تاریخ انتشار : ۳۱ تير ۱۳۸۹ - ۰۹:۴۹  ، 
کد خبر : ۱۸۸۲۸۰

دموکراسی ایرانی

مسعود پدرام مقدمه: این مقاله پیرامون نظریه دموکراسی و در حقیقت یک گزارش نظری است. البته نگاهی نیز به جامعه ایران دارد تا نشان دهد که چگونه می‌توان امکان ورود به یک گفتار دموکراتیک را داشت.

دموکراسی آتنی یک دموکراسی مستقیم بود که با حضور تعداد محدودی از افراد که شهروند محسوب می‌شدند شکل گرفت و البته و با خود آتن به تاریخ پیوست. و در یونان باستان دوره‌اش به پایان رسید. با این حال درون‌مایه مشارکت شهروندان در تصمیم‌گیری برای جامعه خود، این دموکراسی آتنی را با مفهوم جدید از دموکراسی پیوند می‌دهند.
مفهوم جدید دموکراسی در سایه مدرنیته وارد زندگی اجتماعی انسان‌ها شد. کانون مدرنیته یعنی «عقل خودبنیاد»ی که از آغوش کیهان جدا شد و از هر چیز حتی از خود فاصله گرفت و در شکل سوژه دکارتی، هستی خود را بر اندیشه‌ورزی مستقل مبتنی کرد، با لیبرالیسم درآمیخت. در واقع خرد لیبرال چیزی نبود جز تحقق اجتماعی سوژه دکارتی.
در بستر تاریخ مدرن، دموکراسی با لیبرالیسم و لیبرالیسم با سرمایه‌داری پیوندی ناگسستنی یافت. لیبرالیسم قرن هفدهم که در بستر فعالیت اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد، دیگر تاب مناسبات فئودالیستی را نداشت، در ایجاد نظام اقتصادی و اجتماعی جدید، خواهان میزانی از استقلال و آزادی و تأثیرگذاری بر سیاست بود. از این رو با قدرت مطلق و سلطنت درافتاد. ورود فرد لیبرال و درگیری در مناسبات سرمایه‌داری عرصه تأثیرگذاری بر سیاست منجر به رأی محدود افراد برخوردار شد. در مراحل بعد، در پی گسترش آگاهی و مناسبات اجتماعی و رشد و پیچیدگی جوامع صنعتی، مبارزه فرودستان جامعه و آن‌گاه زنان، منجر به گسترده شدن هرچه بیشتر دایره افراد رأی‌دهنده در جامعه شد. این فرایند اجتماعی در جهت استقرار دموکراسی مستلزم ایجاد نهادهای اجتماعی و سیاسی و تبیین و تعریف اهداف و راهکارها و ارائه توجیهات قانع‌کننده در ساحت اندیشه بود که ساحل آن اندیشه‌ورزی‌های نظریه‌پردازان سیاسی آن دوره بود. افرادی چون هابز و لاک، فرد و حقوق فردی را در عرصه نظریه سیاسی محوریت بخشیدند. مونتسکیو با طرح تفکیک قوا، به برپایی ساز و کارهایی دموکراتیک کمک کرد. بنتام انسان را موجودی مصرف‌کننده و تصرف‌گر دید که در پی به حداکثر رساندن لذت خود است و از این رو بر به حداکثر رساندن مطلوبیت برای اکثریت افراد جامعه تکیه کرد. جان استوارت میل انسان را موجودی یافت که خواهان توسعه توانمندی‌ها و استعدادهای خویش است. وی به طرح مسأله آزادی به عنوان اولین و مهم‌ترین بنیاد لیبرالیسم برای توسعه توانمندی‌های انسانی پرداخت. استوارت میل با تکیه بر آزادی بیان و عقیده و اجتماعات تلاش کرد از سلطه دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت جلوگیری کند.
این همه، دموکراسی را با لیبرالیسم پیوند داد و منافع فرد شهروند را بر منفعت جمع اولویت بخشید. در این میان مدیسون، دموکراسی واقعاً موجود را غیرمستقیم خواند که تنها با نظام نمایندگی سازگار است. ورود تعداد فزاینده افراد به گستره دخالت در تصمیم‌گیری در امور مختلف جامعه بحث نمایندگی را هرچه بیشتر مطرح کرد. این که افراد همه آگاهی کافی برای تشخیص منافع خود ندارند و این که چنین تعداد زیادی نمی‌توانند مستقیماً در امور مشارکت کنند نمایندگی را موجه ساخت. رویکردهای بنتام و میل به رغم اختلاف در نگاه به انسان نیز بر اصل نمایندگی تکیه داشت. با گسترش هر چه بیشتر قلمرو رأی‌دهندگان و در کنار آن ایدئولوژی‌های مختلف سیاسی و احزاب حامل آنها، مردم به صورت رأی‌دهندگانی درآمدند که سیاست را به حکومت و احزاب واگذار کردند و از پاسخگویی نظام سیاسی به دور ماندند. به این ترتیب دموکراسی به تدریج به وادی نخبه‌گرایی در غلتید. دموکراسی لیبرالی مبتنی بر نمایندگی با عناوینی چون «دموکراسی تجمعی» و گاه «دموکراسی تبادلی» و گاه «دموکراسی تعادلی» مشخص می‌شود. تجمعی از این جهت گفته می‌شود که خواست‌ها و آن ترجیحات مردم جمع می‌شود و در جایی مثل بازار آزاد افرادی می‌آیند نماینده می‌شوند و ابراز می‌کنند که آن خواست‌ها را می‌توانند برآورده کنند. تبادلی هم به این منظور گفته می‌شود که فرد در بازار آزاد خواسته‌اش را مبادله می‌کند؛ یعنی به فردی رأی می‌دهد و آن فرد به قدرت می‌رسد؛ در ازای این که او خواستش را به جای آورد. و تعادلی هم باز از این جهت گفته می‌شود که در بازار آزاد در انتخاب‌هایی که صورت می‌گیرد از طرف رأی‌دهندگان و از طرف کسی که مورد رأی قرار می‌گیرد، تعادل ایجاد می‌شود. این دموکراسی نخبه‌گرایی پلورالیستی در اندیشه‌های شومپیتر از طریق مفهوم تجمع ترجیحات اوج می‌گیرد. او در سال 1974 در کتاب سرمایه‌داری، سوسیالیسم و دموکراسی از نارسایی حاکمیت مردم در انگاره آرمان‌گرای دموکراسی توده‌ای می‌گوید و بحث می‌کند که فهم جدیدی از دموکراسی مورد نیاز است. تجمع در اندیشه‌های شومپیتر از طریق مفهوم تجمع ترجیحات اوج می‌گیرد. او در سال 1974 در کتاب سرمایه‌داری، سوسیالیسم و دموکراسی از نارسایی حاکمیت مردم در انگاره آرمان‌گرای دموکراسی توده‌ای می‌گوید و بحث می‌کند که فهم جدیدی از دموکراسی مورد نیاز است. او تأکید دارد بر تجمع ترجیحات از طریق احزابی که مردم این فرصت را دارند که در فاصله‌های منظم به آنها رأی دهند. بنابراین شومپیتر پیشنهاد می‌کند که دموکراسی به عنوان سیستمی تعریف شود که در آن مردم فرصت پذیرش یا رد رهبرانشان را در یک فرآیند انتخاب رقابتی دارند. مدل مبتنی بر ترجیحات به عنوان معیاری برای مدافعان نظریه تجربی دموکراسی درآمد که در برابر رویکرد هنجاری کلاسیک به دموکراسی قرار گرفت و به رویکرد توصیفی توجه کرد. طرفداران دموکراسی لیبرال مبتنی بر نمایندگی ملاحظه کردند که تحت شرایط مدرن از مفاهیمی چون خیر عمومی و اراده عمومی در برابر پلورالیسم منافع و ارزش‌ها که آنها تأکید داشتند که از مردم انفکاک‌ناپذیر است باید چشم‌پوشی شود. از نظر آنان انگیزه برای عمل، نفع شخصی است و نه اعتقاد اخلاقی بر عملکرد در خدمت جماعت. احزاب و تشکیلاتشان و چانه‌زنی‌ها و رأی‌دادن‌ها نیز در این مسیر ساخته می‌شود. و مشارکت مردمی نامطلوب و نشانه کارکرد نادرست سیستم در نظر می‌آید. از این دیدگاه توافق میان منافع اهمیت پیدا می‌کند، و نه اجماع برای خیر عمومی. در نتیجه سیاست دموکراتیک جنبه هنجاری را از دست می‌دهد و بر حسب ابزارگرایی محض تعریف می‌شود.
نقدهایی که به واسطه غیرسیاسی شدن مردم و امکان از میان رفتن همبستگی به دلیل تصلب گرایشات فردگرایانه و سودطلبانه به این دموکراسی وارد می‌شود، زمینه را برای طرح «دموکراسی مشارکتی» فراهم می‌آورد. اعتراض بنیادین مشارکت‌گرایان بازتابنده دیدگاه‌های روسو است. روسو معتقد بود که حاکمیت نمی‌تواند نمایندگی شود. حاکمیت از آن مردم است و نمی‌تواند نماینده شود. مک فرسون و پیتمن را می‌توان از پردازندگان نظری «دموکراسی مشارکتی» برشمرد که فعالیت نظریه خود را از اواخر دهه 1960، همزمان با جنبش‌های دانشجویی در اروپا و آمریکا و اوایل دهه هفتاد میلادی آغاز کردند. مک فرسون معتقد است که به جریان افتادن دموکراسی مشارکتی مستلزم دو پیش‌شرط و دو تغییر یکی در آگاهی و دیگری در وضع اجتماعی است. در قلمرو آگاهی مردم باید به جای آن که خود را ذاتاً مصرف‌کننده و تصرف‌گر در یک بازار رقابتی ببینند، اعمال‌کننده توانمندی‌های خود و توسعه آن باشند و این مستلزم درکی از جماعت و یافتن پیوندهای خود با جماعت است.
در قلمرو اجتماعی نیز نابرابری اقتصادی و اجتماعی باید تا حد ممکن کاهش پیدا کند. دموکراسی مشارکتی به نوعی بر تغییر در آگاهی انسان تکیه داشت و انسان صرفاً معطوف به منافع فردی را می‌خواست به صورت انسانی معطوف به کل جامعه ببیند و نیازی به نظریه‌ای در این مورد داشت.
این نظریه به طور مشخص از یک طرف در اندیشه‌های جان رائولز با ارائه نظریه عدالت و از طرفی دیگر در اندیشه‌های یورگن هابرماس با ارائه نظریه کنش تفاهمی جایگاه خود را یافت. و به این ترتیب اصطلاحی برای دموکراسی وضع شد به نام «دلیبرتو دموکراسی». دلیبرتو هم تعامل معنی می‌شود و هم گفت‌وگو؛ در واقع آمیزه‌ای از تأمل و گفت‌وگو است. که من اسم آن را در این‌جا دموکراسی گفت‌وگویی می‌گذارم.

ایده اصلی در بن «دموکراسی گفت‌وگویی» آن است که تصمیمات سیاسی در یک جامعه سیاسی دموکراتیک باید از طریق فرآیندی از گفت‌وگو میان شهروندان آزاد و برابر گرفته شود.

دموکراسی گفت‌وگویی که بر دو سنت متفاوت «رائولزی» و «هابرماسی» تکیه دارد به طور مشخص از طریق دو اندیشمند دیگر «جاشوآ کوئن و شیلا بن حبیب» دفاع شده است. تکیه کوئن بیشتر بر تعامل و عقلانیت برای دستیابی به اجماعی در مورد خیر جمعی است و تکیه بن حبیب بر گفت‌وگو در این مورد است. در قلمرو نظریه سیاسی این دو سنت فکری سعی دارند پیوندی به اندازه کافی نیرومند میان دموکراسی و لیبرالیسم برقرار کنند و سازگاری ماهوی این دو مفهوم را برقرار نمایند. از این‌جا بیشتر وجه برابری در دموکراسی مدنظر است، یعنی دموکراسی با وجه برابری و لیبرالیسم با وجه آزادی. به ویژه می‌خواهند مشروعیت را با شکلی از استدلال بنا کنند و این مستلزم مفهومی اساساً غیرابزاری و هنجاری از عقلانیت است که از سوی رائولز به عنوان امری معقول یا مستدل و از سوی هابرماس به عنوان عقلانیت تفاهمی خوانده شد. در هر دو مورد تمایز روشنی میان توافق صرف و اجماع عقلانی وجود دارد و در زمینه خاص سیاست به عنوان تبادل استدلالات میان اشخاص معقول که با اصل بی‌طرفی و انصاف هدایت مشخص می‌شوند. برای این که به طور خلاصه و دقیق یا کارکردی این بحث دموکراسی گفت‌وگویی را ترسیم کنیم به نمونه‌ای اشاره می‌شود. یکی از این اندیشمندان با نام «وارن» پراگرافی دارد می‌گوید : «دموکراسی از دو ایده‌آل مکمل تشکیل شده است. یکی در بر گیرنده توزیع برابر قدرت برای اخذ تصمیم جمعی است و دیگری مشارکت برابر در داوری جمعی. اما رأی به خودی خود پیوندی بین تصمیم و آن‌چه هر فرد می‌خواهد برقرار نمی‌کند. نهادهای دموکراتیک همچنین باید پیوند میان قدرت تصمیم‌گیری یعنی رأی و مشارکت برابر در داوری جمعی برقرار کنند. یعنی کسی که رأی می‌دهد باید قبلاً توانسته باشد که داوری هم کرده باشد. از طریق فرآیند ارتباط یا تفاهم (Communication) که عقیده‌ها ترویج و استدلال‌ها توسعه می‌یابد و توجیهات عرضه می‌شود رای به عنوان اعمال قدرت و به عنوان عمل داوری هم بیان می‌شود. تعامل گفت‌وگوی افراد را ترغیب می‌کند تا توجه خاصی به داوری‌هایشان کند. به نحوی که بدانند چه می‌خواهند. بفهمند دیگران چه می‌خواهند و بتوانند داوری‌هایشان را نسبت به دیگران و همچنین خودشان توجیه کنند.
بحث دموکراسی گفت‌وگویی اکنون یکی از مباحث بسیار عمده است که در غرب همچنان جریان دارد و همان‌طور که گفتم این بحث عمدتاً از نظریه هابرماس بیرون آمد. البته پیش از آن هم جان رائولز در نظریه عدالت، بحث اجماع عقلانی را مطرح کرده بود که یک بازبینی هم به نسبت آن بحث شد و این دو سمت گرفته شد و همچنان بحث روز دموکراسی است.

البته نقدی هم به این شکل دموکراسی وارد شده است. خانم شانتال موفه، یکی از نظریه‌پردازان دموکراسی رادیکال است و معتقد است که باید برابری و آزادی دو بنیان اصلی دموکراسی را در تمام ابعاد جامعه تعمیق بخشید. او همچنین به دموکراسی لیبرال نمایندگی هم منتقد است. اما این اعتقاد را دارد که در دموکراسی گفت‌وگویی تلاشی انتزاعی وجود دارد که اختلافات و تفاوت‌های واقعی و ذاتی امر سیاسی به اجماع عقلانی و یکدلی تبدیل می‌شود. یعنی این اختلافات از نظر او نظریه دموکراسی گفت‌وگویی که ذاتی امر سیاسی را نادیده می‌گیرد و سعی می‌کند با یک عقلانیت انتزاعی همه را به یک وحدت برساند. به طور مشخص او مطرح می‌کند که هابرماس و رائولز فرهنگ و زبان را در نظر نمی‌گیرند. در واقع خود را پیش از جامعه در نظر می‌گیرند و در واقع عمل اجتماعی را که فرد در درون آن ساخته می‌شود، نادیده می‌گیرند.
از وقتی که دموکراسی با لیبرالیسم و سرمایه‌داری پیوند خورد و تا وقتی که دموکراسی به شکل نمایندگی رسید و مردم غیرسیاسی شدند و مسائلشان را به نمایندگانشان محول کردند تا زمانی که بحث مشارکت پیش آمد و این که با همبستگی جامعه دموکراسی نمایندگی از هم می‌پاشد و مردم غیرسیاسی می‌شوند و نسبت به سرنوشت جمع بی‌اهمیت می‌شوند. و بعد نظریه‌ای که لازم بود برای یک چنین مشارکتی که از طریق به خصوص گفت‌وگو. هابرماس دو جلد کتاب دارد به نام «نظریه کنش تفاهمی» که در این دو جلد گفت‌وگو را نظریه‌پردازی کرده است که چگونه می‌توان گفت‌وگو انجام داد. یک تک‌گویی داریم یک گفت‌وگو. من با دیگری صحبت می‌کنم من حرف خودم را می‌زنم دیگری هم حرف خودش را می‌زند ولی علی‌الظاهر گفت‌وگو کردیم. اما یک گفت‌وگو هم داریم که همدیگر را فهم می‌کنیم. مسائل همدیگر را می‌فهمیم. من تلاش می‌کنم که دیگری را بفهمم دیگری هم تلاش می‌کند من را بفهمد و در این‌جا گفت‌وگو صورت می‌گیرد. به هر حال تلاش کرده که در این دو جلد کتاب این موضوع را توضیح بدهد هابرماس معتقد است گفت‌وگو در عرصه عمومی صورت می‌گیرد.
با یک چنین گزارش نظری که از وضعیت دموکراسی ارائه شد، این پرسش مطرح می‌شود که «جایگاه نظری دموکراسی در ایران چگونه است؟» ما به لحاظ عملی شاید چند مقطع را بتوانیم نام ببریم مشروطه، نهضت ملی، انقلاب سال 57 و جنبش دوم خرداد به عنوان بسترهایی که بحث دموکراسی جدی‌تر و گسترده‌تر در میان جامعه پا گرفت. ولی اگر نگاه دقیق‌تری داشته باشیم. ما ادبیات غنی در این مورد نداریم. و تصور می‌کنم که نظریه چندان مطرحی هم برای دموکراسی ایرانی پرداخت نشده است. برای رسیدن به مدلی برای دموکراسی ایرانی یعنی از این پرسش شروع کرد که جایگاه دموکراسی در جامعه ما چیست؟
دو نقل را در اینجا ذکر می‌کنم. یکی از قول برایان مگی که دست‌اندرکار نظریه سیاسی است؛ می‌گوید: اکنون جهان در وضعی قرار دارد که ما امور را به شکلی می‌بینیم که آن شکل‌ها و مفاهیم از مد افتاده‌اند و سرعت آن چنان زیاد است که ما عقب می‌مانیم. یعنی با چهارچوب‌ها با مفاهیم با اشکالی می‌خواهیم جهان را ببینیم که آنها عقب‌مانده‌اند. و مثال هم می‌زند و می‌گوید ما از واژگان در تحلیل سیاسی استفاده می‌کنیم و نظریه سیاسی استفاده می‌کنیم که این واژگان تحلیل رفته است. به طور مشخص می‌گوید واژگانی که اصطلاحات کلیدی آن نسل‌ها پیش در جامعه‌ای متفاوت از جامعه‌ای که ما در آن زندگی می‌کنیم وضع شد. و می‌گوید این واژگان مربوط به جامعه ما نمی‌شود که بتوان مسائل و واقعیاتی را که امروز با آن درگیریم. از طریق این مفاهیم و واژگان و این نظریات تحلیل کرد. جامعه ما اما متفاوت است. جامعه ما تاریخ لیبرالیسم غرب را پشت‌سر نگذاشته است. سرمایه‌داری غرب را پشت‌سر نگذاشته است. مدرنیته را به آن صورت هضم نکرده است. بنابراین به واقع ما نمی‌توانیم از همان واژگان استفاده کنیم. معمولاً به نظر می‌آید گفتار دموکراتیک در ایران مبتنی بر لیبرالیسم است. اصلاً وجود فرد لیبرال در جامعه ما به چه صورت است؟ یعنی آیا واقعاً تحقق پیدا کرده است؟ بحث دموکراسی در ایران عمدتاً تکیه بر آزادی دارد و آزادی هم بیشتر با لیبرالیسم پیوند می‌خورد.
یکی دیگر از نظریه‌پردازان دموکراسی «سالتوری» موضوع دیگری را مطرح می‌کند. و می‌گوید که دموکراسی در دوره‌های اولش تحت سلطه لیبرالیسم بود ولی هرچه که گذشت لیبرالیسم را تحت سلطه قرار دارد و در آینده ما می‌توانیم فکر کنیم ممکن است دو نوع دموکراسی داشته باشیم. یکی دموکراسی با لیبرالیسم و یکی دموکراسی بدون لیبرالیسم. از این دو بحث استفاده کردم تا شاید نقطه عزیمتمان را در نظریه‌پردازی دمکراسی در ایران تغییر بدهیم. چون دیدیم که از لیبرالیسم شروع کردیم و به گفت‌وگو رسیدیم. در لیبرالیسم به طور دقیقش گفت‌وگویی وجود ندارد. فرد و منافع فردی است و قراردادهایی که بین افراد برای این که بتوانند راحت‌تر زندگی کنند بسته می‌شود. ولی هرچه که این دموکراسی جلوتر آمد مشکلات ایجاد شد و نظریه گفت‌وگویی از آن درآمد.
اما شاید ما بتوانیم از گفت‌وگو شروع کنیم. یعنی پیش از آن که بر بحث آزادی تکیه کنیم به بحث امکانات برابر، از هر نظر نه صرفاً از منظر اقتصادی، شرایطی که دو نفر در وضع برابر بتوانند با هم گفت‌وگو کنند؛ بپردازیم.
اگر به پیشینه فرهنگ و آنچه اصطلاحاً زیست جهان جوامع نگاه کنیم، می‌بینیم که ما در مورد گفت‌وگو شاید منابع غنی‌تری داشته باشیم. در ادبیاتمان، در هنجارهایی که داشته باشیم و در مناسبات اجتماعی که داریم به لحاظ گفت‌گو منابع غنی‌تری داریم تا از منظر فرد لیبرال. این‌جا اشاره‌ای به عرفان می‌کنم. بحث عرفان، بحث گسترده‌ای است. عرفان را هم من به شکل بازسازی‌شده‌اش می‌گیرم. در عرفان بسیار چیزهایی هست که با زندگی جمعی نمی‌خواند با دموکراسی نمی‌خواند. آن فردگرایی و مطلق‌گرایی که در وجودش قرار دارد که فرد در درون خودش میرود و همه‌چیز را می‌فهمد یا آن سلسله مراتب مرید و مرادی موجود در سلوک عرفانی که اینها جنبه‌های منفی عرفان در تلاقی با مفهوم دموکراسی است. ولی جنبه‌های دیگری هست که به آنها اشاره می‌کنم. در سنت عرفانی ما فداکاری و گذشتن از خود داریم. یعنی یک عقلانیتی وجود دارد به جزء عقل نفع‌طلب و عقل لذت‌جو. تساهل را داریم. انعطاف را داریم که عارف خود را نسبی می‌بیند و دیگری را هم نسبی می‌بیند؛ امور را نسبی می‌بیند. فهم هرمنوتیکی دیگری را داریم. یعنی از طریق ژرف‌نگری در خود و در دیگری و درون‌بینی. و سرانجام مهم‌ترین مبنایی که مشخصه عرفان است بازاندیشی در جمع است و بازتولید احساس هم‌پیوندی با جماعت است. که این حاصل احساس وحدت یگانگی میان خود و هستی، خود و دیگری یعنی بر دیگر موجودات و خود و دیگر انسان‌هاست. با یک چنین زمینه و گذشته‌ای و زیست جهانی شاید ما بتوانیم نظریه گفت‌وگو را به جای یک نظریه لیبرالیستی برای جامعه خودمان سامان بدهیم و دموکراسی را از این نقطه شروع کنیم تا از یک نقطه لیبرالیستی.
هرچند اندیشمندان گذشته‌مان شاید در یک فضاهای دیگری صحبت کردند یا مطالعات خاصی داشتند که ممکن است ما امروز مطالعاتمان گسترده‌تر باشد یا چیزهایی را دیدند که مثلاً ما در آینده توانستیم بهتر از آنها را ببینیم ولی به هر حال بر دوش آنها قرار داریم و ارتباطمان را باید با آنها حفظ کنیم. ببینید این بحث دموکراسی مشارکتی را که مک فرسون مطرح می‌کند اینها می‌آیند دوباره به روسو برمی‌گردند. خیلی از منتقدان می‌گویند که از بحث اراده جمعی روسو توتالیتاریایسم درمی‌آید. ولی روسو را بازسازی کردند. اندیشمندان را به راحتی کنار نمی‌گذارند. نکات مثبتی که دارند می‌گیرند. اینگونه دانش انباشته می‌شود و یک جامعه می‌تواند پیشرفت کند. در غیر این صورت هر کسی بخواهد بیاید از خودش شروع کند هیچ نتیجه‌ای گرفته نمی‌شود. این الهام را از دکتر شریعتی گرفته‌ام صورت هیچ بحثی نیست که از خود فرد شروع شود به هر حال فرد در یک زمینه‌ای زندگی می‌کند و خواه ناخواه از دیگران تأثیر می‌پذیرد. خوب است که انسان بتواند این پیوندها را پیدا کند و برقرار کند و اعلام کند به جای این که معمول است دیگران نقد محکم کنیم. یعنی این نکات مثبت را هم طرح کنیم و روی آن بایستم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات