* جناب آقای احمدزاده! از اینکه دعوت ما را برای گفتوگو پذیرفتید، تشکر میکنیم. شما یکی از چهرههای درخشان مبارزات ملت ایران هستید که در مراحل مختلف جنبش مردم ایران فعال بودهاید. از مقطع شهریور 1320 به بعد در کانون نشر حقایق اسلامی، تا فعال شدن در نهضت ملی شدن نفت و همچنین جبهه ملی دوم و مبارزات سالهای 39 تا 42، و پس از آن در جنبش رادیکال سالهای 42 به بعد همواره در صف مقدم مبارزه بودهاید.
از طرف دیگر ممارست شما با فرهنگ قرآنی و نهجالبلاغه و ارتباط وسیع با نیروها، شما را در جایگاهی قرار میدهد که میتوان از آن منظر حقایق بسیاری را در تاریخ سیاسی ایران کالبد شکافی نمود. شما در اوایل انقلاب تاکید بسیاری بر نقش انجمن حجتیه در تحولات سیاسی داشتید و از این نکته که چرا روشنفکران و علاقمندان انقلاب، به مطالعه این پدیده توجهی ندارند، ابراز شگفتی میکردید. در ابتدای بحث میخواهم که به روند تکوین این جریان همچنین مؤسس این تشکیلات اشاره فرمایید.
** با تشکر از شما، اجازه میخواهم که ابتدا سوابق مرحوم حاج شیخ محمود حلبی مؤسس انجمن حجتیه را بعد از شهریور 1320 مطرح کنم و بعد به شکلگیری تشکیلات انجمن بعد از 28 مرداد 32 اشاره نمایم. مطالبی را هم که مطرح میکنم، بیشتر حاصل تجربه شخصی خودم در برخورد با مرحوم حلبی و همچنین انجمن حجتیه میباشد. حاج شیخ محمود حلبی یکی از وعاظ سرشناس مشهد بود که بعد از شهرویور 1320 سخنرانی هایش در مجامع مذهبی مشهد اصطلاحا خیلی گل کرده بود و در واقع واعظ درجه اول شناخته میشد.
* موضوع سخنرانیها بعد از سال 1320 چه بود؟
** با توجه به رفتن رضاشاه و اشغال کشور توسط متفقین، آن اعمال فشارهای حکومتی بسیار کم شده بود و تودههای مذهبی این تحول را یک دستاورد الهی تلقی میکردند و میگفتند: عدو شود سبب خیر و اینکه ما با آمدن متفقین نجات پیدا کردهایم، چون که باز هم میتوانیم حجاب زنان را حفظ کنیم و آزادانه به اقامه مراسم مذهبی خود بپردازیم! انگلیسیها محمدرضا شاه را به جای پدرش بر تخت نشاندند و او هم اعلام کرد که من شاه مشروطه هستم و در هیچ کاری دخالت نمیکنم و آزادی مطبوعات، آزادی احزاب، آزادی مراسم مذهبی و... را اعلام کرد.
در این حالت، هم روشنفکران با آزادی احزاب و مطبوعات راضی شدند و هم تودههای مذهبی و روحانیت به واسطه آزادی مذهبی رضایت پیدا کردند. طبیعی آن بود وقتی کشور به اشغال اجنبی در میآید، مردم نسبت به آنها عکسالعمل نشان دهند، در حالی که در آن مقطع بسیاری از اقشار و طیفها، خدا را شکر کردند که الحمدلله متفقین آمدند و به برکت آمدن آنها ما از دست رضاشاه خلاص شدیم. در چنین شرایطی مرحوم حلبی که واعظ درجه اول شهر مشهد تلقی میشد، سخنرانی هایش مورد توجه مردم قرار گرفته بود.
* طرح مبارزه با بهائیت از چه مقطعی مورد توجه حاج شیخ حلبی قرار گرفت و آیا افراد دیگری هم نسبت به این موضوع حساس بودند؟
** غیر از مرحوم حلبی افراد دیگری مانند شیخ علی اکبر نوقانی بودند که به این موضوع توجه نشان میدادند. من به یاد دارم که در مسجد گوهرشاد، در شبستان کوچکی که از سمت بازار وارد آنجا میشدیم، ایشان مدتها در جلساتی راجع به بهائیت و تاریخچه آنها صحبت میکرد. حتی گاهی بعضی از جوانها از استاد محمد تقی شریعتی خواهش میکردند تا در جلساتی با مبلغین بهائیت روبرو شود و حرفهای آنها را پاسخ دهد. مرحوم حلبی هم در یک چنین وضعیتی قرار داشت. ما میشنیدیم که ایشان گاهی به جلسات بهائیها رفته و با آنها صحبت کرده است. اما در آن شرایط صحبت از تشکیلاتی که بعداً انجمن حجتیه نام گرفت، نبود.
* این گونه نقل میکنند که حاج شیخ محمود حلبی در نهضت ملی شدن نفت فعال بوده است و بعد از کودتای 28 مرداد از فعالیت سیاسی دست کشیده است.
** در ابتدای نهضت ملی در سال 28 و جریان جبهه ملی و انتخابات دوره شانزدهم و روی کارآمدن جبهه ملی و جریان ملی شدن نفت، از حاج شیخ محمود حلبی خبری نبود. ولی اوایل سال 1330 یعنی حدوداً خرداد یا تیر که مصادف با ماه رمضان بود، ناگهان آقای حلبی در مسجد گوهرشاد به منبر رفت.
* موضوع سخنرانی ایشان چه بود؟
** ازنهضت ملی و شخص آیت الله کاشانی حمایت کرد!
* آیا ایشان نامی از مرحوم مصدق هم برد؟
** از دکتر مصدق هم اسم برد. منتها حضور آیتالله کاشانی در سخنان ایشان پررنگتر بود. به شب دوم نکشید که من شخصاً به مسجد گوهرشاد رفتم و دیدم که در مسجد جای سوزن انداختن نیست، در حالی که سخنرانی های قبلی شیخ حلبی را دیده بودم. در یک گوشهای جمعیت محدودی پای منبر ایشان جمع میشدند که حداکثر به 100 یا 150 نفر میرسیدند. به هر حال ایشان بدون سابقه قبلی به یکباره از سال 1330 در جریان نهضت ملی فعال شد. این موضوع برای ما بسیار عجب بود. بعد از این قضیه ارتباط بیشتری با او برقرار کردم.
* به نظر شما انگیزه فعال شدن حاج شیخ حلبی چه بود؟
** در جلسهای که در منزل ایشان منعقد شده بود، من گفتم که حاج آقا، من منابر شما را قبل از این دیده بودم. جمعیتی هم که میآمدند یا پای منبر چرت میزدند، یا زوار بودند، یا برای اینکه ثوابی برده باشند، پای وعظ شما مینشستند. ولی حالا که شما به حمایت از نهضت ملی صحبت میکنید، میبینید که در مسجد گوهرشاد جای سوزن انداختن نیست. این نشان میدهد که هر وقت سخنان ما با خواست مردم منطبق باشد، این گونه استقبال میکنند و گرنه چرا قبلاً در سخنرانی های شما از این خبرها نبود؟
ایشان هم این موضوع را تایید کرد. ولی اینکه انگیزه مرحوم حلبی از فعال شدن در نهضت ملی چه بود، نیاز به ذکر وقایعی دارد که با شرح آنها میتوان به این پرسش پاسخ داد.
* بعد از این سخنرانی، حاج شیخ حلبی فعالیت خود را چگونه ادامه داد؟
** روز 23 تیر در همین میدان شهدای مشهد که در آن موقع میدان شاه نام داشت، یک میتیگ برگزار شد که در آن مرحوم شریعتی و مرحوم حلبی سخنرانی کردند.
* در 23 تیر یک راهپیمایی بزرگ در اعتراض به هریمن صورت گرفت. آیا این میتینگ در ارتباط با آن راهپیمایی بود؟
** خیر. این میتینگ در حمایت از مرحوم دکتر مصدق بود و ربطی به آن مساله نداشت.
یکی دیگر از سخنرانیهای مرحوم حلبی در همان سال 1330 صورت گرفت. قضیه هم این بود که اقلیت مجلس با دکتر مصدق مخالفت میکردند و این همزمان با توقیف کشتی نفتی رزماری توسط انگلستان بود. در شهر مشهد هم اعتصاب عمومی شد و در مسجد گوهرشاد به حمایت از نهضت ملی یک تحصن صورت گرفت که مرحوم محمدتقی شریعتی و همه طرفداران نهضت ملی در آن حضور داشتند. مرحوم حلبی آنجا هم صحبت کرد. البته مرحوم شریعتی و بنده هم صحبت کردیم.
* در انتخابات مجلس هفدهم چه فعالیتهایی صورت گرفت؟
** در انتخابات دوره هفدهم که نیمه دوم سال 1330 موعد برگزاری آن بود، منزل حاج شیخ محمود حلبی محل رفت و آمد طرفداران نهضت ملی شده بود، ما هم به آنجا رفت و آمد میکردیم. ایشان پیشنهاد کرد که جلسهای در کانون نشر حقایق اسلامی تشکیل شود تا تصمیماتی برای انتخابات دوره هفدهم و بسیج مردم برای شرکت کردن در آن فراهم گردد. آن طور که خاطرم میآید، جلسهای در هفدهم ربیعالاول، سالروز میلاد پیامبر (ص) در کانون تشکیل شد.
قرار بود که من در آنجا بحثی را ارایه دهم. من بحث را مکتوب کردم، یادم هست که آقای حلبی هم آن مکتوب را دید و حتی شعری را از دفتر شعرش که متعلق به ادیب الممالک فراهانی بود، به سخنرانی بنده ضمیمه کرد. در آن جلسه علاوه بر من مرحوم محمدتقی شریعتی هم صحبت کرد و حاج شیخ محمود حلبی هم حضور داشت.
در مجموع، سخنرانیها این زمینه را فراهم کرد که همه اقشار مردم را برای شرکت در انتخابات دعوت کنیم جلسه بسیار پرشور بود.
* پیامدهای آن جلسه چه بود؟
** به دنبال آن نشست، جلسات دیگری داشتیم که ماحصل آن، تصمیمگیری برای شکل دادن یک جمعیت به نام "جمعیتهای مؤتلفه اسلامی" بود.
* آیا شروع کار مؤتلفه اسلامی از سال 1330 بوده است؟
** این جمعیت با آن جمعیت مؤتلفه اسلامی که فداییان اسلام بعد از نهضت روحانیت در دهه چهل تشکیل دادند، فرق میکند. من در خاطراتم هم این موضوع را تذکر دادهام که اشتباه نشود. جمعیتهای مؤتلفه اسلامی که در آن سال تشکیل شد، ترکیبی از شش تشکل بود.
1- کانون نشر حقایق اسلامی به رهبری مرحوم شریعتی
2- انجمن پیروان قرآن به رهبری حاجی عابدزاده.
3- انجمن تبلیغات اسلامی که شعبهای در مشهد داشت و برخی از اعضای آن مانند آقای امیرپور در کانون نشر حقایق اسلامی نیز عضو بودند.
4- جمعیت طلاب علوم دینی که آقای مصباحی عضو شاخص آن بود.
5- جمعیت مبارزین اسلام که علامت مشخصه آنها کلاههایی پوستی بود و در واقع شاخهای از فداییان اسلام در مشهد بودند (البته از طرف مرحوم حلبی دعوت شدند.)
6- هیات ابوالفضلی سراب که در واقع نماینده هیاتهای مذهبی مشهد در این جمعیت بود. سر هیات آنها آقای نجارنیا بود که الان مدتهاست، خانهنشین شده است. محل جمعیت را هم به پیشنهاد آقای حاجی عابدزاده، در مهدیه قرار دادیم که ایشان بعد از شهریور 1320 تاسیس کرده بود. در ضمن قرار بر این شد که شبهای شنبه در آن مهدیه سخنرانی باشد تا مردم از جریان انتخابات با خبر شوند. علاوه بر این، جمعیتهای مؤتلفه اسلامی عصر هر روز جمعه در صحن حرم نیز برنامه گذاشتند تا مردم را در جریان انتخابات قرار دهند.
برنامه ما در این جمعیت آن بود که اهمیت انتخابات را برای مردم جا بیندازیم. بنده سخنگوی جمعیت شدم و شبهای شنبه میبایست به پرسشهای جمعیت پاسخ میدادم.
* لیست کاندیداها بر چه اساس شکل گرفت و آیا حاج شیخ حلبی در این رابطه فعال بود؟
** اتفاقاً یکی از مهمترین سؤالهای مردم همین بود که بالاخره کاندیداها چه کسانی هستند؟ آنها میگفتند ما باید کاندیداها را بشناسیم و درباره آنها تحقیق کنیم. بنده در جلسات جمعیت که اکثرا در خانه مرحوم حلبی برگزار میشد، همین نکته را منتقل میکردم و به اعضای جمعیت یادآور میشدم که مراجعه برای شناسایی کاندیداهای مورد نظر جمعیت زیاد است.
حاج شیخ محمود حلبی در پاسخ میگفت: حالا زود است که ما به مردم کاندیدا معرفی کنیم. او در توجیه این کار میگفت ما هر قدر مردم را برای انتخابات آماده نماییم، بهتر است. تاریخ برگزاری انتخاب نزدیکتر میشد و فشار مردم هم برای معرفی کاندیداها بیشتر، ولی مرحوم حلبی از اعلام لیست کاندیداها جلوگیری میکرد.
* انگیزه حاج شیخ حلبی در مخالفت از اعلام لیست کاندیداها چه بود؟
** ما بعداً اطلاعاتی بدست آوردیم که بعضی از مالکین بزرگ، رفت و آمدهای خصوصی با ایشان پیدا کردهاند. البته در یک جلسهای ایشان گفت که مالکین بزرگ در روستاها نفوذ دارند و از رای دهقانان سو استفاده میکنند و ما بناچار باید با آنها ائتلاف کنیم. دو نفر از آنها را کاندیدا کنیم و دو نفر هم از جمعیت یا اینکه سه نفر از آنها و یک نفر از جمعیت معرفی کنیم ما ناچاریم ائتلاف کنیم، ولی مردم را تا شب انتخابات همین جور نگه میداریم و شب انتخابات یکمرتبه به آنها میگوییم که به چه کسانی رای بدهند. بنده به آقای حلبی گفتم: ما که به مانند کشورهای پیشرفته احزاب نداریم.
آنها از روی انضباط به همان کاندیدایی رأی میدهند که حزب میگوید. اما در اینجا چه تضمینی وجود دارد که فئودالها مالکین بزرگ در روستاها به این تعهد عمل کنند. از طرف دیگر، درست است که ملت ایران با شعار ملی شدن نفت به صحنه آمده، اما میخواهد به حقوق سیاسی اجتماعی خود هم برسد. ما چطور میتوانیم به این مردم بگوییم که به فلان فئودال بدنام رای دهید؟ حتی اگر ما هم بگوییم، مردم از ما نمیپذیرند.
* واکنش حاج شیخ حلبی نسبت به این مواضع چه بود؟
** اینجا شاه بیت سخن است. شیخ محمود حلبی گفت: نه. ایشان همراه با حرکات دست و نگاه خاصی، میگفت: ما مردم را همینطور تا شب انتخابات در انتظار نگاه میداریم و بعد یکمرتبه آنها را در مقابل این مساله قرار میدهیم که به چه کسانی رای بدهند. این مطالب به قدری مرا ناراحت کرد که بر آشفتم و گفتم: آقای حاج شیخ! شما به عنوان واعظ شهر مشهد و به عنوان یکی از شخصیتهای علمی حوزه، نباید این حرف را بزنید که ما مردم را تا شب انتخابات منتظر نگاه داریم و سرشان را گرم کنیم.
این سخن از شما بعید بود. اصلاً در تصور من نمیگنجید کسی مانند مرحوم حلبی که به قول مرحوم استاد محمدتقی شریعتی، مراتب علمی سنتی بالایی داشت و اگر منبری نشده بود، جزو مجتهدین طراز اول مشهد میشد، چنین حرفی را بزند. حاج شیخ محمود حلبی ناراحت شد و گفت: اصلاً شما نمیدانید که چرا من در جریان نهضت ملی وارد شدم. من خواب پدرم را دیدم. (لازم به ذکر است که پدر مرحوم حلبی، حلبیساز بود و ایشان هم به دلیل علاقه به پدرشان شهرت خود را حلبی گذاشته بود وگرنه نام فامیلی ایشان ذاکرزاده تولایی بود.)
او در خواب به من گفت: برو و از این کاشانی حمایت کن و من هم در این نهضت وارد شدم. بنده گفتم خواب که حجت نیست. به فرض آنکه خواب حجت باشد، آیا اگر شما این خواب را ندیده بودید، به عنوان یک واعظ مشهور در برابر این واقعه احساس تکلیف نمیکردید؟ آیا اگر خواب ندیده بودید، به معنای این بود که در مملکت اتفاقی نیفتاده است؟ ایشان خیلی ناراحت شد و به دنبال آن بدون اطلاع قبلی در آخرین روز اسفندماه 1330 مشهد را ترک کرد و به تهران عزیمت کرد.
* بعد از رفتن حاج شیخ حلبی، وضعیت جمعیت مؤتلفه در جریان انتخابات به چه صورتی درآمد؟
** ابتدا بلاتکلیفی بود، چرا که ایشان رهبر جمعیت بود. ولی بالاخره به این راهحل رسیدیم که برای تعیین کاندیداها یک انتخابات در جمعیت انجام دهیم. اقشار زیادی به جمعیت میپیوستند، حتی هیاتهای عزاداری وابسته به مالکین بزرگ هم به سفارش آنها اعلام همبستگی کرده بودند. حتی به یاد دارم که به اتفاق مرحوم استاد شریعتی به منزل آیتالله سیدیونس اردبیلی رفتیم و با ایشان صحبت کردیم که ایشان هم اعلامیهای داد و از مردم درخواست کرد که در انتخابات شرکت کنند.
در انتخابات درون جمعیت، کاندیداها به این صورت تعیین شد که مرحوم استاد شریعتی نفر اول شد و حاج شیخ محمود حلبی هم که صحنه را ترک کرده بود، نفر دوم شد. نفر سوم و چهارم را هم به تشخیص خود مردم واگذار کردیم. در نتایج انتخابات مجلس هم این دو نفر به ترتیب اول و دوم شدند و مهندس صدیقی هم که رییس کارخانه قند بود سوم شد.
در آن زمان حوزه انتخابیه مشهد، از مشهد تا تربت جام از یک طرف و از طرف دیگر تا قوچان و ... را شامل میشد. صحنه باشکوهی بود. صفهای طولانی مردم از جوان 18 ساله گرفته تا پیرمرد 70 ساله تشکیل شده بود. ولی در روز دوم انتخابات با اعمال نفوذ سید جلالالدین تهرانی که در آن هنگام استانداری و تولیت آستان قدس را به عهده داشت، رایگیریها متوقف شد و انتخابات مشهد ابطال گردید.
* جناب آقای احمدزاده! آیا به نظر شما انگیزه رفتن حاج شیخ حلبی به تهران صرفاً بر سر قضایای انتخابات مشهد بود؟
** انگیزه ایشان بعدها معلوم شد. در واقع رفتن مرحوم حلبی به تهران، مقدماتی برای تشکیل انجمن حجتیه بود. دوستانی که در آن زمان به تهران میرفتند و از ایشان خبر میگرفتند، میگفتند که شیخ در خانه خود محفل به وجود آورده و افرادی را برای مبارزه با بهائیت آموزش میدهد، فن گفتگو را به آنها میآموزد و...
* در دوران حکومت ملی، یعنی از فروردین 1331 تا 28 مرداد 1332 حاج آقا حلبی چه فعالیتی را در تهران صورت میداد؟ آیا غیر از آن محفل ضدبهائیت، فعالیت سیاسی هم میکرد؟
** مرحوم حلبی از مشهد که رفت، باصطلاح خودش صحنه سیاست را ترک کرد. در تهران نیز منزوی شد و فعالیت خود را در رابطه با همان محفل ضدبهایی متمرکز کرد. ابتدا در خیابان لرزاده و بعدها در میدان حسنآباد این محفل را تشکیل داد.
* خط مشی این محفل از چه تاریخی شکل علنیتری به خود گرفت؟
** در آستانه الحاق ایران به پیمان بغداد که در واقع پیمانی علیه انقلاب مصر به رهبری جمال عبدالناصر بود، یک مرتبه آقای فلسفی در مسجد شاه سابق به منبر رفت و موضع شدیدی را بر علیه بهائیت اعلام کرد. به دنبال آن مرجع تقلید آن زمان «مرحوم آیتالله بروجردی» طی مکتوبی که آقای فلسفی آن را بر سر منبر خواند و از رادیو نیز پخش گردید، جو مبارزه با بهائیت را تشدید کرد. به یاد دارم که آقای فلسفی در یک سخنرانی که از رادیو هم پخش میشد گفت: اعلیحضرتا! آیا میدانید که پزشک مخصوص شما بهایی است؟ ما نگران این هستیم که جان اعلیحضرت به خطر بیفتد و اگر جان شما در خطر بیفتد، استقلال مملکت و به تبع آن اسلام و تشیع و همه چیز به خطر میافتد!
در این اوضاع و احوال یکدفعه دیده شد که تیمسار باتمانقلیچ رییس ستاد ارتش کلنگی را بر روی شانهاش گذاشته و به سوی مرکز بهائیت در تهران حرکت کرد. آنجا را تصرف کردند و مرکز بهائیت را تخریب نمودند. عکس تیمسار باتمانقلیچ را در روزنامههای آن زمان انداختند.
* آقای احمدزاده! مختصری از سوابق تیمسار باتمانقلیچ را توضیح دهید.
** تیمسار، یکی از کودتاچیان 28 مرداد بود. بعد از انقلاب هم که او را گرفتند در بازجویی گفت: من هر چه در آن زمان انجام دادم، به فتوای حضرت آیتالله کاشانی بوده است، چون بنده مقلد و پیرو ایشان بودهام و به دستور ایشان در عملیات سقوط مصدق فعال شدم.
تیمسار کودتاچی با گفتن این جمله از زندان آزاد شد، «فاعتبروا یا اولی الابصار». همزمان با این مبارزه داغ علیه بهائیت، پیمان بغداد به تصویب رسید و ایران نیز به این پیمان ملحق شد و در آن مقطع حساس، مردم به مساله مبارزه با بهائیت سرگرم شدند. بعد از امضا شدن پیمان بغداد در سال 1334 یک مرتبه تب مبارزه با بهائیت فروکش کرد، گویی که دیگر در ایران اثری از بهائیت وجود ندارد. پس از این تاریخ بود که انجمن حجتیه تاسیس شد. گویی مرحوم حلبی باور کرده بود که رژیم شاه نیز در مبارزه با بهائیت جدی است و او میتواند با استفاده از این موقعیت به مبارزه با بهائیت رسمیت ببخشد.
* اعلام فعالیت رسمی انجمن حجتیه در چه تاریخی صورت گرفت؟
** بعد از قضایای سال 1334 حاج شیخ محمود حلبی به تشکیلات خود رسمیت داد و نهایتاً در سال 1336 آن را با نام انجمن حجتیه مطرح کرد. که در واقع تداوم تشکیلات ضد بهائیت بود که در مشهد فعالیت داشت گوشههایی از آن را برای شما بازگو کردم. ولی از سال 1336 به بعد به نام انجمن حجتیه توسعه پیدا کرد شعبی در همه مراکز استانها تاسیس نمود.
* گویا بعد از مدتی اسم انجمن حجتیه به انجمن امام زمان تبدیل میشود.
** من در این رابطه اطلاعی ندارم.
* ولی کسانی که در کلاسهای عقیدتی انجمن شرکت میکردهاند میگویند در سربرگهایی که به ما میدادند، مهر انجمن حجتیه مهدویه بود. از این موضوع که بگذریم فعالیت انجمن حجتیه را بعد از سال 1339 چگونه ارزیابی میکنید؟
** انجمن حجتیه با توسعه خود به مراکز استانها، جلساتی را تشکیل داد که هر یک توسط یکی از سخنرانان انجمن اداره میشد.
از جمله در همین شهر مشهد سخنگویی به نام سجادی داشتند که او را مهندس خطاب میکردند. این جلسات مورد استقبال اقشار زیادی از مردم قرار میگرفت و این در شرایط سالهای 40 تا 42 بود که از یکسو نهضت آزادی و جبهه ملی دوم تشکیل شده بود و از سوی دیگر نهضت روحانیت فعال گشته بود. در مشهد هم انجمنهای اسلامی در سطوح مختلف دانشجویی، دانش آموزی و بانوان تشکیل شده بودند. انجمن اسلامی بانوان که بنده بعضی وقتها در آنجا صحبت میکردم، یکبار قرار شد که جلسهاش در منزل ما تشکیل شود. اتفاقاً قرار بود که همین آقای سجادی به آن جلسه بیاید، ولی هر چه منتظر ایشان شدیم نیامد.
فردای آن روز خبردار شدیم که او را در سر کوچهای که منزل ما در آن قرار داشت، دستگیر کردهاند و به ساواک بردهاند. حدود 15 یا 20 روزی ایشان در ساواک بود. وقتی بیرون آمد، من به دیدنش رفتم، گفت: از من امضا گرفتند که جز در مورد مسایل ضدبهائیت، مطلقاً راجع به چیز دیگری صحبت نکنم. ایشان از آن تاریخ به بعد جلساتش کاملاً اختصاص به موضوع بهائیت پیدا کرد.
* آیا آقای سجادی قبل از دستگیری توسط ساواک، در سخنرانیهایش راجع به موضوعات دیگر هم صحبت میکردند؟
** قبل از این، بنده یک مرتبه با ایشان برخورد کردم و به او گفتم: اگر شما میخواهید تبلیغات ضد بهایی بکنید، مانعی ندارد. ولی در مقابل آن بگویید که اصلاً پیام اسلام چیست؟ بهایی باطل! اما اسلام چه میگوید؟ به او گفتم: تو مطالعه کن که در مقابل بهائیت، اسلام چه چیز را میتواند عرضه کند. تا اینکه آن قضیه دستگیری پیش آمد و ایشان در جلسات بعد از آن ماجرا، فقط راجع به بهائیت صحبت میکرد.
* آیا سجادی اسم واقعی او بود یا نام مستعار؟
** به نظرم سجادی اسم واقعی او بود. این جریان ادامه پیدا کرد. شیخ محمود حلبی هم گاهی به مشهد میآمد و بنده هم گاهی به دیدن ایشان میرفت. در اینجا باید از مرحوم محمد تقی شریعتی یاد کنم که بذر احترام به افکار و اندیشههای دیگران ولو اینکه از نظر ما درست نباشد، را در دل ما کاشت. البته بعدها خود ما بطور اصولی تحلیل کردیم که در جهانبینی توحیدی، این مساله چگونه ریشه دارد؟ با این دیدگاه بود که من به دیدن مرحوم حلبی میرفتم. یک بار که ایشان به مشهد آمده بود، در کوچه باغ نادری به دیدن او رفتم.
علاقمندان به شیخ حلبی هم بودند، شیخ محمود برای آنها صحبت میکرد. تمام صحبتش این بود که تکلیف دینی امروز ما منحصر به این است که با بهائیها مبارزه کنیم. او با سوگندهایی که مخصوص خودش بود، مثلاً والله العلی الاعظیم الاعلی، بر این نکته تاکید میکرد که امروز امام زمان (عج) جز این خدمت را از کسی نمیپذیرد و چیزی جز این انتظار ندارد. بعد از پایان صحبت ایشان من در کنار او نشستم و سکوت کردم. ایشان به من گفت: آقای احمدزاده، من معنای سکوت شما را میفهمم و میدانم که شما با این حرف من مخالفید.
ولی من به شما علاقه دارم و از باب خیرخواهی میگویم که به خدا قسم امروز تکلیف شرعی و دینی همه ما آن است که با بهائیت مبارزه کنیم. من باز هم با سکوت بخصوصی به او نگاه کردم. میخواهم عرض کنم که تشخیص من این بود که دیدگاههای مرحوم حلبی یک نوع اعتقاد بود و نه اینکه بازی سیاسی باشد، اگرچه مورد بهرهبرداری ساواک قرار می گرفت. امروزه خیلیها گرفتار این مساله هستند، یعنی تفکراتی دارند که مورد بهرهبرداری دیگران قرار میگیرد.
* ولی اسنادی که بعد از انقلاب چاپ شد و سروصدای زیادی هم به پا کرد، مبین این موضوع بود که جلسات انجمن حجتیه در مشورت و با اجازه ساواک برگزار میشد.
** حاج شیخ محمود حلبی این مجوز را به حساب این میگذاشت که حتی شخص اعلیحضرت، موافق با این نظریه هستند که بهائیت خطرناکترین دشمنان این مملکت است. به هر حال امکان دارد که این قضاوت من درست یا غلط باشد، ولی در آن زمان، من حاج شیخ محمود حلبی را واجد تفکری میدانستم که در عین حال مورد بهرهبرداری رژیم و ساواک قرار میگیرد. کما اینکه در مورد فداییان اسلام هم اینطور فکر میکردم.
افرادی مانند نواب صفوی مردمانی مخلص، فداکار و شهادتطلب بودند، اما شیوه آنها به گونهای بود که مورد بهرهبرداری قرار میگرفتند.
تاریخ اسلام هم شاهد گویای این موضوع میباشد. خوارج نهروان. «آن مردمانی متهجد اما متحجر!» نماز شب خوانانی که پیشانیهای آنها از کثرت سجده پینه بسته بود، امام بر علیه علی(ع) و در جهتی حرکت میکردند که معاویه حداکثر بهرهبرداری را از این تفکر بر علیه علی(ع) میکرد. اینها نمیدانستند که چه میکنند. حضرت علی(ع) به خوبیهای آنها اشاره میکرد و میگفت: آنها بدترین کارها را میکنند و خیال نمینمایند که بهترین کارها را در راه خدا انجام میدهند. من شیخ محمود حلبی را با همین معیار ارزیابی میکردم و لذا ارتباطم با او قطع نشد. او هم گاهی به بازدید من میآمد.
* آیا مورد دیگری از این ملاقاتها را به یاد دارید؟
** بله، در همان دهه چهل، یادم هست یک روز که برف سنگینی هم بر زمین نشسته بود، مرحوم حلبی به اتفاق یک نفر دیگر برای بازدید به منزل ما آمد. در آن ایام من روی جهانبینی توحیدی کار میکردم. یک مقدار از این کار را برای شیخ محمود حلبی بازگو کردم، ولی ایشان با بیاعتنایی و برخورد خاصی حرفها را میشنید، بدون آنکه با بنده برخوردی کند. من اینطور استنباط میکردم که او در دل میگوید: امروز تکلیف همه شیعیان است که با بهائیت مبارزه کنند و این خواست امام زمان است. این حرفها یعنی چه؟!
* نظر حاج شیخ حلبی در رابطه با مراجع وقت چه بود؟
** سال 1348 بود که در تهران یک بار دیگر ایشان را ملاقات کردم. این ایام مصادف با فوت آیتالله حکیم بود. شاه نیز تلگرافی به مرحوم آیتالله خویی زد و به ایشان تسلیت گفت. در واقع با این کار، میخواست مرجعیت را از ایران به نجف پاس بدهد. در آن روز دیدم عدهای در خانه شیخ محمود حلبی نشستهاند. صدای زنگ تلفن لحظهای قطع نمیشد و از شیخ محمود میپرسیدند که مرجع کیست؟
ایشان هم با آب و تاب و روش بیان مخصوص به خود، آیتالله خویی را معرفی میکرد. بعد از مدتی سکوت، بنده گفتم: آقای حلبی! اینکه فقهش فلان و اصولش فلان است و ... دردی از مردم ایران را دوا نمیکند. مردم به مرجعی نیاز دارند که پیام اصلی اسلام را درک کرده باشد. یک مرتبه، آقای حلبی بطور بیسابقه به من گفت: من میفهمم که تو طرفدار آقای خمینی هستی و خبر دارم که در نهضت روحانیت از ایشان طرفداری میکردهای و حالا هم منظور تو را درک میکنم. اصلاً در خانه من جای این حرفهای سیاسی نیست.
من هم قدری تند جواب ایشان را دادم و این آخرین دیدار بنده قبل از رفتن به زندان در سال 1350 بود.
* آیا مراقبتهای حاج شیخ حلبی در جلوگیری از تاثیرپذیری انجمن حجتیه نسبت به شرایط سیاسی کارآمدی داشت؟
** تا آنجا که من اطلاع پیدا کردم، در آن دو سه سال قبل از سال 1350 که حسینیه ارشاد توسعه پیدا کرده بود و سخنرانیهای دکتر شریعتی در دانشگاههای مختلف با استقبال بیسابقه دانشجویان و روشنفکران مواجه شده بود، خیلی از افراد انجمن حجتیه که به حسینیه ارشاد پا گذاشته بودند، کمکم از انجمن جدا شدند و به صف جدید روشنفکران مذهبی پیوستند که بعدها در مبارزات سیاسی دهه پنجاه نیز فعال بودند.
نکتهای را که میخواهم بگویم، این است که تشخیص من این بود که مرحوم حلبی آدم وابسته و مزدوری نیست و اصلاً تفکر او این بود و بنابراین باید برای او احترام قایل شد. الان خاطرهای از قبل سال 50 به یادم آمد. یکی از منسوبین آقای حلبی در مشهد فوت کرد. در مسجدی در کوچه باغ نادری، مجلس ترحیم گرفته بودند، ایشان برای آن مراسم به مشهد آمده بود. وقتی به مجلس وارد شدم، ایشان هم جلوی در مجلس ایستاده بود. آقای خامنهای در همان روزها یک بار به من گفتند که چرا شما در مجلس فاتحه او شرکت میکنید؟
او از حضور شما در آن جلسه به نفع خودش بهرهبرداری میکند. من گفتم نه تنها با او بلکه حتی با کسانی که در دوران نهضت ملی با مصدق مخالف بودند، باید صحبت کرد و برخورد داشت. بنده به آنها برچسب نمیزدم که مثلاً تو ضد ملی هستی و ... در دورانی هم که زندانی بودم، شیوه برخورد من با تمام جریانات سیاسی مخالف چنین بود، در حالی که آدم مستقلی هم بودم.
* موضعگیریهای حاج شیخ حلبی و انجمن حجتیه در مقطع انقلاب 57 چگونه بود؟
** اینها راهپیماییها را محکوم میکردند. رهبری آقای خمینی را هم محکوم میکردند. اینها اساساً این حرکت را قبول نداشتند. این موضع تا نزدیکیهای پیروزی انقلاب هم ادامه داشت، بعد یک دفعه پیوستند.
* نقطه عطف این تحول کجا بود؟ آیا بعد از راهپیمایی عظیم مردم در عاشورای 57 که در واقع یک رفراندوم بود. این تحول پیش آمد؟
** من فکر میکنم که این تحول بعد از کنفرانس سران چهار کشور آمریکا، فرانسه، انگلستان و آلمان در گوادلوپ بود و از اواخر آذر سال 57 شروع شد.
* انجمن حجتیه بعد از انقلاب چگونه به فعالیتهای خود ادامه داد؟
** در اوایل سال 58 که حزب جمهوری اسلامی تشکیل شد، یک روز مرحوم هاشمینژاد به من تلفن زد که آیا شما میخواهید با اعضای کمیته مرکزی حزب در خراسان آشنا شوید؟ من پاسخ مثبت دادم. وقتی به کمیته مرکزی حزب رفتم، آنجا افرادی از حجتیه را دیدم. چون محلی بودند و سابقه فعالیت در انجمن داشتند، آنها را میشناختم. این موضوع برای من بسیار تعجبآور بود.
بعد از خاتمه آن جلسه معارفه به شهید هاشمینژاد گفتم که شما مثل من از گذشته حجتیه و موضوع آقای حلبی و اینکه نباید در سیاست مطلقاً دخالت کرد و تخته کردن نهضت روحانیت و آقای خمینی اطلاع دارید. با این سابقه چرا اینها را به کمیته مرکزی حزب آوردهاید؟ ممکن است که تحت تاثیر انقلاب تغییراتی کرده باشند، اما در جاهای مهم، این گونه افراد با آن سوابق قبلی باید مدتی امتحان خود را پس بدهند تا بتدریج اگر واقعاً شایستگی داشتند به مناصبی برسند. ولی در همین اوایل انقلاب این کار مساله بهت وجود میآورد. ایشان سکوت کرد و به من جوابی نداد.
یادم هست که آقای خامنهای هم که در تهران مسئولیتهایی داشتند، وقتی با ایشان موضوع را مطرح کردم، چیزی در پاسخ من نگفتند، شهید بهشتی هم در این رابطه حرفی نزدند.
به هر حال اینها کسانی بودند که افراد سیاسی را به جلسات خود راه نمیدادند و آنها را طرد میکردند. حتی آن طور که شنیده بودم، گاه گاهی افراد را تهدید میکردند که آنها را به ساواک معرفی میکنند. من یادم هست که در جلسات آنها گاهی تیمسار بهرامی رییس ساواک مشهد شرکت میکرد و برخی از جلسات آنها که در محافل اعیان و اشراف مشهد برگزار میشد، با تشریفات فوقالعادهای همراه بود.
* گویا در اوایل انقلاب، شما این مطالب را با رهبری انقلاب هم در میان گذاشته بودید؟
** بله. آن ایامی که مسئولیت استانداری خراسان را به عهده داشتم، در رابطه با کارم نزد امام رفته بودم. در آنجا بنده مساله حجتیه را مطرح کردم و جریان حزب جمهوری اسلامی را هم برای ایشان گفتم و اینکه از یک طرف برخی از اینها به کمیته مرکزی حزب آمدهاند و از طرف دیگر به کتابفروشیها حمله میکنند و آنها را آتش میزنند و اصلاً باعث درگیری شدهاند.
در همان ملاقات، خاطرهای را برای مرحوم امام(ره) نقل کردم. به ایشان گفتم: آن دورانی که شما در نجف بودید، یکی از تاجران مشهدی که علاقهمند به شما هم بود، برای زیارت به کربلا و عتبات عالیات میآید و در ضمن خدمت شما میرسد و میپرسد که آیا اجازه میدهید از وجوهات شرعی به انجمن حجتیه کمک شود؟ شما در پاسخ گفته بودید: شاه باید برود! آن تاجر که جواب را متناسب با سؤال ندیده بود، به تصور اینکه سؤال ندیده بود، به تصور اینکه سؤال را بد مطرح کرده است، دوباره تکرار میکنید: شاه باید برود! آن وقتی طرف متوجه میشود که اصل قضیه باید حل شود و بهائیت یک موضوع فرعی است.
وقتی من این خاطره را نقل کردم، ایشان دوبار سرشان را به علامت تایید تکان دادند. من به ایشان گفتم: نمیگویم که خدای ناکرده اینها با سازمانهای جاسوسی بیگانه در ارتباطند، حداقل من مدرکی ندارم. اما میخواهم این نکته را خدمت شما عرض کنم که اساساً این شیوه تفکر برای انقلاب خطرناک است و ممکن است ناخواسته مورد بهرهبرداری قرار گیرد. وقتی این جمله را برای ایشان گفتم، شهدالله (خدا را شاهد میگیرم) که ایشان دوبار گفتند: «همینطور است، همینطور است» در حالی که شیوه معمول امام این بود که هیچگاه در برابر گزارشها، فیالمجلس نظر مثبت و منفی نمیدادند. این تایید به مرا خیلی خوشحال کرد که جریان آن را برای آقای خامنهای و مرحوم بهشتی و مرحوم هاشمینژاد گفتم.
* در آن مقطع، حتی شما به بعضی از استانداران اشاره کرده بودید که عضو انجمن حجتیه هستند.
** به همین دلایل بود که در آن شرایط، لبه تیز حجتیه متوجه بنده بود و اتهامات و برچسبهایی را به من میزدند، تا جایی که در جریان انتخابات در محلات بالای شهر مشهد، بنده را فئودال معرفی میکردند و در محلات جنوب شهر، مرتد و طرفدار مجاهد و مارکسیستها. یکی از دوستان اطلاع دقیقی در آن زمان به من داد که سازماندهی شایعات به عهده حجتیه میباشد. بعد از استعفا از سمت استانداری، در خرداد سال 59 برای سالگرد دکتر شریعتی مرا به شیراز دعوت کردند. در آنجا به دیدن مرحوم ربانی شیرازی، نماینده امام در فارس رفتم، جریان را برای ایشان تعریف کردم. خداوند او را رحمت کند، بعد از صحبت من گفت: فلانی تو از ریشه قضایا خبری نداری.
گفتم ریشه قضایا چیست که من خبر ندارم؟ مرحوم ربانی گفتند: همان روزهای اول که امام از پاریس آمده بودند و در دبیرستان علوی بودند، ما آنجا بودیم که آقای خزعلی به اتفاق یک نفر دیگر خدمت امام آمدند. آقای خزعلی گفت که انجمنی به نام حجتیه وجود دارد که علیه بهائیت مبارزه میکردهاند و خدمات بسیاری دارند. حالا که به برکت انقلاب موضوع بهائیت منتفی شده است، اجازه بفرمایید که اینها با مارکسیستها مبارزه کنند، چون اینها اهل منطق و استدلال و اجتماع و ... هستند.
مرحوم ربانی شیرازی گفت: تا آقای خزعلی این موضوع را مطرح کرد، بنده یادداشتی به این مضمون خدمت امام دادم که این جریان به فراماسونری و اینتلیجنت سرویس وابسته میباشد و ما باید از خیر مبارزه اینها با مارکسیسم بگذریم. آن مساله در آنها مسکوت ماند.
* ولی بعداً امام بر علیه انجمن موضع علنی گرفتند.
** بله، در سال 62 ما در زندان بودیم که امام به یکباره موضع صریح و قاطعی در برابر حجتیه و اسلام ملوکی گرفتند و گفتند که اگر از کارهایتان دست نکشید، قلمهایی خرد خواهد شد. کمی بعد روزنامه اطلاعات در زندان بدست بنده رسید و دیدم که طرفداران انجمن حجتیه، از آقای حاج شیخ محمود حلبی خواهان تعیین تکلیف شده بودند که ایشان هم حکم به توقف فعالیتهای آموزشی انجمن حجتیه داده بود. با آن که امام آن موضع را گرفت، ولی آنها از حاج شیخ محمود حلبی استفتا کردند که بعداً هم اعلام کردند با سخنان امام تکلیف ما روشن شد و ما همچنان به انقلاب وفا داریم. در واقع این اعلام موضع از تصفیه آنها جلوگیری کرد.
* در رابطه با نفوذ انجمن حجتیه به گزینشهای ادارات مختلف مطالب بسیاری را نقل میکنند. از دیدگاه شما این اخبار تا چه اندازه صحت دارد؟
** در رابطه با نفوذ انجمن حجتیه به گزینشهای ادارات مختلف مطالب بسیاری از نقل میکنند. از دیدگاه شما این اخبار تا چه اندازه صحت دارد.
بنده در سال 63 از زندان اوین به زندان مشهد منتقل شدم. در همین سال یا اوایل 64 بود که سر صحبت با یکی از مسئولان قضایی در رابطه با انجمن حجتیه باز شد. من جریان حجتیه را برای او تشریح کردم، و گفتم که: من اطلاع دارم که در حال حاضر وقتی کسی تقاضای استخدام برای ادارات مختلف از آموزش و پرورش گرفته تا نیروهای مسلح میکند، یک سازمان گزینشی هست که سوابق او را بررسی میکند.
یکی از معیارهای تعیین صلاحیت افراد این است که اگر قبل از انقلاب سابقه فعالیت سیاسی داشته باشد، حتی اگر بعد از انقلاب به دنبال زندگی خود رفته باشد، او را رد صلاحیت میکنند، چرا که ممکن است بعداً مساله آفرین باشد! اگر در گزینش افراد حجتیه هم این دقت نظر را داشتید، به صرف اینکه بعد از موضع امام خود را تابع ایشان اعلام کردند، قانع نمیشدید و آنها را در مسئولیتهایشان باقی نمیگذاشتید. که ایشان به من پاسخی ندادند.
* جناب آقای احمدزاده! از اینکه به پرسشهای ما به تفصیل پاسخ دادید. بسیار سپاسگزاریم.