تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۸۹ - ۰۷:۵۲  ، 
کد خبر : ۱۸۸۰۱۱

جنگ یا صلح؟


فاطمه راحمی
امروزه برخی معتقدند که به واسطه اهمیت مقولات جنگ (War) و صلح (Peace)، رشته روابط بین‌الملل موظف است که فقط به بررسی و تبیین این دو پرداخته و وظیفه‌ای غیر از آن بر عهده ندارد. مطالعات صلح امروزه به عنوان گفتمانی مهم مطرح گردیده است.
آنچه در سطر نخست اشاره کردیم فقط نشانگر اهمیت این دو مقوله می‌باشد والا آنچه برای ما در این مقاله حائز اهمیت است نگاهی اجمالی به مساله جنگ و صلح در اندیشه متفکران سیاسی می‌باشد.
به طور کلی می‌توان مطالعات در باب صلح و جنگ را در دو دسته کلی جای داد:
الف) کسانی که جنگ و تنازع را سرشت حیات بشری می‌دانند و صلح را مساله استثناء و به معنی فقدان جنگ مطرح می‌کنند.
ب) دسته‌ای دیگر که جنگ و نزاع را ذاتی جهان بشری ندانسته و خوشبینانه فضایی صلح‌آمیز را که در آن مشارکت و همکاری وجود داشته و جامعه بین‌المللی با یک همگرایی به سمت تحقق عدالت حرکت می‌نماید را قابل تحقق می‌دانند.
دیدگاه اول که صلح را به معنای منفی آن یعنی عدم وجود جنگ فرض می‌کند دیدگاهی حداقل‌گرا می‌باشد و در مقابل دیدگاه هم دارای نگاه حداکثری به صلح می‌باشد.
از جمله قائلین به دیدگاه اول می‌توان به ماکیاول اشاره نمود. نیکولو ماکیاول با نگاهی بدبینانه به سرشت بشر دارد، مهر و ترس و مال‌دوستی و جاه‌طلبی را از ویژگیهای ذاتی بشر بر می‌شمارد که چنین بشری به دنبال آن است که بتواند فارغ از منع و دخالت دیگران به دلخواه خود زیست کند و از اینرو همین انگیزه آزادیخواهی او، تمایل به تسلط و برتری‌جویی، جنگ و نزاع ناموس طبیعت می‌باشد و هر کس قانون خوب و سلاح خوب داشته باشد موفق می‌گردد و البته قانون خوب بی‌سلاح خوب برپا نمی‌ماند و لذا جنگ و نهادها و قواعد مربوط به آن تنها موضوعی است که باید بدان توجه کرد و همت خود را مصروف آن نماید.
در این گروه می‌توان به هابز اشاره نمود. هابز که یک نگاه مکانیکی اتمیستی به انسان دارد، ذات آدمی را بر دو خصلت حرص و هراس مبتنی می‌داند و از آنجا که همه حریصند همگان از تجاوز یکدیگر هراس دارند و بدان واسطه که انسان گرگ انسان است، مساله جنگ یک مساله دائمی می‌باشد و قرارداد اجتماعی و اعطاء اختیارات به یک قدرت مطلقه تنها راه برقراری صلح است که در این شرایط جنگ وجود ندارد.
از جمله اندیشمندانی که جنگ و نزاع را امری دائمی می‌داند مارکس می‌باشد. مارکس عرصه اجتماع را عرصه کشمکش و نزاع دائمی میان طبقات فرادست و فرودست می‌داند و از این رهگذر، کل تاریخ و تجربه تاریخی بشر را تجربه تضادها و جنگ‌های طبقاتی معرفی می‌نماید.
اسپنسر نیز با استفاده از نظریه تنازع انواع و نزاع دائمی که نزاع را یک امر طبیعی و دائمی می‌داند که از دل آن نوع برتر ایجاد می‌گردد. اعتقاد به اصالت نزاع و درگیری را به حوزه روابط انسانی ـ اجتماعی انتقال داد.
اکثر رئالیست‌ها نیز برداشتی حداقلی از صلح به معنای عدم بکارگیری خشونت فیزیکی دارند.
رئالیست‌ها نظام مبانی را یک نظام آنارشی (Anarchical) می‌دانند که هیچ قدرت برتر تنظیم‌کننده روابط در آن تفوق ندارد و دولت ـ ملت‌ها که تنها واحدهای به رسمیت شناخته شده نظام بین‌المللند و در مقام تصمیم‌گیری نیز بسیط و فارغ از هر گروه دیگری تصمیم می‌گیرند به دنبال تعقیب منافع مطلق خود بوده و تنها راه کسب منافع نیز بهره‌مندی از قدرت می‌باشد. حکومتها در این نظام آنارشی باید خود یا (Self - help) باشند چرا که هیچ کس به فکر دیگری نیست.
در این نظام اصل بر نزاع میان حکومتهایی می‌باشد که عاقلانه (rational) و براساس محاسبه سود و زیان (Cost - bene t) عمل می‌نمایند و به خوبی می‌دانند که مساله بر دو باخت مساله همه یا هیچ بوده و نوع بازی، بازی با حاصل جمع صفر (Zero - sumgrame) می‌باشد و تنها توازن قوی (balance of power) نیروهای نظام بین‌الملل را در حالت صلح به معنای نبود جنگ نگه می‌دارد و چنانچه این توازن به هم بخورد مجدداً نزاعی برپا خواهد شد و از اینروست که مورگنتا بهترین اندیشمند مکتب رئالیسم در حوزه روابط بین‌الملل، جنگ را اصل و صلح به معنای فقدان جنگ را یک استثناء‌ می‌داند.
نئورئالیست‌ها نیز علی‌رغم آنکه بیان می‌دارند کشورها نه به دنبال قدرت مطلق بلکه در تعقیب تامین بهترین موقعیت (position) می‌باشند و نه قدرت حداکثر بلکه قدرت نسبی را مدنظر دارند و از این رهگذر امکان نوعی همکاری و تعامل با حاصل جمع غیر صفر (nonzero - sumgrame) بین بازیگران را می‌پذیرند اما همچنان مانند رئالیست‌ها جنگ را امری اصیل و صلح را امری مشکل و استثنائی می‌پندارند و این مساله از آنجا ناشی می‌شود که در فضای آنارشی نظام بین‌المللی، بی‌اعتمادی حاکم بوده و هیچ اصلی مانعی بر سر راه بکارگیری زور ایجاد نمی‌نماید.
اما در مقابل عده‌ای برداشتی حداکثری از معنای صلح دارند و نه تنها صلح را عدم بکارگیری خشونت و نبود جنگ می‌دانند بلکه عدم خشونت ساختاری را نیز لازمه صلح برمی‌شمارند به این معنا که نباید یک رابطه اجتماعی سلطه‌آمیز در دنیا حاکم باشد و صلح باید توام با خیر و سعادت و برقراری عدالت اجتماعی باشد.
به عنوان نمونه لیبرالیزم در روابط بین‌الملل قائل به این مساله است که کشورها ذاتاً به دنبال جنگ نبوده و می‌توان امکانی برای ایجاد فضای مفاهمه و گفتگو فراهم نمود.
از جمله دیگر اندیشمندان که قائل به صلح حداکثری می‌باشد می‌توان به هایدگر اشاره نمود. هایدگر معتقد است که طبیعت نه آن چیزی است که ما با آن مواجهیم. طبیعت یا فوزیس (phusis) چیزی است که دائماً در حال متجلی شدن است. حقیقت متجلی می‌شود و نمی‌توان در مورد آن به کشف دانش موفق گردید.
هایدگر بعد از بیان این مساله، و تحقق صلح و آزادی را شرط تجلی حقیقت برمی‌شمارد و به عبارت دیگر تعرض محصول "میل به قدرت" است و میل به قدرت یعنی تعرض به قلمرو معنا و حقیقت بودن و یا به تعبیری هستی. پس از اینرو از آنجا که کشف حقیقت شروطی دارد و از آن جمله تحقق صلح و آزادی می‌باشد، مساله صلح و آزادی مساله‌ای است که دائماً باید استفاده شود.
فراتر از آن بنیتو مراد از صلح را برقراری روابط افراد و ملت‌ها به معنای احترام به حقوق دیگران بیان کرده‌اند و برخی دیگر نیز چون "میچل" نقش محوری قدرت در فرآیند تحولات بشر را رد کرده و صلح را حاصل برقراری ارتباط فرهنگی می‌داند.
در کنار این دو نظریه اصلی، نظر دیگری نیز در باب صلح وجود دارد که اشاره به آن بی‌مناسبت نخواهد بود و آن نگاه بینابینی به مساله صلح است. این نگاه نه به اندازه نگاه اول بدبین و ناامید و نه به اندازه نگاه دوم خوشبین و امیدوار می‌باشد.
طرفداران این نگاه معتقدند که باید نظمی را ایجاد کرد که نه تنها در آن بکارگیری خشونت نباشد ـ خلع سلاح در این رویکرد صورت می‌گیرد ـ بلکه وجود نهادهای بین‌المللی تا حدودی تسلط گروهی را بر گروه دیگر از بین برده و زمینه‌های همکاری به معنای اشتراک مساعی و بحث و تبادل نظر در افتراق معانی را موجب می‌گردد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات