حامد یوسفی
1 ـ سبز شدن چراغ راهنمایی و با این حال تداوم توقف سواریای که جلوتر از شما در صف پشت چراغ ایستاده اتفاق نادری نیست. اغلب در تهران دیدهام که راننده پشت سری ـ که مثلاً شما باشید ـ دستش را میگذارد روی بوق یا بیآنکه سرش را از پنجره بیرون کند غرولندکنان واژگان آب نکشیدهای خطاب به اقوام اغلب مؤنث راننده همچنان متوقف روانه میسازد. در پایتخت فرهنگی جهان اسلام اما قضیه به گونه دیگری است. راننده پشت سری ـ که مثلاً ما باشیم ـ دستش را میگذارد روی بوق، اما نه برای این که به زبان استعاره به جلویی گفته باشد «د برو پس فلان فلان شده»، بلکه تا جلویی حواسش را به پشت سر جمع کند و بشنود که پشت سری دارد متذکر میشود: «اگه فکر میکنی از این که هس سبزتر میشد، نمیشد دادا» و جلویی سر را از شیشه بیرون آورده و گردن را به عقب چرخانده میپرسد: «اگه کودش هم بدیم نمیشد؟»
2 ـ پدربزرگم 60 سالی هست که از کوهپایه به اصفهان آمده. مهاجرت کرده. کوهپایه شهر / روستایی است در 70 کیلومتری اصفهان و در مسیر نایین. بر مرز کویر. پدر بزرگ ـ که ما بهش میگوییم «آقاجون» ـ از 15 سالگی دل کنده و آمده اصفهان و داروسازی کرده. بعد در کار تجارت دارو بوده تا این که انقلاب میشود و مادربزرگ عکسهای تازهای به دیوار خانه میآویزد و تجارت دارو هم درمیآید به انحصار دولت. آقاجون از آن وقت برمیگردد پشت دخل داروخانه و تا حالا نسخهپیچی میکند بیشتر. سرد و گرم روزگار زیاد چشیده. با این حال پیوندهای او همچنان با کوهپایه استوار است که البته غیرطبیعی نیست. آنچه برای من عجیب است این که آقاجون هر وقت به یک همولایتی ساکن ولایت میرسد، بلا استثنا جز یک سئوال برای پرسیدن ندارد: «بارش چطور بوده امسال؟» سئوالش از سر این نیست که برای چند «حبه» زمین و چند «سرجه» آبی که آن احوالی به ارث برده نگرانی دارد. در واقع او از کوهپایه آب و زمین به ارث نبرده، پرسش از میزان بارش آب به زمین را به ارث برده است. و جالب این که این پرسش خودش یک پرسش موروثی است. مادرم هم که دختر او باشد، جز این سئوال از کوهپایهایها نمیپرسد و من هم که نوه اویم می دانم که اگر به یک کوهپایهای رسیدی باید یادت باشد که بپرسی «بارش چطور بوده امسال؟»
3 ـ مارکس در توصیف وضعیتی که کشورهایی مثل ما طی قرون با آن دست و پنجه نرم کردهاند از اصطلاح «وجه تولید آسیایی» بهره میبرد. بحران آب و کم آبی متداوم در اغلب سالها ایجاب میکند که نیرویی واحد بر توزیع و مصرف آب در منطقه نظارت داشته باشد تا بیشترین بهره ممکن از همان آب اندک به دست آید. مدیریت متمرکز چنین فردی، جبر اقتصادی چنین منطقهای بوده و همین جبر انسانها را به نوعی آقا بالاسری (همان تن دادن به مدیریت مطلق فردی واحد) خو داده است. مارکس (و البته به طور اخص در نظریه به شیوه آسیایی: ویتفوگل) ریشه شماری اخلاقیات سیاسی در مناطق کم آب آسیایی را در همین سابقه تاریخی نهفته میداند. اخلاقیات اصفهانی را هم میتوان با قضیه مدیریت آب مرتبط دانست؛ با این تفاوت از سایر نقاط کمآب که: اصفهان همواره با دورههای تناوبی ترسالی و خشکسالی سرو کار داشته. وضعیتی که الان در کوهپایه و نایین و اطراف آن حاکم است، که یک سال بارش خوب است و یک سال نیست، تا قبل از احداث سد شاه عباس (به آن سد زایندهرود هم میگویند) در خود اصفهان هم تا حدی حاکم بوده؛ چند ماهی رود زنده است و چند ماهی خشک. این است که روحیات اصفهانیها دخلی به ورحیات اهل کویر ندارد. دخلی به روحیات اهل باران هم ندارد. این نکته را معمار شریف پل خواجو به خوبی دانسته و شاید بیربط به همین نبوده که کوشیده دهانههای پل را طوری طراحی کند که آب هنگام عبور از آنها سر و صدای زیادی راه بیندازد و کسی که مینشیند کنار دهانه بتواند پیش خودش فکر کند که نشسته است بر ساحل مدیترانه یا خزر یا دریای عمان. این تصور قاعدتاً برای اهل واقعی کویر تصور مطلوبی نباید باشد. آنها به آنچه دارند و آنچه هستند، دلخوشند. کنار دریانشینان را هم غیرخودی میدانند و بعید است رشک به آنان ببرند. به واقع خلاف تصور شاعری که برای «ایرج» ترانه سروده، «اون که در کویر لوته، تشنه لب در برهوته» روز و شب، «مثه لیلی که میاد به خواب مجنون»، خواب رود کارون نمیبیند. اگر هم خوابی ببیند خواب قنات پرآبی است که حداکثر به اندازه جوی وسط «برره» آب دارد و مجموع آبی که در یک سال بیرون میدهد با دقیقهای آب کارون هم طراز نخواهد بود. اصفهانیها اما بیطمع به کارون و کارونیان نیستند. آنها در نگرشی دوسویه (ambivalent) میان آب و بیآبی، فقر و غنا، محافظهکاری و تندروی، برنج و انار، خاتمی و احمدینژاد و میان بسیاری دوگانههای دیگر در نوسان بودهاند و هنوز هم هستند. اخلاقیات اصفهانی در واقع تا حدی در چارچوب همین سابقه تاریخی است که میتواند فهمیده شود. در این سابقه تاریخی اصفهانیها زیاد پست و بلندی طی کردهاند. یک سال آب آنقدر بوده که از سقف پل خواجو سر برود، شش ماه آب آنقدر نبوده که کف رود بچهها «گل کوچیک» بازی کنند.
4 ـ آقاجون ده سال پیش همسرش را از دست داد. مامانجون از آن اصفهانیهای اصل و نسبدار بود که تا هفت نسلشان را در تخت فولاد میشناسند و ماهی یکی دو بار میروند زیارت اهل قبور. وضع و حال خانوادگیشان هم بدک نبود. خودش و شش تا خواهرش هر کدام مغازهای، خانهای، چیزی به ارث برده بودند. شوهرش هم که وضع بدی نداشت. اما خدابیامرز سر سفره که مینشستیم، غذا که تمام میشد، کاسه یا بشقابش را دست میگرفت، کاسه یا بشقاب ما را هم میداد دستمان و میخواند: «اگر دانی ثواب لیسی ـ به جز کاسه دگر چیزی نلیسی» و ما با انگشت یا یک تکه نان میافتادیم به جان کاسه بشقاب و برقش میانداختیم. یک ضربالمثلی هم از قول مادرش ورد زبان داشت که میگفت: «گدایی کن که محتاج خلق نشی.» شاید برای همین بود که هیچوقت چوب کبریت سوخته را دور نمیانداخت. میگذاشت لب سکوی آشپزخانه، کنار گاز، تا اگر قرار شد در حالی که یکی از شعلههای گاز روشن است شعله دیگری را روشن کند، چوب سوخته را بگیرد به شعله روشن و چوب که روشن شد با آن شعله تازه را هم روشن کند. همیشه کوهی از کبریت سوخته گوشه سکوی آشپزخانه جمع بود. همان اوایل فهمیدم که این کار منطق درستی ندارد؛ چون تعداد شعلههایی که ضرورتاً باید برایشان از کبریت سالم استفاده کرد، چندبرابر شعلههایی است که میتوان با استفاده از شعلهای دیگر روشنشان کرد. اما چند سالی که گذشت فهمیدم این چیزها منطقبردار نیست. بیشتر یک کنش موروثی است. چیزی شبیه به پرسش از میزان بارندگی. به خانه ما که بیاید، مادرم هم ـ که دختر او باشد ـ کوهی چوب کبریت سوخته در آشپزخانه دارد که فکر میکند دور ریختنشان اسراف است و شاید «روز مبادا» به کار بیایند.
5 ـ «روز مبادا» در پایتخت فرهنگی جهان اسلام یک مفهوم کلیدی است. درستتر بگویم، یک مفهوم کلیدی منحصر به فرد است. اهالی مناطق دیگر سخت میتوانند رمز و رموزش را بفهمند. اما مختصراً اگر بخواهم شرحی نظری بر آن ارائه کنم باید گفت روز مبادا همان روزی است که یکهو باران نمیبارد و رودخانه خشک میشود و باید گنجشکی که تا دیروز جیکجیک میکرده، از حالا به بعد فکر زمستان باشد. چنین وضعیتی از آن رو منحصراً اصفهانی است که نه مردمان کویر «روز مبادا» دارند، نه مردمان سرزمین پرباران، روز مبادا از آن کسی است که نوسانهای فقر و غنا دارد. کویریان همواره به فکر زمستانند و بارانیان همواره در جیکجیک مستانه. آقاجون از این بابت نگران میزان بارش نیست که همیشه در ولایت آبا و اجدادیاش آب کم بوده. چون اگر آب همیشه کم بود و بارش همیشه اندک، جایی برای سئوال باقی نمیماند. سئوال وقتی پیش میآید که یک سال بارش کم باشد و یک سال زیاد. آن وقت در چنین شرایطی هیچکس را به ثروتش غروری و به آیندهاش امید مطلقی نیست. همه در نگرشی دوسویه یک چشم به پولی دارند که در دستشان است و یک چشم به خاطره چند سال پیش که با صدمن پول هم کسی دو سیر گوشت به کسی نمیداد. همین است که میگویم اخلاقیات اصفهانی را در چارچوب سابقه تاریخی آب در این شهر میتوان فهمید. آن روح کنایی و متلکگو هم در همین ماجرا میتواند ریشه داشته باشد. اگر میبینید اصفهانی کار را به دعوا نمیکشاند و دست بالا شوخیای، بامزه یا بیمزه، میکند به همین خاطر است که به چیزی اطمینان چندانی ندارد. مطمئن نیست چرا سواری جلویی هنوز راه نیفتاده، نیز مطمئن نیست که اگر راه بیفتد باز چیزی فرقی بکند، برای همین سرش را از پنجره میآورد بیرون و متذکر میشود: «اگر فکر میکونی از این که هس سبزتر میشد، نمیشد داد.»
6 ـ یک تعرض کوچک هم به ماجرای تروریسم و... ختم. حالا که اصفهان پایتخت فرهنگی جهان اسلام شده باید یک فکری هم به حال آسیبشناسی صنعت توریسم در اصفهان کرد. ما در شهرمان اصولاً توریست را کالایی اقتصادی نمیدانیم که آمده است در شهر ما پولش را خرج کند و سودی به ما برساند. حقیقتش درک چنین مسئلهای آسان نیست. آخر چرا یکی باید پولش را بیاورد اینجا و بدهد به ما؟ همین است که به نوعی توریست «مزاحم» تلقی میشود، هر چند باید با مهماننوازی بهش روی خوش نشان داد. اگر این فرهنگ نهادینه شود که توریست ابزاری برای کسب درآمد و ایجاد رونق اقتصادی است، آن وقت مسئله تا حد زیادی حل خواهد شد. باید فکری به حالش کرد.