نویسنده در بخشهایی از مقاله خود، با اشاره به رفتار متفاوت پیامبران در تشکیل حکومت و شیوه رو به رو شدن با مقوله قدرت، به نپذیرفتن پادشاهی و سلطنت توسط پیامبرانی مانند ابراهیم، لوط، عیسی، یوشع و ... و تفویض پادشاهی به طالوت از سوی پیامبر آن زمان اشاره میکند و میپرسد: «آیا میتوان تشکیل حکومت و نوع مشروعیت حکومت و قالب اجرایی آن را وظیفه ثابت همه انبیا گرفت که میباید در همه زمانها به وسیله مؤمنان و دینداران پیرو آن پیامبر تکرار شود»؟
وی در ادامه با استدلال به آیات قرآنی، مدعی میشود: «تسخیر قدرت سیاسی مسلمانان، ساز و کاری و شیوهای برای اجرای عدالت در آن زمان بوده، نه این که هدف پیامبر تلقی شود.» و در بخشهای دیگر از این نوشته با طرح این پرسش که «آْیا هدف پیامبر حکومت کردن و تسخیر دولت است؟» نتیجه میگیرد: «چنین نگاهی به پیامبران و رسالت آنها به اتفاق قریب به یقین مردود است.»
در پاسخ به این موارد باید گفت: اولاً قرآن با هر گونه سلطنت و حکومت پادشاهی مخالف است، چه رسد به این که بخواهید پیامبران را پادشاه و سلطان قرار دهد! خداوند در آیه 83 سوره قصص هر گونه حکومت پادشاهی و سلطنتی را نفی میکند. در آیه 34 سوره نمل نیز از قول بلقیس ملکه سبا به یکی از روشهای زشت پادشاهی و سلطنت که همان زور و تباهی است اشاره میکند و به این ترتیب از هر گونه پادشاهی و حکومت مربوط به آن اعلام انزجار میکند؛ زیرا اگر این گونه نبود، گفتار بلقیس را تلقی به قول نمیکرد و با سکوت خود بر آن صحه نمیگذاشت.
با این استدلال، روشن نیست چگونه نویسنده محترم، به مسأله قبول یا عدم قبول پادشاهی توسط برخی از پیامبران اشاره میکند؛ در حالی که به تعبیر منطقیون «سالبه به انتفاء موضوع است.» سلطنت و پادشاهی موضوعاً مورد مخالفت خداوند قرار دارد و قطعاً به انبیا و اولیای الهی تسری نخواهد یافت. آنچه در کلام الهی میتوان یافت، نه پادشاهی بلکه امامت و خلافت است، آن جا که در آیه 124 سوره بقره، حضرت ابراهیم را امام مردم لقب میدهد و در آیه 26 سوره ص نیز حضرت داوود را خلیفه روی زمین میخواند، با این حال روشن نیست عنوان پادشاهی و سلطنت برای انبیا بر اساس کدام دلیل و برهان بیان شده است.
در جریان طالوت نیز او به مقام پادشاهی نرسید، بلکه پیامبر آن زمان، به درخواست گروهی از بنی اسراییل، وی را به عنوان فرمانده جنگ برگزید، آن هم به سبب داشتن توانایی بدنی و آگاهی. شرح این واقعه در آیات 246 تا 251 سوره بقره ذکر شده است.
از این گذشته باید گفت تشکیل حکومت و تصدی امور جامعه، نه یک هدف بلکه یکی از شئون نبوت محسوب میشود. همان گونه که ابلاغ پیامهای الهی، دعوت به توحید، تعلیم و تزکیه، هدایت و ارشاد از شئون و اهداف دیگر نبوت به شمار میآید، تشکیل حکومت نیز یکی از شئون انبیای عظام است. شاهد این گفتار علاوه بر آیات ذکر شده قبلی، برخی آیات دیگر مانند: بقره 213- و؛ 258 حدید؛ 25- نساء؛ 54- مائده؛ 20- یوسف 56- و ... میباشد. در مورد پیامبر بزرگوار اسلام نیز همین گفتار صادق است. خداوند در آیه 105 سوره نساء، حضرت محمد(ص) را موظف به حکمرانی در بین مردم میکند و در بسیاری دیگر از آیات از جمله سوره نساء آیات 59 و 65 و همین طور آیه 6 سوره احزاب بر این امر تأکید مینماید.
نویسنده در بخش دیگری از مقاله خود، مقوله ارتداد را موجب به خطر افتادن آزادی بیان میداند! و مدعی میشود افراد غیر مسلمان در کشور اسلامی از حقوق شهروندی کمتری برخوردارند و در ادامه میافزاید: «... اهل کتاب نیز مجاز نیستند عقاید خود را تبلیغ کنند و حتی حق ندارند دین خود را به دین غیر از اسلام تغییر دهند. در حالی که در تاریخ اسلام ما شاهد مناظره اهل کتاب با علما و بزرگان دین در حضور مردم بودهایم و این مناظرهها در کاخهای شاهان یا مساجد بزرگ صورت گرفته است. کفار که شامل اهل کتاب نیستند نیز میباید یا کشته شوند یا تبعید، در غیر این صورت جایی در جامعه اسلامی ندارند!» مسئله ارتداد امروزه به بحثی پر مناقشه و جنجالی تبدیل شده است. البته این جنجال توسط برخی افراد دامن زده میشود که بدون توجه به نصوص صریح قرآنی و روایی مقوله ارتداد را غیر مستدل و مخالف آزادی بیان میدانند.
اسلام دین رحمت و قرآن پیامآور رأفت، محبت و مدارا است. این مهم در آیات مختلف دیده میشود و سیره اهل بیت (علیهم السلام) نیز نشان میدهد که آنان هم از این شیوه حسنه بهره برده و با بندگان خدا آنان هم از این شیوه حسنه بهره برده و با بندگان خدا حتی مخالفین خود با مدارا و رأفت برخورد میکردند. اما دایره این رحمت و مدارا تا کجاست؟ مطلق است و یا شرایط و ضوابطی بر آن حاکم است؟ ارتداد به معنی برگشتن از اسلام، پس از قبول آن است. امام باقر(ع) در تعریف مرتد میفرمایند: مرتد به کسی میگویند که پس از پذیرش اسلام، از آن رو بگرداند و به آن چه بر محمد(ص) نازل شده کافر است. وجوب قتل مرتد مورد اجماع فقهای شیعه و سنی قرار گرفته است. شاهد این مجرا سیره اهل بیت به ویژه نبی مکرم اسلام(ص) میباشد. رسول خدا(ص) در جریان فتح مکه به فرماندهان خود دستور داد تا آن جا که امکان دارد از جنگ و خونریزی پرهیز کنند. مگر درباره کسانی که در برابر مسلمانان ایستادگی میکنند. ایشان حتی خانه ابوسفیان را امانگاه قرار داد، اما در عین حال کسانی را نام برد و به مسلمانان فرمود هر یک از آنان را هر کجا یافتند، به قتل رسانند. این افراد عبارت بودن از:
1. عبدالله بن سعد بن ابی سرح که پیشتر اسلام آورده و سپس مرتد و مشرک شده بود.
2. عبدالله بن هلال بن خطل ادرمی که قبلاً اسلام آورده بود. رسول خدا(ص) او را برای گرفتن صدقات فرستاد، وی خادم مسلمانش را کشت، مرتد شد و به مکه گریخت.
3. فرتنی و قریبه دو کنیز خواننده این خطل که به اشعار مشتمل بر هجو رسول خدا آوازهخوانی میکردند.
موارد فوق به علاوه دهها مورد دیگر که در کتب تاریخی آمده، بیانگر سیره پیامبر(ص) درباره مرتدان و هجو کنندگان است. پیامبر(ص) که رحمت برای عالمیان بود، سر کرده قریش- ابوسفیان که جنگهایی را علیه مسلمانان سازماندهی کرده بود- عفو نمود اما با مرتدان به شدت برخورد کرد.
غیر از بحث برگشت از اسلام، اهانت و دشنام به پیامبر و وصی و جانشین او نیز مستوجب مرگ خواهد شد. امام رضا(ع) به نقل از پیامبر بزگوار اسلام میفرمایند: کسی که پیامبری از پیامبران را سب کند، پس بکشید او را، و همچنین کسی که سب کند وصی پیامبری را همانا پیامبر را سب کرده است. مسأله ارتداد یک قضیه شخصی نیست، بلکه به عنوان یک توطئه فرهنگی بر ضد امنیت فکری مسلمانان مطرح است که با ارزشترین مقوله زندگی مسلمانان یعنی دین و آیین را هدف قرار داده و اهانت به دین محسوب میشود و در صورت رواج یافتن ممکن است موجب تزلزل در نظام فکری و فرهنگی اسلام باشد. با وجود این براهین، که در سیره عملی بزرگان ما به ویژه پیامبر اکرم(ص) نیز به چشم میخورد، روشن نیست چرا عدهای در صددند مقوله ارتداد را مردود دانسته، آن را مخالف آزادی بیان تلقی کنند! آیا اهانت به یک دین و پیامبر و جانشینان آن دین، آزادی بیان تلقی میشود؟ اگر آزادی بیان این است که به مقدسات میلیونها انسان اهانت شود، باید به حال این نوع آزادی و معتقدان به آن تأسف جدی خورد که هر گونه هتاکی و خروج از نزاکت و ادب نسبت به بزرگان یک دین را آزادی میپندارند.
البته در فرازهای دیگری از این مقاله به تضییع حقوق شهروندی غیر مسلمانان اشاره شده است. مشخص نیست این انتقاد، به مسئولان جمهوری اسلامی وارده شده یا نامبرده معتقد است در اسلام چنین اندیشهای وجود دارد؟ هر چند برای تأیید انتقادهای خود، آیات قرآنی و سیره نبوی را مثال میزند، ولی برخی تناقضات موجود در این مقاله، حداقل برای این جانب جای سؤال باقی گذاشته است.
به طور کلی باید گفت: از دیدگاه اسلام غیر مسلمانان به سه گروه تقسیم میشوند: اهل کتاب، مشرکات معاهد و اهل حرب. طبق دستور اسلام، همه مسلمانان موظفند که با اهل کتاب و مشرکانی که اهل عناد و دشمنی نیستند، همزیستی مسالمتآمیز داشته باشند و تنها به مقابله و پیکار با گروههای عناد و محارب بپردازند. اهل کتاب (یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان) و مشرکان معاهد بر اساس قراردادی که با حاکم اسلامی میبندند، میتوانند در جامعه اسلامی از امنیت و آرامش اجتماعی بهرهمند باشند و عِرض، جان و ناموسشان محفوظ بماند و آزادانه به مراسم مذهبی خود عمل کنند، چنان که در زمان پیامبر و حکومت علی(ع) دقیقاً به این موارد عمل میشد. اما بر خلاف نظر نویسنده مقاله، کفار معاهد نه تنها نباید کشته یا تبعید شوند، بلکه حاکم اسلامی پایبند هستند، دارای همه حقوق خود میباشند. اما آن نوع کفاری که اسلام دستور مقابله با آنان را داده، کفار حربی هستند. اینان که به تعبیر قرآن لایرقبون الا و لاذمه، در مقابل نظام اسلامی و گسترش تعالیم اسلام مقاومت میکنند و محارت محسوب میشوند، در برابر آنان باید ایستاد.
نویسنده مقاله با تمسک به سوره توبه مدعی میشود قرآن به کفار حربی اجازه بحث و جدل داده و در عین جنگ با مسلمانان، تضمین امنیت جانی میدهد. در عین حال آیات 13 و 14 همان سوره را نادیده میگیرد که قرآن صریحاً به جنگ با آنان دستور میدهد و در آیات 190 و 191 سوره بقره نیز این مسئله را مورد تأکید قرار میدهد. دستور اسلام، همزیستی مسالمتآمیز با غیر مسلمانان است و فقط کفار حربی را شایسته این مقوله نمیداند. طبیعتاً در حکومتی که بر مبنای آموزههای دینی و قرآنی شکل گرفته، این اصل رعایت شده و خواهد شد، مگر این که خلاف آن ثابت گردد.
این جانب منکر ضعفها و کاستیها در نظام جمهوری اسلامی نیستم، اما بر حسب آنچه خود دیدهام، اقلیتهای محترم دینی، در کشور عزیز ایران، از آسایش و اطمینان کاملی برخوردارند. حداقل این که آنچه امروزه در کشورهای به اصطلاح دموکراتیک جهان مانند فرانسه و ... درباره تضییع حقوق ابتدایی اقلیتهای دینی مانند مسلمانان دیده میشود، در ایران دیده نشده و نخواهد شد؛ زیرا اسلام آن را اجازه نمیدهد.