محسن طلایی
پس از دوره نسبتاً بلند بازسازی و کسب آمادگی کشورهای اروپای غربی برای نقشآفرینی بیشتر در عرصههای مختلف سیاسی و بینالمللی به عنوان یک مجموعه متشکل بعد از جنگ جهانی دوم، نهایتا از نیمه دوم دهه 1980 با امضای پیمان وحدت اروپا، جهان در انتظار تولد اروپای متفاوت به سر میبرد.
از آنجا که شکلگیری و بلوغ اتحادیه اروپا، فراتر از چشماندازهای اقتصادی و اجتماعی داخلی آن میتوانست و میتواند دارای پیامدهای گستردهای در سطح بازیگران، زمینه بازی و قواعد حاکم بر روابط بینالمللی باشد، روند تحولات اروپایی همواره از داخل و خارج آن (به موازت روند بروکراتیک حاکم بر نهادهای اتحادیه اروپایی و برنامههای آن) در دو دهه گذشته با چالشهایی روبرو بوده است که همگی با هدف تعریف کیفیت متفاوت و مورد نظر طراحان برای آینده اتحادیه اروپایی ایجاد شده است.
در این ارتباط در گام نخست و در سطح قاره اروپا، از سوی اتحاد جماهیر شوروی سابق که سخت حیاتش به عنوان یک ابرقدرت به دلیل ناکارآمدی اقتصادی، تجاوز بیسرانجام به افغانستان و بالاخره مسابقات تسلیحاتی با آمریکا در قالب پروژه جنگ ستارگان ریگانی (به عنوان اولین حکومت نومحافظهکار در آمریکا به مخاطره افتاده بود، اتحادیه اروپا یک فرصت و از آن مهمتر یک گریزگاه استراتژیک تلقی شد.
گریزگاهی آبرومند که در صورت تحقق پیشنهاد خانه مشترک اروپایی گورباچف میتوانست فروپاشی یک بلوک قدرت که رهبرانش آن را حتمی و بعضاً برای کاهش هزینه بقای ملت خود یک الزام میدیدند، به یک انتخاب و موفقیت حسابشده بدل کند. انتخاباتی که از لحاظ ایدئولوژیک نیز به دلیل افزایش پتانسیل رویارویی اروپای متحد (با حضور روسیه) با آمریکا در متقاعد کردن رهبران کمونیست آن روز کرملین و همراهی همه جانبه آنان میتوانست کاملا مفید باشد.
معهذا وسوسههای امکان شکلگیری آلمان واحد در قلب اتحادیه اروپا، ارزیابی غلط از نقش آلمان متحد از سوی رهبران آلمان غربی و سرمایهگذاری سنگین روی آن و حمایتهای کاملاً حسابشده آمریکا از فرایند اتحاد دو آلمان به شیوههای مختلف، اتحادیه اروپا را به سوی کیفیتی متفاوت از دیدگاههای کرملین حرکت داد و با انتخاب گزینشی از میان اعضای بلوک شرق در اتحادیه اروپا، آمریکا را به قدرتی که در شکلگیری اروپای جدید حرف اول را میزند، بدل ساخت (چیززی که در هیچ یک از محاسبات اولیه فرایند اتحاد گستردهتر اروپا پیشبینی نمیشد) نه تنها خانه مشترک اروپا شکل نگرفت، بلکه با فروپاشی بلوک شرق، فرصتها، تهدیدها و چالشهای متلاشی شدن ابرقدرت تا دندان مسلح در همسایگی اتحادیهها در تمامی دهه 1990، روند تکامل این اتحادیه را تحت تاثیر تعیینکننده عوامل جدیدی قرار داد که به کاهش نرخهای رشد اقتصادی اروپا و تحت فشار قرار دادن خطوط قرمز پیمان ماستریخت و در نهایت روند کلی اتحاد مزبور ختم شد.
با آغاز دهه اول قرن و هزاره جدید و در شرایطی که پول واحد اروپایی به گردش گذاشته شده نیازمند حمایت همه جانبه بود، پیروزی نومحافظهکاران در آمریکا و حملات تروریستی 11 سپتامبر به آمریکا، موج بعدی فرصت برنامهریزیها برای شکلدهی به اتحادیه اروپای تضعیف شده در دهه 1990 را از درون و بیرون آن فراهم آورد.
از بیرون اتحادیه اروپا، آمریکا اتحادیهای را قابل قبول میدید که نباید قبل از شکلگیری نظم جهانی تک قطبی مورد نظر این کشور به هیچ روی هویت مستقل خود را جستجو کند و از درون اتحادیه نیز، انگلیس فعال شده بود که با عملکردهای اقتصادی بهتر و مشارکت در رهبری با آمریکا، صریحاً سیاستها و تدابیری غیر از آنچه که تجربه انگلوساکسونها آن را موفق نشان می داد، در دو عرصه داخلی و خارجی، اصولاً مانع اصلی اتحادیه اروپا و قدرتیابی آن در صحنه بینالمللی میدید.
به نحوی محسوس فرانسه و آلمان که رهبری جهانی آمریکا و اروپایی انگلیسی را هم مغایر منافع خود و هم مخالفت اهداف و روح اتحادیه اروپا میدیدند، با حمله مشترک آمریکا و انگلیس به عراق زیر فشار قرار گرفتند. رامسفلد وزیر دفاع آمریکا این بار صریحاً این دو کشور را بازیگران اروپایی قدیم اعلام کرد و از خواست و حمایت شکلگیری اروپای جدید از سوی آمریکا و ظاهراً به رهبری انگلیس سخن گفت.
از این مرحله به بعد در مجموعه اهداف حمله و تصرف کشور عراق، هدف تعیین تکلیف آینده اتحادیه اروپا نیز مورد توجه آمریکا و انگلستان قرار گرفت و برای آن سرمایهگذاری شد. اگر پروژه «جنگ ستارگان» ریگان گلولهای بود شلیک شده به قلب شیطان سرخ که یک رقیب و دشمن بزرگ را هدف قرار میداد، حمله به عراق توسط نومحافظهکاران در آمریکا، مأموریتی مشابه بود برای تعیین تکلیف یک متحد سنتی و قدیمی این کشور یعنی اتحادیه اروپا، انتخاب مجدد جرج بوش رئیسجمهوری آمریکا حقانیت مواضع نومحافظهکاران تلقی شد و بر حجم فشارها به ساختار قدرت اروپایی بیشتر افزود.
ولی اشتباهات راهبردی رهبران کاخ سفید، روند تحولات عراق، تصمیم نخستوزیر انگلستان برای ترک قدرت و نهایتاً نتایج تعیینکننده انتخابات کنگره در آمریکا که جابجایی قدرت داخلی در این کشور را قطعی کرد، تاریخ تحولات اتحادیه اروپا را نیز ورق زد.
اتحاد همه جانبه کشورهای اروپایی که به مدت 3 سال تحت سختترین فشارهای داخلی و خارجی قرار گرفته و ضربات و صدمات شدیدی را متحمل شده بود، به عنوان یک بلوک قدرت، بر خلاف بلوک شرق، جان سالم به در برد و اکنون جهان بار دیگر منتظر تولد اروپای جدید به عنوان یک الزام برای امکانپذیری صلح و ثبات بینالمللی است.
اروپای جدید در صحنه روابط بینالملل باید شکل بگیرد، ولی نه با هویت و شکلی که کسانی چون رامسفلد انتظار آن را داشتند و نگرانیهای جهانی و رای مردم آمریکا اشتباه بودن آن را اثبات کرده است، بلکه به صورتی که واقعیتهای امروز و افکار عمومی جهان انتظار آن را میکشد.
به نظر میرسد که با توجه به تمامی تجارب سالهای گذشته و نقاط ضعف و قوت اتحادیه اروپا، بتوان به تمامی کسانی که اکنون وظیفه اندیشیدن مجدد و پاسخگویی به این انتظار بینالمللی را عهده دارند در مورد زمان شروع کارشان و سمت و سوی راهبردی تلاششان دو پیشنهاد زیر را ارائه کرد:
1. نباید احتمالاً در واکنش به فشارهایی که در سالهای اخیر از جانب آمریکا و از داخل اتحادیه تحمل کردهاند، وقت خود را با رویارویی یا فرصتطلبی از موقعیتی که آمریکا در آن قرار دارد، تلف کنند. اروپای جدید نه میتواند و نه باید از آمریکا فاصله بگیرد، بلکه بر خلاف رفتار انگلستان در سالهای اخیر، از روابط نزدیک با آمریکا باید از تکرار اشتباهات بیشتر یک قدرت بزرگ که به دلیل وزن و جایگاهش میتواند خسارات جبرانناپذیری را برای صلح و ثبات جهانی در پی آورد، جلوگیری کند.
2. برای تعریف هویت مستقل اتحادیه اروپا و تثبیت موقعیت آن امروز هم دیر است، چه رسد به انتشار تا روشن شدن نتیجه انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، نتایج انتخابات آمریکا به آن میزان روشنگر و قوی هست که با اقدامات سریع و قابل قبول میتوان به تداوم آن در انظار عمومی مردم آمریکا مطمئن بود.