در ماههای اخیر، بخصوص شمار زیادی از روحانیون اصلاحطلب که بعضا از سوی برخی روحانیون محافظهکار و سنتی نیز پشتیبانی شدهاند، در مورد رشد خرافهگرایی و تبلیغ آن از رسانههای رسمی و مراکز دولتی اظهار نگرانی شدید کردهاند.
اما افکار خرافی دقیقا چه افکاری است که برخی محافل سیاسی و مذهبی از رشد و گسترش آن در سطح دولت و جامعه به هراس افتادهاند.
واقعیت این است که تعریف دقیق "خرافه"، همانند مفهوم به ظاهر نقیض آن یعنی "عقل"، اگر ناممکن نباشد، بینهایت سخت و دشوار است.
در ابتداییترین تعریف از خرافه میتوان آن را "نسبت دادن علل و عوامل غیبی به رویدادهای عادی و طبیعی" تعریف کرد، اما اگر این تعریف پذیرفته شود، میلیاردها انسان مذهبی که بر روی کره زمین زندگی میکنند، در دایره معتقدان به خرافه قرار میگیرند.
در واقع، اعتقاد به مذهب متعارف، چیزی جز باور به امور غیبی و دخالت غیب در زندگی روزمره انسان نیست، از همین رو، میلیاردها انسانی که اعتقاد مذهبی دارند، به راحتی نمیپذیرند که باورهای آنها خرافی باشد.
با این همه، پیروان هر مذهب، با آنکه باورهای متافیزیکی و غیبی خود را خرافی و غیر عقلانی نمیدانند، اکثر باورهای متافیزیکی پیروان سایر ادیان و مذاهب را عین خرافه و ضد عقلانی تصور میکنند.
این مساله در بین پیروان یک دین واحد نیز موضوعیت دارد. هر فرد یا فرقه و گروه مذهبی، معمولا مدعی تجربههای شخصی عارفانه و غیبی است که البته نمیتواند آنها را برای سایرین به اثبات رساند، اما این موضوع مانع از ایمان آنها به درستی آن تجربهها نمیشود. خارج از دایره مذهب، یعنی در حوزه علم و فلسفه هم تعریف جامع و مانعی از خرافه و عقل نشده است. اصحاب علم که روزگاری داعیه تبیین هستی به کمک کشف فرمولهای علمی را داشتند، به تدریج و بویژه پس از برملا شدن پیامدهای زیانبار "مکتب اثباتی" که بسیاری از معارف مورد نیاز بشر را در حوزه "مهملات" جای میداد، در راه تواضع در پیش گرفتند و با اعلام اینکه، علم از تبیین همه حقایق جهان عاجز است، داعیه پیشین خود را پس گرفتند، گو اینکه برخی از فیلسوفان علم از این نیز پا جلوتر نهادند و لنگرگاه علم را وسط زمین و آسمان معلق دانستند.
فلسفه نیز که بنیانش بر عقل نهاده شده، درباره نسبت خود با متافیزیک که اغلب خرافهها بدان نسبت داده میشود، هیچگاه نظری قطعی نداده است و فیلسوفان مختلف هر کدام به فراخور دانش و علاقه و گرایش خود، تبیینی متفاوت از این مقوله ارائه کردهاند، به طوری که برخی متافیزیک را دانشی به کلی خارج از حیطه و صلاحیت فلسفه فرض کردهاند و برخی دیگر، عمدهترین وظیفه فلسفه را تبیین متافیزیک دانستهاند.
با فرض بیتفاوتی علم و فلسفه نسبت به متافیزیک یا ماوراءالطبیعه، مذهب تنها مدعی این میدان باقی میماند، اما گزارههای مذهبی که اغلب همان گزارههای متافیزیکیاند، از ویژگی بین الاذهانی برخوردار نیستند و بر همین اساس هر فرد مذهبی میتواند از تجربه شخصی خاص خود در امور غیبی سخن بگوید بدون اینکه نگران تکذیب آن از سوی دیگران باشد، زیرا تجربه شخصی غیبی امکان اثبات ندارد. بدین ترتیب، ماهیت نزاعی که اکنون در بین متهمان به خرافهاندیشی و منتقدان مذهبی آنان جریان دارد، پیچیده و شاید هم لاینحل است.
با این همه، انسان غربی که از رنسانس به این سو، همواره درگیر این نوع مباحث بوده، راه چارهای برای دور کردن سیاست از مناقشات متافیزیکی پیدا کرده است. طبق این راهحل، همه موضوعاتی که مربوط به تجربه شخصی افراد است، به ناچار باید در محدوده علاقه و زندگی فردی اشخاص باقی بماند و تدبیر و مدیریت جامعه بر مبنای دانشهای بینالاذهانی صورت گیرد. معنی دیگر این سخن، جدا کردن نهاد دولت از نهادهایی مانند دین است که به آن عرفیگرایی گفته میشود. با این همه، عرفیگرایی در بین مسلمانان معتقد به صورت امری مذموم و بر خلاف دیانت درآمده است، اما نفی عرفیگرایی ظاهرا جز روبرو شدن با ادعاهای متافیزیکی رهبران سیاسی در دورهای که یک "رهبر قدیس" مورد قبول همگان وجود ندارد، نتیجهای در بر ندارد. شاید به همین علت است که منتقدان مذهبی خرافهگرایی ضمن آنکه به طور مرتب نسبت به عواقب گسترش این پدیده هشدار میدهند، امکان ارائه مصادیق مشخصی برای آن ندارند، زیرا تردید درباره تجربههای غیبی دیگران، تجربههای شخصی خود آنان را نیز مورد تردید دیگران قرار خواهد داد و این برای افراد مذهبی قائل به دینی بودن دولت تناقضی انکارناپذیر است.