عباس خسروانی
*بهتر است در ابتدای بحث تعریفی از مفهوم لیبرالیسم ارائه دهیم تا ادامه مباحث را بر اساس آن پی بگیریم. تعریف شما از مفهوم لیبرالیسم چیست؟
**در باب لیبرالیسم تعریفهای متعددی ارائه شده است که بررسی آنها شاید مجال دیگری بطلبد اما شاید در یک عبارت کوتاه و جامع بتوان گفت که لیبرالیسم مکتبی است که به آزادیهای فردی به منظور تامین نیازهای بشری اصالت میدهد. که حال این اصالت دادن به آزادیهای فردی در شئون مختلف انسان، مبتنی بر امانیسم است. که باز اومانیسم هم به معنای انسان محوری است. به این معنا که همه چیز باید حول محور انسان باشد. آنچه که اصالت دارد انسان است و همه چیز باید حول محور انسان باشد. بعضی از افراد حتی به این مطلب به طور صریح اشاره کردهاند که در دوران گذشته همه چیز حول محور خدا بوده است و در شرایط جدید و مدرن همه چیز حول محور انسان است.
و در واقع انسان جایگزین خدا شده است. در تفکر لیبرالیسم، گفته میشود که باید دید، مقتضای طبیعت انسان چیست؟ حال باید دید که طبیعت بشر چه اقتضایی دارد، با استفاده از امکانات موجود در طبیعت، باید نیازهایی که طبیعت بشر اقتضا دارد، پاسخ مثبت داده شود. به این معنا که طبیعت را به نحو کل تصور کند، که مجموعهای از جمادات و نباتات و حیوانات و حتی خود انسان که جزئی از این طبیعت است و حتی همه امکانات و مواهب و اموری که در این عالم وجود دارد، به عنوان یک کل تلقی میشود. انسان هم به عنوان جزئی از این مجموعه، به عنوان یک طبیعت کوچک است، در مقام مقایسه آن کل با آن جزء ما طبیعت را میتوانیم به دو قسمت تقسیم کنیم. 1-طبیعت بزرگ که تنها انسان را به عنوان یک موجود طبیعی لحاظ میکند. در این مکتب بر این نکته تاکید شده است که از امکانات آن طبیعت بزرگ در جهت، برآوردن نیازهای طبیعت کوچکتر استفاده شود. علتش هم، همین است که انسان اصالت دارد و همه چیز باید حول محور انسان باشد. در مقام نتیجهگیری هم به این مطلب اشاره میشود که بالاخره انسان به خاطر طبیعتی که دارد، لذات و آلامی دارد. و از یکسری کارها احساس لذت میکند و از یکسری کارها احساس درد و رنج میکند. چون انسان اصل است باید کاری کرد که لذات به حداکثر خودش افزایش پیدا کند و از سوی دیگر آلام به حداقل خودش کاهش پیدا کند. این مطلب بسیار زیبا است. اگر شما این را برای هر انسانی مطرح کنید، که ما یک تفکر و یک مکتبی داریم که میخواهد میزان سختیها، دردها و رنجها را کاهش دهد و لذات و منافع را تضمین کند و بالا ببرد، هرکس چنین چیزی را بشنود بصورت طبیعی یک گرایشی به آن پیدا میکند. و از این جهت موجب فریب بسیاری از افکار در جهان شده است. لذا اگر از این ظاهر به عمق نظر بکنیم و حقیقت مطلب را مورد مداقه قرار دهیم، ملاحظه میکنیم که مطلب به این گونه که مطرح میشود نیست.
*بنابراین با تحلیلی که از این معنا میشود باید گفت که این انسانی که این مکتب به آن اصالت میدهد و میگوید باید دید مقتضای طبیعتش چیست و انسانها به چه چیزهایی گرایش دارند که آنها نیازهای طبیعی بشر هستند و باید پاسخ داده شوند. سخن در این است که طبیعت انسان چیست؟ به تعبیر دیگر انسان طبیعی چه موجودی است؟
**طبیعت انسان چیزی جز غرایز و تمایلات نفسانی او نیست، خوب نتیجه چه میشود. نتیجه این میشود که در اومانیسم میخواهد بگوید که به همه خواستههای نفسانی انسان پاسخ مثبت داده شود. اصالت انسان وقتی تعریف بشود، به این نتیجه میرسیم که هوسها اصالت دارد، هر چیزی که ریشه در طبیعت و ذات آدمی داشته باشد این اصالت را دارد. دیگر در این قلمرو، حق و باطل، خیر و شر، ارزش و ضد ارزش، هیچ کدام از این عناوین مطرح نیست و هیچ جایگاهی در این تفکر اومانیستی برای آن مشاهده نمیشود، وقتی لیبرالیسم بر اساس اومانیسم مورد بررسی قرار بگیرد نتیجهاش این میشود که ما باید برای تامین آزادیهای فردی که ریشه در طبیعت انسان دارد، حاکمیتی درست کنیم که این حاکمیت بسترهای مناسب را برای تحقق التذاذ و پاسخ مثبت دادن به خواهشهای نفسانی مهیا داشته باشد. یعنی در نظامهای لیبرال دموکراسی که حاکمیت مبتنی بر این تفکر است و ریشه در اومانیسم دارد چیزی جز این هدف نیست و در این نظامها همین است که با آزادیهای فردی انسان در جهت برآورده کردن جمیع منافع و جمیع لذات و خوشیها تلاش کنند. دولتمردان و حاکمان در واقع کسانی هستند که برای مردم امنیت ایجاد میکنند که آنها بتوانند آزادانه به هوا و هوسهای خودشان دست پیدا کنند. حال در این جا ارزشها زیر پا گذاشته میشود، چرا که اصلا ارزشها معنا و مفهوم ندارند. چون همه چیز انسان است. و انسان هم موجودی طبیعی است و جنبه جسمانی و طبیعی او مدنظر و از دیگر ابعاد او غفلت شده است.
*به نظر شما چه انتقاداتی بر این دیدگاه وارد است؟
**نسبت به این دیدگاه اساسا دو اشکال میشود وارد کرد یک اشکال این است که حقیقت انسان تنها جنبه جسمانی او نیست، انسان طبیعی تمام حقیقت انسان نیست، بلکه انسان جنبه معنوی و روحانی دارد که او هم نیازهایی دارد. که باید آن جهت هم مورد توجه قرار بگیرد و بسترسازی شود و برای تامین این نیازها و لذات جز اینکه ما در ارتباط با عالم غیب و از منبع وحی بهره بگیریم، هیچ راهی نداریم. و این درست در نقطه مقابل تفکر لیبرالیسم است. و از این جهت اسلام در نقطه مقابل این تفکر قرار گرفته است. یک اشکال عمده دیگر این است که، اومانیسم میگوید اصل انسان است و آن طبیعت بزرگ باید در خدمت انسان باشد از جهتی این سخن شبیه مطالبی است که ما در آموزههای خودمان هم داریم، که انسان به عنوان موجود برتر است و همه عالم باید در خدمت انسان قرار گیرد. و این انسان آنچنان نیرو و توانی را دارد که طبیعت را در استخدام خودش دربیاورد، کما اینکه در بعضی از جاها، به این هدف دست پیدا کردهاند، در اعماق دریا، در فضا، نفوذ کرده است. اما نکته مهم این است که وقتی ما گفتیم انسان اصل است و طبیعت هم باید به عنوان منبعی که نیازهای طبیعی او را برآورده میسازد، مورد توجه قرار بگیرد، آن وقت انسان موجود طبیعی متغیر است. طبیعت هم محکوم به تغییر و تحول است و آن تفکری که مبتنی بر چنین اصل متغیری باشد چرا که هر فرعی تابع اصل است این تفکر منبعث از امر متغیری است که خودش متغیر و ناپایدار است و لذا تفکر لیبرالیسم نمیتواند از یک ثبات و دوام برخوردار باشد و لذا ملاحظه میکنید که در فواصل مختلف، تلاش شده است که این مکتب به گونهای تعریف شود که آن خلاءها و اشکالاتی که بر آن وارد است به هر حال، نادیده گرفته شود.
*یک تفکری که در این مکتب وجود دارد این است که معتقدند تنها راه کسب اطلاع علم و عقل است و فقط اینها هستند که اعتبار و اصالت دارند به نظر شما این نظر تا چه اندازه صحیح است و چه نقدی بر آن وارد است؟
**روشی که علوم در پیش گرفتند به همین جا منتهی میشود. آن چه که آنها مطرح میکنند این است که ابتدا تکیه بر عالم میکنند، که از آن تعبیر به ساینتیسم میشود. مراد از علم همان علوم تجربی است و آن چیزهایی که در قلمرو حس باشد، میگویند آن چیزی که جنبه حسی داشته باشد اصالت دارد. غیر از آن چیز دیگری وجود ندارد. منتهی از آن طرف هم ملاحظه میکنند که عقل یکسری ادراکات دارد که در قلمرو حس نمیگنجد و لذا به مسائل عقلی هم توجه میکنند. البته این بحث را باید تفکیک کرد که گاهی ما در حوزه معرفتی بحث عقل و عقلانیت را مطرح میکنیم و گاهی در بعد سیاسی و اجتماعی، اگر چه به ملاحظاتی مرتبط با هم هستند و باید این دو بحث را از هم جدا کرد به هر حال اینها تا یک جایی به حس و تجربه بسنده میکردند و بعد عقل را هم پذیرفتند و ادعا کردند که دنیای معاصر دنیای عقلانیت و علمانیت است و در چنین شرایطی انسان به دو بال علم و عقل مجهز است و با کمک این دو بال میتواند عمل کند و به منبع دیگری به نام دین و وحی هیچ توجهی نکردند و آنها را نفی کردند.
*البته غرب توانست با این دو بال به پیشرفتهای چشمگیری دست پیدا کنند اگر چه به وحی و دین هم توجهی نکرد. نظر شما در این باره چیست؟
**در مواردی میبینیم که دستاوردهای علوم تجربی بسیار عظیم و چشمگیر است اما باید توجه داشت همانطور که عقل را میپذیریم و به علم و تجربه نمیتوانیم بسنده بکنیم. کنار عقل باید به یک منبع دیگری هم اعتقاد داشته باشیم چرا که عقل ما را در راه حرکت میدهد، اما به یک جایی میرسد که در آن جا توان پیمودن راه را از دست میدهد. و در آن جا ناگزیر است که به یک چیز دیگری خودش را مربوط کند تا آن قدرت لازم را برای حرکت رو به جلو داشته باشد. در مثال شاید بتوان گفت که تکیه بر عقل بدون وحی، مثل یک موتور نیمسوختهای است که انسان را در سر بالاییها به زحمت یک مقداری بالا میبرد اما به نیمه راه میرسد متوقف میشود و لذا اگر ما ارتباط عقل را از عالم بالا و وحی بگیریم و قطع کنیم، عقل کارایی کافی برای اینکه انسان بتواند تمام راه را تا رسیدن به مطلوب بپیماید ندارد. و یکی از مسائلی است که مورد غفلت قرار گرفته است.
*به نظر شما آیا بین این سه منبع کسب شناخت تعارضی هم وجود دارد؟
**در بحثهای مختلف ما این مطلب را مورد اشاره قرار دادهایم که به هر حال میان دستاوردهای علمی و تجارب بشری و احکام عقلی با تعالیم عالیه ادیان الهی، البته ادیانی که گرفتار تحریف نشدهاند، یا تعالیم اسلام به تعبیر صحیحتر تعارضی وجود ندارد، بلکه در بسیاری از موارد، آنها همراه و همگام با هم هستند، و ما در حوزه شناخت و معرفت به هر سه اینها اعتقاد و نیاز داریم. یعنی هم شناختهای حسی را میپذیریم، هم شناختهای عقلی را اما فراتر از شناختهای حسی و عقلی، شناختهایی که از مبدا وحی سرچشمه گرفته است و بسیار کارساز و راهنمای بشر است را هم میپذیریم.
*یکی دیگر از نظریات این مکتب این است که فرد بر جمع مقدم است. به عبارتی فرد اصالت دارد تا جمع. به نظر شما آیا فرد مقدم بر جمع است یا جمع مقدم بر فرد؟ اسلام چه نظری در این رابطه دارد؟
**بر اساس لیبرالیسم که اصالت میدهد به آزادیهای فردی، در اصل مصالح جمعی ممکن است نادیده گرفته شود. لکن مساله این است که ما باید از دیدگاه اسلام آزادی را مورد بررسی قرار دهیم. که آنچه در مکتب لیبرالیسم به عنوان آزادی مطرح میشود، آیا درست است یا نه. از منظر اسلام آزادی جزء ذات بشر است و با بشر آفریده شده است. به این معنا که وقتی خداوند متعال انسان را آفرید، آزادی را در ذات او قرار داد و این گونه نیست که انسان ابتدا به صورت موجودی آفریده شده باشد و بعد یک چیزی به نام آزادی را به او ضمیمه کند. لذا جنبه الحاقی ندارد. آزادی در اسلام، جنبه تکوینی دارد. آن چیزی که مورد نظر ما است این است که همانطور که انسان به لحاظ تکوینی آزاد آفریده شده است، اما این آزادی تکوینی مقید به یک قوانینی است. شرایط طبیعی آزادی تکوینی انسان را محدود کرده است. آزادی مطلق در نظام تکوین برای انسان مفهوم و معنا ندارد. در جامعه هم افراد آزاد هستند اما همانطور که آزادیهای تکوینی مقید است به قوانین طبیعی، آزادیهای انسانها هم در اجتماع و به هر حال باید رعایت قانون بشود. و این هم خود یکی از موارد نقض لیبرالیسم است. از مکتب لیبرالیسم این گونه استنباط میِشود که آزادیهای انسان بیحد و مرز است و چون اصالت با انسان است هیچ چیزی نمیتواند آزادیهای انسان را محدود کند، در صورتی که چنین چیزی ممکن نیست. اندیشمندان این تفکر در مقابل این اشکال عنوان کردند که آزادیهای فردی را محدود کنیم تحت عنوان چیزی به نام قانون. که یک چیزهایی است که آنها به عنوان قرارداد اجتماعی، یک قانون اجتماعی، و یک ملاکهایی لحاظ شده است که به استناد این چیزها، آنها آزادیهای فردی را هم محدود کردهاند، این در همه قلمروها هست حتی در آزادی قلم و بیان. در هر حال اسلام معتقد است آزادی مطلق نیست و همه عقلا هم این را پذیرفتهاند.
*با تشکر از شما که در این گفتگو شرکت کردید.