رفیعالله ثرایی
با ظهور انقلاب اسلامی، در تمامی سطوح جامعه از جمله مدیران اجرائی، روح تعهد و مسئولیتی بینظیر دمیده شد که هر کس در خدمت رسانی و یاری مردم بر دیگری پیشی میگرفت و عاشقانه به دنبال این خدمت رسانی سر از پا نمیشناخت.
بسیاری از افراد توانا و تحصیل کرده هم بودند که به سادگی زیر بار مسئولیتهای اجرائی نرفتند چرا که سنگینی پاسخگوئی در مقابل مردم را به خوبی درک کرده بودند و به قول یکی از بزرگان انقلاب «آنکه مسئولیت پذیرفت یا دیوانه بود یا عاشق»
بسیاری از آنها که مسئولیتی را عهدهدار شدند نیز از پشت میز نشینی و به کار بردن کلمات رایج و مرسوم امروزی برای خود گریزان بودند و اگر به آنها رئیس یا مدیر خطاب میشد برمیآشفتند و میگفتند: «ما رئیس نیستیم؛ خدمت گزاریم؛ جارو کشیم؛ نوکریم و...
آری اینها روحیات و اصطلاحات رایج در عصر انقلاب بود.
آن روزها نیاز نبود که مردم به مسئولان گوشزد کنند که شما خدمتگزار ما هستید؛ مدیران خود را خدمتگزار معرفی میکردند و مردم آنها را بزرگوار و تاج سر میانگاشتند.
اما دیری نپائید که ماجرا بر عکس شد؛ عده ای از مسئولان خود را ولی نعمت انگاشتند و مردم را رعایای خود؛ فاصله طبقاتی بین مدیران و بستگان ایشان با این رعایا! روز به روز بیشتر شد تا جائی که برخی از این طایفه به برکت میز و صندلی ریاست، آسمانی شدند و دسترسی به ایشان از سوی مردم، امری مشکل یا محال شد. و با این نگرش بود که بسیاری، راه آسایش و آرامش را فقط در دستیابی به امور اجرائی و تصاحب میز و صندلی ریاست دنبال کردند و برای رسیدن به آن، از خود حرص و ولع فراوانی نشان دادند و برخی نیز تخریب دیگران برای باز کردن جای پای خود برگزیدند.
راستی چرا چنین شد؟ مگر جز این است که مسئول یعنی بازخواست شونده، هم در دنیا، هم در آخرت؟ و مگر شق مهمتر و سختتر این سؤال، روز قیامت نیست؟ و مگر همه با رسیدن به مسئولیت، توان پاسخگوئی را دارند؟
یقیناً آنها که احساس تعهدشان زیاد بود (و در جامعه اسلامی، کم نیستند) یا از پذیرش مسئولیت طفره رفتند و یا اگر با احساس مسئولیت آن را پذیرفتند در راه انجام آن شب و روز آرام و قرار نداشته و ندارند.
نقیصهها
اما برخی هم در این میان مسئولیت را نه به دلیل احساس وظیفه و توانی که خداوند به آنها در اداره امور مردم داده، بلکه صرفاً برای بستن بار چند روزه دنیوی خود دنبال کردند و چون مدیران ردههای ارشد حکومت، نظارت بایسته و سیستمی موثر بر این قشر خاص به کار نبستند، آن قشر مظلوم و متعهد در لابلای غوغاسالاری و ظاهر فریبی این عده، گم شدند و چیزی که در اذهان جا افتاد، آن بود که مسئولیت و ریاست یعنی فخرفروشی؛ یعنی راحتی دنیا؛ یعنی بهرهمندی خود و نزدیکان از امکانات و امتیازات ویژه؛ و در حالی که این نگرش بر مدیریت جامعه حاکم میشد، آن عده دیگر هم بودند که کوچکترین بهرهبرداری برای خود و خانواده را حرام دانستند؛ مسئولیت را امری گذرا و امتحانی سخت، ناشی از مشیتالهی دانستند و نه خود و نه نزدیکان خود، هرگز برای خود حقی قائل نشدند و از مسئولیتهای بعد از انقلاب طرفی بر نبستند؛ جز سختی و زجر و خون دل خوردن و صبر؛ هرگز سهم ماندگار آخرتی خود را با متاع فانی دنیا معامله نکردند.
در کوچه پس کوچههای تاریک و دالانهای تو در تو و بیانتهای دعوی ظاهری شایسته سالاری گم شدند و کسی هم چراغی برای نمایاندن آنها روشن نکرد!
و آن قشر خاص نیز آخرت را که نسیه انگاشتند! و به فراموشی سپردند و نقداً هم کسی از مدیران بالادستی آنگونه که بایسته بود برای به ثمر رسیدن امور- و نه به خاطر رفع تکلیف- بازخواست نکرد و مدیریت نه به عنوان کار و تلاش بیوقفه و پاسخگو، بلکه به عنوان حق وصول شده مطمئن، کارهای جامه را به روزمرگی و رکود کشاند؛ این رویه حتی در کارمندان جزء نیز رسوخ کرد و کار به جائی رسید که داد و فریاد آمارها نیز درآمد و ساعت کار مفید را، از حدود 20 دقیقه تا یک ساعت در روز فریاد زدند (به اندازه حداقل 420 دقیقه از حقوق بیتالمال صرف میشد؛ اما به اندازه 20 دقیقه از وقت مفیدش در خدمت! مردم بود) هیچگاه ریشه مشکل پیدا نشد و یا چارهای برای رفع آن اندیشه نشد. کاغذ بازی و بروکراسی که زائیده راحتطلبی مدیران و در نتیجه به زحمت افتادن شدید مردم بود، در امور حاکم شد و حتی معضلاتی که با یک حساب سرانگشتی ساده قابل حل بود و نیاز به کار کارشناسی و دانشگاهی هم نداشت، روز به روز بر مشکلات مردم افزود: از ایستادن مردم در صفهای نانوائی، و گرفتن یک شیشه شیر و یا اخذ چند کیلو پنیر و گوشت کوپنی تا ثبت نام برای سیم کارت تلفن همراه و اخذ پروانه ساختمان تا گرفتن موافقت اصولی برای یک کار تولیدی... همه و همه اموری بودند که ناشی از سیستم غلط اداری که پشت پردهاش راحتطلبی برخی از مدیران و عدم احساس مسئولیت ایشان بود ناشی شد و همه به بیماری این سیستم اعتراف کردند، حتی مدیران ارشد دستگاههای کشور!
شکی نیست که بعد از انقلاب، پیشرفتهای علمی که با همین سیستم مدیریتی ناقص به دست آمد واقعاً شگرف و معجزهگون است و نه کسی میخواهد و نه میتواند آن را انکار کند، اما سؤال اساسی که مطرح است آن است که: اگر ما توانستیم در این سیستم معیوب به اینهمه پیشرفت شگرف دست یابیم، در صورت زدودن این نقیصه و عیب از سیستم مدیریتی کشور ما الان در کجای مقصد بودیم؟
با این سیستم هر کسی به دنبال اخذ مدرک علمی معتبر از نظر سیستم استخدامی کشور، روانه شد تا با اخذ آن بر بخشی از اریکه مدیریت کشور جلوس کند صرفنظر از اینکه توان واقعی دارد یا نه.
چارهای از پذیرش این واقعیت تأسف بار نداریم که در جامعه مدیریتی ما، قبل از آنکه مسئولیت و مدیریت از بالا به پائین تعریف شود، این زیر دستان و مدیران لایههای میانی یا پائینی هستند که کیفیت مدیریت خود را تعریف میکنند؛ و تأسف بارتر آنکه در برخی از مواقع مدیران پائین دست و میانی نحوه مدیریت مدیران بالادستی خود را نیز تعریف میکنند؛ یعنی اینها هستند که عنان مدیر را در دست میگیرند و کیفیت مدیریت و نظارت مدیران بالادستی خود را بر خود تعریف میکنند. به تعبیر نگارنده مدیریت از پائین به بالا حاکم میشود و مدیر اصلی میشود مدیر تشریفاتی!
دراین شیوه معمولا مدیران پرکار و سختگیر به حاشیه رانده میشوند و آنها که متملقتر و برای توجیه امور خود زبان گویاتری دارند زودتر به درجات بالای مدیریتی دست مییابند. و بالاخره مدیری که بخواهد با تلاش شبانهروزی خود سیستم را پیش ببرد، بین دو لبه تیز قیچی حسادت و کینه برخی، و باجخواهی و ادعاهای برخی دیگر قرار میگیرد؛ کارشکنیهای رسمی و کم کاری و تن به کار ندادن افراد مجموعه تا شب نامه و گزارشهای ریز و درشت برعلیه خود و... مواردی هستند که فراروی مدیران موفق و دلسوز قدعلم میکنند و در این بین عده دیگری از مدیران یعنی همان عده راحتطلب، به کناری لمیده و به دور از هیاهوی اینگونهای برای خود ریاست میکنند و البته کسی هم کاری به کار ایشان ندارد و عده زیادی هم از پرتو این وادادگی او به نان و نواها میرسند و بادمجان دور بشقاب چینهای فراوانی هم او را در نزد مدیران ارشد، تر و خشک میکنند و برجایگاه او میافزایند و هیچگاه مورد بازخواست، به خاطر اقامه دعوائی و یا شبنامه و گزارش و احیانا اشتباه در مدیریت واقع نمیشوند و املای نانوشته هم که غلط ندارد!
و این نقیصه تا بدان حد آشکارا بر جامعه مدیریتی کشور سایه افکند که مقام معظم رهبری (حفظه الله) که همواره بر خدمت صادقانه و متعهدانه تأکید دارند، وارد عمل شدند و با نامگذاری سالی به نام پاسخگویی و خدمترسانی، بر لزوم توجه مسئولان و مطالبه مردم از این حق، تأکید کردند.
و بعد از دفاع مقدس، مسئولان اجرایی کشور کوشیدند تا فضای معنوی را که با عطر و بوی شهیدان عجین شده بود و در روح و کالبد اصطلاحی به نام «بسیجی» متبلور بود، بر جامعه استمرار بخشند؛ همان اخلاق «خود کنترلی» که اگر هیچ نظارتی هم بر او اعمال نمیشد، خود را در راه انجام وظیفه به آتش میزد، اما آن روحیه به معنای واقعی کلمه درمیان تمام سطوح مدیریتی بسط داده نشده و فقط به تشویق و تمجیدهای کلیشهای و بعضا آمرانه برای مدیران اکتفا شد.
شروط موفقیت
در شرائط فعلی باید به جرئت اذعان کرد: اگر منتظر باشیم تا حال و هوای اوائل انقلاب یا دوران دفاع مقدس بر تمامی سطوح مدیریتی حاکم شود، شاید انتظار دور و دراز باشد. امروزه بسیجی بودن واقعی به آن معناست که سیستمی علمی، موثر، جامع و قاطع برای همه سطوح مدیریتی کشور، بدون کمترین رودر بایستی و حجب و حیا، حاکم کنیم و درکنار آن سیستم فعال و به روز شده، اخلاق بسیجی را که همان خلق نبوی و علوی و خمینی است، تبلیغ کنیم.
به تعبیر روشنتر وظیفه همه مدیران ارشد در حیطه عمل خود، آن است که بسیجی بودن را اول با عمل خستگی ناپذیر و بسیجی وار و دوم با وضع قوانین و نظارتهای قاطع و سیستمی بر دستگاههای زیر نظر خود، گسترش دهند.
و اینک رئیسجمهور محترم، درحیطه مدیریتی کشور، شعارهای حساس و مهمی را مطرح کردهاند که متفاوت از شیوههای فعلی جا افتاده بر مدیریت کشور است. درنگاه ایشان، میز و صندلی ریاست، یک حق نیست؛ بلکه وظیفهای است که هرکس به آن دست یافت چارهای جز پاسخگویی دقیق ندارد «پیچاندن گوش مدیران کم کار؛ عزل تلفنی مدیران متخلف: شب و روز نداشتن مدیران، تا زمانی که یک بیکار در جامعه وجود دارد؛ افتخار نوکری مردم؛ کم کردن زحمت مردم در امور اداری و عباراتی از این دست» همه و همه نشانههای بازگشت به خواستگاه اصلی انقلاب در مطالبات حقیقی و واقعی مردم و پاسخگو بودن مسئولان است. اگر تا دیروز مردم برای دیدن یک مدیر میانی و جزء روزها در انتظار بودند، اما اکنون این وزراء هستند که لحظه شماری میکنند تا چه موقع فرصتی برای دیدار با مردم فراهم شود و همچون مدیری دوار از استانی به استان دیگر- به رغم همه مشکلات و خطراتی که بر سر راه متصور است- درحال بازجویی از عملکرد مدیران خود در اقصی نقاط کشورند.
رئیسجمهور محترم برای نیل به نتیجه مطلوب شعارهایش، هم باید دل مدیران خود را برای خدمت صادقانه بدست آورد و آنها را به کار و تلاش تشویق و ترغیب کند؛ و در ورای تعهد انقلابی که در آنان است، به تکریم و تشویق ظاهری و فراهم کردن حداقلی از خواستههای معقول مورد نیازشان، همت گمارند و هم باید شیوههای غلط موجود را بشکند و با مدیران کم کار و تنبل و مال اندوز که مسئولیت را نه به خاطر خدمت صادقانه، که همچون حقی غیرقابل اغماض، برای پیشبرد اهداف خود (و نه جامعه) فرض کرده اند، برخوردی قاطع کند. یقیناً اگر دراین راه موفق شود و بتواند شیوه مدیریت به روزمرهگی کشیده شده و بی هدف حاکم بر مدیریت کشور را متحول کند، به موفقیتی بزرگ نایل شده است.
شرط اول
اولین شرط پیروزی دراین راه، خستگی ناپذیری و بسیجیوار عمل کردن مدیران ارشد از جمله وزراست؛ که بحمدالله در مدت زمان کوتاه شروع کار دولت جدید به خوبی از عهده آن برآمدهاند.
یکی از رفقا و مدیران، اخیرا با یکی از وزراء، ملاقاتی داشت؛ پس از بازگشت میگفت: از خودم شرمنده شدم: گفتم چطور؟ گفت وقتی به وزیر مربوطه مراجعه کردم و دیدم او تا پاسی بعد از نیمه شب با چه شور و خستگی ناپذیری به رسیدگی امورات وزارتخانه متبوعه مشغول است از خود احساس شرم کردم.
به هرحال اولین شرط موفقیت، همین است که مدیران میانی و پائین تر، وقتی به بالا دست نگاه کنند از آنها تعهد همراه با عمل را ببیند که تاثیر مثبت و سازنده این علم بر کسی پوشیده نیست.
شرط دوم
شرط دوم آن است که به هرحال مدیران ایشان هم انسانند؛ و باید مورد تکریم و احترام واقعی قرار گیرند؛ بالا بردن ناگهانی توقعات مردمی از مدیران به نحوی که مردمی که تا دیروز برای دیدن یک مدیر استانی یا شهرستانی روزها در انتظار میایستادند، با برخی تفصیلات که در بالا به آن اشاره شد- بدون برنامهریزی و کار دقیق کارشناسی در ابعاد روانشناسی و جامعه شناختی و روابط کاری، کمی دشوار است که پرداختن به آن را به مجالی دیگر وامی گذاریم.
یقیناً به هر میزان که به مدیران جامعه عزت نفس و اطمینان و بزرگ منشی- خصوصا در میان مردم- تزریق شود و البته در خفا، و در صورت نیاز، احیاناً گوشی از ایشان پیچانده شود، در پیشبرد اهداف جامعه موثرتر خواهد بود. که البته جمع بین این امر و توجه دادن مردم به مطالبه حقوقشان از سوی مسئولان نکتهای بسیار ظریف و دقیق است.
مدیری که بر او نظارتی کامل و دقیق به عمل نیاید، در کار تعلل خواهد داشت و ا ز طرفی مدیری هم که اطمینان خاطری از عدم ترتیب اثر دادن مسئول مافوق به هیاهوها و جوسازیهای نخالهها چه در جامعه و چه در حوزه مدیریتی نداشته باشد و مدام تشویق حرف ناشنوی و کم کاری یا توطئه و به اصطلاح زیر آبزنی زیر مجموعه و سؤال و جوابهای بیمورد از سوی مسئولان ارشد خود را داشته باشد، هرگز نمیتواند به اهداف سازمان خود جامه عمل بپوشاند؛ دراین صورت ناخواسته همان مدیریت پائین دستی بر تشکیلات حاکم خواهد شد.
و شرط سوم
دولت عدالت، برای پیشبرد اهدافش باید به مدیران عزت نفس و برای برخورد با افراد فرصتطلب و نخاله، اختیار کامل بدهد و این مهم با قوانین جاری کشور گرچه با ملاحظات و تحمل مشکلاتی قابل دسترسی است؛ اما در بعضی موارد نیاز به وضع قوانین جدید و تعریف اختیار مدیران برای کنترل زیر مجموعه به شیوهای فراتر از قوانین و آئین نامههای موجود دارد.
آقای احمدینژاد میکوشد هم به مدیران بفهماند که باید دید خود را نسبت به مسئولیتها عوض کنند و همانگونه که امام راحل که بالاترین و بزرگترین مدیر کشور بودند به صراحت خود را خادم این مردم نامیدند، مدیران به معنای واقعی خدمتگزار مردم باشند، و هم به مردم گوشزد کند که این حق خدمتگزاری را از مدیران جامعه بخواهند و نگذارند با مرور زمان، خادمین مردم به خادمین خود و نزدیکان تبدیل شوند.
گرچه در ادوار قبلی نیز همه مدیران ارشد، خود و مدیران تحت امر را خادم مردم معرفی میکردند، اما شاید هیچگاه، هم از طرف رئیسجمهور و هم از طرف مردم این خواست تا به این حد پررنگ و برجسته نشده بود؛ و امیدواری به تحقق مدیریتی دلسوزانه و متعهدانه بر کشور تا بدین حد بالا نگرفته بود؛ چه بسیار نشستها، بودجهها، بخشنامهها و دستورالعملهایی که صرف خدمتگزاری شد و هزینهای افزون بر اصل خدمتگزاری داشت، ولی هیچگاه در عمل، مردم احساس نکردند که مدیران به معنی واقعی کلمه در خدمتشان هستند و مدیرانی هم بودند که این حس را هیچگاه در مخیله خود جاری و ساری نکردند.
به امید آن روزی که مدیران این کشور عاشقانه و دلسوزانه وظیفه سنگین مدیریتی خود را درک کنند و در راستای اهداف کشور با جان و دل بکوشند و مردم نیز با دیده عزت و تکریم به ایشان بنگرند و کسی برای دستیابی به میز ریاست تلاش نکند مگر برای انجام وظیفه و احساس مسئولیت انقلابی و انسانی.