تاریخ انتشار : ۰۴ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۲:۵۵  ، 
کد خبر : ۱۸۶۸۹۵
تاثیر پرونده هسته‌اى در سیاست خارجى ایران

در جست‌وجوى متحد


کامبیز توانا
در سالى که پشت سر گذاشتیم حوادث سیاسى زیادى رخ داد اما هیچ کدام اهمیت و نقش بارز پرونده فعالیت‌هاى هسته‌اى ایران را در خود نداشت. این پرونده بااهمیت که غرب را مجبور کرده در برابر ایران به اجماع برسد، هنوز حساس‌ترین روزهاى مذاکرات را مى‌گذراند و امید نمى‌رود که به زودى و حداقل تا زمان انتخابات ریاست جمهورى به فرجام مشخصى برسد. هرچه باشد در پرونده هسته‌اى، ایران در برخى مواقع باید تصمیمات مهم و اساسى اتخاذ کند که در این روزهاى ویژه و در حال گذران پایان دولت، به نظر نمى‌رسد که بخواهد به این کار تن بدهد.
بحث پرونده هسته‌اى ایران از این جهت اهمیت ویژه یافت که پس از مدت‌ها مانند یک جریان آب با فشار قوى در دالان‌هاى بى سروصداى روابط خارجى ایران حرکت کرد و تاثیر زیادى بر این روند گذاشت. پرونده هسته‌اى ایران در حالى به سر فصل دوره جدید مذاکرات تبدیل شد که بلوک غرب از همان ابتداى انقلاب نتوانسته بود یک تصمیم قطعى براى همکارى نزدیک با ایران بگیرد و پس از جهان بعد از یازدهم سپتامبر و با تغییر تمامى خط مشى‌هاى سیاسى ـ بین‌المللى در دنیا، بروز چنین مسئله‌اى به مثابه تعریف یک سرفصل جدید در روابط خاورمیانه و منطقه است.
اگر از کمى قبل‌تر به این بحث نگاه کنیم، موقعیت شکلى آن این گونه تعریف مى‌شود که در دوره قدیم سیاست خارجى دنیا و در زمان جنگ سرد، تمامى کشورهاى خارج از حوزه روابط دو ابرقدرت سعى مى‌کردند در این فضا استفاده دو طرفه داشته و خود را ارتقا دهند. ایران نیز پیش از انقلاب اتحاد استراتژیک خود را با آمریکا برقرار کرد تا به عنوان قدرت اول منطقه مطرح شود و در سایه همین اتحاد استراتژیک به نقش تعیین‌کننده در خلیج فارس و اعراب رسید و به تدریج نقش خود را در سایه حمایت آمریکا محکم‌تر کرد. حتى آمریکا در آن زمان موافق فعالیت هسته‌اى ایران نبود اما طى شرایطى حاضر شد این اجازه را بدهد آن هم در حالى که ایران هسته‌اى و متحد آمریکا در مجاورت شوروى مى‌توانست یک زنگ خطر مناسب و جایگزین براى آنچه باشد که آمریکا از حضور کوباى کمونیست و متحد شوروى از آن رنج مى‌برد.
شاه در زمان قدرت به طور مشروط به پیمان منع گسترش سلاح هسته‌اى ـ ان‌پى‌تى ـ پیوست و البته در آن زمان صحبت از اینکه ایران چرخه سوخت و تاسیسات غنى‌سازى داشته باشد در میان نبود. علت آنکه الان پرونده هسته‌اى ایران به موضوعى بسیار حساس تبدیل شده نیز همین مسئله است. آن زمان هم تئورى آمریکا این بود که ایران پتانسیل این را دارد که همواره بیش از آن ظرفیت تعیین شده حرکت کند و در هر زمینه‌اى به یک قطب قدرتمند تبدیل شود.
سیاست نیکسون این بود که ایران به شکل مهار شده هسته‌اى شود و نه بیشتر از آن و از این جهت بحث سوخت از مذاکرات هسته‌اى ایران و آمریکا خارج شد و همان جا آمریکا این خط را ترسیم کرد که ایران به چرخه سوخت دست پیدا نکند. هر چند تلاش‌هاى زیادى شد تا این بحث کمى عوض شده و ادامه این بحث به زمانى دیگر موکول شود، اما آمریکا با این قضیه کنار نیامد و در جواب آن شاه به طور مشروط به ان‌پى‌تى پیوست.
پس از وقوع انقلاب در ایران در حالى تمامى روابط با آمریکا قطع شد که جواب آن از دست رفتن اصلى‌ترین متحد استراتژیک ایران بود. قطع روابط با آمریکا به این شکل تعریف شد که هر دو طرف به زحمت افتادند. آمریکا سعى کرد متحد دیگرى براى خود در منطقه پیدا کند که کار بسیار دشوارى بود و آنها نمى‌توانستند روى هیچ یک از کشورهاى منطقه چنین حسابى را باز کنند. ضمن اینکه لابى قدرتمند اسرائیل در آمریکا به کار افتاد و اعلام کرد که یک رژیم اسلامى در ایران نخستین و اصلى‌ترین خطر را براى اسرائیل دارد، چه ایران از همان ابتدا موضع مخالف با اسرائیل را گرفته بود و با حمایت از مردم فلسطین اعلام کرده بود که از پایه با موجودیت اسرائیل مخالف است و اسرائیل را تنها یک رژیم دست نشانده غاصب آمریکایى مى‌داند.
پس از آن مهم‌ترین خطر براى غرب این بود که ممکن است با شعار صدور انقلاب اسلامى به تمامى دنیا از سوى ایران، تمامى منطقه به نقطه‌اى ضد اسرائیل و متعاقب آن ضد آمریکا تبدیل شود. در آن زمان نه تنها در ایران که در دنیا آمریکا چهره‌اى منفور بود. امپریالیسم آمریکایى هنوز لکه ننگ ویتنام را به شکل پررنگ بر پیشانى داشت و آن زمان خطر را آمریکایى‌ها خوب دریافتند. آن چیزى که چندى پیش ملک عبدالله شاه اردن از آن به عنوان هلال شیعى یاد کرد، آن زمان در حال رخ دادن بود. ایران نیز از این سو متحد استراتژیک نداشت و به لحاظ ساختارى نمى‌توانست با شوروى وارد پیمان استراتژیک شود و از آن جایى که رهبران مذهبى قدرت را در دست داشتند، پیش‌فرض این بود که شاید شیعیان عراق نیز به تدریج قدرت گرفته و قدرت دوم آمریکا در منطقه یعنى صدام را برکنار کنند و از این جهت صدام توصیه کیسینجر را پذیرفت و از ترس حفظ بقاى خود وارد جنگ با ایران شد.
هنرى کیسینجر همان زمان اعلام کرد که بهترین اتفاق ممکن در منطقه رخ داده و دو قدرت خطرناک براى آمریکا به جان هم افتاده‌اند و او تنها متاسف بود که چرا این جنگ به نابودى هر دو منتهى نمى‌شود که نتیجه بسیار منطقى آن این است که یک طرف در جنگ پیروز مى‌شود و او خواستار این بود که هر دو طرف نابود شوند. نخستین صدمه اصلى به ایران از فقدان متحد استراتژیک در همان زمان رخ داد. ایران هیچ قدرتى را پشت سر خود نداشت که در شوراى امنیت سازمان ملل متحد به تجاوز عراق به ایران اعتراف کرده و براى حفظ صلح وارد عمل شوند. طبق منشور اصلى سازمان ملل، شوراى امنیت وظیفه حفظ صلح و جلوگیرى از بروز جنگ را دارد و خیلى منطقى بود که با متخاصم تشخیص دادن عراق، نیروهاى خود را بسیج کرده و صدام را عقب بنشاند اما این اتفاق نیفتاد.
حتى دولت‌هاى اروپایى در آن زمان این قضیه را مطرح کردند که باید شوراى امنیت وارد قضیه شود اما آمریکا به دلیل حادثه گروگانگیرى سفارت برگ برنده را در دست داشت و آن قدر از لابى خود استفاده کرد تا تمامى دولت‌هاى صاحب حق راى در این قضیه عقب نشسته و موضعى نگرفتند. با این کار ایران و عراق در هشت سال جنگ هر دو ضعیف شده و به جاى آن اسرائیل قدرتمند شد. اعراب نیز که از اختلاف داخلى رنج مى‌بردند سعى کردند به یک اجماع برسند و نتیجه آن اجماع این بود که ایران براى آنها خطرناک‌تر از صدام است و از این جهت در جنگ از صدام حمایت کردند. در طول ده سال پس از انقلاب، فقدان متحد استراتژیک باعث شد ایران در یک موقعیت ایزوله قرار گیرد.
سیاست خارجى ایران نیز بر تنش‌زدایى تعریف شده بود چرا که تنها راه‌حل ممکن بود. على‌اکبر ولایتى وزیر خارجه وقت ایران فقط سعى مى‌کرد در هر حدى که شده روابط خارجى ایران را برقرار کند که البته کار بسیار دشوارى بود. ایران هیچ تریبونى در دنیا نداشت که حرف خود را بزند و در زمانى که بیش از هر چیزى به یک تریبون رسانه‌اى مناسب احتیاج داشت، نتوانست حرف خود را به دنیا بزند و در نتیجه در سخت‌ترین دوران خود یعنى حمله موشکى عراق به پایتخت و یا حمله شیمیایى عراق نتوانست هیچ‌گونه واکنشى در دنیا برانگیزد و از آن جایى که ایران از صفحه رسانه‌هاى دنیا محو شده بود، هیچ حرکتى در حمایت از ایران رخ نداد که اگر یک تریبون مناسب وجود داشت چه بسا بسیارى از کشورها به این قضیه واکنش نشان داده و قضایا را به گونه‌اى دیگر تعریف مى‌کردند.
بلوک غرب در آن زمان و در جریان جنگ سرد منفعت استراتژیک خود را این گونه تعریف مى‌کرد که در قبال دریافت انرژى لازم به همکارى برسد همان گونه که غرب هیچ نظرى به آفریقا هیچ‌گاه نداشته اما خاورمیانه براى آنها مهم است و مهم‌ترین دلیل آن حضور منابع غنى نفت و گاز است که غرب پیشرفته به شدت به آن نیاز دارد. از همین رو غرب نمى‌توانست در برابر ایران و عراق بدون موضع باقى بماند. این موضع هیچ‌گاه به سوى سازندگى پیش نرفت که بیشتر به سمت تخریب تمایل داشت. در غایت حرکت ایران و عراق این طور تعریف شده بود که این دو با امپریالیسم غرب مشکل اساسى و اعتقادى دارند و به هیچ وجه صلاح بقاى این دو در اتحاد تعریف نشده بود.
آمریکا بسیار سعى داشت چهره‌اى محبوب از خود در دنیا بسازد اما موفق نبود. آمریکایى‌ها، آلمان و ژاپن را از نو ساختند اما نتوانستند چهره امپریالیستى محبوب از خود به جاى بگذارند. در اوج نفرت از آمریکا انقلاب ایران رخ داد و حادثه گروگانگیرى باعث شد تا نخستین ترمز در روند تخریب چهره آمریکا در آن دوره اتفاق بیفتد. اینکه چرا ایران نتوانست آن زمان از ظرفیت بالاى انقلاب ضدامپریالیستى خود استفاده کند را نمى‌توان به درستى و به شکل جامع پاسخ داد و هنوز دلایل آن مشخص نیست. اما آمریکا در یک دوره و در زمان‌هاى اول ریاست جمهورى ریگان و با کمک جورج بوش پدر سعى کرد از نفوذ بالاى ایران استفاده کند و حتى یک دوره اندیشید که شاید بتوان با ایران ضد آمریکا نیز همکارى کرد اما زمانى که نفوذ بالاى ایران در لبنان و فلسطین را دید، ترس دوباره یافت و براى همیشه عقب نشست.
آن زمان روسیه قبل از فروپاشى خود نیز از ایران وحشت داشت ولى به هر حال در جنگ به منفعت خود اندیشید و به همکارى خود با ایران و عراق در زمان جنگ ادامه داد. ادامه موقعیت ایزوله بودن ایران به نفع هیچ یک از دولت‌ها و قدرت‌ها نبود. تشخیص ایران در آن زمان و پس از جنگ و فروپاشى شوروى این بود که حالا باید هر طور شده یک متحد استراتژیک یافت اما یافتن انقلاب ایران یک حرکت اصولگرایانه بود که شاخه‌هایى از رادیکالیسم نیز در آن به چشم مى‌خورد و راهبرد چنین حرکتى به سوى یافت متحد استراتژیک کارى بسیار دشوار بوده و هست. از همین رو ایران به این نتیجه‌گیرى رسید که از پتانسیل بازار انرژى و امکانات بخش اقتصادى خود کمک بگیرد و ابتدا متحد اقتصادى پیدا کند تا بتوان به عنوان پیش‌زمینه آن را ادامه داده و در صورت پیشرفت، به اتحاد استراتژیک نیز رسید.
دو منطقه این پتانسیل را بالقوه در خود داشتند: روسیه و چین. پس از آن اروپاى در حال اتحاد نیز مى‌توانست حامى خوبى باشد و ایران گفت‌وگوهاى 15 ساله خود با اروپا را از همان زمان آغاز کرد. تفاوت اروپا با آمریکا در این است که آمریکا به لحاظ بعد مسافت چهره‌اى خشن و کریه و متخاصم از خود به نمایش مى‌گذاشت اما اروپایى‌ها به دلیل درک بهتر از منطقه حداقل ممانعت از همکارى خود را به شکل مودبانه به نمایش مى‌گذاشتند. بى‌شک شرایط داخلى در این حوادث بسیار موثر بود. هیچ شرکت بازرگانى حتى بسیار کوچک نیز در حالى که با اختلافات داخلى دست به گریبان است، نمى‌تواند متحد حتى تجارى براى خود پیدا کند که براى یافتن متحد سیاسى و استراتژیک و برنامه همکارى‌هاى درازمدت، یک ساختار محکم لازم است.
ایران به لحاظ دگردیسى سیاسى که غیر قابل اجتناب است همواره در یک دوران تلاطم سیاسى به سر برد و طبیعى است که جهت‌گیرى قدرت‌هاى خارجى نیز براساس همین حرکت‌ها رخ داد. در بسترهاى اینچنینى اتفاق‌ها بسیار موثر و مهم هستند و هر حادثه مى‌تواند خود ظرفیت‌هاى جدید را به وجود آورد که باید با دوراندیشى از آن استفاده کرد و این اتفاق‌ها زیاد در دوران سیاست خارجى ایران رخ داد اما هیچ‌گاه استفاده مفید و موثرى از آن نشد. در دستگاه تصمیم‌گیرى سیاسى ایران هنوز تفکر دوران جنگ سرد حاکم بود و این که بتوان در سایه جنگ قدرت‌ها به رشد رسید و حتى هنوز امروز این تفکر و رد پاى آن را مى‌توان در دستگاه وزارت خارجه ایران مشاهده کرد. اما جهان با فروپاشى شوروى شکل دیگرى به خود گرفت. دیگر این تنها دو قدرت نبودند که بر سر منافع خود با یکدیگر درگیر بودند که همه در هر گوشه و کنار دنیا در طلب قدرت و منافع بودند.
تفکر به روز نشده سیاست خارجى در ایران نخستین عامل فرصت‌سوزى بود. شرایط به همین منوال و با اتکا به حوادث کوچک و جزیى ادامه یافت تا اینکه حادثه یازدهم سپتامبر رخ داد. حادثه یازدهم سپتامبر بزرگ‌ترین ضربه براى ایران بود چرا که نتیجه آن محبوبیت آمریکا و سردمدارى دوباره آنها در دنیا بود. آمریکا از پتانسیل این حادثه استفاده کرد و این بار نه فقط به لحاظ سیاسى که به لحاظ نظامى نیز قدرت اول شد و تاثیر خود را تا حد ممکن در تمام دنیا افزایش داد و در این دوران فهمید که باید براى داشتن قدرت حضور داشت و دوران قدرت از راه دور به سرآمده است.
آمریکا توانست براى حمله به عراق به آن اجماع لازم که نیاز داشت برسد اما همه در گوشه چشم به ایران نگاه مى‌کردند و امیدوار بودند تاثیر جنگ عراق، ایران را تحت تاثیر قرار دهد که تنها گزینه آمریکا براى ارتباط دوباره با ایران تغییر نظام حکومتى و برقرارى نظامى است که به طور پایه و اصولى با آمریکا مشکل نداشته باشد و آنها هیچ‌گاه نتوانستند یک راه اجرایى براى این کار پیدا کنند. تنها راه موثر آنها در همین چند سال اخیر بوده و اینکه جوانان جامعه را هدف قرار دهند. آمریکا پیش از یازدهم سپتامبر خود، از یک شبه حادثه یازدهم سپتامبر آسیب دیده بود.
دوم خرداد 76 و انتخاب سیدمحمد خاتمى با آن راى بالا به آمریکا نشان داد که واقعاً باید از فکر تغییر رژیم در ایران خارج شود اما در عوض آنها با فضاى باز رسانه‌اى خود و در فقدان عملکرد مناسب رسانه‌اى ایران، اینگونه توجیه کردند که مردم ایران به فکر خواسته‌هاى خود هستند که رژیم به آنها نمى‌دهد و آنها از راه انتخاب خاتمى به فکر رسیدن به آنها هستند. این استراتژى آنها به تدریج نتیجه داد و اطرافیان خاتمى فضا را نشناخته و اوضاع را پیچیده‌تر کردند اما خود خاتمى مى‌دانست که چه مى‌خواهد گرچه هیچ گاه اطرافیانش او را درک نکردند. از همین رو در سال 1376 بودجه کاملى را به فناورى هسته‌اى اختصاص داده و به طور متمرکز فعالیت‌هاى هسته‌اى ایران را ادامه داد. روسیه نیز با این کار کنار آمد و آمریکا در همان زمان مى‌دانست که ممکن است به یک چالش مهم دیگر با ایران برسد.
گزینه تغییر رژیم از سوى آمریکا به تحریم‌هایى منتهى شد که شاید به دلیل فشار تحریم، رژیم ایران از داخل منفجر شود، اما این اتفاق نیفتاد. با گذشت بیست سال از انقلاب اسلامى ایران، آمریکا دیگر به این قطعیت رسیده بود که تغییر رژیم رخ نمى‌داد اما حتى واقع‌گرایان آمریکایى نیز از گزند رادیکال‌هاى کشور خود دور نبودند و از این رو آمریکا نتوانست به وحدت رویه مناسب درباره ایران برسد. حضور خاتمى غبار رادیکالیسم را از نظام اسلامى زدود و وجهه دموکراتیک به آن داد که آمریکا اصلاً از آن راضى نبود و در عوض اروپا رضایت داد که راه خود را تغییر دهد و ایران سعى کرد از این فرصت استفاده کند. پیشرفت پرونده هسته‌اى ایران در دوران خاتمى و مطرح شدن پرونده در شوراى حکام آژانس بین‌المللى انرژى اتمى آخرین راه مبارزه دیپلماتیک آمریکا با ایران بود که ایران با اجماع درونى توانست بر آن غلبه کند و در نهایت پیروز میدان باشد.
صحبت‌هاى خانم جکى ساندرز نماینده آمریکا در شوراى حکام آژانس در روز آخر و با خروج پرونده ایران از حالت اضطرارى بیشتر به غمنامه یک سپاه شکست خورده مى‌ماند. حالا این بار نوبت ایران بود که از این فرصت استفاده کند. در حقیقت انرژى هسته‌اى و فعالیت ایران غرب را به این جا رساند که براى آخرین بار درست فکر کند و تصمیم بگیرد. حالا انرژى هسته‌اى باعث شد ایران حتى در زمان فقدان متحد استراتژیک به زور براى خود متحد پیدا کند. ایران هسته‌اى به این معناست که پس از آن قدرت ایران افزایش پیدا مى‌کند و دیگر نمى‌توان بدون توجه و نظر ایران هیچ کارى در منطقه انجام داد. زیرساخت استراتژیک ایران تا حالا جواب داده است. ایران در پى اتحاد شیعیان خوب عمل کرده و به اندازه کافى برنامه‌هاى غرب را ناکام گذاشته است. بارزترین آن لبنان و عراق است.
ایران بالاترین ابتکار عمل را در عراق در دست دارد که آمریکا را به شدت به زحمت انداخته است. در لبنان دولت با ایران همسو است و هیچ کارى در صلح خاورمیانه بدون تامین نظر ایران پیش نمى‌رود. امکان حمله به ایران نیز صفر است چرا که براى در دست‌گیرى منطقه نه به ایران که باید به لبنان، سوریه و ایران حمله کرد که آمریکا مى‌داند تاثیر دومینویى به سرانجام نمى‌رسد و اگر قرار است با حمله نظامى کارى درست شود باید به تمامى نقاط اختلاف حمله کرد که به هیچ وجه امکان عملى ندارد. حالا با چاشنى ایران هسته‌اى ـ نه به معناى نظامى ـ غرب مى‌داند که باید بر سر میز نشسته و با ایران به تفاهم برسد. اینکه گزینه نظامى کنار مى‌رود به این لحاظ که ایران خود مى‌داند به لحاظ هسته‌اى بودن نمى‌تواند قدرت نظامى شود چرا که هنوز آن اجماع درباره ایران در غرب و منطقه حاصل نشده و ایران با بمب اتمى به مراتب آسیب‌پذیرتر مى‌شود.
فاکتور اعراب در این میان نقش مهمى دارد و ترس اعراب از ایران باعث مى‌شود ایران فکر بمب اتمى را از سر بیرون کند. دشوارى کار ایران در این است که به لحاظ اتحاد، متحد استراتژیک ندارد ولى به جاى آن دشمنان استراتژیک زیادى دارد. اینجا بود که چشم‌انداز بیست ساله ترسیم شد و مهمترین نکته آن تغییر نظام دیپلماسى ایران بود. ایران گزینه تنش‌زدایى را کنار گذاشت و رویه تعامل را برگزید. عقلانیت نظام باعث شد براى پاسخ دادن به یکى از نقاط ضعف نظام که از آن در غرب به عنوان چند دولت در یک دولت یاد مى‌شود، شوراى عالى امنیت ملى ایران براى مهمترین تصمیم‌گیرى یعنى پرونده هسته‌اى انتخاب شود. شوراى عالى امنیت ملى ایران جایگاهى است که هرکس هرقدر هم که نظرات متفاوت داشته باشد در آن جا باید به یک تصمیم برسد و درخصوص پرونده هسته‌اى ایران بهترین مرجع است.
انتخاب دبیر شوراى عالى امنیت ملى به عنوان مسئول مستقیم و تام‌الاختیار پرونده هسته‌اى نیز در این است که غرب بداند با یک مرجع تصمیم‌گیر روبه‌رو است و دیگر مفرى براى گریز نداشته باشد. به هر حال غرب حالا با انرژى هسته‌اى و فعالیت هسته‌اى ایران به این نتیجه رسیده که اگر ایران از مرحله فعلى گذر کند دیگر قابل مهار نیست و باید با آن همکارى کرد و بالطبع ایران نیز تا به حال منتظر ننشسته بود که یک نفر بیاید و او را مهار کند. ایران هنوز به دنبال متحد استراتژیک است. این تفکر که اگر ایران با آمریکا گفت‌وگو کند قضیه حل مى‌شود، تفکرى باطل است چرا که ایران و آمریکا حرفى براى گفتن به هم ندارند. مانند دو نفر که از اصل همدیگر را قبول ندارند و هر آن آرزوى مرگ یکدیگر را دارند.
قضیه مهمتر اینکه کار سخت‌تر براى آمریکا است. این آنها هستند که باید به وحدت رویه برسند و منافع مشترک خود با ایران را تعریف کنند و این کار براى آنها بسیار دشوار است که رادیکالیسم آمریکایى بسیار قوى‌تر از رادیکالیسم ایرانى است. حالا ایران هسته‌اى، غرب را به این جا رسانده که شفاف باشد و شفاف‌ترین در این میان همین جورج بوش پسر است. جورج بوش پسر مى‌گوید حمله نظامى به ایران احمقانه است و درست مى‌گوید اما در عین حال گزینه نظامى را کنار نمى‌گذارد که منظور او نه حمله به ایران مانند عراق است که حمله به تاسیسات اتمى است چرا که با پاک کردن صورت مسئله دوباره مى‌تواند ایران را براى حدود 10 سال عقب بیندازد و تا آن زمان یک فکر دیگر کند اما این امکان نیز عملى نیست. اینجا بحث Feasibility و Possibility است که از آن مى‌توان به عنوان امکان عملى و امکان تئورى نام برد.
در امکان تئورى شاید بتوان به ایران حمله کرد و تاسیسات نظامى را زد ولى امکان عملى ندارد چرا که ایران نیز شرایطى را فراهم کرد که مى‌توان با اتکا بر آن تمامى برنامه‌هاى غرب در منطقه را به هم زد و غرب نیز نمى‌تواند هزینه اینچنین سنگین را بپردازد. آمریکا به رغم فضاى قهرمانانه هالیوودى، یک حسابگرى ویژه دارد و بى‌گدار به آب نمى‌زند و دوران آنها که چنین کارى را مى‌کردند به سر آمده است و کارتر آخرین کوچک مغز آمریکا بود که تحت تاثیر هالیوود به ایران کماندو فرستاد و نتیجه آن را دید. حتى گزارش سایمور هرش ایران را هدف قرار نگرفته بود بلکه تمهیدى بود از سوى پنتاگون براى اینکه جنگ‌طلبان را آرام کند و بگوید که یک کارى دارد انجام مى‌شود ولى غایت اجرایى آمریکا عملکرد نظامى نه این که نیست اما نمى‌تواند باشد.
در حال حاضر تمام برگ‌هاى برنده در دست ایران و توپ در دست غرب است. براى همین سیروس ناصرى دیپلمات برجسته ایران در گفت‌وگو با شرق با اطمینان و قطعیت گفت که «خیالمان راحت و دستمان براى مذاکره باز است.» به رغم تمام خرده‌هایى که به عملکرد پرونده هسته‌اى مى‌گیرند، عقلانیت در تمام این روند به چشم مى‌خورد. حتى اگر هنوز دستاوردهاى عینى به دست نیامده باشد، فونداسیون کل قضیه به نفع ایران است. ایران بدون هیچ گونه عملکرد خشن و نظامى غرب را مجبور کرده تا درباره ایران براى یک بار و براى همیشه به تصمیم‌گیرى برسد و ایران را قبول کرده و به عنوان متحد استراتژیک پذیرفته و با آن همکارى کند. بى‌خود نیست که حملات به ایران در رسانه‌ها سنگین‌تر شده است.
