تاریخ انتشار : ۳۱ شهريور ۱۳۸۹ - ۱۱:۴۸  ، 
کد خبر : ۱۸۶۶۸۴

بدفهمی مدرنیته در ایران

اشاره: بابک احمدی سه‌شنبه 12 آذر 84 در سالن نمایشگاه دانشکده هنرهای تجسمی دانشگاه تهران با حضور جمعی از دانشجویان و پژوهشگران رشته‌های مختلف دانشگاهی درباره مدرنیته و مدرنیسم و تفاوت مدرنیته با مدرنیسم به ایراد سخنرانی پرداخت.

او که در سال 1383 آخرین سخنرانی خود را در این دانشگاه انجام داده بود، در ابتدا با اظهار خرسندی از اینکه دوباره امکان سخنرانی برای او در دانشگاه فراهم شده است، مدرنیته را به عنوان موضوع سخنرانی خود انتخاب کرد.
بابک احمدی با اشاره به تفاوت میان مدرنیته و مدرنیسم گفت: «به طور معمول در بین نویسندگان و روشنفکران ایرانی و حتی استادان دانشگاه یک نوع بدفهمی درباره تفاوت بین مدرنیته و مدرنیسم وجود دارد که خوشبختانه امروز کمتر شده ولی هنوز هم موجود است هنوز هم گاهی در نوشته‌ها و مقالات می‌بینیم که بین اینها تفاوت نمی‌گذارند ولی خوشبختانه در طی این دهه آخر به اندازه کافی کتاب در این زمینه منتشر شده است کتاب‌های فرنگی هم از طریق نمایشگاه کتاب و کتابخانه‌های دانشگاهی بیشتر وارد شده در نتیجه مبحث تا حدودی آشناست و بحث طبعا آسانتر شده است.»
به گفته او متاسفانه بعضی از آثار مهم و کلاسیک در زمینه مدرنیسم‌ هنوز فارسی نشده است اما به هر حال به اندازه کافی متن منتشر شده است و شاید یکی از این متن‌ها که می‌تواند برای کسانی که می‌خواهند بیشتر درباره مدرنیسم به ویژه درباره ارتباط بین فلسفه و متن‌های متافیزیکی مدرنیسم هنری و فراسوی تولید هنر مدرن بدانند، کتاب تجربه مدرنیته است که مراد فرهادپور ترجمه کرده است که البته این کتاب تنها کتاب موجود در این زمینه نیست و آثار دیگری هم منتشر شده است.
او افزود: «به طور کلی مدرنیته را به یک دوران تاریخی اطلاق می‌کنیم که این دوران تاریخی معلوم نیست از کجا شروع می‌شود. برخی از تاریخ نگارهای هنر و فرهنگ و اهل فلسفه پیدایش مدرنیته را به قرن 12 میلادی برمی‌گردانند. به دوره‌ای که در کلیسا رفرم آغاز شد و مباحث منطقی جدید، به خاطر آثار راجر بیکن رایج شد و برخی از زمینه‌های اصلی کار فکری راه افتاد. ولی برای این تحول مدرنیته اگر قائل به پیدایش آن در 12 میلادی شویم هنوز زمینه‌های واقعی اجتماعی پیدا نمی‌کنیم، نه طبقه اجتماعی معینی را پیدا می‌کنیم که تفاوت اساسی را در تولید و زندگی اقتصادی و زندگی اجتماعی موجب شده باشد و نه تغییرات دیگری را در زندگی اجتماعی مشاهده می‌کنیم. ما فقط می‌بینیم در داخل سیستم آموزش دینی و فلسفی و فکری یک تحولی رخ داده که تا حدودی منجر به تحول دیسکرسیو این بحث‌ها می‌شود یعنی خود بحث‌ها در محافل آکادمیک قرون 10 و 11 پیش رفته و تغییراتی ایجاد شده اما آن تغییرات هنوز به طور واقعی به عنوان پایه‌های واقعی اجتماعی به چشم نمی‌آید.»
احمدی در ادامه به دسته دوم تاریخ نویسان اشاره کرد و این دسته را جزو دسته‌هایی دانست که واقعیت پیدایش مدرنیته را با آغاز رنسانس به قرن 15 برمی‌گردانند، او گفت: «برای این دسته پیدا کردن ریشه‌های اجتماعی آسانتر است به طوری که به آسانی می‌توانند نشان دهند تحولات واقعی اجتماعی در شرف وقوع است، زندگی اجتماعی فرق کرده، جمعیت شهری افزایش پیدا کرده، طبقه متوسطه شهری در حال شکل‌گیری است، اولین هسته‌های تولید مونو فاکتوری در اروپا در حال پیدایش است و تولید ماقبل سرمایه‌داری لطمه خورده است و حوادث سیاسی روز و پیدایش سیستم جهانی‌تر بازار تولید مخصوصا با کشف آمریکا به تدریج در یکی دو قرن بعد زمینه واقعی یک موجودیت مادی، یک چیز تازه در زندگی اجتماعی را نشان می‌دهد که به خاطر آن تحولات فکری تا حدودی توجیه می‌شود و به نظر می‌رسد که زاده آن تحول واقعی است.»
او افزود: «طبقه متوسط به همراه خود ضرورت برابری کالایی را به ضرورت برابری حقوقی بین آدمها تبدیل کرد و رشد تکنولوژی و تولید علم ضرورتا شکلی از راسیونالیسم و خردباوری را موجب شد و همه اینها سبب شد که انسان تا بخواهد به قرن 16 و 17 وارد شود با یک شرایط کاملا متفاوت و متحولی نسبت به دوران قبل و نسبت به شرایط طولانی تاریخ قرون وسطی روبه‌رو گردد و بدین ترتیب مبانی فلسفی زندگی اجتماعی فرق کرد و قوانین از زندگی هر روزه استنتاج می‌شد در نتیجه کتاب‌های مقدس قدیم کم رنگ شد و احکام مندرج در آن کتاب‌ها که قرار بود روابط بین آدمها را تنظیم کند کمرنگ شد و به تدریج این عقاید قوی پیدا شد که انسان می‌تواند مختار و حاکم بر سرنوشت خود باشد، عقل او می‌تواند همه مشکلات پیش رویش را حل کند، قوه‌ عقلانی‌اش و قوه دانایی و عام او می‌تواند به تدریج پیش رود و همه مجهولات طبیعت را کشف کند و طبیعت را تابع خود کند. از این همه یک مبنای متافیزکی اصلی ساخته شد، مرد دانای دارای مقتدر غربی، معرف انسان شد و طبیعت یک موجود منفعل بود که می‌شد آن را تسخیر کرد مثل محیط مردسالاری که مردها براساس تصور خود درباره رابطه خود با زن‌ها داشتند. حقوق، حقوق این آدم‌های دانا بود، برابری از برابری مالکانه پدید آمده بود.»
این مولف و محقق با بیان این مطلب که اولین درسهای فلسفه سیاسی جدید در انگلیس قرن 16 و 17 از برابری مالکانه شروع شد تا به برابری حقوقی آدمها رسید که مقصود مردها بود و به سبب آن به تدریج یک نگاه اروپا محور هم شکل گرفت، اظهار داشت: «اینجا محل تمدن و پیشرفت بود و جاهای دیگر دنیا باید تسخیر می‌شد. یک کشف سرزمین‌های طلاخیز بیرون اروپا دنیا را هم مثل طبیعت تبدیل به یک ضمیر مونثی می‌کرد که می‌شد آن را تسخیر کرد و حتی عوامل ایدئولوژیک، روبنایی و مذهبی که می‌توانست مانع این حرکت شود باید از سر راه برداشته می‌شد.»
او در همین راستا به جنبش رفرماسیون دینی اشاره کرد و گفت: «جنبش رفرماسیون دینی مهمترین کاری که کرد این بود که اخلاقیات سرمایه‌داری و بورژوایی را در برابر اخلاقیات قرون وسطی یا پیشا سرمایه‌داری تحکیم کرد و با پیدایش پروتستانیسم راه باز شد و شیوه‌ها تازه‌ زندگی طبقه متوسط حاکم در زندگی اقتصادی شکل گرفت و این حاکم در زندگی اقتصادی پیش از آن بود که آنها قدرت سیاسی را در دست گیرند. وقتی آنها با انقلابهای انگلیس، انقلاب فرانسه و به یک معنی انقلاب آمریکا اقدام به تسخیر قدرت سیاسی کردند، توانسنتد مهر همه موازین اولیه راسیونالیسم، حقوق بشر و برابری سوری آدمها و زندگی نو را به تاریخ بزنند بدین ترتیب پیدا شدند و به تدریج جهانگیر شدند.»
بابک احمدی، افزود: «جهانگیری عاملان و طرفداران جنبش رفراسیون دینی، ناشی از ازدیاد ثروتشان بود که کم و بیش منطقی و بخردانه و از ایده‌های اولیه‌ای بود که به واسطه آن بتوانند همه مسایل جامعه را حل کنند.»
او با یاد‌آوری این موضوع که در مسیر رسیدن به قرن نوزدهم بتدریج مشکلات انسان برطرف شد، اظهار داشت: «تا قبل از رسیدن به قرن نوزدهم، قانون اساسی اولیه آمریکا ناظر بر این بود که فقط مردها حق رای دارند اما با تغییراتی که به وجود آمد به تدریج زنان هم حق رای پیدا کردند، به تدریج بردگی لغو شد و برده‌ها هم حق رای پیدا کردند و رفته‌رفته یک تحولات درون نظام سرمایه‌داری هم در زندگی اقتصادی و هم در تمام فراساخت‌های فرهنگی سیاسی اجتماعی شکل مدرن‌تر زندگی را در پایان قرن نوزدهم موجب شد و به. تبع آن مدرنیته شکل گرفت. بنابراین آدم، آدم مدرن شد و مهمترین تحول فکری، فلسفی، تاریخی در قرن 18 اتفاق افتاد.» به گفته او، وقتی که روشنگرها همه این تحولات چند قرن را فرموله کردند دم از علم باوری زدند و دم از برابری آدمها زدند و خواستند. بدین ترتیب این خواسته به تدریج هم در آثار آنها و هم در پیرامون قرن نوزدهمی عملی شد به طوری که جنبش‌های معترض و رادیکال مثل سوسیالیستی و آنارشیستی را در برگرفت به طوری که جهان‌بینی آنها استوار بر جهان بینی روشنگران قرن هجدهمی شد و تاریخ را به گونه‌ دیگری دیدند و تاریخ، تاریخ تحول انسانی شد که از یک سو از ضرورت‌ها به آزادی‌ها و از سوی دیگر از بسته بودن به باز بودن زندگی اجتماعی شکل گرفت و طبیعت امری شد که می‌توانستند آن را به طور کامل تسخیر کنند، جهان نیز جهان قابل کشف، تک‌ معنایی، تک قانونی و تک خطی بود، تاریخ بشر هم همین طور بود طبیعت روبه‌روی او هم قابل شناسایی بود و در نتیجه انسان به نوعی احساس خدایی می‌کرد، انسان احساس قدرتی می‌کرد که نسل پشت نسل تولیدهای مادی به بقیه منتقل می‌شد، این قدرت اضافه می‌شد. رشد اقتصادی ثروت توده‌ها را بیشتر می‌کرد، مقاومت‌ها و یا مخالفت‌های اجتماعی آسانتر سرکوب و یا مرتفع می‌شود و به نظر می‌آمد که در میانه قرن نوزدهم که علم باوری اساس کاراست و راسیونالیسم به بهترین شکل خود را بیان می‌کرد به طوری که راسیونالیسم معتقد بود که انسان با علم می‌تواند به همه دنیا حکومت کند و به تدریج بازمانده‌های قرون وسطی را به دور بیاندازد.» به گفته او، در ایران نیز که صد سال پیش این جنبش فکری پیش از خود واقعیت اجتماعی به شکل‌های مختلفی پدید آمد یعنی برخی از روشنفکران لیبرال اولیه انقلاب مشروطه بخشی از آن دستاوردهای روشنگری را منتقل کردند همین مباحث مطرح شد به طوری که با خواندن آثار آنها می‌توان دریافت که روشنگری برای آنها مهمترین اصل بود چنانکه پیدایش لغت منورالفکر نیز که در تکامل بعدی خود به روشنفکر تبدیل شد، به همین دستاوردهای عهد روشنگری بر می‌گشت و در قلمرو فلسفه غرب هم این مساله بیان شده بود که مشهورترین آن اثر کانت است که بارها با عنوان روشنگری چیست به زبان فارسی ترجمه شده است.» احمدی با بیان این مطلب که کانت در اغلب آثار خود مطرح می‌کند انسان به یک موجود بالغ تبدیل شده است که روی پای خود ایستاده است و می‌تواند از مواهب جهان واقعی بهره ببرد و می‌تواند از نیروی عقلانی خود آخرین استفاده را بکند، از فیلم اودیسه 2001 ساخته استنلی کوبریک یاد کرد و به همانندی نوع تفکر کانت با تفکر استنلی کوبریک اشاره کرد. او گفت: «در این فیلم، آنجا که از کامپیوتر پرسیده می‌شود آیا موجود خوشبختی هستی؟ کامپیوتر جواب. می‌دهد بله هستم، برای اینکه من دارم در آخرین حد از آخرین توانایی‌های فکری خود استفاده می‌کنم و این به معنی خوشبختی است. شاید این تعریف حال در فیلم استنلی کوبریک بهترین بیان حرف کانت باشد که می‌گوید آدم به جایی رسیده که می‌تواند از آخرین ظرفیت‌های فکری خود به بهترین شکل بهره ببرد و در نتیجه سعادت زمینی او تامین است و سعادت اخروی او نیز اگر بنا به گفته کانت اصول اخلاقی را رعایت کند، تامین خواهد شد.»
احمدی در ادامه با به تمام رساندن یک بخش از سخنان خود که در آن تصویری از مدرنیته تا اواسط یا اواخر قرن نوزدهم را به حاضرین در این نشست ارایه داد به بیان بخش دوم سخنان خود پرداخت و در آن تصویری از مدرنیته در قرن بیستم ارایه داد. او گفت: «تصویری که از مدرنیته در قرن بیستم می‌توان ارایه کرد به روشنی، شفافی و منزه بودن مدرنیته در قرن نوزدهم نیست. بسیاری از متفکران قرن بیستمی معتقد بودند که انسان در این قرن، کنترل خود را در تکنولوژی از دست داده است و تابع نیروهای خودانگیخته‌ای شده است که ‌آنها بر او حکمرانی می‌کنند.»
به گفته او، نوشته‌ها و جنبش‌های اجتماعی قرن نوزدهم موثرترین عاملی بودند که منجر به پیدایش جنبش‌ها مختلفی شدند که مهمترین آنها جنبش سوسیالیستی بود و در این جنبش، مارکس به عنوان مهمترین متفکر و تئوریسین مطرح شد.
احمدی، افزود: «به سبب پیدایش این جنبش‌ها، فکرهایی پدید آمد که اعتقاد داشتند این جامعه بر بی‌عدالتی درونی و ذاتی استوار است و آن تناقض‌هایی وجود دارد که به آسانی رفع نشده و امکان رفع آن نیز میسر نمی‌باشد.»
متفکران قرن بیستم بر این باور بودند که باید درباره همه خوشبینی‌های قرن هجدمی تجدیدنظر کرد و به تدریج به این فکر افتادند که حقوق برابر سوری هست ولی نابرابری اقتصادی آن را خدشه‌دار می‌کند.
احمدی، اضافه کرد: «متفکران این قرن همچنین معتقد بودند همه آدمها حق رای دارند ولی می‌توان رای آنها را خرید برای آنکه فقیر هستند، آنها همچنین بر این باور بودند که می‌توان مردم را با مقداری پول به راحتی وادار کرد تا از عقاید واقعی خود دست بکشند، می‌توان در میان جنبش‌های اجتماعی آنها شکاف ایجاد کرد. بنابراین آرام‌آرام جهان برای همه متفکران پایان قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، جهان نابسامانی شد به طوری که به نظر می‌آمد خوشبختی و سعادت آنطور که در قرن نوزدهم برای اروپاییان در وضعیت پر آرامش و کم جنگ و بی‌خطر وجود داشت، در این قرن دیگر وجود ندارد بنابراین برای آدمی که در آستانه جنگ اول جهانی بود و او در این جنگ می‌دید که کشورهای دنیا همه به جان هم افتادند و به سبب آن میلیونها کشته بر جای مانده است و محصول آن پیشرفت نیروهای نظامی است و آشکارا به نظر می‌آمد که از این به بعد سیاست‌‌های میلیتاریستی حاکم شود و جهان‌ جهان نابسامانی گردد که این اتفاق هم افتاد.»
این مولف و مدرس دانشگاه در ادامه عنوان کرد: «با نگاهی به پایان قرن بیستم ادعای گزافی نیست اگر بگوییم این قرن یکی از ننگین‌ترین، غیراخلاقی‌ترین و بدترین دوره‌های تاریخ بشر بود. در این قرن، حکومتهای توتالیتاری پیدا شدند که اردوگاههای کار اجباری و اردوگاههای مرگ ساختند، نژادکشی تقریبا در همه جهان به کرات اتفاق افتاد که دلخراش‌ترین آن در دل یکی از پیشرفته‌‌ترین ملت‌های اروپا یعنی آلمان پیدا شد که مهد فلسفه و تمدن مدرن بود و جنگ‌های جهانی روی دارد و این نظر فوکو، فیلسوف آخر قرن مدرن که به انسان این قرن یادآوری می‌کرد که کاش همان شکنجه‌ها و سختی‌های قرون وسطایی ادامه پیدا می‌کرد ولی آزاد بشر این همه سیستماتیک زیر سوال نمی‌رفت، به نظر درست می‌آمد.» بابک احمدی همین راستا، وضعیت جهان را در قرن بیستم وضعیت خوبی ندانست و در این‌ باره افزود: «کسانی که خطرات این قرن را گوشزد می‌کردند همچون سوسیالیست‌ها و مارکسیست‌ها راه‌حل‌های خوبی ارایه نکردند، جهانی که ساختند بیشتر از همه نماینده ظلم و جنایت شد. از آن طرف فاشیست پیدا شد و استعمار شکلهای نو گرفت و کشت ‌و ‌کشتارهای خونینی حتی بعد از جنگ دوم اتفاق افتاد که تا الجزایر و به خصوص ویتنام وجدان بشری را جریحه‌دار کرد در نتیجه آدم اواخر قرن نوزدهم نمی‌توانست مثل آدم اواخر قرن هجدهم از تمدن و پیشرفت و خوشبختی و امکانات آینده حرف بزند دنیا دنیای سیاهی شد.» این محقق و مولف با بیان این مطلب که می‌توان درباره مدرنیته دو مساله را از هم متمایز کرد یکی مدرنیته به عنوان امر مترقی و مدرنیته به عنوان امر پر مشکل، یادآور شد: «می‌توان از یک سو مدرنیته را به عنوان امید به آینده و از سوی دیگر ترس و بیم و عذاب دانست یا آن را به عنوان مهارکردن تکنولوژی و مسلط شدن بر آن و یا به عنوان زندانی دنیای تکنولوژی شدن قلمداد کرد.»
احمدی در پایان با اعلام این مطلب که فیلسوف‌های قرن هجدهم و نوزدهم، فیلسوف‌های دسته اول بودند اما فیلسوف‌های قرن بیستم همه ناامید، تلخ اندیش و ترسیده و در ارایه برنامه‌های آینده متزلزل بودند به بخش نخست سخنان خود پایان داد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات