نویسنده: نیکلاس لومان
برگردان: علی اردستانی/دانشجوی دوره دکترای رشته علوم سیاسی دانشگاه تهران
امروزه «نظریه سیستمها» مفهومی هزار تو (catchall) با دلالات بسیار متفاوت و سطوح بسیار متفاوتی از تجزیه و تحلیل میباشد. این عبارت به معنایی روشن و مشخص اشاره نمیکند و هنگامی که فردی مفهوم سیستم را بدون توضیحات بیشتر وارد تجزیه و تحلیلهای جامعهشناختی میکند، دقتی فریبنده و واهی پدیدار میشود که فاقد هر گونه مبنا و بنیانی میباشد. از همین رو، مناقشات و اختلافنظرهایی پدیدار میشود که از آنها تنها میتوان این نتیجه را حدس یا استنتاج نمود که مشارکت کنندگان به هنگام صحبت از سیستمها به عقاید و ایدههای متفاوتی نظر دارند.
همچنین میتوان میزان سرعت تحول این حوزه از پژوهش را تحت عنوان «نظریه سیستمهای عمومی» (General Systems Theory) مشاهده نمود. این امر در تقابل با مباحث نظریه جامعهشناسی قرار دارد که حامی مدل نویسندگان کلاسیک و مشوق پلورالیسم میباشد. این مدل در تناسب با تغییرات بنیادی در نظریه سیستمهای عمومی و در پیوند با تلاشهای بینا رشتهای، یعنی تقریبا به مفهوم کوهنی (Kuhn) «انقلابات علمی» قرار دارد. ساختمان جاری نظریه جامعهشناسی تنها در صورت ارتباط و پیوند با این تحول مفید به فایده باشد. بالاتر از همه در دهههای اخیر پیکربندیهای متغیر در نظریه سیستمهای عمومی به خوبی با علایق نظری جامعهشناسی که به طور کلی میتوان فرض کرد، سازگاری و هماهنگی دارند. با این وجود آنها متضمن میزانی از انتزاع و پیچیدگی میباشند که تا کنون در مباحث نظری معمول نبودهاند. در اثر حاضر کوشش میشود تا این ارتباط ایجاد و این شکاف پر شود.
به عنوان جهتگیری اولیه، تمایز میان سطوح تحلیل و طرح پرسش ذیل کفایت میکند: چگونه «تغییر پارادیم» در سطح نظریه سیستمهای عمومی بر نظریه عمومی سیستمهای اجتماعی تاثیر مینهد؟ دیاگرام زیر منظور نظر ما را نشان میدهد.
در مجموع میتوان به محض مشاهده ویژگیهایی که فقدان آنها منزلت یک شی را به عنوان یک سیستم به پرسش میطلبد، درباره یک سیستم سخن راند. همچنین برخی اوقات وحدت کلیت چنین ویژگیهایی به عنوان یک سیستم طرح و عنوان میشود. بنابراین نظریه سیستمهای عمومی به گونهای غیر قابل پیشبینی به نظریهای در باب سیستم عمومی بدل میشود. این مساله خود را در تمام سطوح عینیت (Concreteness) همراه با محدودیتهای مشابه تکرار میکند. در ادامه ما از این نوع سخنگویی پرهیز خواهیم کرد.
به نوبه خود، مفهوم (یا مدل) یک سیستم را به دلیل اینکه خواهان نامیدن یک ارگانیسم، ماشین، یا جامعه و یا هر دو نیستیم، یک سیستم نخواهیم نامید. به عبارت دیگر حتی در بالاترین ثبتهای انتزاع نظری ما خود را مجاز به کاربرد ابزارهای شناخت (مفاهیم، مدلها و غیره) ترمینولوژی موضوعات نمیدانیم. دقیقا به این دلیل چنین تصمیمی را در حوزههای ملموستر پژوهش نمیتوان تحمل نمود. بنابراین عبارت «سیستمها وجود دارند» تنها میگوید که موضوعات پژوهش وجود دارد و ویژگیها و صفات توجیه کننده استفاده از مفهوم سیستم را نمایش میدهند. برعکس، این مفهوم به تجرید واقعیات کمک میکند که از این دیدگاه میتوان آنها را با یکدیگر و با انواع دیگر واقعیات در درون چشمانداز تشابه - تفاوت مقایسه نمود.
این نوع انتزاع مفهومی (دارای جهتنظری) را باید به دقت از خود انتزاعی (دارای جهت ساختاری) موضوعات متمایز ساخت. انتزاع مفهومی امکان مقایسه و خود - انتزاعی امکان کار بست مجدد همان ساختارها را در درون خود موضوعات میسر میسازد. این دو موضوع را باید کاملا از هم جدا کرد و تنها سپس میتوان گفت که آیا همپوشی و تداخلی وجود دارد [یا نه]. البته سیستمهایی وجود دارند که انتزاع مفهومی را برای خود انتزاعی به کار میبرند: یعنی سیستمهایی که با مقایسه ویژگیهایشان با ویژگیهای سیستمهای دیگر کسب ساختار میکنند. از همین رو، همچنین میتوان دریافت که انتزاعات مفهومی تا چه اندازهای بر خود انتزاعیها در درون موضوعات متکی هستند و تا چه اندازهای آنها در حکم مقایسه ساختاری میباشند.
ما از طرح مجرد (abstract) سطوح سه گانه شکلگیری سیستم به عنوان نموداری مفهومی استفاده خواهیم کرد. در اصل آن به مقایسه امکانات متفاوت شکلگیری سیستم کمک میکند. اما در عمل این مقایسه شخص را با خود انتزاعیهای در درون خود موضوعات مواجه میسازد. سیستمها ویژگیهای مفهوم سیستم - برای مثال تفاوت میان درونی و بیرونی - را برای خودشان به کار میبرند. تا آنجا که چنین کاری را انجام میدهند بیش از یک نمودار تحلیلی مشارکت دارد. در عوض مقایسه سیستمها به ما کمک میکند تا گسترهای را که در آن سیستمها به طور خود انتزاع تاسیس یافتهاند و بدین وسیله مشابه یا متفاوت هستند را مورد آزمون قرار دهیم.
تمایز میان سطوح سهگانه شکلگیری سیستم بلافاصله «اشتباهات» نوعی (tipical) یا حداقل ابهامات را در مباحث کنونی روشن میسازد. مقایسههای میان انواع متفاوت سیستمها باید خود را به یک سطح محدود سازد. همین امر در مورد مرزبندیهای منفی صدق میکند. این قاعده هنوز هم بسیاری از استراتژیهای نظری غیر مفید را حذف و از دور خارج میسازد. برای مثال بیان این که جوامع ارگانیسم نیستند و یا تمایز، به مفهوم سنت اسکولاستیکی، میان اندامهای ارگانیک (شامل اجزای به هم پیوسته و متصل) و اندامهای مکانیکی (شامل اجزای منفصل و از هم جدا) معنای ناچیز و کمی را افاده میکند. تلاشهای مربوط به ساخت نظریههای عمومی اجتماعی بر مبنای نظریههای تعامل به یک اندازه نامتعادل و نامیزان است. همین امر در مورد گرایش اخیر که تحت تاثیر اختراع کامپیوتر، مفهوم ماشین را در سطح نظریه سیستمهای عمومی به کار میبرد (حرکتی که موجب رویه ناعادلانه یکسانی میشود)، صدق میکند. تمایز میان سطوح باید چشماندازهای سودمندی برای مقایسه به وجود آورد. بنابراین، این جملات و گزارههای مربوط به تشابهات را میتوان در سطح بالاتر بعدی مورد آزمون قرار داد. برای مثال، اگر چه سیستمهای اجتماعی و سیستمهای روانی، در سیستمهای موجود همانند هم هستند، اما شباهتهای میان آنها ممکن است تنها زیر حوزه (Subdomain) سطح مقایسه را حفظ نماید. برای مثال، سیستمهای اجتماعی و روانی را برخلاف ماشینها ارگانیسمها، میتوان از طریق استفادهشان از معنا مشخص نمود. بنابراین، از چشمانداز مسائل مورد نظر نظریه عمومی، باید پرسید که از چه ماشینها و ارگانیسمهایی به عنوان معادل کارکردی معنا استفاده میشوند.
در ابتدا انواع خاصی از سیستمها ممکن است کم و بیش به گونهای شهودی سطوح معینی را در نظر بگیرند. چنین تکالیفی را میتوان به عنوان شرط لازم نتایج پژوهشی تصحیح نمود. این امر همچنین در مورد فهرست انواع سیستم که در ابتدا به گونهای استقرایی به دست میآید، صدق میکند. با این حال، چنین ارتباطاتی را تنها در صورتی میتوان انجام داد که تفاوت میان سطوح سالم و دست نخورده باقی بماند. چنانچه تفاوت میان سطوح از میان برود - برای مثال هنگامی که فردی «زندگی» را به عنوان مفهومی اساسی و نه به عنوان ویژگی خاص ارگانیسمها به کار میبرد - سیر قهقرایی به سوی اشکال نظری سادهتر به امری گریزناپذیر بدل میشود.
پژوهشهای بعدی به شدت به سطح نظریه عمومی سیستمهای اجتماعی میچسبند. برای مثال آنها نه نظریهای در باب جامعه - جامعه به عنوان یک سیستم اجتماعی فراگیر و بدین ترتیب به عنوان یک مورد (case) در میان دیگران فهم میشود - ارائه میکنند و نه نظریه سیستمهای عمومی را به خاطر خودش عرضه میکنند. با این وجود، با توجه به پرسش پیشروی ما در اینجا که چگونه تغییری پارادایمی که در سطح نظریه سیستمهای اجتماعی تاثیر مینهد، باید به آن توجه کافی و بسنده نمود.
برای تعریف آنچه ما تا کنون «تغییر پارادایم» نامیدهایم، بیانی اجمالی و غیر دقیق کفایت میکند. نیازی به تمرکز بر فهم آنچه کوهن به هنگام معرفی مفهوم پارادایم در ذهن داشت، نیست. امروزه چنین کاری بیهوده و بیثمر است آنچه برای ما مهم است یک تمایز است: یعنی تمایز میان ابر نظریه (Super theory) و تمایز راهنمای (guiding difference). ابر نظریهها، نظریههایی با ادعای جهان شمولی و کلیت هستند (یعنی آنها هم خودشان و هم مخالفانشان را در بر میگیرند).
تمایزهای راهنما، تمایزاتی هستند که امکانات نظریه پردازش اطلاعات را هدایت میکنند. این تمایزهای راهنماچنانچه ابرنظریهای را به گونهای سازماندهی کنند که در عمل تمام پردازش اطلاعات بر اساس آنها پذیرد میتوانند خاصیت و ویژگی پارادایمی مسلط را به دست آوردند.
از همین رو، برای مثال، داروین و جانشینانش ابر نظریه تکامل را به تفاوت میان تنوع (Voriation) و گزینش (Selection) سوق دادند.
در گذشته تلاش میشدتا کلیت نتایج تکاملی را از طریق وحدتهای مشابهشان، از طریق یک نقطه عزیمت (آغازنده، بنیاد) یا از طریق مشیتی فراعقلی و بدین ترتیب فهم تکامل به عنوان توسعه یا آفرینش فهم نمایند. با این وجود، به همین دلیل چنین تغییرهایی از وحدت، که تنها به گونهای مبهم و نامشخص امکان تمایز از دیگری را فراهم میکند، در نزد داروین با وحدت یک تفاوت (تنوع، گزینش، سپس تنوع گزینش، اعاده ثبات (restablization) و همچنین تا حدودی تصادف، ضرورت، ضرورت نظم، عدم نظم) جایگزین شده است. چنانچه ابر نظریهای به تمرکز مهمی از تفاوت دست یابد، آنگاه تغییر پارادایمی نیز امکانپذیر میشود.
نظریه سیستمها یک ابرنظریهای با شکوه ویژه میباشد. به رغم مناقشات احتمالی، نمیتوان منکر فرآیند معینی از بلوغ شد. ما این موضوع را ناشی از نگاه مبتنی بر تاریخ میدانیم که با جاهطلبیهای ابرنظریهای، تمرکز تفاوت و تغییر پارادایم مشخص میشود. اینکه آیا چنین تحولی را میتوان به عنوان «پیشرفت» (Progress) و یا انباشت دانش در نظر گرفت، پرسشی بسیار دشوار میباشد.
چنانچه ما به یک صد سال پیش برگردیم، دو تغییر اساسی و عمده در آنچه (امروز) نظریه سیستمها نامیده میشود، آشکار میشود. به هیچ وجه نمیتوان به سادگی مدعی اشتباه یا بیحاصلی مفاهیم به ارث رسیده شد؛ آنها به واسطه تغییر آگاهانه و تعمدی گسترش مییابند، به نظریه منتقل و (در آن) «مستحیل» (auf gehoben) میگردند. بنابراین نظریه جدید از نظریه قبلی پربارتر و بدین ترتیب واحد پیچیدگی بیشتری میباشد. این دلیل آن است که چرا این نظریه به تدریج توانایی بیشتری در بررسی برخی از پدیدهها به دست آورده است.
سنت مربوط به عهد باستان که از مفهوم کاربرد اصطلاح «سیستم» کهنتر است، از کلهای متشکل از اجزا صحبت میکند. مشکل چنین سنتی آن است که کل را باید به مفهومی دوگانه فهمید: به عنوان وحدت و به عنوان کلیت اجزا. بنابراین میتوان گفت که کل همان کلیت اجزایش است و چیزی بیش از جمع صرف اجزایش را شامل میشود.
با این حال، چنین مفهومی توضیح نمیدهد که چگونه کل را، چنانچه مشتمل بر اجزایش و چیز اضافی دیگری باشد، میتوان به عنوان وحدت اجزا در نظر گرفت. از آنجا که در حوزه مناسبات اجتماعی جامعه به عنوان موجودی متشکل از اشخاص منفرد شبیه یک کل بدون اجزا تصور میشود، به راحتی میتوان پاسخ را بر حسب بینشهای درون حیات موجودات فرمولبندی نمود. اشخاص باید قادر به شناسایی کل که در آن زندگی میکنند، باشند. آنها همچنین باید زندگی خود را بر طبق این دانش به پیش ببرند. این امر را میتوان به عنوان شرایط اجزای وجودشان، دخالت، مشارکت و بدین ماهیتشان ملاحظه نمود. خطر این اشاره به دانش(که میتواند خطا کند) و به اراده (که میتواند چیز اشتباهی را اداره کند) را میتوان به عنوان فساد کلی یا نقض طبیعت فهم نمود که آن نیز به نوبه خود متضمن تمایز سلطهگر و تحت سلطه میباشد. به همین ترتیب، این مساله برای اجزای مسلط حالت ویژهای به خود میگیرد: آنها باید بینش و اراده درستی برای «بیان» کل در درون کل داشته باشند.
شرایط اجتماعی و بنیانهای معرفتشناختی این مفهوم درگذار به جامعه مدرن در معرض تغییر و تحولات بنیادی قرار گرفتهاند. تازهترین گزارش که در سده هیجدهم بسط یافت، از مفهوم امر کلی (the universal) استفاده میکند ادعا میشد کل جهان یا کلیت انسان به عنون امر کلی باید در انسان بیان گردد. مباحث بعدی به شکل و فرم مربوط میگردید که در آن جهان یا انسانیت باید در انسان بیان میشد. پاسخ در مفهوم عقل، قانون اخلاقی، یا پیشینگراییهای (apriorisms) مشابهی، در مفهوم آموزش، و یا در مفهوم دولت جستوجو میگردید. از طریق آرمانگرایی (ide alizaition) بر مفهوم قدیمی نابسندگی، فسادپذیری حاصل شده بود. بنابراین، میتوان فرد را تا بالاترین حد از پدیدههای اجتماعی منتزع نمود، و سرانجام حتی «آزادی از سلطه» را به عنوان شرط اساسی حضور نامحدود امر کلی در انسان ترسیم کرد. امر کلی به عنوان امری ناب، بدون خطر و بدون نیاز به جبران تصور میشد و این به رغم تمام ضد شاهدهای انقلاب فرانسه میباشد. اگر چه امر کلی با ادعای واقعیت بخشی (realization) پدیدار میشود، اما روح یا ماده باید به ویژه در فهم امر کلی مسیری طولانی را برگزینند.
امروزه تمام این موضوع با لحنی کم و بیش پندآمیز یادآوری میشود. در واقع، عمل عقلی به واقع جایگزین نشده و تنها لنگ لنگان حرکت نموده است. علاوه بر این، مشاهده چگونگی پیشی گرفتن از تلاشهایی از این نوع دشوار میباشد. چنانچه ما در این فرض که تمام این موضوع تحت تاثیر و مشروط به طرح (schema) کل و اجزایش است، محق باشیم، آنگاه باید دید که آیا این طرح در ابتدا و قبل از آنکه بتوان یک معناشناسی (semantics) راهنمای قابل جایگزین با ویژگی «امر کلی در درون امر جزیی» جست و جو نمود، نیازی به جایگزین ندارد. این همان زمینه تاریخی است که بر خلاف آن باید پرسیدکه آیا و [در صورت پاسخ مثبت] چگونه نظریه سیستمها خود را از قید پارادایم کل و جزء جدا میسازد.
نخستین گام در این تمایز را باید با جایگزینی تمایز سنتی میان کل جزء با تمایز میان سیستم و محیط برداشت. این دگرگونی که لودویک فون برتالنفی چهره پیشتاز آن میباشد، انسان را در اتصال با نظریه ارگانیسم، ترمودینامیک و نظریه تکامل توانا میسازد. تمایز میان سیستمهای باز و بسته در توصیفات نظری آشکار میشوند. سیستمهای بسته به عنوان موردی محدود تعریف میشوند، یعنی به عنوان سیستمهایی که در نزد آنها محیط یا اهمیتی ندارد و یا تنها به واسطهای کانالهای معینی مهم و در خور توجه میباشد. در این نظریه سیستمهای باز در کانون توجه قرار دارند.
آنچه به عنوان تمایز میان کل و جزء تصور میشد مجددا به عنوان نظریه انفکاک سیستم (theory of system differen tiation) فرمولبندی گردید و بدین ترتیب پارادایم جدیدی پا به عرصه نهاد. انفکاک سیستم چیزی به جز تکرار در درون سیستمهای دارای تمایز میان سیستم و محیط نیست. به واسطه آن، کل سیستم خود را به عنوان محیط در ایجاد زیر سیستمهای خاص خودش به کار میبرد و بدین وسیله با تصفیه و فیلتر شدیدتر محیطی نهایتا غیر قابل کنترل استبعاد (improbability) بیشتری در سطح این زیر سیستمها به دست میآورد. بر همین اساس، دیگر یک سیستم انفکاک یافته صرفا نه مقادیر معینی از اجزا و روابط میان آنها، بلکه از تعداد نسبتا زیادی از تفاوتهای عملی سیستم/ محیط تشکیل شده است که هر یک از آنها به موازات خطوط متقاطع متفاوت کل سیستم را به عنوان وحدت زیر سیستم و محیط بازسازی میکنند. از همین رو، انفکاک بر حسب مدل عمومی شکلگیری سیستم مورد بررسی قرار میگیرد، او این پرسش که در آن اشکال و تا چه میزانی از پیچیدگی، انفکاک سیستم امکانپذیر است میتواند خود را با توجه به تمایز اولیه و آغازین که کل سیستم را به وجود میآورد، پیوند بزند.
اکنون مساله محوری طرح کل و اجزایش را به گونهاین رضایتبخشتر میتوان حل کرد. همواره تاکید بر این بوده که اجزا با توجه به کل متجانس میباشند. اگر چه اجزای یک خانه را اتاقها و نه قطعات چوب، و اجزای یک کتاب را فصول، و نه حروف الفبا، تشکیل میدهند، اما موجودات انسانی منفرد به عنوان اجزای جوامع به شمار میروند. به سختی میتوان معیارهای نظری ثابت شدهای را برای تجانس برشمرد، و تنها به همین دلیل در این شیوه از تفکر تمایز میان مفاهیم جزء و عنصر (element) امری بسیار دشوار میباشد. علاوه بر این، طبق این پارادایم تقسیم واقعیت (division of reality) سایر تقسیمها را (احتمالا به یک اندازه) حذف و نادیده میانگارد. بنابراین، یک جامعه لایهبندی شده را جز به همان شیوهای که لایهبندی شده است (و نه برای مثال، یا دست کم نه با همان واقعیت - ارزش (relity- value) آنگونه که در شهر، روستا یا در مراکز اصلی کارکرد تقسیم شده است)، نمیتوان فهم نمود. در تمام این وجوه، نظریه انفکاک سیستم، محیط امکانات بهتری برای تجزیه و تحلیل، فهم دقیقتری از تجانس و فهم امکانات استفاده همزمان از دیدگاههای مختلف در درون انفکاک زیر سیستم ارائه میکند.
مزایا و امتیازات مورد اشاره برای جابجایی با تمایز راهنما میان سیستم و محیط را در جامعهشناسی نیز میتوان پیگیری نمود. جامعهشناسی کلاسیک با عقل سلیم (good reason) به عنوان یک «جهتگیری فرا- واحدی» (ultra-unit) - به ویژه در مفهومش از انفکاک - مشخص میشود. بر عکس، تحولات نظری جدیدتر، به ویژه در پژوهشهای سازمانی، تا جایی که معطوف به نظریه سیستمها هستند، مفاهیم یک مرتبط با محیط را ترجیح میدهند. با این وجود، این جابجایی با «سیستمهای باز» بدون جانبداریها و گرایشهای خاص خودش به جامعهشناسی را نیافته است. آن به نقد «وضع موجود» پدیدههای اجتماعی دامن زده و خود با گرایشهای معطوف به «اصلاح» ساختارهای اجتماعی، برنامهریزی، مدیریت و کنترل متحد گردیده است - این موضوع که حوزه اصلی کار بست آن در قلمرو سیستمهای اجتماعی سازمان یافته قرار دارد، دلیل جزیی و بیاهمیتی نیست. مناسبات محیطی بر حسب طرح ورودی خروجی؛ ساختارها به عنوان قواعد دگرگونی؛ و کارکردها به عنوان خود دگرگونیها، که فرد را با توجه به تفاوت ساختارها به تاثیرگذاری و نفوذ امیدوار میساخت، فهم میشدند.
در حالی که این پارادایم سیستمهای باز در درون نظریه سیستمها مورد تاکید و پذیرش واقع شد، در دو دهه اخیر گام به شدت رادیکال دیگری برداشته شده است. این گام به کمکهای انجام شده به نظریه سیستمهای خود- ارجاعی (self- referntial) مربوط میگردد. در حال حاضر اگر چه بنیانهای نظری این نظریه نه به گونهای بسنده توسعهیافته و نه به طور کلی درک شده است، لیکن به منظور ارزیابی این نتایج برای نظریه سیستمهای اجتماعی روشنی و وضوح لازم را داراست. به جز این، چنین وضعیت باز و گشودهای به منظور کمک به نظریه عمومی سیستمهای خود - ارجاعی متضمن کار در قلمرو سیستمهای اجتماعی میباشد.
تلاشهای اولیه در گسترش چنین نظریهای با به کارگیری مفهوم خود - ساماندهی در اوایل دهه 1960 در سه سمپوزیوم بزرگ به جایگاه بالایی دست یافتند. با این حال، مفهوم خود، ساماندهی- در بازاراندیشی باید گفت «تنها» - به ساختارهای یک سیستم اشاره میکند. در این دوره به گونهای قابل فهم تغییر ساختارها از طریق عملیات خودشان به عنوان یک مشکل ویژه و بدین ترتیب یک مساله محرک ویژه در درون نظریه سیستمها ملاحظه میگردید. با این وجود، این موضوع با آنچه امروزه از طریق [مفهوم] خود - ارجاع به وحدت - اعم از اینکه وحدت سیستم یا عناصرش باشد - جای ارجاع به ساختار را گرفته است (هر چند البته آن را حذف نکرده است.) بر اساس نظریه سیستمهای خود - ارجاعی سیستمها تنها از طریق خود- ارجاع (self- reference)، یعنی تنها تا جایی که در ایجاد عناصر و عملیات عناصرشان به عنوان سیستم به خودشان رجوع میکنند (اعم از اینکه عناصر، عملیات و یا وحدت همان سیستم باشد)، میتوانند تمایز و انفکاک بیابند. برای تحقق این امکان، سیستمها باید توصیفی از خود را خلق و آن را به کار بگیرند، آنها باید دست کم برای جهتگیری و به عنوان یک اصل برای خلق اطلاعات توانایی استفاده از تمایز میان سیستم و محیط را در درون خودشان دارا باشند. بنابراین، بستار (= کفایت) خود- ارجاعی تنها در محیط و تحت شرایط اکولوژیکی امکانپذیر میباشد. این محیط در ارتباط با عملیاتهای خود- ارجاعی امری ضروری میباشد زیرا چنین عملیاتهایی را بدون توجه به تمام عملیاتهای دیگر نمیتوان در ذیل فرض خود آیینی (solip sism) ایجاد نمود (حتی میتوان گفت از آنجا که تمام چیزهای مورد مشاهده نقشی در این محیط ایفا میکنند، باید از طریق تمایز معرفی و عرضه شوند) تمایز (کلاسیک بعدی) میان سیستمهای «بسته» و «باز» با این پرسش که چگونه بستار خود- ارجاعی میتواند موجب گشودگی و آزادی (openness) گردد، جانشین میشود.
همچنین در اینجا با ورود «استحاله»ای (Aufhebung) از این تمایز اساسی قدیمی به نظریهای پیچیدهتر، شخص میتواند به معرفی خود- توصیفات، خود مشاهدات، و خود- سادهسازیها در درون سیستمها بپردازند. او نمیتواند میان تمایز سیستم/ محیط، آنگونه که از منظر یک ناظر (برای مثال، یک دانشمند) دیده میشود، از تمایز سیستم/ محیط آنگونه که در درون خود سیستم به کار میرود، تمایز قائل شود. به نوبه، خود ناظر نیز نیز تنها به عنوان یک سیستم خود- ارجاعی قابل تصور میباشند. مناسبات و روابط انعکاسیای از این دست نه اپیستمولوژی سوژه- ابژه کلاسیک را انقلابی میسازد و نه تئوری علم را دگمزدایی و «بومی» میسازد: آنها همچنین از طریق طراحی نظریهای بسیار پیچیدهتر فهم بسیار پیچیدهتری از موضوع خود را عرضه میکنند.
با این وجود، ساختمانهای نظری بالنسبه ساده هنوز در متن تئوری سیستم- محیط امکانپذیر میباشند. برای مثال، این نظریه را میتوان به عنوان گسترش صرف مناسبات عِلّی تقسیم نمود: شما باید عوامل درونی و خارجی را به عنوان تبیینهای عِلّی ملاحظه نمایید، و در این نوع تولید مشترک (co- production) سیستم و محیط به اتفاق حادث میشوند. نظریه سیستمهای خود- ارجاعی این مدل عِلّی را نادیده میگیرد. آن علیت را (همراه با قیاس منطقی و هر نوع ناقرینهسازی (asymmetriza tion) دیگر) به عنوان نوعی سازماندهی، خود- ارجاع ملاحظه میکند و با این بیان که تنها سیستمهای خود - ارجاعی از طریق پخش بر سیستم و محیط، خود امکان نظم علیتها را ایجاد میکنند، تمایز میان سیستم و محیط را توضیح میدهد. چنین نظریهای متضمن ایجاد مفاهیمی رسمی در سطح مناسبات مربوطه میباشد.
برای ایجاد نظریهای در باب سیستمهای خود - ارجاعی که بتواند نظریه سیستم- محیط را نیز در بربگیرد، تمایز راهنمای جدیدی و بدین ترتیب پارادایم جدیدی ضروری میباشد. تمایز میان همسانی و تفاوت نیز به همین دلیل است. در عملیاتهای واقعی یک سیستم تنها هنگامی میتوان خود- ارجاعی را دریافت که یک خود (چه به عنوان عنصر، فرایند و چه به عنوان سیستم) را بتوان از طریق خودش شناسایی نمود و به عنوان تمایز از دیگران نشان داد. سیستمها باید به هنگام باز تولید خود به عنوان سیستمهای خود - ارجاعی به تمایز میان همسانی و تفاوت بپردازند این امر نه یک مساله نظری بلکه یک مساله کاملا عملی میباشد که تنها به سیستمهای معناساز نیز مربوط نمیشود. علمی که خواهان زندگی با چنین سیستمهایی میباشد، باید در سطح مشابهی به تدوین مفاهیم بپردازد و تمایز میان همسانی و تفاوت تنها برای چنین علمی به مثابه رهنمودی برای تشکیل نظریه، یعنی یک پارادایم، عمل میکند.
در نظریه سیستمهای عمومی، این تغییر پارادایم ثانوی موجب تغییرات قابل ملاحظهای میشود - برای مثال از علاقه به طراحی و کنترل تا علاقه به استقلال و حساسیت محیطی، از برنامهریزی تا تکامل، از ثبات ساختاری تا ثبات پویا. در پارادایم کل و اجزایش فرد باید ویژگیها و خواص غیرقابل توضیح را در جایی - چه به عنوان خواص کل (که بیش از مجموع اجزایش است) و چه به عنوان خواص یک راس بایگانی مبین کل- تطبیق دهد. بر عکس، در نظریه سیستمهای خود - ارجاعی هر چیزی که به سیستم تعلق دارد (از جمله هر راس احتمالی، مرزها و یا اضافات) شامل خود تولیدی (self- production) و بدین ترتیب راززدایی از مشاهدهگر و ناظر میشود. چنین امری از تحولات که میتواند نظریه سیستمها را به شیوههای جدیدی برای جامعهشناسی جالب و گیرا سازد، استقبال میکند.
هیچ یک از این ابتکارات ریشه در جامعهشناسی ندارند. این انگیزه در ابتدا از ترمودینامیک و بیولوژی به عنوان نظریهای در باب ارگانیسم و بعدا از فیزیولوژی اعصاب (neutophysiology) بافتشناسی (histology)، علم کامپیوتر، و البته از ادغامهای بینا رشتهای نظیر نظریه اطلاعات و سیبرنیتیک سرچشمه میگیرند. آن نه تنها جامعهشناسی را از پژوهشهای مشترک و جمعی (cooperative) کنار گذاشته شده بود، بلکه ناتوانی یادگیری در این متن بینا رشتهای را نیز ثابت میکرد و از آنجا که آن فاقد کارهای مقدماتی نظری اساسی خاص خودش میباشد، حتی نمیتوان مشاهده کرد چه چیزی در حال وقوع میباشند، بدین ترتیب، آن به کار با دادههایی که خودش تولید میکند، و تا آنجا که به نظریه مربوط میشود، به کار با نویسندّگان کلاسیک که خود تولید نموده، متکی و وابسته باقی میماند به هر صورت، این مثال نشان میدهد که هر نوع بستار خود- ارجاعی چشمانداز پیچیدهتری از محیط فراهم نمیکند. همانند وضعیت جاری در بافتهای حاد و پر تنش، فرد باید شرایط معینی را جستجو کند که تحت آنها سیستمها چنین شدت و تشدیدی را متحقق میسازند و از این طریق میتوانند در [فرایند] تکامل مشارکت نماید.
بر خلاف این پیش زمینه در تاریخ واقعی علم، ملاحظات بعدی خود را به عنوان تلاشی برای باز فرمولبندی نظریه سیستمهای اجتماعی از طریق وضع جاری هنر در نظریه سیستمهای عمومی ملاحظه میکنند. نظریه سیستمهای عمومی را باید با مواد جامعهشناسی مورد آزمون قرار داد، و بدین ترتیب پیشرفتهای انتزاعی و شکل بندیهای مفهومی جدیدی که هم اکنون وجود دارند و یا در بافتهای بینا رشتهای در حال ظهورند را باید در پژوهشهای جامعهشناسی مورد استفاده و بهرهبرداری قرار داد یکی از مهمترین نتایج این مواجه که امیدوارم هر دو طرف از آن منتفع شوند، در زمانمند ساختن (tomporalization) بنیادی مفهوم عنصر متجلی میشود. نظریه سیستمهای خودساز خود تولیدگر را تنها در صورتی میتوان به حوزه سیستمهای کنش منتقل ساخت که نقطه عزیمت فرد این واقعیت باشد که عناصر تشکیل دهنده سیستم فاقد زمان خاصی (duration) میباشند، و بدین ترتیب باید همواره چنین عناصری را از طریق سیستم باز تولید کنند. این امر از جایگزینی صرف اجزای منسوخ و از رده خارج خیلی فراتر میرود و با ارجاع به مناسبات و روابط محیطی نمیتوان به گونهای بسنده آن را توضیح داد. آن نه موضوع انطباق است و نه موضوع متابولیسم، بلکه موضوع محدودیتی خاص بر استقلال است. این امر ریشه در این واقعیت دارد که چنانچه سیستم به عناصر موقتی و گذاری مجهز نباشد که آن را با ظرفیت برقراری ارتباط، یعنی، با معنا، در هم آمیزد و بدین ترتیب آنها را باز تولید کند، به راحتی در هر محیطی، حتی مطلوبترین محیط، منحل میشود. اگر چه ممکن است ساختارهای متفاوتی برای انجام چنین کاری وجود داشته باشند، اما تنها همانها میتوانند در برابر روند بنیادی و رادیکال معطوف به انحلال فوری (و نه صرفا تدریجی و نامنظم) عناصر ایستادگی کنند.