حضرت آیتالله خامنهای درباره شهید علمالهدی میگویند: برادر عزیزمان حسین علمالهدی در مشهد در جلسات و کلاسهای ما شرکت فعال میکردند اما هنوز من ایشان را دقیقاًََ نشناخته بودم که چه نابغه مسلمانی است... تا این که به اهواز رفتم. در آخرین روز شهادت حسین یعنی 28 صفر من کنار کرخه نور ایستاده بودم که نماز بخوانم که یک باره مشاهده کردم حسین نزدیک شد.
به خاطر چندین برنامه و خاطره که با شهید داشتم خیلی گرم و صمیمی و پرشور با من برخورد کردند و من هم از دیدارشان خوشحال شدم. سپس علمالهدی و عدهای دیگر از برادران از جمله حسن قدوسی (فرزند ارشد آیتالله شهید قدوسی) در جواب من که گفتم: ارتش ما رسیده است به این جا شما برگردید؛ گفتند: نه آقای خامنهای ما میخواهیم برویم به پیش.
این نوشتار بیان حال دانشجوی شهیدی است از دانشگاه مشهد الرضا و به شهورد رسیده در کربلای ایران در مشهد و مقتلش جنوب ایران همراه با دوستان دانشجوی دیگرش همچون محمدحسین قدوسی فرزند ارشد آیتالله شهید قدوسی که بهانهای شود تا از فضایل و کرامات عزیزانی صحبت کنیم که همه بهانهها را داشتند تا بمانند اما رفتند.
چه زیبا پروانه جان خویش را به پرواز درآوردند و چه زیبا به نظاره نشستند کمال و جلوه ربوبی پروردگار را و چه زیبا از پریدن میگویند و از پرواز و شوق پرواز.
از زبان راوی عشق بگوییم: گردش خود در رگهای زندگی شیرین است اما ریختن آن در دریای محبوب شیرینتر است و نگو شیرینتر؛ بگو بسیار بسیار شیرینتر. این تن چاک چاک نشان از اوست، این پیرهن و بوی خاک نشان از اوست. وقت، وقت معراج است، چه دانشجو در دانشگاه تهران چه مشهد و چه هر کجای ایران. این بو بوی الرحمن نیست بوی بهشت است که بهشتیان این چنین بیتاب شوند از آن آهنگر در فریدونکنار مازندران گرفته ـ حاج حسین بصیر ـ تا حسینهای فهمیده آن بوی آشنا آن بو و آن نوایی که دلهامان را بازی میداد و آنان را در هوای گرم جنوب از ییلاقات شمال جدا کرد و سوختن و گرما را دلپذیرشان میکرد.
به چه درکی رسیدند که درد گلوله و ترکش و خمپاره را درد زخم و زخمی شدن را و نخوابیدنها را بر زیر کولر در فضای دانشگاه یا یک مکان امن با صدای بلبل و گنجشک ـ مثل خیلیها که این کار را کردند ـ ترجیح دادند.
اینان از چه قفسی سخن رانده و از چه حجابی در وصیتنامههاشان میگویند. در کدامین گاه و مکان این چنین آموختند. اینان که مثل شهید چمران از دانشگاه فارغالتحصیل نشده بودند که بگویند: قبول شهادت مرا آزاد کرد، من آزادی خود را به هیچ چیز حتی به حیات خویش نمیفروشم.
گذری کوتاه بر سخن شهید محمد جهانآرا کنیم که گفت: انقلاب بیش از هر چیزی برای ما یک ابتلای الهی و آزمایش تاریخی اجتماعی است.
و این دانشجوی عزیز چه زیبا با قیام خود، با هجرت و با شهادت خویش مبتلا به این ابتلای الهی شد و چه زیبا از آزمایشهای الهی سرافراز و سربلند بیرون آمد.
این تن را چه قابل است وقتی استاد مکتب عشق در کربلا سرش بر نی شد و آتش عشق را در دلهامان شعلهور ساخت و حسرت دیدار کربلایش استخوانهای تنشان را آب کرد. از شهید عباس علی باطنی بگوییم؛ درس گرفته مکتب عشق که گفته: خدایا تو را شکر میکنم که حسین را آفریدی. ای خدای حسین تو را شکر میکنم که راه پر افتخار شهادت را جلوی پای رزمندگان حق و حقیقت گذاشتی.
و یا در وصیت دانشآموز شهید سید ناصر وهابی که گفته است: خدایا! دوست دارم تکه تکه شوم و سر بر بدن نداشته باشم تا در قیامت مادر و خواهرم جلوی فاطمه و زینب روسفید باشند.
به گفته امام شهدا، خمینی کبیر (قدس سره) این وصیتنامهها انسان را میلرزاند و بیدار میکند و گوارا باد بر این شهیدان لذت انس و همجواریشان با انبیای عظام و اولیای کرام و شهدای صدر اسلام و گواراتر باد نعمت رضایت حق که رضوان من الله اکبر.
و بیاموزیم از این دانشگاهیان و از سردار خیبر این نکته را که: شهدا را به خاک نسپاریم، به یاد بسپاریم.
و به قول دانشجوی شهیدمان، سید علیاکبر شجاعیان که به دوستان سفارش میکرد به فکر شهدا بودن و با شهدا زندگی کردن را ... که او از شهدا میگفت و با شهدا بود.
و میگفت: زنده شدن شما بستگی به لبیک گفتن به ندای حق دارد و بسته به آری گفتن به حسین بنعلی دارد. نه آن که فکر کنید اگر به جنگ نروید زنده میمانید، نه، نه، هرگز.
و خلاصه دفتر سخنان این شهید را این گونه به آخر رسانیم: خدای من! لذت وصلت چون است؟ شیرینی وصلت چگونه است؟ میدانم و بدانید که تکه تکه شدن و سوختن در راه الله و معبود درد و رنج ندارد، نه، لذت دارد، لذت.
از سید شهیدان اهل قلم بگوییم که همواره تأکید میکرد: حرم عشق کربلاست و چگونه در بند خاک بماند آن که پرواز آموخته است و راه کربلا میشناسد و چگونه از جان نگذرد آن کس که میداند جان، بهای دیدار است.
از شهید بزرگوار علمالهدی و شهید محمود شهبازی، دو دانشجوی وفا و شهامت و شهادت بگوییم، که اندیشه علوی را سلاح مبارزه با دشمن میدانستند و حتی در ایام جنگ کتاب مقدس نهجالبلاغه را برای رزمندگان عاشق تدریس میکردند.
مگر میشود عاقلانه اندیشید و عاشقانه عمل کرد. کشته شدن که عاقلانه نبود پس چگونه میتوان عقلایی اندیشید و عملی غیر عقلایی داشت؟
شهادت چیزی نیست که بتوان آن را به زبان بیان کرد. شهادت معاملهای است که انسان با خدا میکند، یعنی انسان جان خود را به فروش میگذارد و خریدارش هم فقط خداست.
به راستی عقل حکم میکرد که این دانشجویان زنده بمانند و برای آینده و جامعه مفید باشند اما عشق حکم میکرد عمل کردن به قاموسی که آنها از آموزگار عشق در راهروها و کلاسهای دانشگاه عشق آموختند.
نقش این دانشجویان، چه آنان که شهید شدند چه آنان که ماندند تا انقلاب و آینده شهید نشود و خود، شهید آینده گردند چه در انقلاب و جنگ و چه قبل از انقلاب، بر کسی پوشیده نیست. چگونه میشود راه این شهیدان را ادامه داد؟ از قول شهید حجتالاسلام ردانیپور بگویم که: ای ملت! تنها با اطاعت از روحانیت متعهد و مسئول که در رأس آنها ولایت فقیه میباشد قادرید راه شهیدان را ادامه دهید.
و حال ما ماندهایم و وصیتنامههای آنانی که برای ما به یادگار گذاشتند.
از شما دانشجویان پیرو خط امام و حزبالله میخواهیم که با کوشش و فعالیت بیدریغ خود هیچگونه راه نفوذی برای ضد انقلاب در این مکان نگذارید.
و چه زیباست که کلام پایانی را با دعای دلنواز خمینی عزیز به پایان ببریم:
خداوندا! شهیدان ما را از کوثر زلال ولایت خود و رسول و ائمه هدی سیراب بنما.