هویت «من» به چیست؟
بحث من درباره مفهوم هویت به معنای فردی آن خواهد بود، اگر چه مساله هویت در حوزههای مختلفی از حوزههای معرفتی بشر قابل طرح و بررسی است. هویت در زمینه فلسفه، لااقل در سه شاخه فلسفه یعنی در مابعد الطبیعه، فلسفه ذهن و فلسفه اخلاق قابل طرح است. همچنین در علوم انسانی، لااقل در روانشناسی، با تاکید بیشتر در جامعهشناسی در علم سیاست نیز قابل طرح است. با این تفاسیر، مفهوم هویت در دانشهای تاریخی و خصوصاً هویت ملی و تاریخی و همچنین در عرفان نیز مطرح شده است.
در این جا، من از دیدگاه اخلاقی و روانشناختی آن هم با تاکید بر آموزههای عرفانی و اسلامی به بحث خواهم پرداخت. اما مساله هویت شخصی از دیدگاههای فراوانی مورد توجه قرار گرفته و من از دیدگاه خاصی به آن اشاره میکنم.
وقتی مساله هویت شخصی از منظر روانشناسی و اخلاقی مورد بحث واقع شود آن وقت سوال تبدیل میشود به اینکه چه چیزی در «من» است که من باید دغدغه «حفظ» و «حراست» و صیانت آن را داشته باشم که اگر در آن چیز خدشهای وارد شد به «من»ی من خدشه وارد شده و چه چیزی در من است که من باید به هر قیمتی آن چیز را حفظ کنم که اگر آن را حفظ نکنم «من»ی من از دست خواهد رفت. از لحاظ روانشناختی اخلاقی مساله به این امر ارجاع و تحویل میشود. به تعبیر دیگر، در کجا شما باید احساس خطر کنید؟ ما باید توجه خود را به این نکته معطوف سازیم که نفسانیت و هویت خودمان را چه میدانیم. از منظر فلسفه مابعد الطبیعه گفته شده است که اگر بخواهیم برای هر چیزی ادعای وجود کنیم باید یکی از مقولات ذیل باشد:
الف) باید یک «جوهر» باشد؛ مثل یک بلبل یا یک گربه.
ب) اگر جوهر نیست، باید«خاصهای» از خاصههای یک جوهر باشد؛ مثل سرخی یک گل.
ج) یا باید واجد «نسبتی» باشد؛ مثل نسبت استادی و شاگردی، دوری و نزدیکی.
د) قسم چهارم وجودها، «مجموعهها» هستند؛ مثل مجموعه شیمیدانان ایرانی
ه) چیز دیگری هم که وجود دارد، «وضع امور» است؛ مثل یک«جمله اخباری» که وضع امور است.
ی) و دست آخر، نوع دیگری از وجودها، «فرآیند»هاست؛ مثل فرآیند جنگ میان دو کشور.
این مقدمه را بیان کردم تا بگویم «هویت من» به چیست؟
هویتهای انسانی
انسانها دو دستهاند. یک دسته کسانیاند که هویتشان را جوهر میدانند (قسم اول موجودات) و دسته دیگر کسانیاند که هویتشان را فرآیند (قسم آخر موجودات) میدانند.
اینجاست که تعبیر میکنیم به هویت ایستا و هویت پویا. کسانی که خود را یک جوهر، یک موجود متحقق و شکل گرفته و بدون دگرگونی میدانند، دارای یک هویت ایستا هستند. و کسانی که خود را یک فرآیند و پروسه میدانند در واقع، برای خودشان یک هویت پویا قائلند.
من معتقدم که پیام عرفان این است که شما همیشه هویت خودتان را هویت پویا بدانید. یکی از بزرگترین دعوت عارفان این بود که انسانها تا وقتی که خودشان را یک جوهر بدانند و به عبارتی دیگر یعنی موجود ثابت شده و برقرار بدانند، اینها در خطا هستند. اینها نه تنها از لحاظ معرفتی در خطا هستند بلکه به تبع آن خطای معرفتی، از نظر اخلاقی و روانی هم به خطاهای دیگری دچار میشوند. عارفان میگفتند که هویت خودتان را پویا بدانید یعنی به فرآیند قائل شوید و اگر اینگونه شد به شناخت درستی از خودتان میرسید یعنی مشکل معرفتی ندارید. علاوه بر این، دستخوش یک سلسله مسائل اخلاقی و روانی نیز خواهید شد. بنابراین، معنای دریافت فرآیندی از خویشتن این است که من به هیچ چیزی از داشتهها، کردهها و خواستههای خود محدود نشوم. از اینرو، عرفا میگفتند که شما نباید خود را به داشتهها، کردهها و خواستههایتان قید و بند بزنید. پس وقتی من خود را با داشتهها، کردهها و خواستههایم هم سرنوشت کنم، دچار هویت ایستا خواهم بود.
به عنوان مثال فرض کنید که من بیست سال پیش نظریهای را در حوزهای معرفتی ابداع کرده و گفتهام. این نظریه تبعاً برای من شاگردان، هویت و حیثیت اجتماعی و … ایجاد کرده است که حول محور آن، من به یک تشخص رسیدهام. حال اگر پس از ده سال کسی یافت شود و N تا نقد و عیب و ایراد بر آن نظریه بگیرد، اگر من واجد این خصوصیت باشم که بپندارم حمله به این نظریه حمله به من است، نمیتوانم آن را تاب بیاورم چرا که من همه چیز را به واسطه آن نظریه دارم، پس نقد آن نظریه باعث میشود که من از آن تشخص بیافتم. چرا؟ چون من خود را هم سرنوشت با آن داشته میدانم؛ چون آن نظریه را جزوی ثابت از خودم میدانم؛ و این یعنی واجد یک هویت ایستا بودن. اما اگر کسی این حمله به نظریه را به لباس من میکرد و میگفت که چقدر این لباسی که پوشیدهاید بد شکل است، آنگاه من احساس نمیکردم که شما به من حمله میکنید بلکه فوراً به لباسم نگاه میکردم و اگر احساس میکردم که اینگونه است که شما میگویید لباسم را عوض میکردم چون من بیرون از لباسم هستم. عرفا میگفتند که داشتهها، خواستهها و کردههاتان نباید شما را در قید و بند قرار دهند. چرا که کسی که به فرآیند بودن قائل است، هر کردهای کرده است، کرده گذشته او بوده است و هر خواستهای هم داشته، خواسته گذشته او بوده است.
پس انسانها باید خود را یک فرآیند بدانند. به عنوان مثال، نباید گفت که من خواستهام را عوض کردم و یا داشتهام را از دست دادم و کردهام را عوض کردهام و یا از دست دادهام. به این جهت بود که تمام پیام عرفان سیر و سلوک است. سلوک یعنی فرآیند دیدن خویشتن. همه عرفانها در یک مولفه بسیار مهم مشترک هستند و آن این است که نام انسان را در مقوله فرایند انتخاب میکنند نه نامی از مقوله جوهر. به انسان صفت سالک و راهرو را میدهند که اینها دلالت بر یک فرآیند میکند. و این معنایش این است که اگر تو الان خواستهای داری گمان نکن که اگر این خواستهات از بین رفت، خودت از بین رفتهای. یعنی این که تو هر تصوری از داشتهها/ کردهها/ خواستههایت بکنی که اینها مال من است، پس «من» است، به این معناست که خود را ثابت کردهای. «تو به هر صورت که آیی بایستی که منم این، و ا… آن تو نیستی.»
ولی انسانی که از لحاظ معرفتی، واقعبین و از نظر روانشناختی و اخلاقی، سالم باشد این اقتضا را دارد که خود را یک فرآیند ببیند و فرآیند فقط وقتی هویتش را از دست میدهد که ثابت شود. برای این که یک آبشار را از بین ببریم کافی است که جلوی حرکت آن را بگیریم.
جوهرها با حرکت از بین میروند اما فرآیندها با سکون از بین میروند. عارفان از ما میخواستند که خودمان را یک حرکت بدانیم و هر جا که ایستادهایم بدانیم که من نیستم. لذا حرکت، موجودیت توست.
در ادامه برای فهم این که ما فرآیند هستیم به سه نکته و توصیهای که دارای تقدم و تاخر منطقی از نظر عرفاست اشاره میکنم.
در بند «باورها» نباشید
نخستین توصیه این است که عرفا میگفتند که «باورهای» خودتان را از خودتان «جدا کنید» و خودتان را با باورهایی که دارید پیوند نزنید. این باورها شما را ایستا میکند و به سکون وادار میسازند. به طور مثال، کسانی که با فن ترجمه آشنایی دارند میدانند که در این فن اصطلاحی وجود دارد با عنوان «افسون معنای اول» گفته میشود هر انسانی غیر از زبان مادری، زبان دیگری را یاد بگیرد، اولین بار با یک لغت که آشنا میشود هرگاه که ترجمه میکند آن لغت را به کار میبرد. مانند این که هرگاه کلمه Well را میشنود. «خوب» ترجمه میکند. اما تقریبا هیچ لغت در هیچ زبانی نیست که فقط یک معنی داشته باشد. بنابراین، من افسون زده آن معنای اول هستم و تا وقتی که افسون زده آن معنا هستم آن زیان را یاد نخواهم گرفت. افسون زدگی معنای اول در روانشناسی باور هم وجود دارد. انسان، افسون باور اول خود نسبت به عالم است و نمیخواهد دست از باور خود بردارد و به باور دیگری هم توجه کند.
ما انسانها اولین باورها را در سنینی یاد میگیریم که قدرت تمیز و تشخیص نداریم و کاملا تقلیدگر و تلقینپذیر هستیم. وقتی که کسی که خودش را در باور اولش بخواهد راسخ کند معنای آن این است که هویتش ایستاست. غافل از این که نخستین باور من از یک پدیده چیز دیگری هم خواهد بود. کسانی که میخواهند هویت پویا داشته باشند باید بدانند که باورهایشان قابل تغییر است و این یعنی فرایند دیدن خود. «ابن عربی در آخرین پاراگراف «فصوص الحکم» میگوید: «شما بدانید که در باب هر امری معتقدی دارید. معتقد خودتان را در باب آن امر با خود آن امر خلط نکنید.» باور شما در باب یک چیز، خود آن چیز نیست و بنابراین همیشه بدانید که ممکن است باورتان درباره یک چیز همیشه ناسالم، نادرست و عوضی، (به این معنا که باور خودتان را نسبت به آن چیز عوض گرفتهاید) باشد.
در قید «گذشته» نباشید
اما توصیه دومی هم از نظر عرفا وجود دارد که زاییده توصیه نخست است. «در بند گذشته قرار گرفتن» ناشی از نکته اول است. عرفا میگفتند که شما در بند گذشته خود نباشید. هرچه در گذشته داشتهاید این خطر وجود دارد که شما را بایستاند و نگذارد که شما پویاییتان را حفظ کنید. از این لحاظ است که قدما توصیه میکردند که نه فقط به دیگران نگویید که گذشتهتان چه بوده بلکه سعی کنید گذشته خودتان را هم از باورتان دور کنید. شما هر چه شناخت از گذشته داشتید و به دیگران بگویید آنها خواهند فهمید که نقاط ضعف شما کجاست و سلطه آنها بر شما بیشتر خواهد بود. اما این مساله عرفا نیست که فقط گذشته مرا شما ندانید بلکه باید سعی کنم گذشته من، خود من را نیز در چنگ نگیرد.
هر چه انسان بیشتر در چنگ گذشته قرار گیرد ثابتتر میشود و این امر اجازه نمیدهد که شما تغییر کنید.
یکی از عرفای مسیحی آلمانی، یاکوب بومه، سخنی دارد که به عقیده من بیتالغزل عرفان جهانی است. او میگوید: «فاصله میان بهشت و جهنم این است : اهل بهشت کسانیاند که میخواهند بر حق باشند، و اهل جهنم کسانیاند که میخواهند بر حق بوده باشند.»
بنابراین انسانهایی که میخواهند همیشه بر حق باشند، اجازه نمیدهند که گذشتهشان آنها را در چنگ بگیرد. ولی ما انسانهای عادی از روز اول که زندگی را شروع میکنیم، روز اول میلیاردها راهی را که در روز دوم میتوانستیم در پیش بگیریم به نصف میرسد؛ روز دوم، صدها میلیون راهی را که در روز سوم زندگیمان میتوانستیم در پیش بگیریم، به نصف میرسد. به همین ترتیب، وقتی مثلا به سن 30 تا 35 سالگی میرسیم میبینیم که هر روز برای روز بعد تنها یک راه بیشتر نداریم.
چرا، چون انباشتگی آنچه در گذشته کردهایم/ داشتهایم/ خواستهایم، این انباشتگی دائماً(به تعبیر ابن عربی) اقیانوس امکانهای ما را تنگتر و تنگتر میکند. ما که در روز اول زندگیمان با یک اقیانوس امکان به دنیا آمده بودیم، الان میبینیم که فردایمان هم مثل پس فردایمان است و ... چون هر روز بخشی از امکانات بعدیمان را تنگتر و تنگتر کردهایم، به این دلیل که نمیخواهیم گذشته خود را از دست بدهیم و سرانجام این کار به ایستایی رسیدن است. از این رو، عرفا همیشه توصیه میکردند که فرآیند باشید.
دربند «داوریهای دیگران» نباشید
سومین نکتهای که عرفا به ما انسانها یادآوری میکردند این بود که در بند باوریهای دیگران درباره خود نباشید. اگر من ترس دارم که داوری شما درباره من چیست و نخواهم که داوری شما درباره من منفی شود این بدان معناست که زمام بودن من در دستان شماست. همه کسانی که در داوریهای دیگران زندگی میکنند روز به روز بیشتر به ثبات میافتند. چرا، چون آنچه دیگران در گذشته من دیدهاند پیش فرضها ، انتظارات، توقعات و توصیفاتی راجع به من در نزد آنان ایجاد کرده است که من نمیخواهم آنها را از بین برود. به عبارت دیگر، روانشناسان اجتماعی میگفتند که در ما انسانها همیشه پنج «من» وجود دارد و به جای این که ما در «من» اول و دوممان زندگی کنیم در سه «من» دیگرمان زندگی میکنیم. آن پنج «من» عبارت است از:
الف) «من» آنچنان که واقعا هستم. به یک معنا میشود گفت که فقط خدا از آن باخبر است.
ب) «من» آنچنان که خودم تصور میکنم.
ج) «من» آنچنان که شما گمان میکنید.
د) «من» آنچنان که تصور میکنم شما از من تصور دارید.
ه) «من» آنچنان که شما تصور میکنید که من از خودم تصور دارم.
این پنج «من» همیشه از هم کاملا بازتاب پیدا میکنند. ما در واقع، در زندگیمان برخلاف آنچه عرفا میگویند، در سه «من» آخرمان زندگی میکنیم. از این رو بود که عرفا میگفتند ما نباید در «من» اول و دوممان زندگی کنیم. به این دلیل که من «دوم» را به من «اول» (واقعی) نزدیکتر کنیم. به همین خاطر است که ما در سه «من» آخرمان زندگی میکنیم چون همیشه میخواهیم نظر دیگران راجع به ما محفوظ و برقرار خودش باقی بماند. از این رو، عرفا همیشه ما را به یک زندگی اصیل دعوت میکردند.
عارفان میگفتند که نباید لزوما جا پای دیگری گذاشت بلکه باید راه خود را در پیش گرفت و هر کس در راه خویش قدم بزند. معنای این راه این است که من دائما بر پویایی خود بمانم و باورهای دیگران هم نباید مرا در خودش قرار دهد.
به هر تقدیر، معتقدم این سه توصیه از مهمترین نکتههای عرفا برای ما است. هویت سیار اگر چه بحثی اخلاقی و روانشناختی است اما تاثیراتش را در عوالم دیگر زندگی بشر هم خواهد گذاشت. از این رو، بزرگترین نکبتهایی که در عالم سیاست و روابط اجتماعی پیش میآیند ناشی از این است که هر انسانی خودش را فردی ثابت می داند و میگوید این موجود نباید ترکیب و ساختارش به هم بخورد.
باری استنباط من از کل پیام عارفان اسلامی و ایرانی و عارفان جهانی این سه پیام است و این نظرات عارفان از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است.