* بسیارى از صاحبنظران شما را از اعضاى مکتب واقع گراى روابط بین الملل مى دانند. در کتابتان تحت عنوان «دموکراسى» نوشته اید که سیاست عملى اساساً با سنت آمریکایى در تضاد است. این دو مسأله چگونه در کنار یکدیگر قرار مىگیرند؟
** تفکیک میان مکاتب واقع گرا و ایده آل گرا را نمى پسندم. در آمریکا این بحث از آنجا ناشى مى شود که مى گویند در میان شیفتگان قدرت هم افراد واقع گرا وجود دارند و هم کسانى که معتقدند سیاست خارجى مبتنى بر ایده آل هاست. این مشاجره اى بیهوده است.
مکتب واقعگرا براساس ارزیابى صحیح از نیروهاى مؤثر بر سیاست خارجى استوار است. این نیروها نه تنها قدرت نظامى بلکه ایده هاى مشروعیت را هم شامل مى شوند که هر کدام از دوره اى به دوره دیگر تغییر مى کند. در قرن نوزدهم مى توانستید سیاست عملى را ببینید زیرا ساختارهاى داخلى دولت کاملاً با یکدیگر سازگار بود و بنابراین موضوعات مورد مناقشه میان دولت ها، دغدغه هاى اساسى بود. در دوره جارى، ایدئولوژى باید صاحب نقش شود.
مشکل رویکرد آمریکایى به سیاست خارجى یا رویکرد «ویلسون» به سیاست خارجى این نیست که بر ایده ها تأکید دارد بلکه در آن است که تاریخ را رد مى کند. به عقیده من مى توان در دوره زمانى معینى به ایده ها رسید و این نیازمند فرایند نیست.
براساس این مکتب، در اواخر جنگ جهانى دوم و در کشورهاى اروپایى شرایط لازم براى گذار به دموکراسى به وجود آمد. این باور مبتنى بر این تصور است که هیچ دلیلى وجود ندارد که ثابت کند دموکراسى ها به جنگ یکدیگر نمى روند. با این حال، این مسأله هرگز در بوته آزمون قرار نگرفته است. از این منظر، مکتب ویلسون با سیاست عملى در تضاد است. اما سیاست عملى بیسمارک با اوضاع بین المللى جارى ناسازگار است. شما نمى توانید در روابط خود با سایر قدرت ها برپایه قدرت نظامى عمل کنید.
* در کتاب «آیا آمریکا به سیاست خارجى نیاز دارد؟» چنین نتیجه گیرى کرده اید که «چالش نهایى آمریکا آن است که قدرت خود به اجماع اخلاقى تغییر دهد بدین گونه که ارزش ها خود را نه از طریق تحمیل بلکه براساس پذیرش مشتاقانه دنیایى که نیازمند رهبرى روشنگرانه است، اشاعه دهد.» شما رابطه میان ترغیب و اعمال فشار در دیپلماسى را چگونه تعریف مىکنید؟
** البته این درست است که ترغیب دربرگیرنده مشوق ها و مجازات هاست. رهبران باید فواید و خطرات راهى را که برمى گزینند، بسنجند. بنابراین در اینجا عنصرى از اعمال فشار به وجود مى آید. اما میان این مسأله و اینکه بگوییم «ما تنها ابرقدرت هستیم و مى توانیم با هژمونى، شایستگى، یا چیزهاى دیگرى از این دست، راه خود را باز کنیم.» تفاوت وجود دارد.
زمانى یک اندیشمند استرالیایى مى گفت: «هنر سیاست خارجى آمریکا در این است که به گونه اى عمل مى کند که گویى اصلاً ابرقدرت نیست، در حالى که خود به این مسأله آگاه است.» اما آمریکا باید به یاد داشته باشد که نتایج اولیه حاصل از تحمیل قدرت، مخالفت هاى طولانى مدت را بیش از پیش تشدید مىکند.
* پس از تجاوز آمریکا به عراق گفته بودید که هرگونه تلاشى براى سرنگونى صدام مستلزم 3 پیش شرط است: 1-گسترش یک طرح نظامى سریع و تعیین کننده 2- توافق بر سر نوع ساختار سیاسى که جایگزین صدام مى شود و 3-جلب حمایت یا رضایت کشورهاى کلیدى مورد نیاز در اجراى طرح نظامى. با توجه به اینکه نخستین پیش شرط فراهم نشده، شما نتیجه احتمالى اوضاع عراق را چگونه مىبینید.
** واقعیت این است که فکر مى کنم پیش شرط اول مهیا شده و این 2 پیش شرط دیگر است که فراهم نشده است.
* آیا طرح نظامى «سریع و تعیین کننده» بود؟
** طرح نظامى سریع و تعیین کننده بود اما دنباله این طرح، سریع و تعیینکننده نبود.
* پس نتیجه احتمالى اوضاع عراق را چگونه مىبینید؟
** آشفتگى.
* در کتاب «آیا آمریکا نیاز به سیاست خارجى دارد؟» با اشاره به ویتنام نوشته اید که «شکست ناگهانى در این کشور بر اثر ناتوانى آمریکا در مرتب کردن رشته ها و رگه هاى رویکرد تاریخى خود به سیاست خارجى وخیم تر شد؛ یعنى ناتوانى در تطبیق اصول فراگیر با ملزومات عملى منطقه اى که رسیدن به اهداف کلان در آن تنها نیازمند رویکردى تدریجى بود؛ یعنى ناتوانى در ارتباط دادن ارزش ها و اصول اخلاقى صحنه نبرد با نحوه به کارگیرى ابزارهاى قدرت که تابع شرایط است.» این مسأله تا چه حد در مورد اوضاع عراق صدق مىکند؟
** مشکل ما این است که اهداف خود را در قالب واژه هاى عمومى، آرمان گرایانه و کلى بیان مى کنیم. گاهى شرایطى پیش مى آید که اوضاع داخلى در اولویت قرار مى گیرد. در اروپا و در دوره «طرح مارشال» اصولى کلى وجود داشت که با تاریخ ما و وضعیت داخلى کشورهاى اروپایى که همگى در آن اشتراک داشتند، سازگار بود. در این صورت، یک رویکرد عمومى، مؤثر بود. وضعیت ویتنام با عراق متفاوت است. آمریکا اکنون در عراق با یک مشکل مضاعف داخلى مواجه است. این در حالى است که ویتنام دست کم از لحاظ فرهنگى داراى تجانس بود اما در عراق 3 ملت یا 3 قومیت یا 3 گروه مذهبى وجود دارد.
بنابراین اتخاذ یک سیاست واحد در عراق بسیار دشوارتر از آن چیزى است که در ویتنام بود. در ویتنام زمانى که برنامه «ویتنامیزاسیون» اجرا شد حکومتى برقرار شد که نیروهاى مسلح آن به حکومت وفادار بود اما در عراق این نیروها به گروههاى متعددى وفادارند نه به حکومت. بنابراین، کار بازسازى سیاسى در عراق بسیار سختتر از ویتنام است.
* اخیراً در مصاحبه اى به مسأله هسته اى ایران پرداختید. نظرتان در این باره چیست؟
** باید از دیپلماسى بهره برد. من راه حل دیپلماتیک را ترجیح مى دهم چرا که تبعات مداخله نظامى یک بحران بینالمللى بزرگ خواهد بود.
* شما به عنوان کسى که دهها سال در مورد چین کار کرده اید، وضعیت فعلى و آینده روابط چین آمریکا را چگونه ارزیابى مىکنید؟
** هر دو کشور در آستانه تغییر جایگاه هاى بین المللى خود قرار دارند. ایالات متحده یک ابرقدرت است اما نمى تواند براى همیشه قدرت برتر خود را در زمینه نظامى حفظ کند. چین در حال انتقال از یک کشور ایدئولوژیک به یک کشور مدرن و تکنوکرات است. اما این کشور فعلاً در آغاز فرایند تعریف کردن خود به عنوان یک کشور تکنوکرات، براى جامعه بین الملل و کنترل بر مردم خود است.
بنابراین به نفع هر دو کشور است که دوره صلح را ادامه دهند. نکته مهم آن است که نسل هاى دو کشور که وابسته به اینترنت و در حال تمایز با نسل هاى پیش از خود هستند، از ناسیونالیسم به عنوان ابزار رسیدن به وحدت پرهیز کنند. به همین سبب، روابط آمریکا و چین براى صلح جهانى اهمیت زیادى دارد.
* در چندین مقاله اشاره کرده اید که مرکز ثقل قدرت از آتلانتیک به پاسیفیک در حال تغییر است. این وضعیت براى آمریکا که درصدد حفظ جایگاه خود به عنوان تنها ابرقدرت است، چه پیامى دارد؟
** من اعتقادى به این ندارم که آمریکا باید جایگاه خود را به عنوان یک ابرقدرت حفظ کند. تصور نمى کنم این مسأله براى ما هم مطلوب باشد زیرا این پنداشت را به وجود مى آورد که تصور کنیم گزینه هاى ما بیش از حد واقعى است. همچنین با توجه به انتقال نسبتاً آسان تکنولوژى مى توان گفت که قدرت بالاى آمریکا براى همیشه تداوم نخواهد یافت.
بنابراین، به نظر من، ما با 2 مسأله مواجه هستیم. یکى اینکه آیا نقش آمریکا به عنوان تنها ابرقدرت کاهش خواهد یافت یا نه. آمریکا در آینده اى قابل پیش بینى قدرتمندترین کشور خواهد بود اما تنها کشور قدرتمند نخواهد بود. مسأله دوم اینکه آیا افول قدرت آمریکا ناشى از قدرت گیرى آسیا یا سایر عوامل خواهد بود؟ زمانى که به دنیا با نگاهى واقع بینانه بنگریم، مى بینیم که چین، ژاپن، هند و احتمالاً اندونزى در حال تبدیل به قدرت هاى مهم هستند.
به اعتقاد من، اروپا خوش شانس خواهد بود اگر جایگاه فعلى خود را بازیابد. در آمریکاى لاتین ظاهراً تنها برزیل پتانسیل ورود به سیستم بین الملل را دارد. با توجه به همین عوامل، به نظر من، این آسیاست که بیشترین پویایى و پیشرفت را از خود نشان خواهد داد.