تاریخ انتشار : ۱۶ آبان ۱۳۸۹ - ۰۷:۵۳  ، 
کد خبر : ۱۸۷۷۲۶

نقش اخلاق در شکل‌گیری تمدن از دیدگاه هایک


سیدحسین امامی
فریدریش آوگوست فون هایک (1992-1899) فیلسوف و اقتصاددان اتریشی تبار انگلیسی بر این عقیده بود که فراتر رفتن انسان از یک موجود وحشی و دست یافتن به تمدن، بیشتر در سایه اخلاق و سنت امکان‌پذیر شده است، نه عقل و محاسبه. مسیر شکل‌گیری جوامع گسترده‌تر و حرکت آنها به سوی تمدن‌های بزرگ، نشان‌دهنده یک جریان تحولی تدریجی در فرهنگ این جوامع است. طی این جریان تحولی انسان‌ها به مدد قوه تقلید که ذاتی آنهاست، یاد می‌گیرند که چگونه با مسلط شدن بر برخی غرایز طبیعی و تبعیت از برخی قواعد کلی رفتاری، زندگی اجتماعی صلح‌آمیز و پررونقی داشته باشند.
فرآیند یادگیری در این خصوص، همانند یادگیری در کودکان، به طور عمده غیرعمدی و ناخودآگاه صورت می‌گیرد. نظم جامعه و توانایی‌های فردی و جمعی اعضای آن، تابعی است از قواعد رفتاری حاکم بر روابط میان افراد و این قواعد به نوبه خود بازتابی است از فرهنگ و ارزش‌های اخلاقی که افراد در زندگی فردی و اجتماعی بدان پایبندند.
در جریان تحول جوامع بشری آنچه در واقع اتفاق می‌افتد و تعیین کننده مسیر آینده است عبارت است از گزینش اصول و قواعد رفتاری که جامعه را پرجمعیت‌تر، پررونق‌تر و قوی‌تر می‌نماید و بقای آن را در شرایط دشوار تنازع با نیروهای مخرب طبیعیت و رقابت با سایر جوامع تضمین می‌کند. گزینش فرهنگی که طی آن اصول و ارزش‌های اخلاقی برتر به تدریج به منصه ظهور می‌رسند و به ناگزیر مورد تقلید و سرمشق دیگران قرار می‌گیرند، در حقیقت توضیح دهنده چگونگی شکل‌گیری جوامع گسترده و متمدن از یک سو و نابودی گروه‌ها، قبایل و جوامعی که نتوانسته‌اند به ارزش‌ها و فرهنگ مناسبی برای بقای خود دست یابند، از سوی دیگر است. هایک معتقد بود پیروزی صرف از غرایز طبیعی، چه از نوع بد آن مانند سلطه‌طلبی و خودخواهی و چه از نوع خوب آن مانند نوع دوستی و نیکوکاری که خاص گروه‌ها و جوامع کوچک انسانی است مانع پیدایش جوامع گسترده و متمدن می‌گردد. وجود جوامع بزرگ و متمدن زمانی امکان پذیر می‌گردند که روابط میان انسان‌ها نه بر اساس صرف غرایز، بلکه مبتنی بر قواعد کلی آموخته شده ناشی از ارزش‌های اخلاقی و فرهنگ باشد.
نظام گسترده موجود در جوامع متمدن امروزی محصول طراحی آگاهانه هیچ متفکری نیست، بلکه نتیجه پیروزی غیرعامدانه از برخی اعمال و عادات‌های سنتی و به طور عمده اخلاقی است که انسان‌ها از درک معنای آنها عاجزند و اعتبار آنها را نمی‌توانند اثبات کنند. با این حال، این اعمال و آداب توسط فرآیند انتخاب تحولی به سرعت گسترش می‌یابند. منظور، انتخاب طبیعی گروه‌هایی است که از آنها پیروی می‌کنند و بدین وسیله جمعیت، ثروت و توان آنها نسبت به دیگر گروه‌ها فزونی می‌گیرد.
از نظر هایک نه غرایز انسان به طور طبیعی انسان را به سوی تمدن جوامع گسترده رهنمون می‌کند و نه عقل انسانی دارای آنچنان توانی است که بتواند نظم پیچیده لازم برای امکان یافتن جوامع گسترده را طراحی نماید، بلکه آنچه توانسته انسان را به مرتبه رفیع زندگی در جامعه بزرگ و متمدن نایل گرداند، چیزی که جز سنت نبوده که میان غریزه و عقل قرار دارد و اخلاق در حقیقت درون مایه برخی از مهم‌ترین تعالیم آن می‌باشد.
برای درک دیدگاه‌های هایک لازم است بدانیم که وی اعمال و رفتار انسان‌ها را ناشی از سه منبع می‌دانست که عبارتند از:‌ غریزه،‌ سنت و عقل. او سنت را که بین غریزه و عقل قرار دارد مهم‌ترین منشا ارزش‌های انسانی تلقی می‌نمود. سنت‌ها در قالب فرهنگ وجود دارند، به سخن دیگر فرهنگ، مجموعه‌ای از سنت‌های کم و بیش هماهنگ و منسجم است. هایک می‌گفت: فرهنگ نه طبیعی است و نه مصنوعی، نه به صورت ژنتیک انتقال می‌یابد و نه به صورت عقلانی ایجاد می‌شود.
فرهنگ عبارت است از انتقال قواعد رفتاری تعلیم داده شده‌ای که هیچگاه اختراع نشده‌اند و کارکرد آنها معمولا برای افرادی که از آنها تبعیت می‌کنند ناشناخته است. تمدن، به طور عمده در سایه مطیع نمودن غرایز حیوانی موروثی امکان‌پذیر شده است. در رابطه میان عقل و جریان پیشرفت فرهنگی و تمدنی، نظریه هایک با تصور عمومی و حتی تفکر اغلب اندیشمندان و روشنفکران متفاوت است. او می‌گفت:‌ برای درک چگونگی شکل‌گیری تمدن‌ها، باید به طور کلی این تصور را که انسان در سایه برخورداری از عقل قادر به تولید فرهنگ بوده است، کنار بگذاریم. آنچه انسان را از حیوان متمایز می‌نماید، توانایی بیشتر وی در تقلید و انتقال آنچه یاد گرفته است می‌باشد. توانایی وسیع‌تر انسان در خصوص یادگیری آنچه در شرایط مختلف باید انجام دهد یا مهمتر از آن، آنچه باید انجام دهد، وجه تمایز اساسی وی از دیگر حیوانات و نیز از انسان وحشی است. بسیاری از چیزهایی که وی یاد گرفت؛ اگر نگوییم بزرگترین بخش آنها از طریق یادگیری مفهوم کلمات بود. قواعد رفتاری که او را قادر می‌کرد تا افعال خود را با محیط تطبیق دهد، مسلما از اهمیتی بیش از شناخت شیوه رفتار دیگر چیزها برخوردار بود.
به سخن دیگر، انسان در اغلب موارد یاد گرفت آنچه را که باید انجام دهد؛ بدون اینکه بفهمد چرا بایستی آن را انجام دهد و این که پیروی از آداب و رسوم به عوض سعی در درک آنها بیشتر به نفع اوست. به عقیده هایک، سنت، یعنی آداب و رسوم و قواعد رفتاری تقلید شده، بر عقل تقدم تاریخی و منطقی دارد. او در خصوص شکل گرفتن کلمات و مفاهیم معتقد است اشیای خارجی در اصل از طریق شیوه مناسب رفتار انسان نسبت به آنها تعریف می‌شد. فهرستی از قواعد یاد گرفته شده، که شیوه خوب یا بد رفتار در شرایط مختلف را به او یادآوری می‌کردند، به او این توانایی فزاینده را دادند که خود را با شرایط متغیر تطبیق دهد و به ویژه این که بتواند با دیگر اعضای گروه خود همکاری نماید. بدین ترتیب سنتی از قواعد رفتاری که مستقل از افرادی است که آنها را یاد گرفته‌اند، آغاز به اداره زندگی انسانی نمود. زمانی این قواعد یاد گرفته شده، شامل طبقه‌بندی انواع مختلف اشیا، آغاز به گنجاندن نوعی بازنمایی از محیط نمود که به انسان اجازه می‌داد تا حوادث بیرونی را پیش بینی نماید و با عمل خود بر آنها سبقت جوید، آنچه ما عقل می‌نامیم پدید آمد. بنابراین احتمالا مقدار هوش بسیار بیشتری در سیستم قواعد رفتاری متبلور شده تا در اندیشه‌های یک انسان نسبت به محیط اطرافش.
در اندیشه ‌هایک عقل و ذهن فعال انسان محصول فرهنگ و سنت است نه منشا آن و اگر بشر توانسته با مهار زدن بر غرایز خود و ایجاد قواعد رفتاری مغایر با آنها، جوامع هر چه گسترده‌تر و متمدن‌تر به وجود آورد، این در درجه اول در سایه برخی سنتهای مناسب امکان‌پذیر شده است. این سنت‌ها طی یک جریان انتخابی تحولی و به طور خودجوش، پدیدار شده‌اند و هیچ ذهن یا عقل فردی‌ای آنها را ابداع نکرده است. واقعیت این است که عقل فردی به رغم این که مهمترین وسیله محاسبه و پیش‌بینی انسانهاست قادر به درک و احاطه کامل بر نظم‌های پیچیده حاصل از سنت‌ها و فرهنگ مانند زبان، اخلاق، حقوق، پول و بازار نیست بنابراین و به طریق اولی نمی‌تواند مدعی ابداع آنها یا جایگزین‌های کامل‌تری برای آنها باشد.
اما همه عقل‌گراها، فیلسوفان و دانشمندان این واقعیت را نمی‌پذیرند و بسیاری معتقدند که ترقی و تمدن در گرو عقل محاسبه‌گر انسان است و برای دست یافتن به جامعه مطلوب که به طور عقلایی طراحی و ایجاد می‌گردد باید همگی آنها قواعد رفتاری و سنت‌هایی را که نمی‌توان توجیه عقلانی برای آنها تصور نمود و به کناری نهاد و اخلاق جدیدی پی‌ریزی نمود. هایک این نوع از خردگرایی را صنع گرایانه می‌نامد که به عقیده وی نسخه منحط و نادرستی از تفکر عقلانی است که اندیشه‌ها و آرمانهایشان را باید تهدیدی بزرگ و جدی برای تمامی دستاوردهای تمدن بشری تلقی نمود. اما قبل از پرداختن به این موضوع لازم است به آنچه پیش از سنت‌ها و فرهنگ و به طریق اولی عقل تعیین کننده رفتار انسانهاست توجه کنیم یعنی غرایز.
پیش از آن که سنت‌ها و فرهنگ شکل بگیرد. انسانها با موجودات شبه انسانی با غرایز خود زندگی می‌کردند. غرایز و ارزشهای ناشی از آن در تشکیل قواعد رفتاری انسان‌ها تقدم زمانی دارد. هایک می‌گفت: ‌نوع انسانی و اجداد بلافصل آن صدها هزار سال زندگی قبیله‌ای و گروهی را پشت سر گذاشته‌ است. غرایز انسان در تناسب با این نوع زندگی گروهی شکل گرفته است. این غرایز که به طور ژنتیکی موروثی است در خدمت تحکیم همکاری میان اعضای گروه بوده است. اعضای گروه هدفهای مشترک و مشخصی را جهت تهیه مایحتاج خود دنبال می‌کردند و اغلب شخصا همدیگر را می‌شناختند.
هماهنگی میان اعضای گروه اساسا به غرایز همبستگی و دیگر دوستی بستگی داشت. البته کاربرد این غرایز محدود به اعضای گروه بود و درباره دیگران صدق نمی‌کرد. انسان تنها به صورت عضوی از یک گروه می‌توانست زندگی کند، انسان مجزا به سرعت به یک انسان مرده تبدیل می‌شود از این رو هایک تاکید می‌کند که از لحاظ تاریخی و تجربی، فردگرایی اولیه هابز افسانه‌ای بیش نیست. انسان وحشی، موجود تنها و مجزایی نیست، غرایز وی غرایز جمع گرایانه‌اند. جنگ همه علیه همه هیچ گاه روی نداده است.
هایک معتقد بود با توجه به اینکه مفهوم اخلاق جز در تقابل با رفتار بی‌قاعد از یک سو و جستجوی عقلانی نتایج کاملا مشخص از سوی دیگر معنا ندارد.
باید استفاده از اصطلاح اخلاق را منحصر به این قواعد غیرغریزی نمود که موجب رشد بشریت در سایه نظم گسترده شده است. عکس‌العمل‌های فطری دارای کیفیت اخلاقی نیستند و زیست‌شناسان اجتماعی که اصطلاحاتی چون دیگر دوستی را به آنها اطلاق می‌کنند در اشتباه هستند. دیگر دوستی را زمانی می‌توان مفهوم اخلاقی دانست که بگوییم از عواطف دیگر دوستانه باید تبعیت کرد.
از دیدگاه هایک ارزشهایی مانند دیگر دوستی و سایر ارزشهای جمع گرایانه را تا زمانی که عمل به آنها منشا فطری و غریزی داشته باشد نمی‌توان اخلاقی تلقی نمود. اخلاق به مجموعه‌ای از سنتهای آموخته شده مربوط می‌شود، نه رفتار ذاتی و موروثی نوع انسانی. اما تفکیک میان ارزشهای ناشی از غرایز و ارزشهای صرفا اخلاقی ناشی از سنت (آموخته شده) همیشه کار چندانی آسانی نیست و در بسیاری موارد مرز میان آنها مخدوش می‌شود. دیگر دوستی به رغم آن که ریشه در غرایز دارد، اما چون اغلب مورد تاکید مصلحان اجتماعی قرار می‌گیرد به صورت یک ارزش والای اخلاقی تلقی می‌شود. از سوی دیگر همان گونه که هایک خاطرنشان می‌سازد، «زمانی که اخلاق را دیگر، همچون غریزه فطری تلقی نکنیم بلکه مجموعه‌ای از سنتهای آموخته شده بدانیم، رابطه آن با آنچه معمولا تاثرات، عواطف یا احساسات می‌نامیم به مسائل گوناگون جالبی می‌انجامد. اگرچه اخلاق آموختنی است اما همیشه به صورت قواعد صریح عمل نمی‌کند، بلکه ممکن است همانند غرایز به شکل نفرت و بیزاری از برخی از انواع کردارها بروز نماید. اغلب اخلاق به ما می‌گوید که چگونه از میان رفتارهای غریزی فطری انتخاب کنیم، یا از آنها پرهیز نماییم.»‌
طبق نظر هایک به طور کلی دو نوع متمایز از ساختار جوامع بشری را می‌توان از هم تفکیک نمود:‌جامعه ابتدایی (قبیله‌ای) و جامعه متمدن که اوج آن به قول آدام اسمیت جامعه بزرگ یا جوامع مدرن امروزی است. نظم و انسجام جامعه ابتدایی مبتنی بر کردارهای جمعی غایتمند است و قواعد رفتاری عمدتا ریشه در غرایزی دارند که وجود آنها برای حفظ چنین جامعه‌ای ضرورت دارد مانند:‌ غریزه همبستگی و دیگر دوستی درون گروهی (قبیله‌ای).
اما نظم جامعه متمدن ناشی از رعایت قواعد رفتاری کلی و آموخته شده است که همانند قواعد بازی، انتزاعی‌اند و به خودی خود دارای هیچ مضمون مشخصی نیستند، مانند قاعده درستکاری و وفای به عهد. رفتار مبتنی بر این قواعد، تنها در سایه تعالیم فرهنگی و سنتی امکان‌پذیر می‌گردد و غرایز صرف نه تنها نمی‌توانند منشا چنین رفتارهایی باشند بلکه اغلب در تضاد با آنها قرار دارند. به عقیده‌ هایک جامعه متمدن تنها طی تقریبا هشت هزار سال اخیر به وجود آمده و از زندگی شهری، به معنای خاص کلمه که در واقع پیش درآمد جامعه بزرگ است، تنها حدود سه هزار سال می‌گذرد. بدین ترتیب او تخمین می‌زند که تمدن محصول کمابیش یک صد نسل از موجودات انسانی است و گذار به جامعه بزرگ بسیار متاخرتر صورت گرفته است. تمدن مجموعه خاصی از قواعد و نهادهاست که طی این قرن‌ها تحول فرهنگی به تدریج به وجود آمده‌اند.
هایک می‌گوید: دستگاه‌ها و تجهیزات بیولوژیکی انسان همگام با ابداعات فرهنگی و نهادی تحول نیافته است. در نتیجه بسیاری از غرایز و عواطف انسان هنوز سازگاری بیشتری با زندگی قبیله‌ای دارد تا با زندگی در جامعه متمدن. بدین علت تمدن اغلب به عنوان پدیداری غیرطبیعی، بیمارگونه و مصنوعی تلقی می‌شود و انسان‌ها با سماجت در پی فرار از انضباط و الزامات آن هستند.
جوامع و تمدن‌های گسترده امروزی با ساختارهای موجود آن، محصول تحول فرهنگی اخلاق است.
قواعد مربوط به مالکیت فردی یا جمعی، امانتداری، دستکاری، قرارداد، مبادله، تجارت، رقابت، سود و زندگی خصوصی، همگی توسط سنت، آموزش و تقلید، انتقال می‌یابد تا توسط غریزه و عمدتا متشکل از منعها، «نباید انجام دهی»، است که محدوده تصمیمات فردی را معین می‌سازد. هایک تاکید می‌ورزد که نوع بشر با پیروی از قواعدی که اغلب در تناقض با خواسته‌های غرایز است به تمدن دست یافت. این قواعد، اخلاق جدید و متفاوتی را به وجود آورد که اخلاق طبیعی یعنی غرایزی را که تضمین کننده یکپارچگی گروه‌های کوچک است، حذف یا محدود نمود.
هایک معتقد است که آدام اولین کسی بود که به این نتیجه رسید ما در جامعه بزرگ در برابر شکل‌هایی از نظم و همکاری میان انسان‌ها قرار داریم که فراتر از توانایی درک و شناخت ماست.
او می‌نویسد: شاید بهتر بود استعاره دست نامرئی اسمیت رامدل نامرئی (غیرقابل مشاهد) توصیف می‌کردیم از طریق نظام قیمت‌ها، ما در شرایطی که از کلیت آن آگاهی نداریم، کارهایی انجام می‌دهیم و این کارها نتایجی به بار می‌آورند که در پی آنها نبوده‌ایم. در جریان فعالیت‌های اقتصادی، ما از نیازهایی که برآورده می‌سازیم اطلاع نداریم و از منشا آنچه دریافت می‌نماییم بی‌خبریم. تقریبا هر کدام از ما به کسانی خدمت می‌کنیم که نمی‌شناسیم یا حتی از وجودشان ناآگاهیم و در مقابل ما دائما از خدمات افراد دیگری بهره می‌بریم که چیزی راجع به آنها نمی‌دانیم. چنین چیزی به این علت ممکن می‌شود که ما خود را در چارچوب بزرگ نهاده‌ها و سنت‌های اقتصادی، قانونی و اخلاقی مقید کرده‌ایم.
خیری که هر فرد در یک جامعه گسترده به دیگر افراد ناشناس می‌رساند بسیار بیشتر از نیکوکاری مستقیم است زیرا کارایی نظم گسترده (مکانیسم قیمت‌ها و تقسیم کار وسیع) خیلی بیشتر است. اما غیرمستقیم و غیرعامدانه بودن آن از یک سو و ناشناس ماندن کسانی که از آن بهره‌مند می‌شوند از سوی دیگر، موجب می‌گردد که غریزه همبستگی و دیگر دوستی انسان‌ها در جامعه گسترده ارضا نشود و نیاز به نیکوکاری مستقیم همچون انگیزه‌ای قوی باقی بماند. انسان‌ها در یک جامعه بزرگ با نظم گسترده نسبت به گروه کوچک، خیر فوق‌العاده بیشتری نسبت به همنوعان خود می‌رسانند، اما کمتر احساس رضایت می‌کنند. این تضاد، به خصوص برای متفکران و روشنفکرانی که به علم اقتصاد آشنایی نداشتند منشا سوء‌تفاهم‌های بسیاری درباره منزلت اخلاق در جامعه مدرن بوده است.
به عقیده هایک علم اقتصاد، امکان تحقق و چگونگی عملکرد نظم گسترده در جوامع مدرن را تبیین می‌کند و توضیح می‌دهد که چگونه این نظم خود یک فرایند جمع‌آوری و نیز استفاده از اطلاعات بسیار پراکنده در میان افراد جامعه است. اطلاعاتی که هیچ سازمان برنامه‌ریزی و به طریق اولی هیچ فردی قادر به شناخت، تسلط و کنترل بر آن نیست. وقتی نظمی به وجود می‌آید که امکان استفاده از اطلاعات پراکنده را فراهم می‌آورد، دیگر برای افراد ضرورتی ندارد که برای رسیدن به هدف مشترکی به توافق برسند (مانند آنچه در گروه کوچک اتفاق می‌افتد)، زیرا اطلاعات پراکنده و استعدادهای افراد از این به بعد می‌توانند در خدمت اهداف متفاوتی مورد استفاده قرار گیرد. هایک در ادامه می‌نویسد: ‌چنین جریانی در زیست‌شناسی نیز همانند اقتصاد مشاهده می‌شود. حتی در زیست‌شناسی به معنای محدود کلمه،‌ تغییرات تحولی به طور کلی گرایش به حداکثر صرفه‌جویی در استفاده از منابع دارد. او به نقل از زیست‌شناسان معروف معاصر تاکید می‌ورزد که تحول زیستی، کورکورانه مسیر استفاده حداکثر از منابع را طی می‌کند و این که اخلاق عبارت است از مطالعه شیوه پرداختن به تخصیص منابع. هایک تاکید می‌کند که تحول فرهنگی، در واقع ادامه تحول زیست‌شناسی است. انتقال فرهنگ و تمدن از نسلی به نسلهای بعد به صورت ژنتیکی صورت نمی‌گیرد، بلکه توسط سنت انجام می‌شود.
انسان امروزی، در واقع محصول یک جریان تحولی متشکل از دو مرحله زیستی و فرهنگی است که مرحله فرهنگی آن نسبت به مرحله زیستی آن متاخرتر است. از دیدگاه هایک هر دو نتیجه، ناشی از انتقال ژنتیکی و انتقال فرهنگی را می‌توان سنت نامید، اما آنچه مهم است، این است که آنها اغلب در تضاد با هم هستند. نکته مهمی که باید بر آن تاکید کرد این است که تحول فرهنگی و سنت‌های ناشی از آن (اخلاق فرهنگی)، منجر به نابودی کامل سنت‌های ناشی از تحول بیولوژیکی (اخلاق طبیعی) در همه ساحت‌های زندگی انسان نمی‌گردد. این دو اخلاق، در همکاری و تضاد با هم، در زندگی انسان مدرن امروزی حضور دارند.
به عقیده هایک، یک بخشی از مشکل ما انسان‌ها در حال حاضر این است که باید دائما زندگی، اندیشه و احساسات خود را طوری تعدیل کنیم که به طور همزمان در میان دو نوع نظم مختلف و طبق قواعد متفاوت به سر بریم. اگر به پیروی از امیال غریزی و احساساتی، قواعد دست نخورده و نامحدود گروه کوچک مانند خانواده را به تمدن گسترده تعمیم دهیم و در آن عملی سازیم، با این کار تمدن گسترده را نابود می‌کنیم و اگر بر عکس بخواهیم دائما قواعد نظم گسترده را در گروه‌های محدودتر و خودمانی‌تر جاری سازیم، اینها را با این کار از بین خواهیم برد. ما باید یاد بگیریم که همزمان در دو دنیای متفاوت زندگی کنیم.
در اندیشه هایک مهم‌ترین ارزش‌ها و نهادهای موسس جامعه مدرن- یعنی مبادله آزاد، مالکیت فردی (متکثر) و عدالت- مجموعه به هم پیوسته و منسجمی را تشکیل می‌دهند که در آن آزادی فردی به عنوان والاترین ارزش اخلاقی و حکومت قانون به عنوان مهم‌ترین نهاد موجد نظم، نقش اساسی و محوری دارند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات