم و به جهان عرضه کرد که طی آن جامعه ملل متفق به وجود آمد. (12 سال پس از انقلاب مشروطیت)
هیهات که سنای آمریکا لایحه او را تصویب نکرد ولی اروپا آن را پذیرفت و جامعه ملل متفق به وجود آمد.
با اندکی تعقل درمییابیم که از بین 43 رییسجمهوری آمریکا فقط چند تن واقعا دموکرات واقعی بودند مانند: جفرسون، فرانکلین، روزولت، مدیسون، ویلسون و جرج واشنگتن. بقیه روسای جمهوری آمریکا یا با جنگ قدرت خود را حفظ میکردند و یا ملت آمریکا را در هراس و ترس نگه میداشتند تا ملت از آنها حمایت کند.
داستان بوش و تروریسم نیز از این مقوله جدا نیست. این دو کلمه به هم جوش خوردهاند. این گفته من نیست، صدها هزار نفر در آمریکا و جهان که درباره آن سخن میگویند و مینویسند.
در دوران جنگ سرد که بلافاصله با شکست آلمان و تسلیم این کشور (8 مه 1945) شروع شد. دو قدرت اصلی در برابر هم قرار گرفتند. شوروی و آمریکا. رهبران هر دو کشور ملتهای خود را از دیگری میترساندند. آمریکا نظام کمونیستی را "لولو" کرده بود. وقتی فیلمی ساختند زیر عنوان "روسها میآیند" و این تنها فیلم نبود سریالهای تلویزیونی زیر عناوین گوناگون از جمله جیمزباند، بالاتر از خطر و صدها کتاب و نشریه و برنامههای تلویزیونی تهیه شد که مردم جهان را به مبارزه با کمونیسم دعوت میکرد.
در سالهای 1953 یک سناتور آمریکایی به نام مک کارتی آن چنان وحشتی در بین مردم آمریکا به وجود آورد که در خیابان و شهرهای بزرگ آمریکا کتابسوزان به وجود آمد و هزاران هزار کتاب به این بهانه که کمونیستی است طعمه آتش شد. حتی آثار نویسندگانی چون "ارنست همینگوی، جک لندن، آرتور میلز. این "جنبش ترس به جامعه هنری و سینمایی آمریکا نیز سرایت کرد و هنرمندان چون چارلی چاپلین، همفری بوکارت و آرسنولز متهم به داشتن افکار کمونیستی شدند. حرکات ترس از کمونیسم باعث شد بسیاری از هنرمندان گوشه عزلت گزیند و یا چون چارلی چاپلین آمریکا را ترک و فعالیتهای خود را در لندن شروع کردند.
اعمال "سناتور مک کارتی آن چنان لطمه به حیثیت جهانی آمریکا زد که کاخ سفید مجبور شد به مخالفت با "ماکارتیسم" برخیزد.
با فروپاشی شوروی دیگر سلاح قدیمی روسها میآیند کهنه شد و لازم بود کاخ سفید مردم آمریکا و جهان را از سلاح تازهای بترساند و این سلاح تروریسم بود.
مقالات و کتب زیادی در جهان منتشر شده است که محور اساسی آنها "بوش و تروریسم است" آنها و مردم آمریکا و جهان را در برابر این پرسش قرار دادهاند: چرا موج تروریسم از یازدهم سپتامبر 2001 شروع شد. یعنی پس از فروپاشی دو برج مرکز تجارت جهانی در نیویورک؟ در یک گفته همه متفقالقول هستند که "مقامات امنیتی" آمریکا آگاه بودند یک واقعه تروریستی بزرگ در آمریکا روی میدهد اما هیچ اقدامی برای پیشگیری آن روی نداد و باز در یک مساله همه متفقالقولند که اسامهبنلادن را آمریکا پرورش داد که در افغانستان علیه روسها نبرد کند. باز در یک جمله بسیاری از محققان "متفقالقولند" که بنلادن چرا تاکنون دستگیر نشده است؟ در حالی که ارتش آمریکا که به آخرین سلاحهای الکترونیکی و نوین دسترسی دارد میتوانست به راحتی بنلادن را پیدا و بازداشت کند.
بسیار کسان حتی در داخل آمریکا بر این اعتقاد راسخ هستند که بوش با ترس جهان از تروریسم، هژمونی (تسلط) خود را بر دنیا حفظ کرد. در واقع کسی که از تروریسم جدید بهره میگیرد بوش و یاران اوست که در راس هرم قدرت بزرگترین امپریالیست جهان قرار دارد. چگونه شد که از اندونزی تا مراکش و از عمان تا لندن را "شبح" تروریسم فرا گرفت و اکثر کشورهای اروپایی را در وحشت از تروریسم قرار داد؟
یک مفسر سیاسی، مورخ و تحلیلگر مسایل روز لازم نیست حتما به آرشیو "سیا" یا انتجلیجت سرویس انگلستان دسترسی داشته باشد تا ریشه وقایع روز را دریابد. امروز تروریسم سلاحی برنده به دست آمریکا داده است که به وسیله آن اکثر کشورهای جهان به زیر سایه آمریکا رفتهاند.
مدتی است جراید جهان پیرامون پایگاههای "سیا" در جهان سخن میگویند.
تاکنون ده کشور تایید کردهاند که زندانهای مخفی در سرزمین آنها به وجود آمده که در آنها زندانیانی به سر میبرند که کسی از هویت آنها آگاهی ندارد و در اکثر این زندانها شکنجه زندانیان امری عادی است. به طوری که سناتور مک لین از حزب جمهوریخواه علیه شکنجه در این زندانها اعتراض کرد و قطعنامهای به مجلس سنای آمریکا برد که به موجب آن شکنجه در آمریکا و زندانهای مخفی پایان داد. در جهان اعلام شد در کشورهای مجارستان، نروژ، سوئد، تایلند، انگلستان، آلمان و چند کشور دیگر "سیا" از مدتی قبل زندانهای مخفی به وجود آورده است که زندانیان را با پروازهای مخصوص به آن کشورها میبرند و کسی از حال و روز آنها اطلاعی ندارد. بدین ترتیب آمریکا از نعمت تروریستی که خود به وجود آورد و در سایه سازمان القاعده توانست قدرت خود را در سراسر جهان توسعه دهد. امروز سربازان آمریکا از فیلیپین تا آسیای مرکزی و تمامی اروپا پراکندهاند. خلیجفارس که مبدل به زرادخانه سلاحهای نوین آمریکا شده است.
جناب بوش به عنوان مبارزه با دیکتاتوری و اجرای حقوق بشر (همان شعارهای قدیمی) هم ملت آمریکا و جهان را در ترس و هراس نگه داشته است.
هزاران نفر از مردم جهان بدون محاکمه و بدون آن که جرمی مرتکب شده باشند زنجیر بسته به پا روزگار میگذارند. تصور نکنید ما فقط به این وضعیت آگاهی داریم نه چنین نیست. هستند زنان و مردانی که نظر خود را اعلام میکنند و دهها روزنامه و مجله نظرات آنها را مینویسند تنها به قدری انتشار این وسایل جمعی محدود است که اکثر مردم از نظر آنها آگاهی ندارند. مایکل مور مرد مشهور سینما که جایزه بزرگ اسکار و کن را به دست آورد با صدای بلند گفت: "آقای بوش من خجالت میکشم که بگویم تو رییسجمهور کشور من هستی"
اینک با شماست که داوری کنید مردی را که دو کشور افغانستان و عراق را ویران کرد و تاکنون بیش از یک میلیون مردان و زنان غیر نظامی را قربانی هژمونی و حفظ قدرت خود کرده است را میتوان دوست داشت یا نه؟
افسوس باید خورد که هنوز بعضی ایرانیان به ویژه آنها که در آمریکا زیست میکنند حامی بوش هستند و به او امید بستهاند.
دنیا سوال میکند؟
* چگونه است که همه اعمال تروریستی به نفع آمریکا است؟
* چگونه است که اسامه بنلادن مامور سابق سیا هنوز دستگیر نشده است؟
* تروریسم موجب آن شده که آمریکا بر سراسر جهان مسلط شود.
* چگونه است که سازمان تروریستی "القاعده" عامل ترس شده است و تحکیمبخش قدرت آمریکا در جهان است.
* افسوس که هنوز ایرانیانی را مییابی که در انتظار کمک بوش هستند.
* تروریسم پس از ورود بوش به کاخ سفید توسعه یافت.
* بسیاری از کشورها از ترس تروریسم دروازههای خود را به روی تفنگداران آمریکا گشودند.
* نه دهها که هزاران هزار از مردم غیر نظامی جهان قربانی شدند و آن زیر شعار آزادی برای جهان بود.