1- حق آن است که در میان نقشهای گوناگونی که گفتگوی فرهنگها و تمدنها می تواند برعهده داشته باشد، این فرآیند هم اکنون به عنوان یک ضرورت مطرح است. بشر به اینجا رسیده که راهی جز توسل به ابزار گفتگو و مکالمه برای غلبه بر مسایل متعددی که با آنها روبروست، ندارد. این رویکرد در سخنان و رفتار بسیاری از افرادی که دست به گفتگو می زنند، هویدا و پیداست. ضرورت این رویکرد هنگامی بیشتر حس شد که همه متوجه شدند مواجهه نظامی با پدیده ای که مسأله ای فرهنگی به شمار می آید جواب نمی دهد و این موضوع، ایمان نخبگان فرهنگهای گوناگون را به گفتگو و مکالمه، بیشتر کرد.
از این جهت، روند تحولات اخیر را می توان رو به جلو دانست. این بدان معنا نیست که ما آسیبها و تعرضاتی وحشتناک را تجربه نکرده ایم، بلکه بدان معناست که همه این تحولات اگر تنها به این نکته رسیده باشد که ما به گفتگو بسیار نیازمندیم و باید همه امکانات خود را برای آن جمع کنیم، می توان مسیر رو به پیشرفتی را برای این حوادث در نظر گرفت.
2- نمی توان از گفتگوی فرهنگها و تمدنها سخن گفت و حرفی از بدیل فربه و قوی آن یعنی جنگ یا جدال تمدنها نزد. واقعیت آن است که اگر گفتگوی تمدنها تاکنون بیشتر به صورت طرح مطرح بوده، جدال و جنگ تمدنها به صورت نظریه رخ نموده و از این جهت تخصصی تر و علمی تر است. همین نکات باعث شده توسل بدان کم نباشد، اگر چه مخالفتهایی با آن همراه بوده است.
متأسفانه واضعان طرح گفتگوی فرهنگها تمدنها بیشتر آن را به صورت شعارهای کلی و کلان مطرح کرده اند. این شعارها البته ناشی از نیازهایی عمیق و پیرو ارزشهای بنیادین تمدنهای معنوی و اخلاقی جهان طرح گشته اند، اما باید برای مدون تر کردن آن راهی دراز را پیمود. در عالم نظر، تمایزی جالب توجه میان نظریه، طرح و آرمان وجود دارد که بر طبق آن آرمان خطوط کلی و ارزشهای نهایی واضع نظریه را نشان می دهد. طرح هم پرسشهای عمده وضع کننده نظریه را نشان می دهد، اما نظریه به صورت تخصصی و ریز مسأله ای آن را مورد توجه و امعان نظر قرار می دهد.
یکی از وجوه تمایز نظریه و طرح این است که نظریه می تواند برخی تحولات را پیش بینی کند، اما طرح از انجام این مهم ناتوان است.
نظریه جدال فرهنگها و تمدنها نشان داد که توانسته تعدادی از حوادث مهم و دوران سازی را که در چند سال اخیر رخ داده اند، پیش بینی کند. مطمئنیم که این نظریه نظریه ای ناقص است و همه شواهد نشانگر آن است که طرح گفتگوی فرهنگها و تمدنها بر آن رجحان و برتری دارد، اما این طرح هنگامی اثرگذارتر خواهد بود که پا به وادی تخصصی تر و مشخص تری بگذارد.
3- با وجود آنکه بحث گفتگوی فرهنگها از یک جهت تازگی دارد، قدمت و پیشینه طولانی را پشت سر خود واجد است. به تعبیر دیگر، تا اینجا می توان پذیرفت که بحث گفتگوی فرهنگها در اواخر سده بیستم و اوایل سده بیست و یکم وارد برهه و دوره جدیدی شده است. اما سرانجام ما با یک تاریخ طولانی و البته سترگ روبرو هستیم که نمی توانیم در مواجهه با رویه های گوناگون گفتگو، این تاریخ را نادیده بگیریم. این تاریخ اما پر فراز و نشیب است و همچنانکه از نقاط قوت بهره می برد، از نقاط و نکات ضعف هم مبرا نیست و اما این تاریخ هر چه که باشد، می تواند به ما در مسیر پر مخاطره ای که برای سامان گفتگوهای جدی داریم، مدد برساند. به تعبیر دیگر، یکی از مهمترین جوهرها و ماهیات گفتگو، تاریخ آن است و نمی توان بدون آشنایی به این تاریخ به گفتگویی اثربخش دست زد. سخنان توهین آمیز اخیر پاپ این نکته را به وفور و بوضوح اثبات کرد؛ یعنی مثلاً اگر بخواهیم با مسیحیان و نخبگان آنها مکالمه ای جدی و پرثمر داشته باشیم، نمی توانیم از سوء تفاهمها و ابهامهای زیادی که در تاریخ مواجهه مسلمانان و مسیحیان وجود داشته، به سادگی گذر کنیم.
4- عنوان گفتگوی فرهنگها و تمدنها کمی ابهام برانگیز است. واژه فرهنگها را تا حدی می توان فهمید. با وجود ابهامها و ایهامهایی که در دل این مفهوم کلان و کلی وجود دارد، کم و بیش می توان مصادیقی برای فرهنگ مشخص کرد، اما واژه تمدن از ابهامهای مفهومی و زبانی بیشتر و عمیق تری در رنج است. لااقل تصویری که هانتینگتن از این مفهوم نشان می دهد، این نکته را پر رنگ می کند؛ گویی تمدنها همه مبتنی بر هویتی خاص، همه هویتهای دیگر را دشمن خود مفروض می گیرند و جدال تنها راه حل مناقشات میان آنهاست. در حالی که این تصویر اگر بخشی از حقیقت را نشان می دهد، از پوشش همه حوادث و پدیده ها و در گام بعد تبیین آنها، عاجز است. به قول متفکری، هنگامی که از واژه تمدن سخن به میان می آوریم، نباید افراد آن تمدن را متمدن بنامیم. شکافی فراخ میان این دو مفهوم وجود دارد که تنها با به میان آمدن واژه ای چون فرهنگ، کم رنگ می شود. بدین جهت، به نظر ما به کار بردن مفهوم فرهنگ و به تبع از آن گفتگوی فرهنگها، بهتر و بیشتر می تواند سرشت چند جانبه و همه جانبه جهان ما را نشان دهد. یعنی حتی اگر گفتگوی تمدنی را نیز به گفتگوی فرهنگی اضافه نکنیم، تقریباً تمام تحولات حاضر و گذشته که در این گستره رخ داده اند، قابل پیش بینی و تبیین هستند.
5- نمی توان از گفتگوی فرهنگها سخن به میان آورد و از نقش دین چیزی نگفت. «هانس کونگ» بود که تصریح می کرد هیچ گفتگوی فرهنگی بدون گفتگوی دینی مقدور و ممکن نیست. این نکته از جهاتی درست است و دلیل آن هم این است که همه فرهنگها واجد و حامل سنتهای دینی ژرف و غنی دینی هستند که بدون این سنتها ادامه و حیات آن فرهنگها مختل می شود. دین در چندین رویه و ساحت، به گفتگوی فرهنگها مدد و یاری می رساند. اولین گام در مقام محتواست؛ یعنی نمی توان از مؤلفه های فرهنگهای گوناگون سخن به میان آورد، اما از دین و ارزشها و سنتهای آن صحبتی نکرد. بدین دلیل، در اولین مقام بسیاری از گفتگوهای فرهنگی با محوریت مضامین دینی صورت می گیرند. اما تنها این ساحت نیست که نسبت میان گفتگوی فرهنگها و دین را نشان می دهد، زیرا ادیان سرشار از ارزشهای معنوی و اخلاقی هستند که این ارزشها در مقام عمل و گفتگو نیز بسیار به کار می آیند. آیه معروف و تأثیرگذاری در قرآن وجود دارد که تصریح می کند برای هر عملی ابتدا سخنان گوناگون را بشنوید و از میان آنها بهترین را انتخاب کنید. این آیه، روشی برای گفتگو و عمل را معرفی می کند؛ بدین جهت معارف دینی از این جهت نیز به گفتگوی فرهنگها مدد می رسانند.
معارف دینی، مروج ارزشهای فضیلت محورانه ای چون احسان، انصاف و فروتنی هستند که هر عملی از جمله عمل گفتگو بدانها نیاز بسیاری دارد.
6- در کنار اهمیتی که نسبت سنجی میان دین و گفتگوی فرهنگها دارد، یک نسبت سنجی دیگر هم قابل توجه است و آن نسبت فلسفه و گفتگوی فرهنگهاست. بی تردید، فلسفه به عنوان حوزه ای که مروج گفتگو و مکالمه است، فراوان به گفتگوی فرهنگها کمک رسانده و می رساند. در بادی امر، فلسفه علم توجه و تأمل به مبادی و مبانی است و طبیعی است که مبادی گفتگوی فرهنگها هم از معرض دید و نظر فلسفه، دور نمانده است. به همین جهت، ما با ادبیاتی گسترده روبرو هستیم که از منظر فلسفی به بحث مهم گفتگوی فرهنگها توجه نشان داده است. آشنایی با این ادبیات برای هر کس که به مباحث گفتگوی فرهنگها علاقه مند است، لازم و ضروری است.
فلسفه اما مددی دیگر هم به گفتمان گفتگوی فرهنگها می رساند و آن از طریق تأکید بر مفهوم گفتگوست. گفته اند فلسفه چیزی جز گفتگوی فیلسوفان با یکدیگر نیست و هر فیلسوفی برخی افراد و اندیشه ها را مد نظر دارد و با آنها مکالمه و گفتگویی را سامان می دهد. بدین جهت، ماهیت فلسفه با ماهیت گفتگو عجین شده است. اگر این پیش فرض را بپذیریم، آنگاه می توان قبول کرد که در دل هر گفتگوی فرهنگی، رنگ و انگی از فلسفه حضور و بروز دارد. این حضور و ظهور البته نه تنها در ساحت مضمون، که در ساحت روش و غایت و مسأله هم تجلی دارد.