سیدهاشم آقاجری / گزیدهای از سخنرانی احیای شب نوزدهم ماه رمضان دکتر هاشم آقاجری در دانشگاه امیرکبیر
امشب شب نوزدهم رمضان باید زمینهای برای تأمل باشد. تأمل در روش و منش علی و تأمل در منش و روش دشمنان علی، توجه به این نکته بسیار درسآموز است که قاتل علی یک کافر و مشرک به معنای فقهی حکم نبود، یک مسلمان بود، مسلمانی متعصب که برای بیان دیدگاههای خودش راهی جز ترور و دیگرکشی نمیشناخت و علی شاید در تاریخ اسلام نخستین قربانی نامآور تروریسم مذهبی به شمار میرود.
شب نوزدهم باید شب محکومیت تروریسم باشد، امروز ما متأسفانه در سراسر جهان و جهان اسلام با همین پدیده روبرو هستیم. در خصوص تشیع میشود با دو رهیافت و متد سخن گفت، متد کلامی که متد رایجی هم بوده است از آخرین صورتبندی اسلام، تشیع و یا هر مذهب دیگر آغاز میکند و پویایی تاریخی و دینامیسم تحولات مفهومی، فکری و سیاسی را نادیده میگیرد که من نمیخواهم از این دیدگاه به بحث بپردازیم. عنوان بحث یعنی تشیع و دموکراسی نباید موجب این اشتباه شود که گویا ما میخواهیم اثبات یا نفی کنیم که آیا تشیع از درون مولد دموکراسی است و آیا میتوان دموکراسی را از تشیع استخراج کرد یا خیر.
با هر موضعی که ما این چنین راجع به تشیع و اسلام به طور کلی یا دموکراسی سخن بگوییم به لحاظ متدولوژی اساسا خطاست و به اصطلاح گرفتار مغالطه آناکرومیک میشویم، مغالطه آناکرومیک عبارت است از این که ما یک پدیدهای را متعلق به دوران تاریخی خاص سرایت دهیم به پدیده دیگری در دوران خاص دیگری و به اصطلاح قیاس معالفارق کنیم. کسانی که پاسخ منفی به این سوال میدهند دو دسته هستند، یک دسته کسانی که دل در گرو دموکراسی دارند و چون تشیع را با دموکراسی دارای یک رابطه درونزای توحیدی و منطقی نمیبینند به این نتیجه میرسند که برای رسیدن به دموکراسی باید تشیع را کنار گذاشت و آنها که دلبسته اسلام یا تشیع هستند به این نتیجه میرسند که برای اینکه اسلام و تشیع را حفظ کنیم، باید دموکراسی را قربانی کرد، من البته موضعم این است که نیازی نیست که ما ابتدا چنین تناقض و پارادوکسی را مسلم بگیریم و بعد خود یا دیگران را ناچار کنیم که اگر دموکراسی را دوست دارند دست از اسلام و تشیع بشویند و اگر به اسلام و تشیع عشق میورزند و ایمان دارند باید دموکراسی را فدا کنند.
در نهایت سخن بر سر این است که آیا جامعه ما به عنوان یک جامعه شیعی و مسلمان میتواند یک جامعه دموکراتیک هم باشد یا نه؟ به عبارت دیگر آیا اسلام به طور کل و تشیع به طور خاص مانعی است بر سر راه دموکراسی در این سرزمین که ما برای رسیدن به این نتیجه ناگزیر باشیم که این مانع را زا سر راه برداریم؟ کسانی چنین حکمی صادر کردهاند و نگاهشان به اسلام یا به تشیع یک نگاه منحصر به فرد و تک خطی و مطلق بوه است، به این معنی که تشیع یا اسلام را از بستر تحولات تاریخی خودش خارج کردهاند و از آن مفهوم کاملا یک دست منسجمی که گویا تحولات هزار ساله یا هزار و چهار صد ساله تاریخی در لف و نشر و قبض و بسط و تغییر و تحول آن هیچ نقشی نداشته است به عنوان یک مفهوم فراتاریخی و فیکس و ثابت با دموکراسی سنجیدهاند و بعد نتیجه دلخواه را گرفتهاند.
اگر در منطق این گروه دقت کنیم خواهیم دید که در عین حال نوعی فهم و درک تاریخی از اسلام و تشیع را اصل و عمده میکند. یعنی وقتی حکم صادر میکنند یک جریان را به طور گزینشی عمده میکنند، یک تعریف از تعاریفی را که در طول تاریخ توسط گروهی یا جریانی از اسلام یا تشیع شده است برابر با حقیقت و کلیت اسلام و تشیع میگیرند و بعد استنتاج دلخواه خودشان را میکنند که اسلام و تشیع با دموکراسی سازگار نیست، تعریفی از امامت، ولایت، مهدویت و غیبت را گزینش میکنند از میان تعریفهای مختلف، که همان تعریف البته با دموکراسی سازگار نیست و تردیدی هم در آن نداریم؛ اما اولا تاریخ به پایان نرسیده است و تاریخ اسلام و تشیع هم تمام نشده است. فردی نقدی را بر روی یکی از سایتهای اینترنتی خارج کشور درباره مطالب من منتشر کرده است.
او گفته است آقای جری که اسلام را به ذاتی و تاریخی تقسیم میکند دچار این توهم است که گویی اسلام خودش تاریخی نیست و ذاتی است. در حالی که من هیچگاه نگفتم که اسلام من ذاتی است، اسلام من هم تاریخی است اما سخن بر سر این است که ما به عنوان مسلمانان و شیعیان اینجا و اکنون آیا حق داریم متناسب یا پیمانهای که اینجا و اکنون در اختیار ما میگذارد در آن سرچشمه نخستین آب برداریم یا خیر یا مجبوریم از روایتها و قرائتهای دست دوم و سوم و چهارمی که در طول تاریخ به وجود آمده است برداشت کنیم.
من نمیگویم اسلام من ذاتی و حقیقت نهایی است بلکه سخن بر این است که اگر در قرن سوم، چهارم یا پنجم یا هفتم یا دهم هجری کسانی آمدهاند و از کتاب و سنت و عترت فهمی و درکی از اسلام و تشیع ارایه کردهاند به هیچوجه این به معنای آن نیست که ما به نهایت فهم اسلام رسیدهایم، ما هم میتوانیم همچون آنها از سرچشمه نخستین آب برداریم و البته این تفسیر و قرائت اینجا و کنونی که ما از متون اولیه میکنیم نیز مشمول تاریخ خواهد شد. باید به تاریخ توجه کرد. متأسفانه در جامعه ما توجه به تاریخ بسیار اندک است. هم در جامعه عوام ما هم در جامعه علمای دینی ما، زیرا که در آن صورت میتوانستیم موقعیت اینجا و اکنونیمان را با هوشیاری و خودآگاهی و از منظر بیرونی نگاه کنیم و بتوانیم خود را روانکاوی کنیم.
وقتی از امامت و تشیع سخن میگوییم از کدام امامت و ازکدام تشیع سخن میگوییم و اساسا آنچه که به نام تشیع تکوین تاریخی پیدا کرده است از چه مراحلی گذشته است؟ اگر به عقب برگردیم در نخستین روزهایی که بعد از وفات پیامبر و بر سر مسأله حاکمیت اختلاف نظر میان اصحاب پیامبر پیش آمد و از آنجا مطالعه کنیم و ببینیم که چه اتفاقی افتاد و تلقیهای گوناگون نسبت به مسأله چه بوده آنچه که مسلم است واژهای به نام تشیع در قرن اول هجری بیشتر یک لغت بود تا یک اصطلاح، یعنی پیرو، این لغت به صورت مضاف و مضافالیه به هر گروه و جریانی منسوب میشد، به همان دلیل است که نمایندگان مختلف، پیروان و شیعیان مختلف داشتند، به همین سبب است که در سال 35 و 40 هجری در متون تاریخی از شیعه عثمان و شیعه علی یاد میکنیم، یعنی کسانی که طرفدار منش و روش عثمان بودند و کسانی که طرفدار منش و روش علی بودند؛ هنوز شیعه بودن تبدیل به یک اصطلاح و نامی خاص برای گروهی ویژه نشده بود.
حتی در سال 60 هجری در کربلا در سخنرانیهای امام حسین میبینید که آنجا هم همچنان درکنار شیعه حسین و شیعه ابوسفیان و آل ابوسفیان مطرح است. اما به تدریج در قرن دوم میبینیم که این واژه تبدیل به یک اصطلاح میشود و از آن به بعد وقتی میگویند شیعه اشاره به گروه خاصی میکنند. حداقل سال 60 هجری پدیدهای را که در میان دوستان و یاران علی میبینیم عبارت است از نوعی تشیع سیاسی، تشیع سیاسی یعنی اینکه ابوذر و سلمان، عماد و مقداد و بعد سلیمان صرد خزاعی تلقیای که متون تاریخی نشان میدهد این است که آنها این امامان را به عنوان رهبران حق و صاحب شایستگی و فضیلت میشناختند.
در متون تاریخی اثری از بحثهایی که در قرن 2 و 3 میبینیم در این دوره نمیبینیم. تشیع سیاسی تشیعی است که رفتار و تلقیاش این است که امام افضل آدمهای جامعهای است برای حکومت کردن. البته در تلقی علی و اطرافیان علی و بعد حسین و اطرافیان حسین این دوگانگی ـدوگانگی میان پرسش اینکه چه کسی حکومت کند و چگونه باید حکومت کردـ مطرح نبود برای آنها در عین اینکه چه کسی باید حکومت کند چگونه باید حکومت کرد هم مطرح بود. در یکی از خطبههایی که امام حسین قبل از رسیدن به کربلا خوانده است عدالت یکی از معیارهای اساسی مشروعیت یا عدم مشروعیت حکومت است. بر سر مساله امامت در طول تاریخ تشیع اختلاف نظرها و انشعبات و تحولات گوناگونی اتفاق افتاد. تا پس از شهادت حسین بن علی تقریبا نوعی انسجام در تشیع وجود داشت. یعنی ما در متون تاریخی اختلافی نمیبینیم.
بین آنهایی که پس از وفات پیامبر، علی را اصلح برای حکومت کردن میدانستند و بعد آنها حسن را و بعد حسین را تا اینجا ما هیچ خصلت کاریزماتیکی در گفتمان دوستان علی و حسن بن علی و حسین بن علی نمیبینیم. همین گفته که توسط روشنفکران امروز هم مطرح میشود و درست است این است که تشیع و بعد تسنن مولود اتفاقی است که بعد از وفات پیامبر به این ترتیب افتاد که پیامبر هم پیامبر بود و هم حاکم. پیامبری به او کاریزما میداد کاریزمایی که حاصل وحی بود. با وفات پیامبر یک جریان جریانی بود که کاریزما را خاتمه یافته تلقی کرد و آن وجه عرفی پیامبر را نگاه میکرد. اسلام سنی ادامهدهنده این راه است اما یک جریان دیگر که شیعه است هم چنان به تداوم کاریزما معتقد شد که پس از پیامبر در علی و فرزندانش تبلور مییافت.