نعمتالله پناهی بروجردی
تکه نان ژان والژان را میشناسید؛ تکه نانی که مسیر زندگی مرد جوانی را عوض کرد و موجب شد حدود بیست سال زندان را تحمل کند و تا آخر عمر نیز مصیبت آن را بر دوش بکشد و تحت پیگرد مامور سختگیر قانون باشد.
جامعه غربی در قرون 18 و 19 میلادی جامعهای مادیگر و خشن میباشد و قانون عدالت غربی متناسب با آن شکل گرفته است. ویکتور هوگو این جامعه را به خوبی میشناسد و در این داستان آن را به نمایش میگذارد. در کشوری که مهد آزادی و فرهنگ اروپایی و غربی محسوب میشود. در این داستان دو اعتراض اساسی و بزرگ وجود دارد.
1. اعتراض به برداشتی که از مفهوم عدالت هست و قوانینی که میخواهند عدالت غربی محقق کنند. 2. شیوه اجرای قانون و رفتار مجریان آن.
به تصویر کشیدن محکومیت زندان برای سالهای طولانی به سبب ربودن تکه نانی که برای فرار از گرسنگی است، اوج اعتراض ویکتور هوگو به مفهوم عدالت قانون غربی میباشد و نمایش رفتار زندانیان با قهرمان نگونبختان جامعه فرانسه یعنی ژان والژان اعتراض او را به عدم انعطاف در اجرای قانون و رفتار مجریان قانون به نمایش میگذارد.
در پایان داستان نیز زندانیان دیروز و بازرس و مأمور قانون امروز هنگامی که به ندای وجدان و به احساس خویش پاسخ میدهد و ژانوالژان را رها میسازد، خود را در وضعیتی تناقضآمیز مییابد که تنها راه رهایی از آن را به هلاکت رساندن خویش میبیند و خود را غرق میسازد. ویکتور هوگو با ترسیم این صحنه میخواهد بگوید انسان غربی در مخمصهای سخت گرفتار شده است. تناقض بین مفهوم فطری عدالت و بین مفهوم قانون عدالت غربی- که عین بیعدالتی است- تناقضی بین درست کار بودن به ندای وجدان و فطرت بشری و بین قانونی رفتار کردن. و در صحنه هلاکت بازرس میگوید که انسان غربی برای فرار از این تناقض چارهای جز خودکشی ندارد یعنی برای رها شدن از گرداب مدرنیته و لیبرال دموکراسی غربی انسان غربی باید به مرگ پناه ببرد. مگر این که مانند ژان والژان به نظم لیبرال دموکراسی و عدالت تعریفی آن پشت کرد.
نکته قابل توجه این است که ویکتور هوگو در بخشهایی از این رمان راه رهایی را تاحدودی مشخص میکند آن جا که ژان والژان به کلیسا پناه میبرد و با هدایت مبلغ دینی یعنی کشیش به عدالت فطری میرسد و از آن زمان ناچار میشود تا آخر عمر از عدالت قانونی فرار کند. آری! او راه حل این تناقض را پناه بردن آدمی به خدا میداند و این که انسان برای رهایی از عدالت قانونی غرب که بسیار سخت و خشن است و شیطانوار به دنبال شکار انسان است و تهاجمی شیطانی بر خواست فطری انسان برای عدالت دارد؛ تنها یک راه نجات بخش دارد: رفتن به سوی تعالیم انبیا، به سوی جامعه الهی و توحیدی.
قانون مجموعهای از احکام و قضایا است که برای اداره جامعه بر روی آنها توافق شده است اعم از این که منشأ قانون و توافق الهی باشد یا غیر الهی. ادعای قانون این است که میخواهد نظم را در جامعه برقرار کند. و منظور از نظم هم وضعیتی است که در آن همه چیز به سامان باشد. بسامان بودن یعنی این که هر چیزی سر جای خودش باشد و امور در مجاری خود به جریان بیفتند. و این تعریف عدالت است. عدالت یعنی این که هر ذیحقی به حق خویش برسد و همه امور در مجاری خودجاری باشند. پس قانون ادعا میکند که میخواهد عدالت را برقرار کند و مجریان قانون خود را مجریان عدالت میدانند و هر امری را که برخلاف قانون اجرا شود یک بیعدالتی تلقی میکنند. لذا زبان قانون زبان عدالت است. بنابراین به مفهومی ضمنی میرسیم که نگارنده آن را عدالت قانونی مینامد؛ یعنی تعریفی که مجموعه قوانین یک کشور و یا حتی قوانین جهانی به طور ضمنی از عدالت به دست میدهند. این عدالت در مقابل درک و شناختی است که انسانها به طور فطری از عدالت دارند و آن چه را که فطرتاً عدالت مییابند نگارنده از این نیز تعبیر به عدالت فطری میکند.
ماهیت جامعه غربی امروز هم فاصله چندانی از ماهیت جوامع غربی در قرن 18 و 19 میلادی نگرفته است. اگر چه تغییرات بسیار شگرف ظاهری در زندگی بشر غربی رخ داده است و در صحنههای علمی و تکنولوژیکی و در ظواهر زندگی قابل مقایسته نیستند و شکل نظامهای سیاسی و سازمانهای و نهادهای اجتماعی آنان تغییرات جدی پیدا کردهاند اما اساس و بنیان جامعه غربی و تعریف او از مفاهیم بنیادین زندگی انسان همانند معنویت، اخلاق، عدالت، انسان و خالق او ... تغییر چندانی نکرده است ممکن است امروز در جامعه غربی نه تنها برای ربودن یک تکه نان بلکه حتی برای کشتن یک انسان بیگناهی هم قاتل او را بیش از چند سال و گاهی حتی بیش از چند روز در زندان نگه دارند؛ اما اینها همه ظاهر داستان زندگی انسان غربی است. مهم این است که هر آن چه که در جامعه قرن 18 و 19 میلادی غرب انجام میشد و هر آن چه که امروز در جوامع غربی انجام میشود تنها برای حفظ یک چیز است که بنیان میباشد و زندگی و جامعه غربی باید بر اساس آن شکل بگیرد و آن چیزی نیست جز لیبرال دموکراسی برآمده از جریان مدرنیته. اما نکته مهم این است که اعوجاج و کژی و کاستی و ناهمواری در خود مدرنیسم و لیبرال دموکراسی است و اوج تناقض بین عدالت قانونی و عدالت فطری در درون آن شکل میگیرد. لذا همه این ترفندها و بازیها و تغییرات در بازیها نمیتوانند در ماهیت آن که بر اساس بیعدالتی است تغییری حاصل کنند. به همین دلیل جوامع غربی امروز هم به همان اندازه بین عدالت قانونی و عدالت فطری فاصله میبینند و به همان اندازه احساس بیعدالتی میکنند که جوامع قرن 18 و 19 اروپایی احساس میکردند. از آن مهمتر این موضوع امروز در سطح جهانی گسترش یافته و جهان امروز خود را در سطح بینالملل با چنان بیعدالتی و تبعیضی- آن هم از نوع قانونی آن- روبهرو میبیند که شاید در قرون گذشته سابقه نداشته است. در قرنهای پیشین اگر انگلیس به عنوان ابرقدرت زمان خود و دیگر کشورهای استعمارگر اروپایی بر کشورهای آسیایی، آفریقایی و آمریکایی حاکم میشدند؛ از نظر جهانی کشورهایی تجاوزگر بودند و از آن سر دنیا آمده و سرزمینهایی را به اشغال خود در آوردهاند. اما امروز تجاوزگری و تعدی جهان غرب و نظام سلطه جهانی جنبه قانونی یافته است و لذا به طور رسمی سازمانهایی قانونی در دنیا تعریف میشود و توسط آنان حقوق و اختیاراتی برای برخی زورمداران جهان مقرر میگردد تا ظلم و تجاوزگری آنان را قانونی و عادلانه جلوه دهند این همان عدالت قانونی لیبرال دموکراسی است که ویکتور هوگو آن را با ماجرای تکه نان ژان والژان ترسیم میکند.
آری! جهان امروز به لحاظ مفهوم عدالت فاصله چندانی از گذشتههای دور و نزدیک ندارد. به نظر من مهمترین پیام نامه آقای احمدینژاد به رئیس جمهور آمریکا این بود که لیبرال دموکراسی غربی شکست خورده است و انسان برای این که از این تجربه شکست خورده رهایی یابد باید به سمت ادیان توحیدی بازگردد و جامعه بشری را بر اساس تعالیم انبیا بازسازی و اداره کند. جهان امروز آن قدر از مفهوم عدالت خالی شده است که اروپا و آمریکا میتوانند ادعا کنند که از برنامههای هستهای ایران نگران هستند اما ایران و کشورهای جهان سومی نمیتوانند و نباید بگویند که ما هم از برنامههای هستهای شما و از سلاحهای موجود هستهای شما، از توان نظامی شما، از دخالتها و لشکرکشیهای شما، از تجاوز شما به کشورهای دیگر، از سوء نظر شما و طمع شما به منابع مادی و حتی انسانی خود نگرانیم. عدالت لیبرالی میگوید این حقوق از آن زورمداران غربی است و انسان شرقی و انسان جهان سومی نمیتواند و نباید به خود اجازه بدهد که حتی گمان کند که از چنین حقوقی برخوردار است.
آری! امروز لیبرال دموکراسی شکست خورده است و به این جهت نامه آقای احمدینژاد را در این مقطع امری هوشمندانه میدانیم. بدون شک این نامه تصمیم نظام جمهوری اسلامی ایران است و نه تنها نامهای از سوی آقای احمدینژاد. بسیاری میگویند این نامه آنها را به یاد نامه امام به گورباچف میاندازد. این تداعی به نظر نگارنده بسیار درست است؛ زیرا شرایط نسبتاً مشابهی پیش آمده و نامه نیز هر چند از قلم و به نام رئیس جمهور ایران است اما پیام نظام جمهوری اسلامی ایران به تنها ابرقدرت برجای مانده از جنگ سرد به شمار میآید. شاید اگر در زمان امام و شرایط مناسب میبود به این ابرقدرت هم پیام میفرستاد اما در آن زمان شوروی در حال فروپاشی بود و نه آمریکا. البته امام در آن زمان هم به خوبی تشخیص داده بودند که لیبرال دموکراسی غربی و ابرقدرت متکی بر آن نیز فروخواهد پاشید و این را میتوان از محتوای نامه هم فهمید اما در آن زمان آمریکا خود را پیروز جنگ سرد میدانست و نظریهپردازان آن پایان تاریخ را وعده میدادند؛ لذا امام پیام خود را تنها به شوروی که به تازگی با شکست از افغانستان عقبنشینی کرده بود ارسال داشتند و از فروپاشی آنان خبر داده و آنها را به تعالیم انبیا فراخواندند و تصریح کردند که به دام لیبرال دموکراسی نیفتند که آن نیز کف روی آب است و به زودی از بین میرود.
آمریکای آن روز مغرورتر و سرمستتر از آن بود که این پیام را درک کند؛ از اینرو امام برای آنان پیامی ارسال نداشت؛ اما امروز کاخ سفید تقریباً در همان وضعیت شوروی سابق در افغانستان گرفتار آمده است. آمریکا امروز در عراق وامانده و همه وعدههای او برای دموکراسی و حقوق بشر به سرابی تبدیل شده است. امروز واشنگتن حتی از ایجاد امنیت و نظم به وسیله زور و خشونت صدامی به وسیله ارتش خود عاجز است. آمریکا در عراق نه تنها شکشت پذیری و ناتوانی خود را در این زمینهها ثابت کرده بلکه تمام حیثیت به اصطلاح معنوی و اخلاقی خویش را نیز از دست داده و در جنگ تبلیغاتی و روانی شکست خورده است. آمریکا تمام آن چه را که سالها به عنوان حقوق بشر مطرح کرده و لاف آنها را زده بود در عراق و افغانستان زیر پاگذاشت. اگر کشورهای دیگر را به زندانی کردن، شکنجه کردن و نقض حقوق بشر متهم میکرد، خود و مزدورانش در عراق و افغانستان سیاهترین چهرهها و نمونههای نقض حقوق بشر را به نمایش گذاشتند. اگر دیگر کشورها را توسط سازمانهای بینالمللی خود ساخته زیر فشار قرار میداد که چرا از ورود بازرسان حقوق بشری و ... به محلهای مورد نظر خودداری میکنند، خود امروز زندانهای مخفی در اروپا و آمریکا و سایر نقاط جهان تشکیل میدهد و انسانهای بسیاری از بدون محاکمه در آنها نگهداری میکند و زشتترین، فجیعترین و شرمآورترین شکنجهها را نسبت به آنها روا میدارد و علناً مانع بازرسی سازمانهای حقوق بشری میشود و جهانیان نظارهگر آن هستند و لذا آمریکا در جنگ روانی و تبلیغاتی هم شکست خورده است. این شکستها نه تنها در صحنه درگیریها 27 ساله ایران و آمریکاست بلکه در صحنه جهانی و جلوی دیدگان مردم جهان هم به چشم میخورد.
آری! نامه احمدینژاد در موقعیتی مناسب ارسال شد. ارزشهای بیارزش لیبرال دموکراسی و ابرقدرتی و سلطه جهانی آمریکا در حال فروپاشی و نیاز به پیامی امام گونه دارد. و این پیام از سوی نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران ارسال شد.