گروه سیاسی، یوسف بهمنآبادی: دانشگاه به عنوان یکی از بسترهای گام گذاشتن کشورها به سوی توسعه محسوب میشود. کشور ما، هفتاد سال است که تجربه دانشگاه و تحصیل علم به صورت آکادمیک را دارد. دانشگاه در اغلب کشورها، علاوه بر جنبه علمی آن، از جایگاه سیاسی ویژهای برخوردار است و دانشجویان به عنوان قشر فرهیخته جامعه ناظر بر اعمال سیاستگذاران کشور محسوب میشوند.
این رسالت مهم در جوامعی که مردم آن از آگاهیهای سیاسی، علمی و ... مطلوبی برخوردار نیستند اهمیت فزایندهای پیدا میکند. بنابراین دانشگاه و دانشجو، به عنوان یکی از عوامل بسترساز توسعه کشورها تلقی میشوند. ما دیدهایم که حتی در کشورهای توسعه یافته و پیشرفته امروز جنبشهای دانشجویی زمانی بر نحوه سیاستگذاریهای حاکمان تلنگر میزد و آنها را به وضع نابسامان جامعه هشدار میداد. جنبش دانشجویی که با استعانت از تفکر اصلاحطلبی سعی داشته در مسیر عدالت، آزادی و... گام نهد متحمل رنجها و بیحرمتیهای شدیدی قرار گرفته اما با این حال هرگز از راه خود غفلت نورزیده است. همان طوری که گفته شد جنبش دانشجویی زمانی فعال میشود که احساس میکند حاکمان جامعه در مسیری سوای آنچه در جوهره تفکر توسعه میگنجد ره میگزینند.
اینکه چرا ما در کشورهای توسعه یافته کمتر شاهد شکلگیری جنبشهای دانشجویی هستیم، بدون شک به خاطر این است که دانشجویان این کشورها کمتر خطمشی حاکمان را با جوهره توسعه متباین تلقی میکنند. به عکس جنبشهای دانشجویی در کشورهای کمتر توسعه یافته از جمله ایران، که هنوز جایگاه اصلی خود را در چهره دموکراسی و به عنوان کشوری توسعه یافته پیدا نکرده است بیشتر رخ مینماید. به طور کلی جنبش دانشجویی در کشورهای در حال گذار- که به ابزارهای دموکراسی از جمله وجود احزاب و رسانههای آزادیبخش مجهز نیستند- بیشتر نمودار میشود. به عبارت دیگر، دانشگاه و دانشجو همانند ناظری بر آنچه در سیاست جامعه میگذرد شرکت میکنند و جامعه را نسبت به اوضاع نابسامان و ناتوان سیاستمداران مطلع میکنند. از این رو است که در کشورهای کمتر توسعه یافته و به تعبیری جهان سومی این نقش بارزتر جلوهگر میشود. نکته مهمی که در اینجا نباید از آن غفلت شود این است که «دانشگاه و دانشجویان تا چه حد در بسترسازی توسعه جامعه موثر بودهاند؟» برای فهم ای مسأله، جنبش دانشجویی ایران و جایگاه دانشگاه در تحولات دگرگونیهای جامعه خودمان را ارزیابی میکنیم.
70 سال میشود که دانشگاه به عرصه جامعه وارد شده است. در تمام این مدت میبینیم که دانشگاه همیشه نقش فعال سیاسی خود را کنار عالم از یاد نبرده است. در این میان دانشجویان با تحمل هزینههای فراوان جسمی، روحی و... اما هیچگاه خود را متضاد با جوهره توسعه نشان ندادهاند.
در دوره قبل از انقلاب دانشجویان به عنوان عاملی موثر در تغییر نگرش سیاسیون به شمار میرفتند که از آن جمله میتوان به ورود ریچارد نیکسون، معاون رئیسجمهوری وقت آمریکا به ایران در 16 آذر 1332 اشاره کرد که اعتراضات دانشجویان را برانگیخت و منجر به خاک و خون کشیده شدن دانشگاه شد. دانشجویان در برابر سرکوبهای سخت رژیم هیچ گاه دست از پیگیری و رسالت عصر و زمان خود برنداشتند. همین دانشجویان بودند که در برابر خفقان رژیم پهلوی قد علم کردند و همپای فعالان و روشنفکران سیاسی تا ریشهکن کردن آن پیش رفتند. دانشجویان ایران از جنس «غرور» و «وطنخواهی»اند. آنها بر نمیتابند رنجهای ناعادلانهای که بر مردمان مظلوم این سرزمین وارد شود.
دانشجویان ایران میدانند که متعلق به چه سرزمینی هستند؛ سرزمینی سرتاسر انسانیت و افتخار و هویت. پس چگونه میتوانند تحمل کنند که در سنگلاخی از خفقان و ناعدالتی و رنج مردمانشان زندگی کنند؟ چگونه میتوانند بیاعتنا باشند به آنچه در سرزمینشان میگذرد؛ سرزمینی که سرآمد است در دستاوردهای نخبگانش؛ در این که روزی و روزگاری پیشتاز در علم و دانش بوده، در این که پایهگذار بسیاری از دانشهای روزگار بوده و...
زمانی که خانمی میآمد با شعارهایی از جنس «قانون»، «عدالت»، «توسعه» و... دانشجویان او را به عنوان رهبر اصلاحات پذیرفتند. دانشجویان رنگی از «غرور» به خود گرفته بودند و دانشگاه جانی تازه یافت.
محفلی برای توسعه، برای پیشرفت و آزادی و خود بودن. اما در دولت خاتمی آنها سرکوب شدند. دانشگاه، حرمتش شکست و دانشجویان فوران گستاخی را بر روح خود لمس کردند. آنها میرفتند تا در همایشها و میتینگهای سیاسی خود راه خاتمی را آسانتر کنند. آنها خود را قشر فرهیخته جامعه میدانستند و در عین حال نیز، نماینده متواضع مردم. اگر چه با حادثه تیر 78 همه چیز متحول شد. بیپناه شدند این دانشجویان و مظلومیت نیز بر چهره آنها نشست و انگ «شورشگر»، «خائن»، «برانداز»، «آمریکایی شده»، و... بر پیشانیشان نشست. با این حال فریادهای اعتراضآمیز خود را بر صفحه تاریخ حک کردند تا شاید آیندگان بدانند که جنبش اصلاحطلبی را گذشتگان آنها تجربه کردند اما...
دو دوره از ریاست جمهوری یک اصلاحطلب به این گونه گذشت. جنبش دانشجویی یک بار دیگر در دانشکده علم و صنعت عرض اندام کرد و نشان داد که سرکوب دانشجو نمیتواند زهر چشمی باشد بر این قشر آگاه و بیدار جامعه. مسیر بر دانشجو روشن است و چیزی نیست که با بخشنامه و قانون و تحمیلها تغییر کند. مسیر دانشجو همانند آب، زلال و شفاف است و میداند چه میکند. او دانشجوی ایرانی است و تحت تأثیر هیچ رنگی قرار نمیگیرد که بخواهد درصدد تغییر در جوهره رسالتش باشد. 16 آذر 83 نیز، اوج فریادهای اعتراضآمیز بود که نثار مردی شد که قرار بود رهبر اصلاحات باشد، مردی که با موجی از حمایتهای گسترده همین دانشجویان رئیسجمهور شده بود. آنها فریادهای خود را با آمیزهای از شعارهای نامناسب در هم آمیختند و بسان انسانهایی گلهمند از وضع موجود، اعتراضهای خود را بر صفحه تاریخ حک کردند و این نشان داد که جوهره واقعی دانشجو سر سازش با هیچ کس ندارد و خود را حامی پر و پا قرص و لب فرو بسته بر ناملایمات سیاسی که بر عدالت و آزادی بیاعتناست، نمیشمارد. دانشجو و دانشگاه ابتدا خاتمی را آورد، با او همدلی کرد، رنج کشید اما همراهی خود را از او دریغ نکرد. خیلی مدارا کرد اما، این مداراها و سرکوبها نتیجهای نداشت. دانشجو و دانشگاه کمکم خود را از حلقه اصلاحطلبان خاتمی دور ساخت و تا جایی پیش رفت که 16 آذر 83 را معنا بخشید. خاتمی هم با آن تفکرات اصلاحطلبانهاش سیاست را ترک گفت بدون اینکه پاسخ در خوری به شکسته شدن حرمت دانشجو و دانشگاه بدهد و در آخر با خاطرهای خوش از میان دانشجویان رخت بربندد. بگذریم. دورهای بود که باید به اتمام میرسید و دورهای دیگر آغاز شد. آغاز دولت «محمود احمدینژاد».
و اما، ببینیم رسالت دانشجو و دانشگاه در دولت جدید چیست؟
شاید با این مسأله، سوالهای بیشماری، ذهن مخاطب را فرا گیرد. «مگر دانشجویان در دولت اصلاحات چه کاری توانستند در پیشبرد توسعه و دموکراسی انجام دهند که حالا در این دوره میخواهند به آن بپردازند؟»، «آیا جنبش دانشجویی همان ایجاد بلبشو در جامعه، معنا نمیدهد؟»، «دانشجو و دانشگاه چه کار به سیاست دارد؟ و آیا وظیفه او چیزی غیر از کسب علم است؟» و خیلی پرسشهای عمیق دیگری که نقش دانشجو و دانشگاه را در این مسیر بیرنگ میسازد.
اما در کشوری که نه احزاب به معنای واقعی فعالیت دارند که بخواهند نماینده افکار مردم در امور سیاسی باشند و نه وسایل ارتباط جمعی قوی هست که سبب گسترش آگاهیها شود، پس کدام نهاد به جز دانشگاه میتواند کشور را به سمت دموکراسی و توسعه پیش ببرد؛ دانشجویان که نمایندگان انسانهای طبقات مختلف این سرزمیناند؟
یکی از موارد بسیار مهمی که در رابطه دانشجو و نظام سیاسی مطرح میشود این است که فرار مغزها و نخبههای کشور، ارتباط مستقیمی با نگرشهای سیاسی دارد.
بعد از واقعه 18 تیر 78 شاهد خروج نخبگان زیادی از کشور بودیم. به طوری که در سال 79، حدود 220 هزار نخبه از کشور خارج شدند. یعنی رقمی حدود 5/2 برابر بیش از مدت مشابه سال قبل از آن. همچنین از 135 دانشجوی المپیادی که در مسابقات جهانی مدال آوردند، 90 نفر از این تعداد در دانشگاههای آمریکا به تحصیل مشغولند. اینجاست که چنین شائبهای ایجاد میشود که با آشفتگی در ساختار علمی- فکری دانشجویان دیگر چگونه میتوان از رسالت دانشجو سخن به میان آورد؟ آن هم زمانی که دانشجویان به جای اینکه در فعل تحصیل باشند مرتب به سودهای کلان از طریق شبکههای هرمی میاندیشند که روزی بتوانند با کمک آنها در دانشگاههای خارجی ادامه تحصیل دهند. نه اینکه بخواهیم نفس و جوهره دانشجو را زیر سوال ببریم اما واقعیتش این است که چنین روندی از رفتارها حکایت از نوعی یأس از وضعیتی است که دیگر احساس میکنند چشمانداز روشنی ندارند. البته این واقعیت را هم نباید از یاد برد که جنبش دانشجویی همیشه شعار و فریاد و تحصن نیست؛ که به شکلهای دیگر نیز اعتراض خود را نسبت به وضع موجود اعلام میکند. همین که مهاجرت را انتخاب میکند و از کشور خارج میشود این خود حرکتی ریشهدار است به وضعی که نخبگان را فراری میدهد. این نکته را هم باید گفت که جنبش دانشجویی به این شکل- که اعتراضی خاموش میتوان نام گذاشت- نموداری از یک بحران است که خود نیز مسبب بحرانهای دامنهداری است که همه ساختارها را در هم شکند، این جنبش پسندیده نیست، همان گونه هم که اعتراضهای خشن به صلاح به نظر نمیرسد. ناگفته پیداست جنبش دانشجویی همیشه یک دوران افراط و یک دوران تفریط داشته که به مرور زمان تعدیل شده است و این هم به نظام سیاسی موجود بستگی داشته است. اما آیا خروج دانشجویان از کشور به منزله اعتراض به وضع موجود، میتواند جوهره جنبش دانشجویی را- که به بیانی، رسالتی سنگین دارد- در مسیر واقعی و مطلوب خود رهنمون سازد؟ بسیاری از این دانشجویان معتقدند که، قبل از انتخاب این راه (خروج از ایران) به بنبست رسیدهاند. البته شاید حق با آنها باشد ولی آیا کشور را به حال خود رها کردن چه نتیجهای برای انسانهای این مرز و بوم میتواند داشته باشد؟ آنها برای خود پاسخهای زیادی دارند که میتوان حق را به آنها داد؛ در کشوری که نه مراکز علمی- تحقیقاتی مناسب دارد و نه امکان توسعه علم و دانش و از همه مهمتر این که، جایگاهی هم که در خور و شایسته برای آنها باشد، کمتر لحاظ میشود. با این حال تاوان آن حرمتشکنیها نه تنها نتیجهای چندان مطلوب نداد بلکه برخلاف آنچه که انتظار میرفت چرخه سیاسی، در جهتی مبهم پیش رفت. آنچنان که به یکباره دانشجویان احساس کردند که راهها، دیگر به بنبست رسیده است. ممکن است که این سوال پیش آید که تا چه زمانی این احساس سرخوردگی ادامه خواهد داشت و چگونه میشود که دوباره بارقه امید را در چشمان این تیزبینان رفتار حاکمان و سیاستمداران مشاهده کرد؟ و باز این سوال که آیا دانشجویان، بر رسالت خود پشت پا خواهند زد و به آنچه در اوضاع سیاسی میگذرد بیمیل خواهند شد؟ البته نگاهی به پیشینه جنبش دانشجویی هفتاد ساله ایران ناخودآگاه به چنین پرسشهایی جواب خواهد داد که روح و جوهره دانشجو هیچ گاه ناملایمات عصر خود را تاب نیاورده است و به سیاستمداران زمان خود تلنگرهای لازم را زده است. شاید بعضی دچار این توهم شوند که از دانشجو و جنبش دانشجویی گفتن، نوعی فرافکنی و تشویق است. ولی چنین نگرشهایی، انگهایی است که با هیچ محلولی نمیچسبد. در جواب چنین تفکراتی کافی است نگاهی به چند سال گذشته انداخت. 18 تیر 78، به دانشجویان بیحرمتی شد ولی آیا دیگر صدایشان درنیامد؟! مگر خرداد 82 که جنبش دانشجویی، آن هم دانشگاههای سراسر کشور را فرا گرفت حرکتی خودجوش نبود؟ مگر آنها از اوضاع سال 78 بیخبر بودند؟! اگر دانشجو و دانشگاه آرام است به این معنی نیست که جوهر دانشجو رو به تیرگی گذاشته بلکه اگر دقیق بنگریم دانشجو و دانشگاه همه حرکات را زیر ذرهبین خود دارد و میفهمد چه در احوال کشور میگذرد. شاید برخی از تحلیلگران در اظهارات خود از «انفعال دانشجویان» سخن به میان آورند. شاید هم با خود بیندیشند که دانشجویان خود را «بیپناه» احساس میکنند و «بییاور»و خیلی از این تحلیلها.
اما آنچه که نمیتوان بدون توجه از کنار آن گذشت این واقعیت است که فریادها رسوب نمیکند تا سیاستمداران از مسیر عدالت و آزادی منحرف شوند.
دانشجویان تحت تأثیر تبلیغات غرب نیز قرار نمیگیرند. دانشجویان با هیچ کس و هیچ جریانی سر دشمنی ندارند. برای آنها «احمدینژاد» همان است که خاتمی بود. آنها عدالت میخواهند، آزادی و برابری. آنها در یک کلام رشد و توسعه کشور را میخواهند. سرزمین ایران برای همه باشد و همه از آن بهرهمند شوند. در میان جهانیان با اقتدار باشند و عزتمند. نخبگانشان برای ایران و در ایران افتخار بیافرینند. آنها میدانند که شایستگیهای یک کشور توسعه یافته را دارند. دانشجویان میخواهند به علم و دانش ارزش داده شود. جوانها بتوانند استعدادهای خود را پرورش دهند. دانشجویان ما، رنج میکشند از این که میبینند جوانان هیچ برنامهای ندارند، در گرداب تخدیر کنندهها گرفتار شدهاند. برای آنها قبل فهم نیست که کشورهای دیگر و حتی کشورهای نه چندان دور، از آنها به سرعت سبقت میگیرند. آنها نمیتوانند این مشکلات و نابسامانیها و آسیبهایی که هر روز بر مردمان این سرزمین رخنه میکند در خود هضم کنند و به وادی بیاعتنایی بسپارند. آنها فرزندان این مرز و بوم هستند. آرامش و آسایش و افتخار و اقتدار و غرور برای مردمان سرزمین خود از آرزوهای قلبی آنهاست. از منزوی شدن در جهان بیزارند. از این که مردمان دیگر کشورها به آنها و به کشورشان به عنوان کشوری بیفرهنگ بنگرند احساس انزجار میکنند. نمیتوانند در برابر فشارهای حقارتآمیز دیگر کشورها بیتفاوت باشند. آنها آسایش یک روزه و دو روزه و یکساله نمیخواهند. به آینده کسانی که میخواهند در اینجا زندگی کنند فکر میکنند که چگونه غمانگیز میشود برایشان. جوانهایی که علیرغم عشق به وطن، دوری از وطن را برمیگزینند. اما چگونه میتوانند این دانشجویان بیدرد باشند و رنج خود را در سینه پنهان سازند؟ مگر میتوانند و آیا در دولتهای پیشین توانستند؟ پاسخ این سوالها را تاریخ بهتر میتواند بدهد.
به هر حال، دانشجو، این قشر فرهیخته و آگاه و بیدار آن چنان هم نیست که با تک واژههایی از اعتراض برآشوبد و به هیجان درآید و آنها که فکر میکنند با بخشنامه و مقاله و... میتوان افکار دانشجویان را هیجانی کرد یا بالعکس وادار به سکوت، سخت در اشتباهند.