اهل اندیشه و قلم، وقتی از انقلاب اسلامی میگویند و مینویسند به موقعیت جهانی و شرایط سیاسی وقوع آن اشاره میکنند. انقلابی که در تفسیر جهان دوقطبی و دو ابرقدرت از شرق (شوروی سابق) و غرب (آمریکا) و با تعریف خاص از دو نظام سیاسی و اقتصادی با نام کمپ سوسیالیسم و نظام کاپیتالیسم سر برآورد و پیروز شد.
در جهان تقسیم شده و مفهوم یافته در میانه دو ابرقدرت که مختصات نگاه به شرق و یا به غرب تعریفی آشکار و بسیار روشن داشت، شعار نه شرقی و نه غربی، برآمده از انقلاب اسلامی ایران، چندان نیازمند شرح و تفسیر نبود که اساس تعریف «استقلال» در تشکیل جمهوری اسلامی ایران از نظامی جدید و تراز نوین بود. استقلال و آزادی برای دولتی نوپا، بنام جمهوری اسلامی ایران فراتر از مفاهیم شکل گرفته و جزمیت یافته از دو قطب سوسیالیستی یا کاپیتالیستی آن نمود داشت.
اکنون نزدیک به سه دهه از آن ایام گذشته و با محاسبه جامعهشناسان نسلی رفته و نسل جدید باز آمده، توفان حوادث و دگرگونیها در سطح و عمق وسیع موجب شد تا شرق سوسیالیسم از نوع روسی و یا چینی آن فرو پاشید. غرب کاپیتالیستی نیز سالها قبل از فروپاشی سوسیالیسم در بنیادینترین مفاهیم سرمایهداری انحصاری و در افکار و اندیشه لیبرالیستی خود به اختیار یا به اجبار مسیر تجدیدنظر را طی کرد و تعاریف جدیدی از اقتصاد آزاد و یا سیاست بر بنیاد دمکراسی را برگزید که «تعاون» و «عدالت اجتماعی» و «حقوق بشر» و تا نظم نوین در تعریف «جهانی شدن» را به رسمیت شناخت. این تحول در شرق و غرب عالم تعاریف و مفاهیم نوینی از دولت ملت را ارائه داد که خود موجب انقلابی در روابط بینالملل روابط بین دولتها و ملتها و اداره درونی جوامع گردیده است.
دیرزمانی از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سپری نشده بود که اتحادیههای منطقهای سر برآورد و نمونه برجسته آن، اتحادیه اروپا که از شرقیترین تا غربیترین مرزهای جغرافیایی و سیاسی این قاره را در برگرفت و تا رسیدن به «پول واحد» و شناسنامه (پاسپورت) واحد تحقق یافت. وسعت و سرعت این دگرگونیها، اول، مفاهیم گذشته از تعریف غرب و شرق را به آرشیو تاریخی سپرد تا تنها برای مطالعه تاریخ و نظرپردازی بایگانی شود. دوم، حداقل از نگاه بسیاری از اهل اندیشه و نظرپردازی، «جهانی شدن» و جهانی زیستن اجتنابناپذیر گردید و سوم و شاید مهمتر از آن دو، انقلاب ارتباطات و اطلاعات سطح و وسعت ارتباطات مردم در جهان را همتراز و برابر با میزان ارتباطات دو یا چندسویه رسمی دولتها کرد.
برای شناخت دقیق از آن شعار «نه شرقی نه غربی» در این زمانه، زمانشناسی واقعگرایانه نیاز است که به درستی نه شرقی نه غربی برای بسیاری از دولتها و ملتها تحقق یافته است. دولتها که سکاندار قدرت سیاسی در مرزهای جغرافیایی (کشور) خود هستند در عمل و در صحنه دیپلماسی، بجای نگاه به شرق یا غرب از تعاریف کهنه و بایگانی شده گذشته و بجای تخیل و تصورپردازی از جهان دو قطبی که سقوط کرده، اصل کسب «منافع» را سیاست و سیاستمداری واقعگرایانه میدانند. اغلب و اگر نگویم، همه دولتها دریافتهاند که در قرن جدید، هیچ کشوری و علیالخصوص کشورهای پا گذاشته در چرخه توسعه، نمیتوانند برای خود با تخیل نگاه به شرق یا غرب توازن ایجاد کنند و قدرت خویش را حراست نمایند.
در وادی سیاست و روابط بینالمللی مفهوم کلاسیک شرقی و غربی سالها است که مرده و جامعه ملل فاتحه آن را خوانده است. بدون درک چنین مرگی، قادر به روابط اقتصادی، سیاسی و فرهنگی متقابل چین و آمریکا و یا مسکو و اروپا نخواهیم بود، روابطی که بقول آن نویسنده اگر اجبار زمانه به تلخی قطع رابطه چین با ایران و یا مسکو، تهران منجر شود، قطع روابط این کشورها که روزگاری تفسیر مطلق نگاه به شرق بودند، با آمریکا یا اروپا غیر ممکن ـ برای هر دو سو ـ مینماید.
کمی دورتر از این دایره در کریدور جنوب ـ جنوب، تلخی رأی مخالف دو کشور از پایهگذاران جنبش عدم تعهد هند و مصر، که دومی کشوری مسلمان و ادعای «انقلاب ناصری» هم دارد، در شورای حکام آژانس به ایران، قابل تفسیر میگردد که مسئولین سیاست خارجی ما بعد از اعلام رأی آنها گفتهاند، چندان دور از انتظار نبود که آنها «منافع» خود را دنبال میکنند!!
اگر مسئولین سیاست خارجی ما چنین نتیجهگیری را قبول دارند، سیاست نگاه به شرق تخیل است تا واقعیت و شاید هم شعاری تبلیغاتی. برخی نیز در نقد آن به مقایسه آماری و محاسبه ارقام روابط اقتصادی روسیه و بخصوص چین از یکطرف با ایران و از سوی دیگر با آمریکا و اروپا پرداختهاند و در ضرب و تقسیم اقتصادی به موضوع مهم تامین انرژی (نفت) و یا موافقتنامههای فروش نفت و گاز و طرح کشیدن خطوط لوله گاز و... اشاره و یا تاکید دارند. انتخاب شریک تجاری و طراحی برای بهرهگیری از منابع انرژی معادله دیگر در توازن روابط شرقی و یا غربی است که مورد نقد و نظرپردازی برخی از نویسندگان در این روزها شده است. می نویسند، پکن در انتخاب شریک و همراه هرگز از کشوری مانند آمریکا، شریکی که حدود 120 میلیارد دلار مازاد تجاری دارد، دور نخواهد شد و صرفنظر نخواهد کرد.
به این عبارات که در سرمقاله یکی از روزنامههای صبح تهران آمده است توجه بفرمائید: «همچنین نباید فراموش کرد که اهمیت مبادلات بازرگانی چین با آمریکا دهها بار بیش از ایران است به گونهای که اگر قطع رابطه چین با ایران دردناک است، با ایالات متحده غیر ممکن ـ برای هر دو سو ـ مینماید. از این روست که هرگاه پکن در گذشته ناگزیر بین انتخاب ایالات متحده با یک شریک تجاری دیگر خود مانند عراق، یوگسلاوی، ایران و... شده، گرچه با اندوهی شبهائدلوژیک و شبهاستراتژیک، اما قطعا شریکی را برگزیده که با آن حدود 120 میلیارد دلار مازاد بازرگانی دارد و حتی قادر به قطع این رابطه برای یک روز هم نیست...» واقعیت این است که ما هنوز بلحاظ عدم شناخت از روابط بینالملل در جهانی که جهانی شدن را نه تحمیلی بلکه اجتنابناپذیر میداند، هزینهپردازی سنگین میکنیم.
تخیل نگاه به شرق نیز بار این هزینهپردازیها را از سوی دولت و مردم سنگینتر خواهد کرد. آن نویسنده به درستی و با هشدار نوشت: «... در حوزه اقتصاد و به ویژه صنعت هم در عرصه تکنولوژی، هم فرهنگ مصرف و هم روابط بازرگانی، تغییر رویکردهای استراتژیک از بلوکی اقتصادی ـ سیاسی به بلوکی دیگر، هم انرژیبر است، هم وقت میگیرد و هم به شدت هزینهزا است. بنابراین تغییراتی از این دست نمیتواند هر چند سال یک بار همه اقتصاد ملی را مشغول و گرفتار به خود سازد. ظرف سالهای دهه 1970 میلادی تاکنون، شرکای اقتصادی استراتژیک ایران به ترتیب عبارت بودهاند از ایالات متحده، ژاپن (دهه 1980)، آلمان فدرال (1990)، فرانسه و ایتالیا (2000 تاکنون).
در هر یک از این تغییر جهتها که به هر دلیل از بروز انقلاب اسلامی گرفته تا ماجرای رستوران میکونوس یا پرونده هستهای روی داده، کشور هزینه سنگینی را بابت تغییر خطوط تولید، مبادلات بازرگانی، فرهنگ مصرف،... پرداخته است.»
کلام پایانی این مقاله و نه نقد آخر این است که دریابیم، سیاست به معنی تدبیر امور بر درک و پذیرش واقعیتها چه تلخ یا شیرین، استوار است. واقعیت امروز جهان چنین است که نه دو ابرقدرتی و نه شرقی و نه غربی است.
روابط بینالملل براساس دوایر منافع قدرتها، مفاهیم جدیدی را عیان ساخته است که نگاه به واقعیتها، اصل است و حقیقت.