مصطفی تبریزی
جناب آقای هاشم آقاجری در سخنرانیای به مناسبت روز ملی آزادی بیان و اندیشه در دانشگاه تهران ضمن بیاناتی پیرامون دفاع از آزادی بیان، به تناقضی اشاره نمودند که به اعتقاد ایشان میان روزهای اول انقلاب با دوران کنونی وجود دارد؛
"[روزهای اول انقلاب] گفته میشد که همه افراد صرفنظر از ایدئولوژی و مکتب آزادند که بیندیشند و اندیشههای خود را بیان کنند و حتی وعده داده میشد که در جامعهای که به پا خواهد شد کمونیستها هم آزادند. استاد مطهری پیشنهاد میکرد که در دانشگاهها باید از استادان مارکسیست استفاده کنیم. در آثار مطهری، آزادی دگراندیشان، معیاری برای اسلامیت انقلاب و نظام بود و نقض آزادی به عنوان نقض حقوق اساسی انسان انحراف از مسیر اصلی تلقی میشد... اما در این سالها شاهد تغییر گفتمان هستیم. در گفتمان مهجوری که امروز شاهد آن هستیم متکلمان رسمی امروز نه مطهری که حتی نایینی هم نیستند، بلکه روحی بر برخی متکلمان رسمی دمیده شده است که در تناقض آشکار با این اندیشهها است. (1)
ایشان سپس اظهار داشتند:
"آیا با این تناقض نباید به دانشجوی آزادیخواه این حق را داد که به این نتیجه برسد که بر سر پارادوکسهای آزادی، برابری، دموکراسی و حقوق بشر از یک سو و اسلام و دیانت از سوی دیگر یکی را انتخاب کند؟
پیش از وارد شدن در نقد بیانات جناب آقای هاشم آقاجری، نیاز به تبیین نکتهای است که ما را در درک بهتر موضوع مورد نقدمان یاری میکند و آن عبارت است از فرمالیسم روشنفکری دینی در ایران. از آنجا که اشغال فلسفی در حوزه روشنفکری ایرانی، غالباً تحتالشعاع توجه به سیاست قرار گرفته و کنار گذاشته میشود تا شماری وظایف خیالی یا مفروض و از پیش آماده اخلاقی و عملی به انجام رسد و یا شهرت و تصور رایجی حراست و ابقا شود، شاهد نوعی مشغولیت روشنفکران به الفاظ و عناوین بدون توجه به حدود و ثغور و قیود آنها هستیم. به همین علت است که طی یکصد و پنجاه سال گذشته، برخوردها با افکار نوین غربی در ایران به لحاظ فلسفی و نظری تا حد زیادی مبهم و اتفاقی و در برخی مراحل، تقلیدی و کاملاً صوری بوده است. اکثریت اندیشههای رایج در حوزه روشنفکری ایرانی پیرامون رابطه دین و علم، افکار غربی و شهروند شرقی و مانند آن، بدون کند و کاو کافی فلسفی و منطقی در طرفین موضوع، صرفاً به مصادیق و پیامدهای سیاسی افکار غربی توجه نموده، کوشیدهاند راه حلهای سیاسی به دست دهند.
این توجه فراوان به سیاست بر روند خلاقیت فکری، هم از نظر معرفتشناختی و هم به لحاظ هستیشناختی تأثیر نهاده و در هر دو وجه، توجه مستقیم عقلانی یا نظری به محتوا تا حد زیادی کنار گذاشته شده است. این گرایش فرمالیستی که پرداختن به ابعاد سیاسی واقعیت را بر بررسی ترکیب عقلانی آن ترجیح داده، مقدم مینماید، از آنجا که غالباً از تأیید مردمی برخوردار نیست، به تأیید و حمایت نخبگانی در حوزه محدود روشنفکری دلخوش میدارد. درک منجمد و بیجان و فرمالیستی از معنی و عملکرد زنده مدرنیته، منجر به سوق دادن صوری دانشجویان به یک جنبش مبهم (و در عین حال، عمیقاً سیاسی) میگردد، جنبشی که تنها با بازشناسی بتآزادی، رفع ابهام میشود. پس از توضیحات فوق، باید به نقدهایی اشاره شود که بر بیانات جناب آقای هاشم آقاجری، وارد به نظر میآید.
اولین انتقاد مربوط به تناقض مورد اشاره جناب آقاجری است. آنگاه که به مفهوم و ملازمات آزادی بیان توجه شود، به نظر میرسد تناقض مزبور، قابل پذیرش نخواهد بود. آزادی به اذعان همگان حتی دموکراسی خواهترین انسانها و احزاب، مطلق و بدون هیچ قید و شرط، قابلیت دفاع ندارد، زیرا به محدود نمودن آزادی دیگران میانجامد، لذا قیودی به ناچار، برای محدودکردن آزادی مورد نیاز است. این قیود، از جمله قیود اخلاقیاند. اصولاً باید میان آزادی بیان با توهین و افترا تمایز قایل شد. گیریم کسی معتقد بود مردم یا قشری خاص، اصولاً از انسانیت خارج شده و شبیه یکی از حیوانات شدهاند، آیا باید به او اجازه داد به صرف اینکه معتقد به این معنا است، در یک تریبون، آن را بیان کند و به مردم بگوید شما شبیه فلان حیوان هستید؟ آقای هاشم آقاجری که دبیر سیاسی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران آقای داوود دشتبانی در ابتدای مراسم وی را چنین توصیف نمود: "هاشم آقاجری ... نماد آزاداندیشی است"، در عمل (سخنرانی وی در همدان) از واژه میمون به نوعی برای توصیف تقلید دینی مقلدان بهره گرفتند، حال آنکه در بیانی استدلالی و به دور از حب و بغض و هیجانات سیاسی، کاملاً حذف آن واژه مقدور است. اگر این امر مبرهن است که نباید آزاد اندیشی را با آزادی از اخلاق و اخلاقیات یکی گرفت، توجیهی برای دفاع آقاجری از آزادی مطلق بیان نمیشود یافت.
آزادی بیان به دعوی آقای آقاجری، در ابتدای انقلاب، مورد حمایت بود و اکنون مورد طرد، اما باید عمیقتر نگریست و به درستی دانست که آیا آزادی مورد حمایت در اول انقلاب، همان آزادی مورد طرد کنونی است یا خیر. با توجه به اینکه شهید مرتضی مطهری، کاملاً متعبد بود و فقاهت او اجازه پا فراتر نهادن از احکام شرعی به وی نمیداد. قطعاً آبشخورهای فکری مشترکی با جناب آقای مصباح یزدی داشته است: نصوص دینی، حکم فقهی کتب ضاله و نگهداری آنها و احکامی مشابه در مورد بدعت و مواجهه علنی در اجتماع با بیانات شرع مقدس، در پیشروی شهید مطهری قرار داشت و آزادی بیان را در نزد او مقید میساخت. از سویی او همانند برخی کسان که به روشنفکری دینی موسومند در پی سازگار نمودن دین با مدرنیته ولو با از دست رفتن بسیاری از وجوه دین و کنار نهادن احکام منصوص نبود، در نتیجه پیشاپیش میتوان گفت که مقصود شهید مطهری از آزادی بیان، همانی نیست که مورد پذیرش آقای آقاجری است. استفاده از استاد مارکسیست که استاد شهید مطهری از آن حمایت مینمود، در محیط دانشگاهی، آن هم با عنوان استاد مارکسیست و به علاوه برای تدریس اصول مارکسیسم بود. چنین شرایطی، بدون آنکه مخاطبین عام و توده مردم جامعه را با نوعی تردید در ایمان و معتقداتشان تهدید نماید، صرفاً محیطی فراهم مینمود تا چند دانشجو به طور فنی با مارکسیسم آشنا شده، جویای نقد آن از طریق تحقیق یا تعلم باشند. اگر استادی صراحتاً با عنوان استاد مارکسیست در دانشگاه حضور به هم رسانده و به بیان اندیشههایش بپردازد، خطری به مراتب کمتر از استادی دارد که کمابیش همان مبانی را بدون آن عنوان بلکه با عنوان استادی مسلمان تبیین میکند. آزادی بیان در محیط علمی و فنی که اصولاً برای بررسی و نقد تشکیل شده است، مورد حمله نبوده و نیست. البته در همین رابطه به نظر میرسد خلطی در زمینه مخاطبین میان برخی روشنفکران رایج شده است. آنان صرف دانشجو بودن مخاطبین را به منزله تحقق شرط فوقالذکر (محیط علمی و فنی) دانسته، خود را مجاز میدانند حتی به معتقدات قطعی شرعی حمله نمایند. اما به راستی، چنین نیست، بلکه نوع تحصیلات، غرض اعلام شده از جلسه و تلقی مخاطبین نیز در تمهید جلسه علمی و فنی مدخلیت دارند.
در هر صورت به نظر میرسد آنچه شهید مطهری از آن حمایت میکرد مورد طرد آیتالله مصباح یزدی نیست و آنچه ایشان هم اکنون آن را مطرود میشمارند، مورد حمایت شهید مرتضی مطهری نبوده است. آزادی بیان در صورتی که به نظم دینی و اعتقادی جامعه صدمه و آسیب نرساند و از بدیهیات علم اخلاق تجاوز ننماید، حداکثر آزادیای است که شهید مطهری از آن حمایت مینمود و آیتالله مصباح، سخن و بیانی خلاف این امر ندارند.
انتقاد دیگر وارد بر بیانات آقای هاشم آقاجری، در مورد قایل شدن حقی برای دانشجوی آزادیخواه است. عبارت استفهامی "آیا با این تناقض نباید به دانشجوی آزادیخواه این حق را داد که ... "، استفهامی انکاری است یعنی باید به دانشجو حق داد که میان آزادی و دیانت، یکی را انتخاب کند و چون آزادیخواه است، لابد دیانت را کنار میگذارد. فحوای سخنان آقای آقاجری آن است که باید به گونهای پارادوکس آزادی، برابری، دموکراسی و حقوق بشر با اسلام و دیانت حل شود تا دانشجو، هر دو را انتخاب کند وگرنه او اگر آزادیخواه باشد، بیدین خواهد شد و حق هم دارد که چنین شود. این حق داشتن به مفهوم حق مصطلح نیست زیرا بنا بر مبانی اومانیستی مورد قبول اکثریت روشنفکران، انسان در انتخاب مذهب یا رد آن، ذی حق است. مراد آقای آقاجری از این حق داشتن، ظاهراً معقول و قابل بودن است.
حال باید از جناب آقاجری پرسید که وجه معقولیت و قابل قبول دانستن بیدینی دانشجوی آزادیخواه چیست؟ اگر کلمه آزادی در واژه "دانشجوی آزادیخواه" به معنی غربی و سکولار و فاقد قیود و ثغور دینی و اسلامی باشد و "دیانت" به معنی تدین غیرسکولار غیر فرو کاسته به امور عبادی و فردی باشد روشن است که عبارت فوق به صورت توتولوژیک، چنین خواهد شد: قابل قبول است که دانشجویی که معتقد و خواهان سکولاریسم است، سکولار و فاقد دین غیرسکولار است. حال اگر آزادی مورد طلب و خواست دانشجو، به حدود دینی مقید شود. نمیتوان دانشجوی آزادیخواه را در ترک دیانت، مجاز و محق دانست. در هر حال، ابهام شدیدی که آقای آقاجری به لحاظ تصورات مندرج در بیاناتشان (در مورد آزادی، برابری، دموکراسی و دیانت) دارند، مجال آن را نمیدهد که بتوان دقیقتر مقصود تصدیقی ایشان را دریافت و مورد ارزیابی قرار داد.