تاریخ انتشار : ۲۵ شهريور ۱۳۸۹ - ۰۹:۵۶  ، 
کد خبر : ۱۸۶۴۶۹

ایالات متحده و فقدان دکترین سیاست خارجی


گروه خارجی:
ایالات متحده چه سیاستی را باید در قبال پیشرفت روزافزون چین در پیش بگیرد؟ و چگونه باید با رشد هند، اعتماد به نفس در حال افزایش ژاپن و حرکت تدریجی اروپا یا نزول احتمالی روسیه برخورد کند؟ آمریکا چگونه می‌تواند با تروریسم مبارزه کرده، تجارت با دیگر کشورها را ارتقاء داده، از گسترش سلاح‌های هسته‌ای جلوگیری کرده و آزادی‌ها را گسترش دهد؟ این بخشی از سوالات مهم فراروی روند حرکت سیاست خارجی آمریکاست که در حال حاضر واشنگتن تلاش می‌کند به آنها پاسخ دهد. سیاست سد نفوذ، به عنوان دکترین مقابله با شوروی سابق و گسترش کمونیسم در حدود 4 دهه فعال بود اما نتوانست همان روند حرکتی موفقیت آمیز خود را در مرور زمان حفظ کند. آنچه که امروز آمریکا به آن نیازمند است، تدوین رهیافت‌های سیاست خارجی خود برای عمل کردن در دوران پس از جنگ سرد و به خصوص پس از 11 سپتامبر است. در مورد اینکه یکسری اصول راهنمای سیاست خارجی، مورد نیاز ایالات متحده است شکی وجود ندارد. یک دکترین به سیاستگذاران اجازه می‌دهد تا استراتژی‌های خود را تعیین و اولویت آنها را مشخص کنند. این استراتژی‌ها و اولویت‌بندی‌ها نیز در دراز مدت، تصمیم‌گیری‌های دولتمردان را هدایت می‌کند. همچنین یک دکترین به آماده کردن مردم برای به عهده گرفتن تعهدات و فداکاری در مواقع لزوم نیز نظر دارد و همین مساله می‌تواند اولویت‌ها و اهداف آمریکایی‌ها خارج از حوزه دولت، گروه‌ها و بازیگران را گوشزد کند. حال سوال این است که امروز در سیاست خارجی ایالات متحده که دولت بوش سیاست منسجمی را در پیش نگرفته و تاکتیک‌های متفاوتی شامل مبارزه با تروریسم، سیاست پیشدستی، یکجانبه‌گرایی و گسترش دموکراسی را تجربه کرده است، آیا عنصری با عنوان «دکترین بوش» وجود دارد؟ روند مبارزه با تروریسم، حوزه عملکرد محدودی دارد و نمی‌تواند کشور را در مواجهه با فرصت‌ها و چالش‌های جهانی شدن مانند گسترش تجارت یا مبارزه با بیماری‌ها هدایت کند. سیاست پیشدستی (یا اگر دقیق‌تری بگوییم پیشگیری) نیز وابسته به شرایط است و نمی‌تواند به عنوان یک سیاست منظم و تعیین شده برای آینده در نظر گرفته شود، چرا که عدم قطعیت وجود اختلاف نظر در بکارگیری این سیاست، از ویژگی‌های جدانشدنی آن است. سیاست یکجانبه‌گرایی هم سیاستی عملی و قابل اجرا نیست، چرا که بیشتر مشکلات امروز، مشکلاتی جهانی هستند که آمریکا به تنهایی نمی‌تواند در مقام برطرف کردن آنها برآید و وارد شدن انحصاری آمریکا در این عرصه، به محدود شدن قدرت این کشور خواهد انجامید. موضوع گسترش و ارتقای دموکراسی، بحث جدی‌تری است، اما تبدیل این مقوله به یک دکترین، بیشتر مسأله‌ای نظری و آرمانی است تا موضوعی عملی. مشکلات زیادی که امروز وجود دارد همانند آنچه که زندگی میلیون‌ها نفر را تهدید می‌کند با پیدایش نظام‌های دموکراتیک جدید، حل نخواهد شد. در حال حاضر موضوع مبارزه با تروریسم، مقابله با افزایش سلاح‌های کشتار جمعی و مقابله با نسل‌کشی اصلی‌ترین حوزه‌های مدنظر فرایند دموکراتیزاسیون هستند که واکنش نشان دادن در قبال آنها بسیار کند و دشوار بنظر می‌رسد، بنحوی که ایجاد یک دکترین بر مبنای گسترش دموکراسی احتمالاً فقط در حد یک آرمان باقی خواهد ماند. گسترش دموکراسی بعنوان یکی از اهداف سیاست خارجی آمریکا مطرح شده است، اما زمانی که این مسأله در مقابل برقراری رابطه با چین، مصر، روسیه و عربستان سعودی قرار می‌گیرد، دیگر منافع مرتبط با امنیت ملی ایالات متحده، پر اهمیت‌تر بنظر می‌رسند. به هر حال، فرضیه گسترش دموکراسی راه بسیار دشواری را برای تبدیل شدن به یک دکترین عملی پیش‌رو دارد. در عراق، جایی که ایالات متحده برای سرنگون کردن یک رژیم و اشغال یک کشور به بهانه گسترش دموکراسی از نیروی نظامی استفاده کرد، هزینه‌ها بسیار زیاد و نتایج این عملکردها به عنوان الگویی برای عملکردهای آینده ایالات متحده بسیار نامناسب و غیرقابل اتکا بود.‌

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات