گروه سیاسی
محمدحسن باریکلو
از جمله مباحث بسیار مهم اساسی که در جوامع انسانی مورد بررسی قرار میگیرد مبحثی به نام "آزادی" است. برای ورود به بحث آنچه که از اهمیت شایانی برخوردار است تعریف آزادی است. شهید بهشتی در این باره میگویند: "دفاع از آزادی، بدون تعریف از آزادی آنهم به طور دقیق و تعیین حدود آن، یا از روی نادانی است یا از سر غرضورزی و فریبکاری… اگر مفهومی همچون آزادی به غلط تعریف و تفسیر شود، نه تنها سرنوشت انقلاب، بلکه اساسا سرنوشت کشور را به خطر خواهد انداخت… چنان که کم و بیش مشاهده میشود، امروز گروههای نوخاستهای بوجود آمده که گویی برای کسب محبوبیت و جلب نظر مردم، در دفاع از آزادی با یکدیگر مسابقه گذاشتهاند."(1)
لذا در تعریف از آزادی مطالب بسیاری با دیدگاهها و زوایای متفاوت بیان گردیده است که از آن جمله میتوان به چند نمونه زیر اشاره کرد. کانت معتقد است: "آزادی عبارتست از استقلال از هر چیز، به جز قانون اخلاق."(2) شیلینگ نیز می گوید: "آزادی نیست جز تعیین مطلق امر نامتعین از طریق قوانین ساده هستی."(3) هابز در مورد "آزاد مرد" اینچنین مینویسد: "آزاد مرد آنست که از انجام کاری که خواهد، بازداشته نشود."(4) والوسیولس نیز میگوید: "آزاد مرد کسی است که در زنجیر نباشد و گرفتار زندان نباشد و همچون برده از بیم مجازات در وحشت نباشد."(5) استاد مطهری نیز در تعریف آزادی به صورت مختصر و مفید میفرمایند که: "آزادی یعنی نبودن مانع."(6) و بر این عقیدهاند که: "انسانهای آزاد آنهایی هستند که با موانعی که در جلوی رشد تکامل آنها هست مبازره میکنند،"(7) لذا در یک تعریف کلی میتوان گفت: "آزادی قدرت انتخاب آگاهانه برای جهتگیری یکی از دو قطب مثبت و منفی که در برابر انسان قرار گرفته است."
بعد از تعریف اندیشمندان گوناگون انواع مختلف و متنوعی را برای آزادی قایل شدهاند. به عنوان نمونه شهید مرتضی مطهری برای آزادی دو نوع تقسیمبندی قایل شدهاند. 1- آزادی اجتماعی (رهایی و آزادی فرد از قید و بندهای موجود در اجتماع) 2- آزادی معنوی (آزادی فرد از قیدها و بندهای خویش) (8) با دید دیگری از دیدگاههای اسلام میتوان آزادی را به 5 نوع تقسیم کرد:
1-آزادی عقیده 2- آزادی اندیشه و تفکر 3- آزادی بیان و تبلیغ 4ـ آزادی رفتار 5ـ آزادی سیاسی لذا با همین تقسیمبندی مباحث را پی میگیریم. ابتدا در پییافتن تعبیر و تفسیری مناسب از "آزادی عقیده" میباشیم که آیا این عبارت به چه معناست و در ثانی دارای چه آثار و عواقب بعدی میباشد.
"عقیده" کلمهای است که از "عقد" به معنای بستهشدن و بستن مشتق شده است. لذا گفته میشود اگر چیزی با فکر و جان شما بسته شد آن عقیده شماست. و "اعتقاد" آن چیزی است که قابل دگرگونی و تغییر نباشد.
اولین سوالی که مطرح میشود اینست که آیا: انسان میتواند عقیده داشته باشد؟ یا به عبارتی آیا انسان میتواند معتقد به چیزی باشد؟
در جواب باید گفت که محال است انسان در زندگی بتواند بدون اعتقاد به یک اصل یا مبانی زندگی کند حتی کسانی که ادعا دارند انسان در زندگی نباید به چیزی عقیده داشته باشد و بر آن پافشاری میکنند، همین خود یک عقیده است، چرا که با جان و فکر آنها بسته شده است. بنابراین پاسخ این سوال مثبت است. سوال دیگری که مطرح میشود اینست که آیا انسان دایما میتواند در حال اتخاذ عقیدهای باشد و عقیده قبل را رها کند؟
در این مورد نیز پاسخ مثبت میدهیم با این توضیح که در بحث عقیده، دو نوع اصول قابل تصور است:
اول- اصول ثابت مانند قواعد و روابط ریاضی به عنوان نمونه 4=2+2 یا مجموع زوایای داخله مثلث برابر با صد و هشتاد درجه است از این قبیل. در این مورد (اصول ثابت) مسلم اینست که آزادی عقیده معنا و مفهومی پیدا نمیکند. یعنی به فرض مثال کسی ادعا کند که: "عقیده آزاد است و من میگویم: 5=2+2 !" که این امکان ندارد چرا که از اصول ثابت ریاضی به شمار میرود.
دومین نوع متصور از این تقسیمبندی، اصول متغیر است، مانند کشف قوانین هستی و کیفیات آنها. در این مورد است که آزادی عقیده موضوعیت پیدا میکند و هر متفکر و صاحبنظری رای خود را اظهار میدارد و همانطور که مشخص و واضح است تعدد و تکثر و اختلاف و تضاد آرای منجر به پیشرفت علوم و تکنولوژی است. شهید مرتضی مطهری آزادی افراطی و بیحد و مرز دین و عقیده را در غرب معلول عملکرد نادرست اربابان کلیسا در قرون وسطی، دیدگاههای نادرست فلاسفه غرب نسبت به ادیان الهی و عکسالعمل شدید و افراطی به جریان تفتیش عقاید در قرون وسطی میداند:
"به نظر من علت این که غرب، آزادی دین و عقیده را اعلام کرده، عکسالعمل شدید و افراطی به جریان تفتیش عقاید در قرون وسطی است، دیگر اینکه آزادی عقیده را بر سه اصل مبتنی کردهاند: اولا میگویند انسان محترم است و لازمه احترام به انسان، احترام به هر نوع عقیده اوست؛ خواه حق باشد یا باطل. ثانیا دین امری فردی و شخصی و سلیقهای میداند و خوبی آن را نسبی میشمرند، و ثالثا تحمیل عقیدهای بر شخصی که عقیدهای خاص دارد را ترجیح بلا مرجح میدانند"
ایشان در نقد سه اصلی که آزادی عقیده بر آنها مبتنی شده است چنین میگوید:
"درباره اصل اول باید گفت که لازمه احترام به انسان، احترام به هر نوع عقیدهای نیست. در مورد اصل دوم باید بگوییم که در نظر آنها، دین امری مربوط به وجدان شخصی است و همانطور که بشر احتیاج به سرگرمی هنری، تفریحی و… دارد، به سرگرمیای به نام مذهب هم نیاز دارد و در این جا هم حق و باطل واقعا وجود ندارد و همچون رنگ لباس که کاملا سلیقهای است. در حالی که ما دین را یک راه واقعی برای سعادت بشر میشناسیم و دینی را که عقیده در آن مطلقا آزاد باشد دین نمیدانیم و بر اساس این منطق، دیگر نمیتوان گفت عقیده به راه واقعی سعادت بشر و لو بر مبنای تفکر هم نباشد جایز است، آیا در ترویج فرهنگ و بهداشت هم همین حرف را میزنند؟ اگر مردم آزادند، چرا به زور سعی در ترویج بهداشت و تعلیمات اجباری مدارس دارند؟ زیرا اینها را سعادت واقعی بشر میدانند ولی دین را یک سلیقه فردی. البته اسلام هیچ کس را به زور به ایمان دعوت نمیکند و اصلا ایمان اجباربردار نیست و مقررات اسلامی هم صرفا برای تمکین و اطاعت نیامده، بلکه آمده تا در دلها ایمان و عشق و شور و محبت پدید آورد و برای همین است که دینداری را تنها از روی تفکر میپذیرد."
در مورد اصل سوم هم باید بگوییم، در مسایلی که جدی است و مربوط به مصالح عالی بشریت است، نظیر طب و علاج بیماریهای خطرناک، اگر حقیقت ثابت و مسلم شناخته شود همه موظفند از شاهراه بروند،… جایی که حقیقت از روی علم ثابت و مسلم شده، دیگر تحمیل اراده شخصی نیست، بلکه تحمیل حقیقت قطعی است."(9)
به اعتقاد استاد مطهری در اسلام نیز آزادی عقیده وجود دارد، ولی آن را بر اصولی غیر از اصول یاد شده مبتنی میداند: "در اسلام هم آزادی عقیده و فکر وجود دارد، اما مبتنی بر سه اصل دیگر، که اولا فضایل روحانی و نفسانی در فضیلت بودن خود نیازمند اراده و اختیار میباشند، دیگر اینکه حجت و عقیده از قلمرو اجبار خارج است "لااکراه فیالدین" و سوم اینکه اسلام به طور کلی طرفدار تفکر آزاد است، در اسلام دین و اصول دین و تعبد و تقلید در عقاید و اصول دین پذیرفته نیست. اما این که اسلام اختلاف عقیده و جنگ عقاید را لازم میداند نمیتوان دلیل مستقل شمرد، زیرا این اختلاف عقیده در مسایل اصولی مطلوب بالذات اسلام نیست، مطلوب بالعرض است، یعنی نه از آن جهت مطلوب است که اسلام میخواهد که این اختلاف موجود باشد، بلکه از جهت اختلاف مطلوب است که تا جنگ عقاید نباشد، حقیقت ایمان و مسایلی که باید به آنها ایمان آورد مشخص نمیشود."(10)
لذا ایشان معتقدند که در اسلام با مبانی دیگری آزادی عقیده داریم (نه در مورد اصول ثابت) و آزادی اندیشه نیز مجاز است. "سنهالله التی فطر الناس علیها" و "لن تجد لسنه الله تحویلا".
لذا نمیتوان گفت آزادی عقیده وجود دارد پس من میگویم: "این نظام هستی خدا ندارد" و یا "حکومت اسلامی نباید باشد" بنابراین امکان این هست که انسان گاهی عقیدهای داشته باشد و آن را عوض کند (که البته مشخص است که در مورد عقیده متغیر است)؛ مثل اینکه بگوییم: من تا الان عقیده داشتم که اقتصاد خرد میتواند مشکلات اقتصادی جامعه را حل کند ولی الان عقیدهام اینست که اقتصاد کلان میتواند. (اینجا نمیتوان گفت آزادی عقیده وجود ندارد؛ چرا که مربوط به اصول متغیره است) و همینطور چون در مورد کیفیت و کمیت قوانین است نه در مورد خود اصول و قوانین.
پس عقل چون میتواند در مرحلهای تسلط بر قانون یا مساله مربوط پیدا کند در آن صورت عقیدهای دارد ولی بعد از آن با گسترش آگاهی این عقیده را دیگر نمیپذیرد و آن را عوض میکند.
مبحث دیگری که قابل طرح است اینست که: انسان می تواند در این جهان حقایقی را انتخاب کند به عنوان حقایقی که میتواند به آنها عقیده پیدا کند. 5 مورد است که انسان میتواند به آنها عقیده داشته باشد و محکم پای آن بایستد:
الف: حقایقی که مربوط به اجزایی از جهان هستی است:
یک حقیقیت در مورد همه اجزای هستی، یقینی است یعنی ثابت است و تغییرناپذیر؛ و باید به آن اعتقاد داشت وآن حقیقت عبارتست از: قانونی بودن همه اجزای جهان هستی. نمیتوان ادعا کرد که این قانون وجود ندارد، اصل ثابت است و محکم پای آن میایستیم ولی در مورد این، کیفیت و کمیت و نظریههایی وجود دارد که دانشمندان کشف کردهاند در این موارد حتما و بلاشک آزادی عقیده وجود دارد.
پس قانونی بودن همه اجزای هستی یک حقیقت ثابت است و نمیتوان به عنوان آزادی عقیده آنرا رد کرد یا پذیرفت (چون اصلا آزادی عقیده در این مورد مربوط نمیشود)، نمیتوان گفت: "به عقیده من هستی قانون ندارد پس از چراغ قرمز رد میشوم" یا "در ماه رمضان باید علنا روزه خورد چون باید آزادی عقیده باشد." نفس رعایت حال روزهداران از یک قانون برخوردار است که آن قانون هم ثابت است و در برابر قانون ثابت، آزادی عقیده وجود ندارد ولی در مورد کشف و یا راههای اثبات وجود خدا آزادی وجود دارد.
ب: حقایقی که مربوط به کل هستی است.
میتوانیم عقیده داشته باشیم که جهان هستی دارای هدف است که هیچ مخالفی در برابر آن وجود ندارد حتی آنهایی هم که قایل به فلسفه اپیکور هستند خود اپیکور یک هدف است. و حال آنکه "این هدف چیست" اختلاف عقیده وجود دارد. قرآن میفرماید:
"و قل الحق فمن شاء فلیومن و من شاء فلیکفر" که خود یه نوع آزادی است.
ج: حقایق مربوط به جسم انسان و حقایق مربوط به استعدادهای انسان:
در مورد حقایق مربوط به جسم انسان هیچ کس نمیتواند دارای عقیده باشند یعنی میتوان گفت: عقیده من این است که "لوزالمعده یک چیز زائدی است باید آنرا برداشت". ولی برای وجود استعدادها در انسان میتوانیم عقیده داشته باشیم. "من عقیدهام اینست که انسان استعداد دارد." اما درباره اینکه "استعداد چیست" باید آزادی عقیده وجود داشته باشد تا باب نظریات علمی مختلف باز باشد.
د: حقایقی که مربوط به کل عالم وجود است.
مانند اینکه عقیده داریم جهان هستی رو به خیر حرکت میکند.
هـ: حقایقی راجع به وجود انسان:
انسان یکسری شایستگیها و بایستگیها دارد که میتواند به آن عقیده داشته باشد اما در مورد اینکه "چیست و چگونه است" باید آزادی عقیده وجود داشته باشد.
در نتیجه:
اصول ثابت، اصولی هستند که خدای متعال بر اساس حکمت بالغه خود قرار داده و قابل تغییر نیست و مشیت خدا هم قرار گرفته است چون "الذی احسن کل شیء خلقه" نظام زندگی انسان، نظام احسن است و بهتر از آن وجود ندارد و ثابت است و غیرقابل تغییر است.(میتوانیم فقط در مورد اصول ثابت عقیده داشته باشیم). "ولایمکن الفرار من حکومتک" : امکان فرار از قوانین ثابت حکومت خداوند وجود ندارد.
مواردی که به آنها اعتقاد سخت داریم و در این مورد آزادی وجود ندارد:
1- اعتقاد به وجود خدا: اعتقاد به وجود خدا زیربنایی فطری دارد. حال اگر سوال شود که چرا زیربنای این اعتقاد در فطرت واقع شده است، جواب میدهیم که به این دلیل که خیر انسان در آنست نه در شر او.
2- اعتقاد به پیامبران: یعنی اینکه انسان بدون هدایت و راهنمایی پیامبران الهی نمیتواند به سعادت برسد که میتوان به این نیز اعتقاد داشت. به قول وایتهد که روی اصول ثابت تفکر و تحقیق کرده و کتابی به نام "سرگذشت اندیشهها (جلد اول)" دارد میگوید:
"علت ایجاد مشکلات لاینحل در میان بشریت این است که پروفسورها میخواهند از پیغمبران الهی جلوتر حرکت کنند."
ژانژاک روسو نیز در کتاب "قراردادهای اجتماعی" میگوید:"اگر کسی بخواهد انسان را طوری تربیت کند که آن تربیت" تربیتی باشد که به سعادت بیانجامد، آخرالامر از خدائیان (پیامبران) باید مدد بگیرد"
لذا پایه اصول ثابت خداست و تنها کسی که با خدا در ارتباط است و میتواند این اصول ثابت را برای ما بیاورد در درجه اول پیغمبراند، نه پروفسوران، که اصل دعوای آزادی عقیده بر روی همین مطلب است. روشنفکران فرانسه بعد از رنسانس اعلام داشتند که: ما قبول نداریم که سعادت انسان به تبعیت از پیامبران منتهی میشود. بلکه، به این نتیجه رسیدهایم که علم میتواند هماهنگ دین حرکت کند [که البته تا اینجای مطلب از نظر مکتب اسلام قابل قبول است] در نتیجه دین را میتوان کنار گذاشت و علم را جایگزین آن کرد. اینجاست که سخن وایتهد به میان میآید که: "مشکلات لاینحل بشری…"
پس ما، میتوانیم عقیده داشته باشیم که راه سعادت انسان مشروطیت به تبعیت از راه پیامبران است؛ و حق نداریم در این مطلب آزادی عقیده داشته باشیم. آزادی عقیده در این مورد به این معنی است که میتوانیم هم از پیامبران تبعیت کنیم تا به سعادت برسیم و هم از اندیشمندان که راهشان از پیغمبران جداست؛ و این را اسلام اجازه نمیدهد.
3-اعتقاد به معاد: اعتقاد به معاد یک اصل ضروری زندگی است که انسان نمیتواند منکر آن شود چرا که در صورت انکار شب اول قبر به او نشان داده خواهد شد. لذا چون زندگیاش را متلاشی خواهد (عدم اعتقاد به معاد) در این مورد نیز نمیتواند آزادی عقیده داشته باشد.
4- اعتقاد به اینکه آفریدگار جهان هستی بینیاز مطلق و دانای مطلق است و مستلزم منطقی بودن اعتقاد به دادگری خداوند است.
لذا با جمعبندی کلی بیان میشود که در اینگونه مسایل و مسایل فرهنگی باید فرق بین اصول ثابت و اصول متغیر در نظر گرفته شود و با توجه به این تفکیک مسایل مورد بررسی قرار بگیرد تا مبادا دچار خلط موضوع و در نتیجه انحراف از مسیر حق و توجه به مسیر باطل ننموده باشیم. عقیده محقق بر اینست که با در نظر گرفتن دو اصل باید پیگیر مساله مهمی به نام آزادی بود که البته این دو اصل شاه کلیدی است که در موارد بسیاری قفل درهای بسته را باز میکند و آن دو اینست که اولا ما مسلمان هستیم (اگر نگوییم مومن) و در جامعه اسلامی زندگی میکنیم، دوم اینکه خداوند هدف ما را در زندگی دنیوی و اخروی مشخص کرده است و آن عبودیت است که :"و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون". بنابراین در مورد هر مقولهای (مانند آزادی) که صحبت میکنیم باید دید ما از منظر اسلام باشد. به این معنی که شخص باید خود را از هوی و هوسهای درون خالی کند چرا که حب نفس منشا همه بدبختیها و گرفتاریهای بشر است؛ و رضایت پروردگار را به عنوان عامل مطلق، قدرت مطلق و اراده مطلق در نظر بگیرد و بعد به دنبال مفهوم آزادی و یافتن مصادیق آن برای خود در درون خود در اجتماع باشد تا به مقصود و هدف (عبودیت) برسد. ضمن اینکه یک مطلب اساسی اینست که ما آزادی را هدف میدانیم؛ ولی هدف وسیلهای نه هدف غایی(قول شهید مطهری) لذاست که این موارد اگر مد نظر قرار گیرد بسیاری از شبهات و مشکلات موجود در جامعه مسلمین خود به خود حل خواهد شد.
انشاءالله