مخالفان با اتکا به رسانه‌هاى خود به ایران حمله مى‌کنند تا ایران را سابوتاژ کرده و در این روند اخلال ایجاد کنند. نخستین عامل سابوتاژ ایران، اعراب حاشیه خلیج فارس هستند. عربستان از این قاعده مستثنى است که آنها نفع جدى استراتژیک خود را در کنار ایران مى‌بینند و آمریکا بیش از ایران مى‌خواهد که سر به تن عربستان نباشد اما چه کند که سرمایه عربستان در آمریکا خوابیده و غنى‌ترین ذخایر نفت در این شبه جزیره است. اعراب از لابى خود استفاده مى‌کنند و با تقویت دبى، ایران را تضعیف اقتصادى مى‌کنند و با بازى خلیج فارس و خلیج عربى چهره ایران را تخریب مى‌کنند و با دست انداختن بر جزایر خلیج فارس به ایران دندان نشان مى‌دهند.
اسرائیل به متحدان ایران در سوریه و لبنان حمله مى‌کند و ایران را از راه دور تهدید مى‌کند اما در این زمان باز نفع به سوى ایران است. ایران حتى در حال در دست نداشتن دستاورد عینى برنده مذاکرات است چرا که تمام جوانب عقلانى کار را بررسى کرده است. حالا غرب را به زانو انداخته و وادار کرده تصمیم بگیرد بدون اینکه باج بزرگى داده باشد. تعلیق چرخه سوخت نیز به ایران ضررى نمى‌رساند حتى اگر شش ماه یا یک سال یا بیشتر تعلیق را ادامه دهد. اصل قضیه در دست ایران است و کار را مى‌داند، حالا اگر استفاده نمى‌کند فرصتى است که براى تصمیم‌گیرى به غرب داده است و غرب را در یک چالش جدى گرفتار کرده است.
غرب نیز براى اینکه خود را ضعیف نشان ندهد، مى‌گوید که ایران نباید چرخه سوخت داشته باشد و البته ایران به غرب فرصت مى‌دهد و مذاکره مى‌کند و با این کار تمامى بازى در دست ایران است اما با کمى افراط‌گرى فضا عوض مى‌شود. همین آرامش ایران است که غرب را ناراحت کرده و هرگاه حسن روحانى آرام از گفت‌وگو و روند مذاکرات مى‌گوید آنها بیشتر به ضعف خود پى مى‌برند. تاکید بر مذاکرات به غرب اجازه نمى‌دهد جنگ روانى با ایران به راه اندازد و از همین رو رسانه‌هاى غرب هر چند که یک بار یک دستاویز پیدا مى‌کنند تا بگویند ایران قابل اعتماد نیست اما ایران پس از 25 سال دوران گذار از انقلاب در حال حاضر جمعیتى جوان دارد و به دنبال متحد استراتژیک است.
اروپا باید قبول کند که رهبران ایران مسلمان و شیعه هستند و عمامه بر سر مى‌گذارند اما به فکر دولت، مردم و جامعه هستند و اهل بردگى و باج دادن نیستند. قبول این اصل از سوى غرب سخت است و ایران نیز غیر از این نیست. اگر مردم ایران در واقع ناراضى بودند هیچ گاه همین فناورى هسته‌اى به کمک همین جوانان که همگى در حدود 30 سال سن دارند به نتیجه نمى‌رسید و مردم باید فیلمى که سازمان انرژى اتمى از روند تکامل هسته‌اى ایران ساخته را ببینند تا به خود افتخار کنند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات