نادر صدیقی
«مهناز صبح اقتصاد» همیشه به او میگوید «هماهنگ نیستی! توی این سمفونی مضحک، تو ساز خودت رو میزنی ...»(1)
مهناز گاهی هم «با صورتی در هم و آشفته» و یا با «نازک کردن پشت چشم» به همکارش خانم مسیح علینژاد حالی میکند که چقدر نگران «ناهماهنگیهای» دردسرساز اوست. راوی خوش بیان «تاجخار» در کتاب خود نشان میدهد که اتهام شیرین «ناهمسو» بودن را با دل و جان میپذیرد و از هر فرصتی برای ترسیم مرز خود با «خبرنگارهای همسو» (2) خودداری نمیکند.
به این ترتیب از کتاب تازه خبرنگار اخراجی مجلس هفتم در مییابیم که گرچه هیجان و داغی مباحث مجلس ششم جای خود را به همسویی و هماهنگی سرد و بیروح سپرده، اما در حاشیه این تابلوی یکدست، صفبندی تازهای میان «خبرنگار ناهمسو» و پرسشگر و «خبرنگارهای همسو» و پرسشگر ستیز شکل گرفته است: «همکاران ما در روزنامههای راستی هم علیه ما قلم میزنند و عرصه رو بر ما تنگ کردند. اما در مجلس ششم ما هرگز برای خبرنگاران منتقد جوسازی نمیکردیم و دوستان همیشه در طرح سؤالاتشون آزاد بودند.»(3)
نویسنده«تاجخار» احتمالا بیآنکه بداند، از طریق مرزکشی «خبرنگار ناهماهنگ_ خبرنگار همسو»، روایتی بومی از یک مرزبندی جهانی به دست میدهد که با عناوین «خبرنگار همراه _ خبرنگار ناهمراه» اشتهار یافته است. واژگان «خبرنگار همراه (Embeded) (و یا «گزارشگران همراه» که همزمان با تهاجم آمریکا به خاورمیانه جای تازهای در ادبیات سیاسی و ژورنالیستی روز به خود اختصاص داد، به خبرنگارانی گفته میشود که همراه ارتش آمریکا، حرکت کرده و معمولا تصویری سازگار با منافع پنتاگون از جنگ ارائه میدهند. روزنامهنگاران و خبرنگاران مستقل که جنگ را از زاویهای دیگر باز میتابانند، واژگان «خبرنگار همراه» را اغلب با طعن یاد میکنند. به همین جهت، اصلاحطلبان «خبرنگار همراه» زیر فشار سنگین تهاجم روانی ژورنالیستهای مستقل اندکاندک بار خنثای خود را از دست داد و به یک ضدارزش تبدیل شد. آیا خبرنگاری که در مجلس حضور رسمی دارد میبایست همچون «خبرنگار همراه» یک دستگاه نظامی، خود را در ساختار آن نهاد ذوب نماید و همواره از عینک متولیان و میزبانان خود به رخدادهای پیرامون بنگرد؟ این سؤال هنگامی جدیت خود را آشکار میکند که در نظر بگیریم «خبرنگار همراه» یک ماشین نظامی، گاهی به عنوان جزئی کوچک از پیچ و مهرههای آن ماشین عمل میکند. دوربین او چنان در نوک پیکان جنگ و تهاجم تعبیه شده که ما به عنوان بینندگان رسانهها و تلویزیون «همراه» بلا واسطه در جایگاه سربازان قرار میگیریم و نگاه مستقل خودمان را از دست میدهیم. در این حالت جنگ به شکل یک بازی «جذاب» جلوه میکند و تحلیلگرانی که جنگافروزان را به زیور واژگان «ارتش رهاییبخش» میآرایند، در حکم «چشم منفصل» همان ماشین جنگی عمل میکنند. مجلس، اما، یک ماشین نظامی نیست که برای حذف یک هدف مشخص طراحی شده باشد و هرگونه «ناهمسویی» با آن تحمل نشود. با این وجود راوی «تاج خار» در جریان گذار تدریجی از حال و هوای مجلس ششم به مجلس هفتم، احساس میکند به احاطه یک فضای کاملاً جدید درآمده و از بیان احساس خود به مسئولان مجلس خودداری نمیکند: «به نظر میرسد یک فضای امنیتی بر مجلس حاکم شده و خبرنگاران در طرح سؤالاتشان احساس امنیت نمیکنند و از هر طرف مورد آماج اتهام قرار میگیرند و هر روز به جریان و جناحی منتسب میشوند...»(4)
راوی «تاج خار» به این ترتیب لایههای عمیقتری از عملکرد تیغ استصواب به دست میدهد و بیآنکه خود را درگیر مباحث تحلیلی کسالتبار نماید و تنها از طریق ارائه روایتی ساده و صمیمی از تجربه زیسته خود، برشها و ترکشهای تازهای از محصولات جانبی همان تیغ را به نمایش میگذارد. نخستین محصول تیغ اتهامات استصوابی همان چیزی بودکه در آستانه انتخابات مجلس هفتم دیدیم: لشکر انبوه و سراسری نظارت استصوابی با استناد به دستاوردهای «علمی» و «اطلاعی» خود، از کشف مواردی انبوه از «کلاهبرداری»، «رباخواری» و ... در پیکر سیاسی مجلس ششم و بسیاری از نامزدهای دیگر سخن گفت. مسیح علینژاد در کتاب «تاج خوار» نشان میدهد (بیآنکه بگوید) که آن قبیل اتهامات منحصر به نمایندگان «ناهمسوی» مجلس ششم نبوده و علاوه بر آن برخی از افراد که حضور خود در خانه ملت را وامدار آن نگاه استصوابی میدانند، هرگونه «ناهمسویی» دیگر را به همین دیده مینگرند. مسیح در پایان کتاب خود آرزو میکند که ریاست محترم مجلس نیز به شکایت او گوش بسپارد: «باید بداند برای کسی که همه دلتنگیها و دردهای مادرانهاش را توی خانه میگذارد و مثل مرد از بیرون میآید، باید بیشتر از این حریم قائل بود و در مبارزهای نابرابر، زن بودن و مادر بودن او را مثل داغ لعنت بر پیشانیاش نکوبند و او را دزد و گستاخ و بیادب و طناز و عشوهگر نخوانند.»(5)
همه این اتهامات اخلاقی هنگامی که بر محمل یک سلسله اتهامات سیاسی نظیر «خبرنگاران نماینده استکبار جهان» و «اعضای کمیته شبکه تار عنکبوتی ...» حمل میشوند، معجونی عجیب به بار میآید که اتفاقاً نخستین کارکرد عملی آن انسداد راه کشف گزارههای صادق در مورد ماهیت تهدید واقعی آمریکاست. در اینجا میبایست تئوری «پیوند صدق و عدل» آقای دکتر سروش را به کار گرفت که میگوید محیط و شیوههای عادلانه و اخلاقی راه را برای کشف صدق و گزارههای درست باز میکند. به تعبیر دیگر، همچنانکه کثیری از فضایل اخلاقی نظیر حلم، صبر و تقوا مقدمه نیل به صدق را تشکیل میدهند، رذایلی نظیر دروغ و اتهام طرد رقیب به شیوههای غیراخلاقی، بدترین حجاب است برای رسیدن به صدق. از سوی دیگر نیاز به اخلاق حسنه (یا همان عدالت شخصی و فردی) و نیاز به آزادی اجتماعی و آزادی بیان، با نیاز به کشف گزارههای صادق همبسته است. در یک محیط آلوده به رذایل استبدادی و اخلاقی بسیار دشوار میتوان حقیقت را کشف کرد و تنها افراد استثنایی و روحهای بزرگ به چنین امکانی دسترسی مییابند و نه عموم انسانها معمولی و متوسط. مسیح بنابر خصلت حرفهای خبرنگاری خود، حجابی از ریا و ظاهرسازیهای محیط پیرامون خود را کنار زده و به همین جهت با نشان دادن شکاف بین ادعا و عمل به «خودنمایی» زنانه متهم میشود. او نشان میدهد که چگونه شکاف بین شعارها و عملکردها، گاهی توسط حجابهایی خوشنما روکشی میشوند. مخالف با آمریکا در اوضاع و احوال کنونی جهان و منطقه به ایدئولوژی مسلط روشنفکری و دانشگاهی دنیا تبدیل شده، اما همین مخالفت مستدل و منطقی جهانی، در جریان انتقال خود به این سوی جهان، کارکردی پرده پوشانه برای پنهان کردن حقایق بومی مییابند. خبرنگار «ناهمسو» «خوشنمایی» آن پرده را کنار زده و «نخنماییاش» را آشکار میکند. مسیح نشان میدهد که شعار «مرگ بر آمریکا» تیری هوشمند نیست که از فراز تریبونها دقیقاً به سوی خود آمریکا و یا پایگاهها و قرارگاههای واقعاً موجودش در دل اراضی اشغالی خاورمیانه پرتاب شود. او مسیر پرتاب شعار «مرگ بر آمریکا» را در همان صحنه شلیک ردیابی کرده و این سؤال برایش مطرح میگردد که: «ارتباط این مسأله [سردادن شعار «مرگ بر آمریکا»] با سخنان وزیر کشور در چه بود که درست وسط گزارش ایشان دوستان شما به یاد عتبات عالیات و اشغالگری آمریکا افتادهاند؟!» (6)
مسیح علینژاد بنابرهمان خصلت حرفهای خود گزارشی دقیق از محیط پرتاب شعار «مرگ بر آمریکا» به دست میدهد: «برای لحظاتی سکوت بود و سکوت. تنها صدای وزیر کشور شنیده میشد. اما همین که او به آمار رد صلاحیتشدهها رسید، همهمههایی در گرفت و صندلیهای زیر پای بعضی از نمایندگان لرزید و اعتراضها شروع شد.»(2)
به این ترتیب شعار «مرگ بر آمریکا» تنها در انتهای یک سلسله تعابیر اعتراضی (از قبیل «بشین سر جات!»، «بس کن!»، «بیانیه تاجزاده رو تمام کن!»)، بر ضد سخنران مطرح میشود و میبایست مفهوم اصلی آن را نه در ارتباط با خود آمریکا بلکه در پیوند مستقیم با همان تعابیر دریافت. دقیقاً همین همجواری شعار «مرگ بر آمریکا» با یک سلسله گفتمانها و کارکردهای جانبی (از جمله کارکرد اخلال در سخنرانی) است که آن را از مخالفت جهانی و جهان اسلام با آمریکا، متمایز میسازد: اگر در دنیای امروز مخالفت و بلکه مقاومت در مقابل آمریکا به یک گفتمان جهانی تبدیل شده و جای ایدئولوژیهای مسلط قبلی (از قبیل کمونیسم) را گرفته، در درجه اول بدان خاطر است که فرهیختگان و روشنفکران آزادیخواه جهان نه از موضع «مرگ» بلکه از موضع «زندگی» علیه آمریکای کنونی میایستد. آنها مرگ آمریکاییان را طالب نیستند بلکه به دفاع از «زندگی» مردم عراق و ایران و سایر کشورهای مورد هدف آمریکا به خیابانها میریزند و یا به صفبندی علمی و آکادمیک بر ضدایدئولوژی توسعهطلبانه نو محافظهکارانه میپیوندند. به جهان اسلام که برسیم، خواهیم دید که شعار «مرگ» حتی در تندترین شکل بروز ضدیت با آمریکا از یک خلوص عقیدتی و ایمان برخوردار است و یا این که حداقل خلوص آن با افزونههای ایرانی نظیر «بنشین سر جات سخنران!» به هم نخورده و با کارکردهای جانبی ترکیب نشده است. در یک کلام، مخالفت جهانی با آمریکا چه در جنبه سلبی و تند و «مرگ بر آمریکایی» آن و چه در جنبه اثباتی «بگذارید مردم عراق و ایران زندگی کنند.» به شکل یک بمب هوشمند عمل میکند و مستقیماً به هدف میزند. بمب و یا تیری که در درون یک دستگاه گفتاری تعبیه شده و مستقیماً به جانب خود آمریکاییها اشغالگر نشانهگیری میشود. در مقابل، کارکرد بومی این مخالفت از «هوشمندی» استدلالی بیبهره است و به جای خود آمریکا یک سلسله «پایگاههای» مجازی را در دل روزنامهها و عرصه آزادی بیان را مورد هدف قرار میدهد. فاجعه بدتر آنجاست که دقیقاً همین آمریکا ستیزی وارونه، در پیامدهای ناخواسته و یا واکنشی خود، به نوعی آمریکاگرایی در قلمروهایی از عرصه زیست روشنفکری دامن زده که به همان اندازه رقیب خود خصلتی باژگون، سطحی و ناهوشمند دارد. به عبارت دیگر نوع مشخصی از «آمریکاستیزی» که در یک سلسله مکانهای مشخص و تریبونهای خاص تجلی یافته، مولد «آمریکاگرایی» خاص در مکانها، قلمروها و تریبونهای دیگر بوده است. آمریکا ستیزی ناهوشمند و باژگونه در پیامد بلافصل خود، به فقری وحشتناک در زمینه تولید اطلاعات و اخبار و تحلیل حول عملکردها و مقاصد آمریکا دامنزده و به ویژه نیروی علمی و تحلیلی روزنامهنگاری بومی را به تحلیل برده است. از سوی دیگر روزنامهنگاری مستقل بومی تحت فشار فرساینده مرزکشیهای عوضی و انحرافی جماعت مذکور، اساساً فرصت و مجال پرداختن به اصلیترین مسائل مبرم ملی، یعنی تهدیدات واقعاً موجود آمریکا را نمییابد و همواره محکوم به این است که به عرصههای مجازی و تحمیلی تنگنظران کشانده شود و از بازیگری و فعالیت در عرصه واقعی غافل بماند. به عنوان یک مثال بارز و تکاندهنده میتوان به نخستین مقاله یکی از نمایندگان متعهد و فرهیخته مجلس ششم اشاره کرد که فراغت از نمایندگی مجلس و رد صلاحیتشدگی را مغتنم میشمرد و آن را به فراغت از بمباران روانی و امنیتی آمریکاستیزی عوضی و ناهوشمند تعبیر مینمود. روایت ساده و صمیمی مسیح علینژاد نشان میدهد که این حکایت همچنان باقی است و خبرنگاران و روزنامهنگاران و جریانهای «همسو» همه آن اتهاماتی را که متوجه نمایندگان «ناهمسو» مجلس ششم مینمودند، اکنون متوجه خبرنگار، روزنامهنگار و شهروند «ناهمسو» کردهاند.