تاریخ انتشار : ۲۴ شهريور ۱۳۸۹ - ۱۲:۲۸  ، 
کد خبر : ۱۸۷۵۵۲
بررسی چگونگی تعامل سنت و تجدد در گفت‌وگو با حجةالاسلام حمیدرضا شاکریان

فلسفه، کم‌کاری کرده است

دکتر عبدالوهاب فراتی مقدمه: ستیز سنت و تجدد یک فرایند دوامداری است که از مدتها بر ذهن جامعه، بویژه بر تفکر اقشار فرهنگی و تحصیل کرده کشور سایه افکنده و آگاهی، خرد، دانش و رفتار آنها را تحت تأثیر قرار داده است و امروزه تقابل نو و کهنه، سنت و مدرنیسم، دین و سکولاریسم و ... چنان فراگیر و آشکار شده که به مثابه یک واقعیت ثابت اجتماعی پذیرفته شده و گریز از آن امری ناممکن و اجتناب ناپذیر تلقی می گردد و به همین دلیل تلاشها و واکنشهای عمومی، نه تنها به سازگاری و آشتی دهی آنها کمک نمی کند، که به صورت شتابناک در استمرار، دوام و بازآفرینی تضادها و تنش ها نقش ایفا می‌نمایند؛ زیرا در بسیاری موارد، جهت گیریها و موضع گیریها نه بر بنیاد پژوهش و تحقیق بی طرفانه و منصفانه استوار بوده، که بشدت از فضای رقابتی ایدئولوژیک و پیش فرضها و پیشداوریهای یک سویه تأثیر می پذیرفته است. فرهنگ و اندیشه ملی ما اکنون از تضاد، کشمکش و رقابت سنت و تجدد از یک سو و دین و مدرنیسم از جانب دیگر رنج می برد... آنچه پیش روی شماست، تحلیلی نقدگونه از تعامل سنت وتجدد است که حاصل نشست ما با حجة الاسلام حمیدرضا شاکرین، محقق و پژوهشگر و دبیر علمی همایش کتاب سال حوزه، است...

* موضوع نشست ما، بررسی فرایند تولید علم و نظریه پردازی در علوم اسلامی است. مایلیم بحث را با تعریف شما ازتولید علم آغاز کنیم...
** فکر می کنم تولید علم مفهوم روشنی داشته باشد و نیازمند تعریف نباشد؛ اما اگر بخواهیم آن را یادآوری کنیم، بدین معناست که آگاهی یا آگاهی های جدیدی را به قلمرو دانش بیفزاییم؛ یعنی یک آگاهی را ایجاد کنیم و به حوزه دانش عرضه کنیم. تولید علم لایه هایی دارد و نظریه پردازی، اخص از تولید علم است و در یکی از سطوح و لایه های آن قرار دارد.
اما خود علم چیست؟ ما به چه چیز علم می گوییم؟ واژه علم کاربردهای مختلفی دارد، ولی در کاربست رایج امروزی مراد از علم، مطلق آگاهی نیست و کلمه آگاهی که ما در تعریف تولید علم آوردیم نیز به معنای هر گونه آگاهی نیست. بلکه مراد، یک رشته منظم و خاص از آگاهی‌هاست.
طبیعی است، وقتی ما نگاه گزینه ای داریم، دیگر تولید یک گزاره خاص را نیز نمی توانیم تولید علم به شمار آوریم. اما اگر معنای علم را عام بگیریم - یعنی هر نوع دانستن- تولید هر تک گزاره ای را هم می توان تولید علم به شمار آورد. دیگر اینکه در تعریف علم باید روشن کنیم دیدگاهمان پیشینی است یا پسینی؛ یعنی وقتی می گوییم علم، آیا مرادمان علم پیشینی است، یا پسینی. اگر دیدگاهمان پیشینی باشد، ممکن است خیلی از نظریه پردازی ها را تولید علم ندانیم و به تعبیری، آنها را جهل مرکب حساب کنیم.
اما اگر نگاه پسینی داشته باشیم - که این نگاه با نگاه گزینه ای نیز سازگاری بیشتری دارد- هر گونه نظریه پردازی را می توانیم تولید علم به شمار آوریم. نگاه پیشینی - که نوعاً در سنت فکری اندیشمندان مسلمان وجود دارد- نگاه تعریفی است؛ یعنی نمونه خالص و واقعی اش را لحاظ می کنند. به عبارتی دیگر، دانسته ای را که مطابق با واقع باشد، علم می دانند و غیر آن را جهل مرکب می شمارند. این نگاه پیشینی است. اما نگاه پسینی کاری به این ندارد که دانسته، مطابق با واقع باشد یا نباشد. هر آنچه دانشمندان یافته اند، علم به شمار می‌آید.
بدین ترتیب، ممکن است علم، مجموعه ای از آرا و نظریه ها و فرضیه ها و روشهایی باشد که ما را به واقع هم نرساند. همین که دانشمند به آن رسیده و به بازار دانش عرضه کرده و احیاناً جمعی هم آن را پذیرفتند، برای علم بودنش کافی است؛ هر چند مطابق با واقع نباشد.
* بنابراین، علم پیشینی آن است که مطابق با واقع است؛ یعنی همیشه گزاره اش صادق است...
** بله؛ علم پیشینی، علم تعریفی است. علمی که مطابق با واقع نیست، هیچ گاه نمی تواند پیشینی باشد؛ اما علمی که مطابق واقع - یعنی پیشینی- است، می تواند پسینی نیز باشد؛ بدین صورت که در بستر زمان جاری شود و به ذهنیت عالِمان راه یابد و در بازار علم رواج پیدا کند و در قفسه های کتابخانه ها بنشیند. پس هر علم پسینی نمی تواند پیشینی باشد، ولی هر علم پیشینی می تواند پسینی هم باشد.
به عبارت دیگر، رابطه آنها عموم و خصوص مطلق است؛ اما در عین حال این تداخل مصداقی است؛ غیر از مطلبی است که قبلاً اشاره شد که دو نوع نگاه به علم داریم: یکی «به شرط انطباق» و یکی «لا به شرط». این دو لحاظ نقیض یکدیگرند. البته پسینی و پیشینی به معنای دیگری نیز به کار می روند که این جا مورد نظر نیست.
* با توجه به این دو دیدگاه، چگونه می توان فرایند تولید علم را بررسی کرد؟
** منظور بنده هم از مطرح کردن این دو آن بود که در مبحث تولید علم از آنها استفاده کنم. ما می توانیم برای تولید علم، یکی از این دو نگاه را برگزینیم و مباحث بعدی را بر این اساس سامان بدهیم. نگاهی که امروز رواج دارد، نگاه پسینی است. وقتی دانشمندی گزاره یا نظریه جدیدی را وارد جهان دانش می کند، باید از ویژگی هایی چون استانداردهای روش شناختی برخوردار باشد. اما اینکه واقعیت چیست و آیا نظریه او مطابق نفس الامر است یا نه، بحث دیگری است و به علم بودن آن آسیب نمی زند. ممکن است نظریه او مطابق با واقع باشد یا نباشد، فرقی نمی‌کند.
حتی کسی که فقط نظریه ای را علم می داند که ویژگی کاربردی دارد، در نظر او کاربردی بودن بدین معنا نیست که جهت نظری آن نیز لزوماً مطابق با واقع باشد. چه بسیار که مطابق با واقع نباشد؛ چنان که آن دسته از فیلسوفان علم که به علوم تجربی نگاه ابزاری دارند، معتقدند علم، قدرت عملی انسان را بالا می برد یا او را در توجیه پدیده ها توانمند می سازد؛ اما آیا مطابق با واقع هست یا نه، فرقی نمی کند. پس نوع نگاه ها در جهان دانش معاصر، بیشتر پسینی است.
* به نظر جناب عالی وضعیت علوم اسلامی در کشور ما - بخصوص در حوزه علمیه ـ چگونه است؟ آیا ما تولید علم داریم یا تولید علم دچار وقفه شده است؟
** برای یافتن پاسخ، باید به لایه هایی که عرض کردم، توجه کنیم. گفتم که تولید علم، لایه های مختلفی دارد. باید ببینیم کدام لایه را ما تولید می دانیم و حوزه علوم اسلامی ما در کدام لایه جای می گیرد و در کدام بخش فعالیت می کند. به نظر می رسد که ما در سطح گزاره ها تولید علم داریم؛ البته اگر تولید گزاره ای را تولید علم بدانیم.
اما هر چه به سوی لایه های زیرساختی تر می رویم، تولید علم بسیار کم و نادر می شود. در عرصه نظریه پردازی، با کمبود بیشتری رو به روییم. نظریه ها خیلی محدودند؛ نه اینکه اصلاً نباشند؛ مثلاً امام خمینی(ره) برای معماری انقلاب دست به نظریه پردازی زد. نظریه های جدیدی را به فکر دینی و به فقه ما اضافه کرد که می توانند منشأ گزاره های بسیاری شوند. شهید صدر نیزچهره ای نظریه‌پرداز بود.
اما در عین حال نظریه پردازی در علوم ما در حد بسیار پایینی است؛ به لایه های پایین تر که برویم - یعنی به لایه مفاهیم پایه و مبنایی- در این جا دیگر چیزی مشهود نیست. در گزاره ها، وضعیت این چنین بغرنج نیست، ولی باز هم تولید، نسبت به نیازهای موجود کند و اندک است. چون گزاره ها در حدی تولید می شوند که لایه های پیشین اجازه می دهند. اگر در آن لایه ها تغییرهایی داده شود، طبیعی است که در سطح گزاره ها نیز تولید بیشتر خواهد شد.
* اگر اجازه بدهید، قلمرو بحث را باز هم محدودتر کنیم تا کاربردی تر شود. سراغ فقه و فلسفه اسلامی برویم که امروزه نظریه هایی درباره کارایی و ناکارایی آنها مطرح شده است. برخی معتقدند که دستگاه فقهی ما توانایی پاسخگویی به پرسش ها و نیازهای روز را ندارد. می دانیم که جامعه انسانی به سرعت در حال پیشرفت است و مدام در حال تغییر و تحول است.
طبیعی است که این تغییرها، به دنبال خود، نیازها و پرسش هایی را می آورند. این صاحب نظران معتقدند که فقه به نوعی انسداد رسیده است؛ یعنی نمی تواند نیازها و سؤال های جدید را با استفاده از نص پاسخ دهد. همین اشکال را به نوعی دیگر، به فلسفه اسلامی وارد کرده اند؛ یعنی انسداد را برای فلسفه نیز قائل شده اند.اولاً پاسخگو بودن یا نبودن یک دستگاه فکری و یا نظام ارزشی و حقوقی و عملی اساساً به چه معناست و چه معیارهایی برای سنجش آن وجود دارد؟

** بررسی این موضوع فرصت دیگری می طلبد، اما نظر بنده این است که بسیاری از قضاوتهای موجود پیوند وثیقی با نظام فکری و ارزشی قضاوت کنندگان دارد؛ یعنی نسبی است و ممکن است کسی براساس نوعی نگرش چیزی را پاسخگو بداند و دیگری نداند، زیرا پاسخی که شخص دوم می طلبد غیر از آن است که نفر اول بدان قانع می شود. بنابراین باید دید کسانی که فقه و فلسفه موجود را پاسخگو معرفی نمی کنند، چه چیزی را پاسخ می دانند و در جست و جوی چه پاسخی هستند.
پاسخ یک دستگاه فکری و فلسفی خدا مدار به نیازهای انسان با پاسخ یک دستگاه فکری انسان مدار، آن هم انسان زیستی و زمینی، مادی و این جهانی محض، تفاوت های بسیاری دارد و جست و جوی پاسخی از گونه دوم از دستگاه فکریِ گونه نخست، خطایی بزرگ است و این خطا امروزه تا حد زیادی در قضاوتها وجود دارد.
دوم اینکه نیافتن پاسخی مناسب به پرسشی نو در فلسفه و فقه موجود لزوماً به معنای انسداد نیست. پاسخ مناسب با توضیح بالا پاسخی است که حداقل با همان دستگاه فکری قائم و سازگاری داشته باشد. انسداد ناتوانی است، نه دارا نبودن بالفعل.
ما امروزه در شرایط خاص تاریخی قرار گرفته ایم که به طور ناگهانی به تبع تحولات خاص اجتماعی، تغییر مهندسی نظام اجتماعی و ساخت قدرت، بر هم خوردن معادلات جهانی، تلاقی گونه رنگارنگ و نظامهای مختلف فکری و... با انبوهی از پرسشها روبه رو شدیم که کاوش و پاسخ یابی و حل آنها به کاری صد چندان نیاز دارد و آنچه در طول قرنها باید بررسی و پاسخ داده می شد، با انباشتگی کم نظیری یک دفعه سر برکشیده‌اند.
در چنین شرایطی سخن از بن بست، قضاوتی بسیار عجولانه و ناپخته است. باید این پرسش ها را به منابع فکری و نظری عرضه کرد و از آنها استنطاق نمود؛ در آنها به ژرفکاوی پرداخت و آنها را آزمود، و در فرصت مناسب توان آنها را به نمایش و در معرض قضاوت قرار داد.
سوم اینکه برخی از منادیان انسداد، به گونه ای سخن می گویند که گویی در نظامهای فکری دیگر این مسائل و یا همه مسائل بشر حل شده و تنها کافی است ما به تجدد روی آورده و اصول فکری و نظام ارزشی آن را بپذیریم تا همه چیز حل شود، چنین چیزی نه تنها شدنی نیست، بلکه تعارضهای دشوارتری فراروی ما می نهد. باید اذعان داشت که در برخی موارد ناکارآمدی خود در جهان غرب را نیز نشان داده و نشانه آن بحرانهایی است که برای بشریت پدید آورده که برخی از آنها دامنگیر ما نیز شده است. بنابراین برای خروج از مشکلات موجود دقت و حساسیت بسیار بالایی لازم است.
چهارم اینکه ما باید به یک نقص جدی اذعان کنیم و آن عدم رشد فلسفه های مضاف در سنت فکری و فلسفی ماست. اینکه ریشه مشکل از کجاست، بحث مفصلی می طلبد. به هر حال فلسفه ما خیلی تجریدی و انتزاعی است. بیشتر در زمینه الهیات کار می کند. با این حال، فلسفه موجود به همه مسائل و نیازهای معاصر جواب نمی‌دهد.
بخش عمده از مسائل و نیازهای جامعه معاصر، ناشی از تغییر ارزشها و فرهنگ و دانش، و پذیرفتن فرهنگ و انگاره های جهان مدرن است؛ جهانی که پارادایم ها و اصول و مبانی و زیرساخت هایش تغییر بنیادی کرده اند. فقه و کلام و فلسفه ما برای چنین جهانی ـ با این پارادایم ها و اصول جدید ـ بنا نشده اند و قرار هم نیست که تماماً خود را با آن سازگار کنند. بنابراین اقدام اساسی در رابطه با فلسفه های مضاف متناسب با انگاره های دینی و مقتضیات جامعه خودمان بسیار ضروری است.
* برخی صاحب نظران معتقدند، اینکه فقه وارد عرصه هایی شده است که قلمرو دانشهای دیگر - مانند فلسفه- است، هم به خود او آسیب وارد ساخته و هم به دانشهای دیگر. به عبارت دیگراین ورود موجب شده است که فقه بیش از حد فربه شود. از یک سو، از وظایف خویش باز بماند و از سوی دیگر، عرصه را بر دانشهای دیگر تنگ کند. در واقع فقه، در قلمرو اسلامی آنقدر فربه شده است که می‌پندارد به همه چیز می تواند جواب بدهد.
فقها مسائل بنیادیِ قلمرو فلسفه - مانند آزادی، عدالت و مشروعیت ـ را گرفتند و به قلمرو خود بردند. هر چه فقه جلوتر رفته، فربه تر شده و در برابر، فلسفه نحیف تر؛ لذا می بینیم فلسفه در تمدن اسلامی، بسیار دست و پا بسته است و در الهیات فرو رفته و گرفتار شده است. به مسائل انسانی و اجتماعی نمی پردازد...

** پذیرفتن اینکه فقه عرصه را بر فلسفه تنگ کرده، مشکل است. وقتی فقه می خواهد وارد مباحث سیاسی بشود، از یک دسته مبانی و دیدگاههای فلسفی استفاده می کند. حتی اگر کسی به فقه برای این کار، نمره مثبتی ندهد، این را هم نمی توان پذیرفت که عرصه را بر فلسفه تنگ کرده است. فلسفه می توانست به وظیفه خود عمل کند. او هم می توانست به قلمرو فقه وارد شود. حرف خود را بزند؛ ولی به نظر من کم کاری کرده است.
اگر فعالیت فقه مستلزم تنگ کردن عرصه است، پس باید با کار متکلمان هم به کلی فلسفه رخت بر می بست، در حالی که چنین نشد، بلکه فلسفه به کمک کلام آمد. بنابراین فلسفه ما به صورت جدی به این عرصه ها پا نگذاشته است؛ از طرف دیگر فقط در سیاست نیست که جای فلسفه خالی است. در برخی عرصه ها که فقه نیز وارد نشده؛ فلسفه نیز از آنها غافل مانده. شاید شما در فلسفه ملا صدرا یک بحث نظام مند و جامع درباره جامعه و مسائل آن و تحولات اجتماعی نیابید؛ آیا فقه عرصه را بر او تنگ کرده بود؟ به احتمال زیاد دغدغه این فیلسوف بزرگ نبوده است که به اجتماع بپردازد و یا موانع دیگری غیر از تفقه فقها او را مانع شده است.
پس نمی توانیم فقه را متهم کنیم. فلسفه نیز در عین غنا و ارزشمندی خود تا حدی کم کاری کرده است. اما اینکه برای رهایی از این چالش چه راهی می توانیم بیابیم و آیا باید همین فلسفه ـ با همین مبانی و اصول ـ را احیا کنیم یا راه دیگری در پیش بگیریم، بحث دیگری است و بررسی جدا و مستقل و مطالعات ژرف تری می طلبد. در عین حال ذکر این نکته نیز لازم است که خود ما از آنچه در فلسفه و سنت فکری ما موجود است، غافلیم و به بازخوانی آن با چشم مسأله یاب نیاز داریم.به نظر می رسد که روشهای فلسفه، ناکارآمدی خود را نشان داده‌اند.
ما به روشهای دیگری نیازمندیم. کاری که مشکل ما را حل می کند، احیا و بازسازی نیست؛ تغییر و تحول بنیادین لازم است. وقتی ما با رکود یا چالشی برمی خوریم، خردمندانه نیست که فوراً آن را به یک عامل نسبت بدهیم. ممکن است عوامل متعددی دست به دست هم دهند. ممکن است هر بخشی عاملی داشته باشد. در موضوع مورد بحث ما نیز این چنین است.
عوامل مختلفی قابل دخالت است. آنچه مهم است، وضعیتی است که ما گرفتارش شده ایم و مسلم است که عواملی در کارند؛ یکی از آنها، تجدد است. به هر صورت، ما به یک بازبینی روشن و عمیق نیازمندیم؛ یعنی به یک بازسازی نیاز داریم که ما را در این وضعیت به نتیجه برساند. ممکن است بخشی از این بازسازی، برخورد ما با نص باشد؛ یعنی فرآیند فهم ما از نص. ممکن است فهم ما از فضای بیرون باشد. این هم یک بخشِ قضیه است.
به نظر من، مسأله اصلی این است که بازبینی کنیم و ببینیم نگاه کلانمان از آرمانهای اصلی و اهداف اساسیِ نص درباره انسان و نیازهای انسان چیست. ما برای راه یافتن به نص، روشی داریم و فعلاً روشی که بتواند جای آن را بگیرد، نیافته ایم. روشهای پیشنهادی که از بیرون جهان اسلام می آیند، اصلاً هدفشان این نیست که به نص برسند.
مثلاً یکی از روشهای استنباط ما، اصول فقه است. به جای آن، روشهایی را پیشنهاد می کنند که هدفشان رسیدن به نص نیست. دنبال چیزی دیگرند. پیامدهایی دارند که در نظر ما پذیرفته نیست. فعلاً برای ارتباط یافتن با نص، بهترین گزینه، همین اصول فقه است. تا روشهای بهتری پیدا نکرده ایم، نباید از آن دست بکشیم. کارآمدی، یک امر نسبی است. مطلق نیست. باید دید کدام یک کارآمدی اش بهتر است، آن را برگزید.
* بحث ما تا این جا بیشتر نظر به موانع درونی تولید علوم اسلامی داشت؛ چون ناکارآمدی روش یک علم، مانعی است که از درون به آن آسیب می رساند و مانع پیشرفت آن می شود. ولی می دانیم که اثر عوامل بیرونی نیز کمتر از عوامل درونی نیست. این عوامل متعددند و هر یک تأثیر جداگانه و ویژه ای دارند. اگر موافق باشید، قدری هم به این عوامل بپردازیم. برای اینکه به نتیجه سودمندی برسیم، خوب است یک به یک آنها را بررسی کنیم. می توان از دین شروع کرد.
نسل جوان و قشر تحصیل کرده ما از آنچه در جهان روی داده، به این نتیجه رسیده است که میان علم و دین، رابطه ای معکوس برقرار است؛ چون بسیاری از جوامع،دیندار نبودند یا اگر بودند، بشدت و غلظت ما نبودند؛ ولی در علم پیشرفت کردند. ما دیندار بودیم؛ ولی از علم و دانش بازماندیم. سؤال این است که آیا تأثیر آموزه های دینی ما جلو برنده بوده است یا پیش گیرنده؟ آیا در این رکوردی که علوم اسلامی را گرفتار کرده است، آموزه های دینی اثر داشته اند یا نه؟

** ما نمی توانیم سهم هر عامل را دقیقاً مشخص کنیم و بگوییم که چقدر است. این شاید اصلاً شدنی نباشد؛ اما به طور نسبی و فی الجمله می توان به نتیجه رسید.
دین، متناسب با آموزه ها و نوع نگاهی که به انسان و نیازهای او دارد، جایگاهی برای او در نظام هستی تعریف می کند و غایتی را برایش در نظر می گیرد. در ابتدا به نظر می رسد میان این آموزه ها و وضعیتی که انسان امروز دارد و نیازهایی که برایش پیش آمده است، نوعی ناسازگاری حاکم باشد. اجازه بفرمایید منظورم را با مثالی بیان کنم. فرض کنید بدنی باشد که دو سر و دو مغز دارد. بدن در رفتارهایش از مغز فرمان می گیرد. حالا که دو مغز دارد، هر مغزی برای خود فکر و اندیشه ای دارد. خواسته و مطلوبی دارد و برای رسیدن به آن اراده ای دارد.
در این جا دو مغز به یک بدن فرمان می دهند و نتیجه این می شود که اختلال رفتاری پیش بیاید. با قطع نظر از اینکه کدام مغز درست می اندیشد و هدف خوبی دارد، این ترکیب، آسیب زاست. مشکل درست می کند. نمی خواهیم داوری کنیم که کدام یک بر حق است و کدام بر باطل. خود این ترکیب، آفت است. جامعه ما نیز در چنین وضعیتی است. یک بدن است با دو سر؛ لذا اختلال رفتاری دارد.
* اگر این فرض درست باشد، باید یکی از دو سر را برید...
** بله؛ ولی ممکن است به مرگ بدن منجر شود. اگر نتوانیم یکی را ببریم، باید نوعی نزدیکی میان آنها ایجاد کنیم؛ هر چند نسبی باشد؛ یعنی میان اندیشیدن و خواستن و اراده کردن آنها نوعی ارتباط و هماهنگی ایجاد کنیم؛ هر چند به طور کامل ممکن نیست.
* بگذارید بنده نتیجه ای از مثال شما بگیرم: شما میان علم و دین به نوعی تفاوت و تباین معتقدید؛ مانند تفاوت و تباین میان دو سر. جنابعالی می خواهید بفرمایید که یا دین را انتخاب کنید، یا علم را. اما یک راه دیگر را نیز پیش می کشید و آن، آمیختن بینش ها و خواسته ها و اراده های دو سر است. ولی چگونه می توان دو مغز را این چنین با هم مخلوط کرد؟
** البته در مثالی که بنده آوردم، آن دو سر، علم و دین نیستند. یکی از سرها، تجدد است که البته علم سکولار غربی نیز بخشی از آن است. همه این سر، علم نیست. تجدد مؤلفه دیگری نیز دارد؛ مانند هنجارها، ارزشها، آرمانها و غیره. ما با یک مجموعه مواجهیم که بخشهای متعددی دارد. سر دیگر، دین است. اجازه بدهید همین جا اشاره ای نیز به آن سؤال شما داشته باشم که فرمودید، جوامع غربی، دیندار نبودند و پیش رفتند و ما دیندار بودیم و جا ماندیم.
معمولاً پدیده های اجتماعی، عوامل متعددی دارند. نمی توان آنها را فقط به یک عامل نسبت داد. موضوع مورد نظر ما نیز این گونه است. بله؛ جوامع غربی پیشرفت کردند و از قضا پیشرفت را با دین زدایی آغاز کردند. ولی در این جا عوامل متعددی نقش داشتند: یکی اینکه اراده ای جدی برای پیشرفت شکل گرفت.
متأسفانه جهان اسلام در همان زمان این اراده را از دست داد. در همان زمان که غرب اراده کرد جهان را هماهنگ با خواست خود بسازد، جهان اسلام، این اراده را از دست داد. عامل دیگر اینکه، غربی ها کوشیدند علومی را پایه گذاری کنند و رشد بدهند که با خواسته های زندگی شان سازگار است. فقط در جهت خاصی علوم را پروراندند. البته پیشرفتهای غرب آنقدر نبوده است که همه مسائل را حل کند. حتی مشکلات و بحرانهایی را نیز بر پا کرده است؛ یعنی چنین نیست که امروز، جهان غرب، مشکلی نداشته باشد.
از طرف دیگر پیش از غربیها نیز مسلمانان رشد و شکوفایی خیره کننده ای داشتند و غربیها نیز از دانش و تمدن مسلمانان بهره فراوانی بردند. بنابراین در جهان اسلام دین و رشد و پیشرفت ناسازگار نبودند، ولی آنچه در غرب به نام دین مطرح بود، مشکلاتی را پدید آورد. اما نکته دیگری که لازم است درباره مثال یک بدن و دو سر عرض کنم، این است که گفتم یک سر، تجدد است و تجدد، خود، مؤلفه هایی دارد. سر دیگر نیز برای خود، یک مجموعه است؛ یعنی ما فقط با دین مواجه نیستیم. حتی فقط با معرفت دینی نیز رو به رو نیستیم. مؤلفه های متعددی وجود دارند؛ مثلاً یکی از آنها سنت است. سنت لزوماً دین نیست، بلکه می تواند حاوی امور غیر دینی نیز باشد.
ما نباید در طرفداری از سنت خیلی اصرار کنیم. سنت، مجموعه ای است که چه بسیار اشکالات فراوانی در آن باشد. بخش دیگر، عنصر دین است. ما دین را - بما هو دین ـ مجموعه ای می دانیم که می تواند نیازهای انسان را پاسخ بدهد؛ البته دین با همه مؤلفه ها و ابعادش. دین فقط فقه نیست. فقه، گوشه ای از آن است. در این جا هم باید بررسی کنیم و ببینیم چه چیزهایی از دین و تجدد می توانند با هم سازگار باشند. به خصوص، با وضعیت و انعطافی که اسلام دارد، اجازه می دهد که انسان مسلمان از دانش دیگران استفاده کند. حتی به او دستور می‌دهد که چنین کند.
اسلام برای دانش ارزش فراوانی قائل است. می گوید، هر جا دانش را یافتید، فرا گیرید. اگر در چین هم بود، آن را بیاموزید. از این گذشته، مسأله بومی سازی علوم نیز مطرح است؛ یعنی استفاده از علوم دیگران، بدون خودباختگی. جهان اسلام، فقط در زمان معاصر نیست که با فرهنگ و دانش بیگانه رو به رو شده است. چند بار این رویداد در تاریخ پیش آمده است.
یکی از آنها جریان ورود دانش یونانی بود که نه تنها مشکلی جدی برای ما درست نکرد، بلکه در شکوفایی تمدن ما نیز مؤثر بود. اما با وضعیت فعلی ما چند تفاوت داشت: زمانی که تمدن یونانی و اسلامی با یکدیگر مرتبط شدند، ارتباط در سطح اندیشمندان، عالمان و متفکران بود؛ یعنی دانشمندان یونانی و مسلمان بانی و رابط تماس دو تمدن شدند. دوم اینکه مسلمانان خود را نباختند. البته بعضی ها تحت تأثیر قرار گرفتند و حتی فلسفه های الحادی را پذیرفتند؛ ولی عموم مسلمانان گرفتار خودباختگی نشدند.
چنین نبود که هر چه بیابند، ترجمه کنند و عیناً از آن بهره ببرند؛ بلکه بومی سازی می کردند. از قضا توانستند اثرهای بسیار سازنده ای از تمدن بیگانه به خود بگیرند و تمدن اسلامی را با آن تقویت کنند. در جهان معاصر این چنین نیست. اولاً تماس، در سطح اندیشمندان نیست و ثانیاً با خود باختگی و تقلید کورکورانه همراه است.
* این بحث بسیار مفید است و ما از آن استفاده می کنیم؛ ولی به سؤال ما جواب نمی دهد. ما چگونه می توانیم میان این دو سر، هماهنگی ایجاد کنیم؟ آیا اساساً ما چاره ای جز این وضعیت نداشتیم؟ آیا نمی توانستیم با یک سر و مغز هر دو حوزه دین و تجدد را داشته باشیم؟
** بله؛ ما می توانستیم هر دو حوزه را در یک سر جمع کنیم. اصلاً این بدن نباید دو سر داشته باشد. می شد با یک سر باشد و در همان حال از حوزه های مختلف به طور اصولی و حساب شده استفاده کند؛ همان طور که در مثال بالا رخ نمود. اما وضعیتی که اکنون پیش آمده، برای جامعه ما حالت دو سری را ایجاد کرده است. بنده هم نمی گویم که فقط دین داشته باشیم و همه چیز را کنار بگذاریم.
اگر چنین کنیم، معلوم نیست که دین هم برایمان بماند. اعتقاد من این است که یک سر داشته باشیم؛ ولی همراه نیروی انتخاب؛ همان طور که در برخورد با تمدن یونان بودیم. تمدن یونان باعث نشد که ما به یک بدن تبدیل شویم با دو سر. یک سر داشتیم و آن، با نیروی انتخاب و تخیل و اندیشه همراه بود. داده ها را می گرفت و پردازش می کرد. آنها را با انگاره های خود هماهنگ می ساخت و تولیدات جدید بیرون می داد. ما باید این گونه باشیم. باید سر اصلی را دین بدانیم؛ اما ارتباطش را با جهان برقرار کنیم. البته نباید فقط گرته برداری کنیم و نهضت ترجمه بی هدف و خودباخته راه بیندازیم، بلکه از نفر دوم به نحو صحیح و مناسب تغذیه بکنیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات