تاریخ انتشار : ۳۰ تير ۱۳۸۹ - ۱۰:۵۹  ، 
کد خبر : ۱۸۸۲۹۰

روشنفکری دینی ... باید گردد

احمد صدری اشاره‌: در آن اوایل انقلاب که بازار شعارهای حداکثری گرم بود یادم هست که کوچه و بازار پر بود از پیشنهادات دیوارنویسان در مورد سرنوشت آن سعادتی نگونبخت- برای اطلاع نسل جدید، سعادتی از اعضای مجاهدین خلق بود که متهم به جاسوسی شده بود. خلاصه بعضی می‌نوشتند آن خائن اعدام باید گردد و در کنارش می‌خواندی که نخیر، طرف «آزاد باید گردد.» تا اینکه یک روز خواندم ظریفی نوشته بود: «سعادتی .... باید گردد!» و خیال همه را راحت کرده بود. حالا صحبت روشنفکران دینی فلک زده است که، بعد از دولت خاتمی که چوبش را بیش از همه آنها خوردند، درازشان کرده‌اند این وسط و هر کس از راه می‌رسد یکی به این .... می‌زند. البته پرواضح است که به مقامات متافیزیکی زدن هزینه دارد و شاید به همین علت است که حمله به اسلام هم بازارش گرم است باز هم به قول ظریفی (اگر این ضرفا نبودند که از غصه دق می‌کردیم): زورشان به نایب امام زمان نمی‌رسد، به خودش حمله می‌کنند! بعد هم هر جا سخنرانی می‌روی یا با هر مصاحبه‌گری روبه‌رو می‌شوی سؤال‌ها پیرامون روشنفکران دینی فراوانند. این مقاله تلاشی تازه برای جمع‌بندی نظراتی است که این جند ساله اینجا و آنجا اظهار داشته‌ام. ولی چون بازار پنبه‌زنان از روشنفکران دینی گرم است اول بیایید سری به آن تیمچه بزنیم که به قول مسگران زنجان ما: «تولاما چکشدی.»

نقدهای مسأله‌دار روشنفکران دینی
اولین انتقاد از روشنفکران دینی (که نوعی نقد دین هم هست) از تقسیم‌بندی نوع روشنفکر به دو طایفه دینی و لائیک شروع می‌شود. این هم از آن تقسیم‌های به ظاهر معصوم و بدیهی ولی بی‌فایده است که در قسمت دوم این نوشتار به آن خواهیم پرداخت ولی فعلاً می‌پذیریم. به هر حال یک عده که دوست دارند هویت خود را با لائیسیته تعریف کنند، می‌گویند: هر چه بر سر ما آمده از اول انقلاب تا همین دو دقیقه پیش، تقصیر روشنفکران دینی است. و گرنه ما که از اول گفته بودیم با دین دموکراسی و سرمایه‌داری و حقوق بشر و جامعه مدنی درست نمی‌شود. اما به حرفمان گوش نکردند.
بعد از آن هم هر چه روشنفکر دینی هست قدماً یا قلماً یا قلباً با جمهوری اسلامی زیر میزاً یا روی میزاً، عمداً یا سهواً ساخت‌وپاخت کرده است پس بنابر این توتالیتر است و تا نیاید رسماً پیش ما و معذرت نخواهد با او قهریم. واقعیت اما این است که این تقسیم‌بندی نعل وارونه زدن است. نه این درست است که دعوا از اول انقلاب سر دین و بی‌دینی بوده و نه اینکه آنها (جز چند تن استثنایی) از اول گفته باشند دین بد است چون با دموکراسی بورژوازی نمی‌سازد.
این حرف‌ها را الان می‌زنند ـ همانطور که حالا روشنفکران دینی هم می‌گویند و دست همه‌شان هم درد نکند که ماهی را هر وقت از آب بگیرند تازه است ـ ولی باور نکنید که از اوایل انقلاب قاطبه روشنفکران لائیک به جمهوری اسلامی می‌پریدند که «مرد حسابی چرا این سرهنگ‌های شاه را اعدام کردی یا چرا گروگان می‌گیری! اینها با حقوق بشر و دموکراسی جور نمی‌آید.» برعکس همه این کارها را تقدیس می‌کردند و «بیش باد» هم می‌گفتند اگر کسی «لیبرال» را به عنوان فحش چارواداری نثار مهندس بازرگان می‌کرد، اگر هم بازرگان در بهشت‌زهرا کتک می‌خورد یا اگر دولتش به دست خط امام تعطیل می‌شد هورا هم می‌کشیدند که آی شد، خوب شد!
البته واضح و مبرهن است که این روزها توی سر هر انسان محترمی که می‌زنی از این صداهای حقوق بشر و جامعه مدنی و دموکراسی می‌کند و خوب هم هست که می‌کند. ولی هیچکس تعزیه نخواند که ما همه از روز ازل همینطور آکبند دموکرات و جامعه مدنی چی و حقوق بشری بودیم و این روشنفکران دینی باید بیایند از ما متولیان مدنیت و مدرنیته لیبرال معذرت بخواهند. نه جان من، آن موقع هم اتفاقاً نزدیک‌ترین گروه روشنفکران به لیبرال دموکراسی همین روشنفکران دینی نهضت آزادی بودند و در مقابلشان سنگر مشترک قشریون بود و خیلی از این چپی‌های به اصطلاح لائیک، و اغلب این مدعیان لائیسیته امروز هم تا آنجای بلوک شرق زمین نخورد لیبرال دموکراسی را ارث پدر خود حساب نکردند.
خیلی از اینها که الان توی بوق سکولاریسم می‌دمند آن وقت ترومپت انقلاب می‌نواختند و از همه هم خارج‌تر و بلندتر می‌نواختند. حرفشان این نبود که دین بد است چون از آن دموکراسی در نمی‌آید. حرفشان این بود که دین به درد نمی‌خورد چون از آن انقلاب درست و حسابی در نمی‌آید. می‌گویند جامعه مدنی را روشنفکران دینی از آنها بلند کرده‌اند و این بحث فرادینی است؟ کجا، اینها برای جامعه مدنی سینه چاک می‌کردند؟ و اگر می‌کردند تناقض چنین دفاعی را با نص مرحوم مارکس که آن را ترهات بورژوازی می‌خواند چطور حل می‌کردند؟ اصلاً در میان روشنفکران چپ حرف جامعه مدنی نبود و اگر بود «جامعه مدنی» (که در اصطلاح هگلی ـ مارکسی آن همان «جامعه بورژواست»(1)
تا قبل از گفتمان ضدکمونیستی روشنفکران اروپای شرقی فحش حساب می‌شد. درست است که روشنفکران دینی تازگی‌ها این پوستین را می‌پوشند و پز می‌دهند ولی یادمان نرود که چپی‌های سابق هم این پوستین را وارونه کرده می‌پوشند.
حلال همه‌شان باشد ولی گذشته خودمان را انکار نکنیم دیگر. من نمی‌گویم اسلاف فکری این سکولارهای امروز بی‌دین نبودند که بودند. حرف من این است که بی‌دینیشان دموکراتیک و حقوق بشری نبود به قول شاعر: «دوغ و دوشاب هر دو شیرینند- کافر و کیش هر دو بی‌دینند!» اما بی‌دینی کجا و بی‌دینی کجا! در دین هم همین وضع هست به مصداق بحث «مذهب در برابر مذهب» مرحوم شریعتی. میان مادر تریسای قدیس و آقای جان اشکرافت‌هار (مدعی العموم بنیادگرای آمریکایی) که هر دو هم ادعای مسیحیت دارند تفاوت از زمین تا آسمان است. خلاصه کلام هم دینداری و هم بیدینی می‌توانند (به شهادت هیچ جا نباشد، به شهادت همین تاریخ ربع قرن خودمان) لیبرال یا توتالیتر باشند.
دعوای ما هم باید در عرصه تفاسیر اجتماعی و سیاسی باشد نه در میدان جنگ حیدری ـ نعمتی دینداری و سکولاریسم. البته باید گفت که روشنفکران دینی چون به مراتب به مراکز قدرت نزدیک‌تر بوده‌اند و تا آنجا که خود اهرم‌های قدرت را در دست داشته‌اند باید از خطاهای خود از ملت ایران معذرت بخواهند. ای کاش گروگانگیران دیروز و اصلاحگران امروز هم نیز شعار مقتضیات زمان را کنار بگذارند و خدا وکیلی با مردم روراست درد دل کنند. ای کاش هر کس که زمانی با هر نیتی سرکوبگری کرده است دین نیز به نقد خویش همت بگمارد. ولی، کسی بدهکار عذر تقصیر به پیشگاه روشنفکران لائیک نیست چرا که اگر از اول انقلاب دور دست آنها هم بود ایران را لیبرال دموکراسی نمی‌یافتیم.
مخلص کلام، گفتمان لیبرال دموکراسی و حقوق بشر و جامعه مدنی برای اکثریت روشنفکران چه دینی، چه لائیک و چه این گروه در حال رشد به اصطلاح «بریده» و معمولاً داغ کرده «سابقاً دینی و لاحقاً لائیک» تازه است. پس لطفاً کسی از رانندگان محترم تند نرود. دیالوگ لازم روشنفکران لائیک و مذهبی در مورد مسائل مشترک (حفظ حقوق مردم در برابر دولت، حفظ حیطه خصوصی از تفتیش، تقسیم واقعی قوا، استقلال واقعی قوه قضاییه، آزادی بیان و عقیده، حقوق بشر، زنان، کودکان قس علیهذا) را هم به این بهانه‌ها نباید به تأخیر انداخت که این حرف‌های خوب را کی اول گفت و کی دوم.
ولی بعضی از لائیک‌ها می‌گویند با آدم مخبط هم مگر دیالوگ می‌شود؟ می‌گویند اصلش روشنفکران دینی اشتباه باصره‌اند، هولوگرام‌اند. مگر می‌شود آدم عاقل هم روشنفکر باشد و هم دینی. پس بنابراین، نتیجه می‌گیریم که آنها از بیخ‌وبن محال عقلی‌اند. یا کم کم‌اش عقلشان حسابی پارسنگ برمی‌دارد. می‌گویند روشنفکری که شلوار پایش باشد باید لائیک باشد و فکر نمی‌کنند که روشنفکر لائیک یک مصداق محدود از پدیده روشنفکری است که جامعه‌شناسی تاریخی آن به تمدن‌های سومر و عکاد و بابل، به مصر باستان و چین عتیق باز می‌گردد. مجسم کنید اگر ماکس وبر می‌خواست با این تعریف محدود جامعه‌شناسی تاریخی روشنفکرانش را بنویسد چه چیزی ته کاسه‌اش می‌ماند.(2)
روشنفکر یک پدیده جهانی همه تمدن‌های بشری است نه اینکه از عصر روشنگری فرانسه برخاسته باشد. روشنفکران مذهبی که منکر وجود روشنفکران لائیک نیستند. آنها هم بگذارند اینها زندگیشان را بکنند. مثل اینکه غصه بی‌کفایتی‌ها و حسرت فرصت‌های جزغاله شده این مملکت بسشان نیست حالا سروش و کدیور، علوی تبار و جلایی‌پور ... باید هر صبح زود پا شوند و بعد از دوگانه‌ای به درگاه یگانه بنشینند سر جا نماز در وجودشان هم شک کنند و ذکر «کاگیتو ارگو سووم»(3) بگیرند. بعد می‌گویند روشنفکر ناب ولتری باید بود و گرنه با التقاطی بازی خانه فکر روشنفکران دینی از پای بست ویران است و بغداد فکرشان خراب.
آخر چه کسی گفته، کجا نوشته که فقط روشنفکر لائیک روشنفکر است؟ چرا فقط ولتر سرمشق ما باید باشد والا فلا؟ چرا مثلاً بنیانگداران اولین و بزرگ‌ترین دموکراسی‌های جهان، جفرسن و گاندی حساب نیستند؟ و می‌گویند که روشنفکران دینی پیشفرض دارند پس بنابر این نمی‌توانند روشنفکر باشند. من نمی‌گویم روشنفکران مذهبی هزارویک پیشفرض و پسفرض درست و غلط ندارند و نباید آنها باد دهند تا گندم از کاهشان سوا شود.
اینطور است و خدا پدر و مادر هر لائیکی را بیامرزد که بیاید این وسط فوت کند که کمک به تکامل تفکر در ایران کرده. نقد لائیک‌ها و گفتمان با لائیک‌ها هم بسیار مغتنم است چون کک توی تنبان فکر روشنفکران مذهبی می‌اندازد که در دنیای خودشان و برای خودشان چرت‌وپرت نبافند. ولی به علت پیشفرض داشتن منکر روشنفکران دینی نشوند که خانه همه مانئین پیشفرض‌هاست و بازی هیچکداممان نباید این باشد. به قول مرحوم «هانس جرج گادامر» تنها پیشفرض خطرناک آن است که ما هیچ پیشفرضی نداریم.
و به قول وطنی‌اش: پیشفرض فقط آن است که دشمنانمان دارند... تکبیر! آخر تفکر اجتماعی بی‌پیشفرض هم مگر می‌شود؟ اگر نشان دادند ما که دعوا نداریم. مشکل این است که کدام پیشفرض را باید پذیرفت و کدام را باید بر دیوار کوبید که له‌ولورده شود. نه اینکه آیا باید پیشفرض داشت یا نداشت.
از اینکه بگذاری می‌گویند: روشنفکری دینی و مدرینته تناقض دارند و با تناقض هم نمی‌شود زندگی کرد. من اصلاً منکر تباین و ناهمگونی بینادین و مدرنیته نیستم. ولی این تنها تضاد و تناقض دنیا نیست و دنیا هم با این ناهمگونی‌ها به آخر نمی‌رسد. من می‌گویم اصلاً تناقض و پارادوکس نه تنها غیرقابل اجتناب است، بلکه موتور پیشرفت عقلانیت بشری هم هست. همه تمدن‌های بشر بر اساس نظام‌های فکری (حقوقی، اخلاقی، جهانشناسی، زیبایی‌شناسی، فلسفی، عرفانی، اجتماعی و غیره) بنا شده‌اند که ناظر بر حیطه‌های زندگی بشری (صیانت فردی و جمعی در برابر دشمن، ارضا یا تحدید و سرکوب غریزه جنسی، هنر، اقتصاد، دین، سیاست و غیره) هستند.(4)
علی‌رغم تلاش‌های بی‌وقفه روشنفکران در شش هزار سال تمدن بشری، هرگز هیچ نظامواره فکری نتوانسته همه این حیطه‌های حیات انسانی را بدون درزهای آشکار در تار و پود یک عقلانیت واحد بهم ببافد. اَبر نظامواره‌های فکری انسانی هم همیشه با نظر پاک خطاپوشی به سهو و خطاها و تناقضات قلم عقلانیت خود نگریسته‌اند. حتی مدرنیته با همه ساخت‌های عقلانی خود و به دریا افکندن مذهب و قدس هم از این قاعده مستثنی نیست. کافی است که در این مورد به نقد پست مدرنیستم توجه کنیم. اگر به صرف یافتن هر پیشفرض گزاف یا تضاد و تناقضی دکان تفکر را می‌بستیم باید با ظهور پسامدرنیسم هم فرانقل‌های(5) دموکراسی و حقوق بشر را به دور می‌انداختیم.
ولی چنین چالش‌هایی نه تنها موجب کسادی بازار فکر نیستند بلکه مسبب رونق بازار تفکر بشری هم می‌توانند باشند. به عبارت دیگر نه تناقض در انحصار روشنفکران دینی است و نه به صرف یافتن تناقض باید نظام‌های فکری را ورشکسته اعلام کرد. البته متولیان متعصب هر نظام فکری چه مذهبی و چه غیرمذهبی منکر پیشفرض‌های غیرقابل اثبات و تضاد و تناقض‌های درونی و حتی لزوم تغییر برای تطبیق با قرائن نو و چالش‌های جدیداند. ولی بالاخره هر نظام فکری که بخواهد زنده بماند باید دیر یا زود به خانه تکانی بپردازد و روشنفکران هم که فراش خانه تفکراند باید همیشه کمر بسته آماده کار باشند.
خلاصه اصلاح و تغییر دائم لازمه هر نظام فکری متطور است و تناقض‌ها چه در پنهان و چه در آشکار هندل‌زن تکامل فکری‌اند.
می‌‌دانم که این حرف من می‌‌تواند گمراه‌کننده باشد. بحث من دفاع از تناقض یا افتخار به پارادوکس نیست، بلکه بیان این است که قبول واقع‌بینانه تناقضات و تضادها و پیشفرض‌های ساکت در نظامواره‌های فکری دینی (و غیردینی) لازمه مطالعه تاریخ تفکر بشری است که خود چیزی نیست جز سیر تلاش نظامواره‌های فکری برای نیل به همگونی داخلی و رفع تناقض‌ها. نیل به نظام فکری منسجم (و حتی‌الامکان خالی از تناقض) از مختصات ذهن معنی‌ساز و نظام‌پرداز و نظم‌پرست‌ بشری است و صدر تا ذیل تاریخ روشنفکری هم تلاش برای حل این مشکلات است. تکامل درونی و تطابق بیرونی ابر نظامواره‌های فکری نیز در گرو فرایند رفع تناقضات یا به عبارت دیگر جریان عقلانیت جوهری(6) نظام‌های فکری است.
ولی نکته اینجاست که نباید ذهن و عین را، میل و نیل را،‌ یوتوپیای فکری و نظام‌های موجود فکری را با هم اشتباه کرد. پس تناقض و تباین و تضاد فکری‌ای در جهان ذهنی روشنفکران دینی نه تنها آنها را از گردونه خارج نمی‌کند بلک عضویت آنها را در کلوپ روشنفکران بشری تسجیل و تأیید هم می‌کند. آنچه مذموم است تجاهل به این مسائل و گریز از مبارزه با آنهاست و نه صرف وجود آنها.
بحث به اینجا که می‌رسد برخی مدعیان لائیسیته خودشان را به کنار گود کشتی روشنفکران دینی و چالش‌های آنها می‌رسانند و اعلام می‌کنند که روشنفکران دینی اصلاً در این مبارزه با تناقضات درونی و چالش‌های بیرونی خود بازنده‌اند و زحمت بی‌خودی نکشند. چرا؟ چون «ذات اسلام» که آن را معلوم نیست بر چه اساسی با دین سنتی و به شدت سیاسی شده موجود یکی فرض می‌کنند غیرقابل تغییر است. می‌گویند دین راستین همانا دین سنتی و تفسیر اصیل آن همان تفسیر رایج سیاسیون در رأس کار است و بس. اینجا دو فرض عجیب داریم. اول اینکه دین ذات ثابتی دارد و دوم اینکه اصل این دین ثابت همان است که می‌بینیم.
در یکی از سخنرانی‌های اخیرشان آقای سروش در پاسخ به این نقد گفتند «حرفی از این آناکرونیکتر نشنیده‌ام» و چه درست هم گفتند. این فرض نهاد آرام و ثابت دین حتی با مقدسات فلسفی مدرنیسم هم جور درنمی‌آید چه رسد به پسامدرنیسم. اگر دین به مقتضای زمان و مکان و طبقات اجتماعی که آن را مطابق منافع مادی و معنوی خود تفسیر می‌کنند عوض نمی‌شد پس جامعه‌شناسان دین از کجا نان می‌خوردند؟ اگر بگویند این در جامعه‌شناسی مقبول است و نه در الهیات باز هم اشتباه کرده‌اند.
اصلاً فرض «نقد اعلی»(7) دین که مبنای تطابق مسیحیت و یهودیت با چالش‌های روشنگری است بر اساس فهم سیال از وحی است. این فهم سیال از وحی پاسخی بود به نقد روشنگرانه از مذهب که با استفاده از قرائن علوم انسانی و علوم دقیقه (لغت‌شناسی، باستان‌شناسی، کیهان‌شناسی، زمین‌شناسی و زیست‌شناسی) کتاب مقدس را به چالش گرفته بود. مثلاً فرانس روزنسوایگ در «ستاره رستگاری»اش می‌گوید نفس وحی برای جا گرفتن در ظرف فهم بشری الزاماً در همان لحظه وحی (نه در نسل‌های آینده، که موضوع جامعه‌شناسی دین است) تغییر می‌کند. این اولین قدم در جاده دوری از فهم لیترالیستی (ترجمه کنیم به فهم«ملانقطیانه؟») و بنیادگرایانه از دین است.
و این است معنی جمله معروف روزنسوایگ که «آنچه بر حضرت موسی در طور سینا نازل شد وحی بود و مابقی، یعنی هر آنچه ما در تورات می‌بینیم تفسیر است.» اگر بپذیریم که زبان خانه وجود است این روشن‌تر می‌شود. مثلاً خدا به حضرت موسی می‌گوید برو به اسرائیلیان بگو جمع شوند. این دستور در زبان عبری که مجلای معنوی زندگی قبایل مردسالار یهود است به این صورت درمی‌آید که «برو به مردان اسرائیل بگو گردهم آیند.» از اینجاست که بحث سروش در مورد ذاتی و عرضی در دین را باید جدی گرفت.
و برای آنها که می‌گویند همه مسلمانان بنا بر فهم ارتدوکس آنها از کیان قرآن بنیادگرایند باید درسی در تاریخ دعواهای معتزله و اشاعره تجویز کرد که بدانند قرن‌ها قبل از طلوع مدرنیته و وقتی الهیات مسیحی و یهودی خواب تشکیک زبانشناسانه در متون مقدس را هم نمی‌دیدند مسلمانان به چه اوج‌هایی در این زمینه‌ها رسیده بودند. من به انحطاط در تاریخ کلام و فقه اسلامی به شهادت علمایی از قبیل فضل‌الرحمن اذعان دارم. ولی می‌گویم آنچه مسلمانان یکبار کرده‌اند باز هم می‌توانند بکنند و این حرف بی‌ربطی است که دین به طور اعم و اسلام به طور اخص اصلاح‌پذیر و قابل تطابق با جهان مدرن و سازوکارهای اجتماعی و سیاسی آن نیست.
این سخن هم که این روزها شنیده می‌شود اشتباه محض است که می‌گویند اسلام نمی‌تواند غیرسیاسی شود چون، برعکس حضرت مسیح که گفت حکومت من از این جهان نیست، پیامبر اسلام حکومت تأسیس کرد. تفاوت بین اسلام و مسیحیت و یهودیت از این نظر که در ابتدای تأسیس، پیامبران تا چه حد خود را در امور روزمره سیاسی و حقوقی امت درگیر می‌کردند، ناشی از تفاوتهای عرضی و تاریخی است نه اختلاف در دیدگاه‌های اصلی. برای حضرت مسیح دخالت در سیاست در فلسطین خلع‌ سلاح شده و تحت اشغال رومیان اصلاً ممکن نبود.
حتی بدون ادای یک کلام از تأسیس حکومت هم تمامی زندگی آن حضرت به فرار از عمال حکومت رومی و جاسوسان آنها گذشت و بالاخره هم به جرم تحریک به شورش و خرابکاری بازداشت و به روایت عهد جدید اعدام شد. از آن سو برای حضرت موسی یا حضرت محمد علیهماالسلام در دست نگرفتن عنان همه امور جامعه از قانون تا خدمات اجتماعی و دفاع ممکن نبود. شاهد مثال هم این است که به محض اینکه مسیحیت امکان تشکیل دولت یافت همه آن روگرداندن‌ها از امور سیاسی و کار قیصر را به قیصر وانهادن‌ها یکشبه فراموش شد.
امپراتور کنستانتین هم به یاری روحانیون چیره‌دستی چون «یوسی بیوس سزاریایی»(9) سنت سیاسی مسیحیت را اختراع و تئوکراسی بیزانسی را تأسیس کرد که هزار سال هم دوام آورد. هنوز هم که هنوز است یعنی چهارصد و پنجاه و یک سال بعد از سقوط قسطنطنیه در 29 ماه مه یونانیان در کلیسایی که آخرین امپراتور بیزانسی (کنستانتین پالیولوگوس یا کنستانتین یازدهم) در آنجا تاجگذاری کرد در شهر باستانی «میسترا» در حومه اسپارتای قدیم مراسمی برگزار می‌کنند که در آن مرز بین عزاداری ملی و احساسات دینی اگر نامرئی نباشد بسیار کمرنگ است.
در روم غربی هم پاپ‌ها (به ویژه در قرون یازدهم و دوازدهم از گریگوری هشتم تا اینوسنت سوم) با اینکه باید از مشی غیرسیاسی پیامبرشان (که بسیاری از شرق‌شناسان و برخی از هم‌میهنان‌مان مرتب به ما تذکر می‌دهند) مطلع بوده باشند با خیال راحت و اقتدار تمام به حکومت و کشورگشایی و تاج‌بخشی و تاج‌ستانی مشغول بودند. با نص عهد جدید و سنت حضرت عیسی چه کردند؟ تأویل دبش دونبش! مثلاً پطر مقدس در عهد جدید صراحت دارد که مسیحیان باید از امپراتور خود اطاعت کنند. مانگولد لوتنباخی(10) اما در قرن یازدهم حاشیه می‌زند که فرض ناگفته قدیس این بوده که از امپراتوری که به کلیسا مؤمن باشد باید اطاعت کرد و نه هر امپراتوری و البته این پاپ است که حکم می‌کند کدام امپراتوری مطیع کلیسا است.
برای توجیه حکومت واتیکان هم مدرکی جعل کردند که بر مبنای آن وقتی کنستانتین به روم شرقی می‌رفت حکومت روم غربی را به پاپ سیلوستر هبه کرد.(11) ادعایی که پس از قرن‌ها دروغ بودن آن امروزه بر تاریخدانان مسجل شده است. حتی مؤسسان پروتستانتیزم که همه هم و غمشان بازگشت به سنت مسیح و نفی بدعت‌های کلیسا بود از کتاب و سنت مسیحی به جدایی دین از دولت نرسیدند. جان کالوین (مؤسس کلیسای پریسبیتارین امروز) هم در قرن شانزدهم در ژنو چنان حکومت مذهبی تشکیل داد که از کابل ملامحمدعمر در اجرای حدود دست کمی نمی‌آورد.
میل به سکولاریسم در تمدن مسیحی نه به نص کتاب مقدس و نه به سنت غیرسیاسی حضرت عیسی بلکه به تجربه‌های تلخی مثل جنگ‌های مذهبی قرون شانزدهم و هفدهم (از قبیل جنگ‌های سی‌ساله) در قلب اروپا باز می‌گردد.
به عبارت دیگر در اروپا هم مثل ایران خودمان ماشه اصلاح مذهبی را تجربه تاریخی درون دینی کشید. مبنای تسامح مذهبی و سکولاریسم غربی، بنابراین، نه ذات غیرسیاسی مسیحیت و نه پیشنهادات روشنگرانه فلاسفه لائیک بلکه به اصطلاح انگلیسی «مدرسه سر به سنگ خوردن‌های سخت»(12) بود. این مطالعات در تاریخ سیاسی ادیان برای شیفتگان کلی گویی‌های فلسفی و به قول اعراب «اصحاب مقاعد و ثیره» بسیار مفید است. دوستان، مذاهب تغییر ماهیت می‌دهند. توجه کنید که در میان ادیان ابراهیمی آن مسیحیتی که در بدایت امر از همه کمتر سیاسی بود و از همه بیشتر تجربه سیاسی کرد، امروز علمدار جدایی دین و سیاست است.
از آن سو مذهب شیعه که بنا بر تعریف دگم دوستان باید به پیروی پیامبر در پی تشکیل حکومت می‌بود چنان تفسیر غیرسیاسی از امامت ارائه می‌دهد که حتی فرض واجب نماز جمعه را که نص قرآن است از مؤمنین برمی‌دارد تا ناچار از شرکت در مراسمی که صبغه سیاسی دارد نشوند. بعد همین شیعه لااقل در خاطره نیمی از خوانندگان این مقاله با تئوری ولایت فقیه از این‌رو به آن‌رو می‌شود و این ربع قرن سیاسی خاطره آن هزار سال را چنان محو می‌کند که دوستان می‌گویند اسلام نمی‌شود غیرسیاسی باشد. یادشان می‌رود که در قسمت اعظمی از تاریخ همین شیعه اثنی‌عشری خودمان و تا همین بیست‌وپنج سال قبل می‌کردند و می‌شد!
خلاصه کلام باید به قاریان آیات یاس یادآوری کرد که اصلاح دین از سوی روشنفکران دینی اروپایی در پاسخ به تنش‌های درونی و چالش‌های لائیسیته شکل گرفت و بسیار هم موفق بود. به تعبیر محمود صدری (برادرم) در نقد مانیفست اکبر گنجی ادعای اصلاح‌ستیزان به اینکه اسلام اصلاح‌پذیر نیست مثل این است که کسی بعد از اختراع هواپیما به هزار و یک دلیل فیزیکی استدلال کند که پرواز اجسام سنگین‌تر از هوا محال است. باید گفت: بحث اسکو لاستیکی چرا؟ بیایید دهان اسب را باز کنیم. می‌گوییم در ادیان یهود و مسیحیت اصلاح را کرده‌اند و شده است، حالا می‌گویند نمی‌شود! یعنی قرآن از عهد عتیق غیرعقلی‌تر یا ضددموکرات‌تر است؟
پس دوستان لائیک اگر روشنفکران دینی را تشویق نمی‌کنند اقلاً از سر گود برخیزند و برای حریف که قهرمان ارتجاع و تصلب در دین است هورا نکشند. معلوم نیست این بزرگان چرا اصلاح دین را ضرر خود می‌دانند و چرا از دین در این مملکت آن مترسک بنیادگرا را می‌خواهند؟ چرا برای اسلام همان کسوت پساروشنگری را که در غرب همه کلیساها و کنیسه‌های غیربنیادگرا به تن کرده‌اند نمی‌خواهند؟ چرا در همه زمینه‌ها پیشرفت می‌خواهند جز در زمینه تفکر دینی که کهنه‌اندیشی و جزمیت و حتی فاشیسم دینی را اصالت می‌بخشد و تقدیس می‌کنند؟
چالش‌های اصلاح‌گران دینی
بحث را از مبانی مذکور در بالا شروع می‌کنیم که دست‌وپنجه نرم کردن با تناقض‌های بی‌پایان در نظام‌های فکری علت وجودی و کارکرد اصلی روشنفکران است. مثلاً در حیطه ادیان غربی (یهودیت، مسیحیت و اسلام) تنش بین وحی و عقل و به طور کلی منابع دوگانه الهام تمدن‌های غربی (آتن و اورشلیم) مسأله آفرین الهیات بوده است.
سعی به حل چنین مشکلاتی در تکامل عقلانیت جوهری این حوزه‌های فکری دین ورزانه و فلسفی مفید بوده بدون اینکه این تکامل در گرو حل نهایی چنین مشکلاتی باشد. این روزها هم در جوامع اسلامی مشکل دین و علم، دین و مردمسالاری، دین و اخلاق جنسی جدید (در این مورد به مقاله پرحرارت آقای مجید محمدی تحت عنوان ولایت روشنفکران دینی در سایت گویا رجوع کنید) و دین و روابط جدید اجتماعی مطرح است. اگر سنت روشنفکری دینی در جامعه‌ای زنده باشد می‌تواند در این راه‌های پر از ریزش و دست‌انداز تونل حفر کند، شمع بزند، پل درست کند، و بهمنگیر بسازد تا نظام فکری خود را با واقعیت‌های سرکش اجتماعی هماهنگ نماید.
انتظار حل عقلی همه مشکلات در این جهان از هر نظام فکری که باشد گزاف است. اصلاح دینی همانطور که اشاره کردیم در یهودیت رفورم (به رهبری خاخام‌های آلمانی ابراهام گایگر زکریا فرانکل)(13) و در مسیحیت (به پیشروی نحله نقد اعلی به رهبری ولهاوزن(14) و دیگران که بعد از کنسول دوم واتیکان حتی مورد قبول کلیسای کاتولیک هم قرار گرفت) در جهان واقع اتفاق افتاده است. رمز دوام ادیان ابراهیمی پس از چالش ویرانگر روشنگری در دو قرن اخیر غرب هم همین بوده است. ولی اگر نظام روشنفکری دینی متحجر باشد سعی می‌کند صورت مسأله را از راه تکفیر پاک کند و یا از آن به بهانه توطئه‌اندیشانه تهاجم فرهنگی بگریزد.
اگر روشنفکران دینی محافظه‌کار در این مبارزه پیروز شوند به نفع هیچکس (مخصوصاً روشنفکران لائیک) نخواهد بود زیرا اکثریت مردم ایران به شهادت همه م.ط...ا ا.ع...ا ت جامعه‌شناسانه (اگر کسی چشمش را در ماه‌های رمضان و محرم باز کند مطالعات جامعه شناختی هم لازم نیست) و علی‌رغم همه تجریبات تلخ ربع قرن اخیر، هنوز مسلمانند. آیا لائیک‌ها انتظار دارند همه مردم ایران در برعکس حوض باباطاهر عریان بروند و یک شبه قرآن از یادشان برود؟ سپر انداختن و گریختن از این مصاف مساوی با تقدیم تفسیر دین در سینی نقره به پاسداران قشریگری و سیاسی کاری خواهد بود.
به علاوه چنین هزیمتی تکامل فکر اجتماعی در ایرانی را نیز سابوتاژ کرده ما را بیش از پیش از قافله تمدن عقب خواهد انداخت. اما چالش‌های روشنفکران مذهبی در این راه کدامند؟
روشنفکران دینی در ایران باید با دلیری کار نقد از خود را (نه تنها در جدل با روشنفکران لائیک با مذهبیون محافظه کار بلکه) به طور مستقل و با هدف تعریف هویت و نقش دین در عصر جدید دنبال کنند. موضع یک انسان دیندار در برابر مسائل جدیدی مثل حقوق بشر، حقوق زنان و کودکان، آزادی عقیده و بیان باید بدون رودربایستی و به وضوح ترسیم شود. نقش دین در قبال نهادهای مستقل جامعه مدرن از قبیل سیاست، خانواده، آموزش، اقتصاد و حقوق و غیره باید دوباره و به صراحت تعیین گردد. اما جهت این تغییر چه باید باشد؟ در بسیاری از این مباحث دین باید از ادعاهای حداکثر خود (که در تشیع سابقه چندانی هم ندارند) باز پس نشیند.
این به معنی بازگشت به تفسیر سنتی از دین و به اصطلاح دعا خواندن و در انتظار فرج نشستن نیست. قصد تعریف مجدد از دین در دنیای سکولار است و تحدید مرزهای بین دین و سایر حیطه‌های خصوصی، اجتماعی و سیاسی. شکی نیست که در ظاهر امر این حرکت صورت عقب‌نشینی پیدا خواهد کرد. ولی در واقع این طور نیست. به شهادت تجربه غرب به زمین گذاشتن این بارهای اضافی قانون، سیاست، آموزش و غیره که هیچ سنخیتی با رسالت معنوی دین هم ندارند، نه تنها جاده صاف کن نابودی دین نمی‌شود بلکه مقدمه پرواز سبکبالانه آن به سپهرهای بالاتر نیز خواهد بود. غربیان به این نتیجه رسیدند که هر جامعه‌ای میرآبهایی لازم دارد که فاضلاب‌ها را تمیز نگاهدارند.
که مثلاً خاطیان از قانون را مجازات کنند و امور روزمره از جمع‌آوری خاکروبه تا دفاع از مرزها را رتق‌وفتق کنند. چرا وقتی مدرنیسم نهادهای تخصصی‌تری برای حل این مشکلات در پیش روی بشر گذشته باید مذهب را جلو انداخت تا از آبروی خود برای این امور ذاتاً غیرمذهبی هزینه کند؟ این درس‌ها برای ما بعد از تجربه ربع قرن اخیر نباید خیلی هم بدون سابقه ذهنی باشد.
ولی در این وانفسا حرکت در چنین راهی بیش از همه چیز شجاعت اخلاقی لازم دارد. روشنفکران دینی باید احتیاط و تقیه را کنار بگذارند، از اظهار آنچه به آن رسیده‌اند نهرساند و مصلحت‌های آنچنانی را فراموش کنند. نتایج منطقی آنچه سروش بعد از مقالات ذاتی و عرضی در دین و کدیور پس از مطالعاتش در زمینه برده‌داری در اسلام به آن رسیده‌اند بر عاقلان معلوم است. قدم‌های بعدی مجتهد شبستری نیز باید روشن باشد. علوی‌تبار و جلایی‌پور و باقی و سایر دوستان مطبوعاتی‌شان هم باید عواقب اجتماعی/سیاسی و جنبه‌های جامعه‌شناسانه قضیه را صیقل دهند و تفهیم کنند.
همه مصالح بنای اصلاح دینی در ایران هم لازم نیست وطنی باشد. راه روشنفکری دینی در ایران اسلامی موازی مسیر بازسازی فکر دینی در اسلام است که غیرشیعیان روشنفکر به ویژه اقبال لاهوری و فضل‌الرحمن آن را کوبیده‌اند. آثار این پیشروان و نیز تأملات هم عصران ما از قبیل خالدابوالفضل، حامد ابوزید، اکبر احمد و رفعت حسن و امثالهم نیز باید ترجمه و دنبال شوند. باید به یاد داشته باشیم که ایران تنها کشور جهان اسلام است که بنیادگرایی در آن دور تاریخی خود را طی کرده است. به تعبیر خودمان سفره باز نشده تئوکراسی اینجا باز شده و بوی مشک آنهم پریده است.
در واقع آنچه روشنفکران دینی ما می‌گویند نه خیالبافی در مورد مدینه فاضله‌ای در پشت کوه قاف بلکه تبلور تجربه زیست شده نود درصد مردم ایران است. حتی شکست اصلاحات سیاسی به معنی فراموشی آن درس‌های گرانقیمت نیست. بر عکس، تجربه اصلاحات سیاسی می‌تواند کاتالیزو ر رادیکالیزاسیون اصلاحات مذهبی شود.
شکست اصلاحات سیاسی می‌تواند منجر به تسریع حرکت اصلاحات دینی شود چرا که از یکسو روشنفکران دینی را سرمایه‌ای نمانده که از ترس باختن آن آهسته بروند و آهسته بیایند که گربه شاخشان نزند. از آن سو جوان‌ها هم طاقتشان طاق شده و دیگر حال غمزه اطوار و رخ نمودن و اعراض کردن روشنفکران دینی را ندارند. آنها هم اصلاح دینی را جسورانه می‌خواهند یا اصلاً نمی‌خواهند.
روشنفکران دینی دلیر باید در عین حال متذکر «نیازهای مذهبی»(15) ایرانیان مسلمان تشنه اصلاحات نیز باشند. باید بدانند که اصلاحات دین فقط جنبه سلبی ندارد و باید صبغه ایجابی قوی هم داشته باشد. یکی از ضعف‌های اصلاح‌ مذهبی در ایران، از اسلام علمی نهضت آزادی تا اسلام انقلابی شریعتی تا اسلام مردمسالار و بهداشتی اصلاحگران فعلی جنبه قوی سلبی و وجه ضعیف ایجابی آن بوده است: به تفصیل داد سخن می‌داده‌اند که چه اسلامی را نمی‌خواهند ولی کمتر می‌گفته‌اند که کدام اسلام را می‌خواهند. به علاوه اسلام اصلاحی همیشه عقلی/اجتماعی بوده است.
تو گویی اصلاحگران دین را نه به عنوان حیطه‌ای مستقل از حیات و تجربه بشری بلکه به مثابه زیر مجموعه‌ای از فلسفه یا سیاست یا جامعه‌شناسی نظری می‌دیده‌اند. از این رو اسلام اصلاحی به شدت عقلی و انتقادی و در مجموعه موجودی انتزاعی از آب در آمده است. حال آنکه مذهب بنا بر ذات خود از سویی فرا عقلی (به مفهوم کانتی و ویلیام جیمزی آن) و از سوی دیگر مناسکی (به مفهوم جامعه‌شناسانه آن ـ از دورکیم تا رابرت بلا) است. اما تمایل اسلام اصلاحی (به علت خاستگاه روشنفکری آن) همیشه نافی تشیع احساساتی و مناسکی توده‌ها و (به علت سابقه روشنگرانه عقلی آن) متجاهل به سنت (در جهان اسلام بی‌همتای) عرفان ایرانی ـ اسلامی بوده است.
با زندانی کردن خود در الیتیسم روشنفکری و عقل‌انگاری و انتقادگری، اسلام اصلاحی پای خود را چوبین خواسته و نص تدوام خویش را با دقت و تمرکز فراوان بر آب نقش کرده است.
بازسازی اسلام اصلاحی در ایران در گرو فهم ظریف و جامعه‌شناسانه از واقعیت اجتماعی دین و سنت تدین در ایران است. به جای بازسازی و تصفیه و بهره‌گیری از سنت‌های موجود، اصلاح‌گرایان روشنفکر بیشتر متمایل به نوعی سلفی‌گری و هابیگری انتزاعی بوه‌اند. اسلام اصلاحی در مورد این که روز عاشورا و شب قدر و شام غریبان چه نباید کرد بسیار سخن گفته ولی چون قادر نبوده بگوید که در این فستیوال‌های مذهبی(جز شرکت در «سخنرانی‌های» انتقادی اصلاحگرایان چه باید کرد) مصادف اصلی بر سر روح مذهب را رها کرده است. با پشت کردن به مناسک اجتماعی/دینی، اصلاح مذهبی خود را از تجربه غنی مذهبی که قرن‌ها در فرهنگ بی‌همتای ایرانی قرن‌ها خیس خورده است.
سخن از پذیرفتن دربست سنت‌های توده‌ای و تقدیس آنها فقط به جهت مردمی بودن آنها نیست. ولی چرا باید با سنتی زنده که گنجینه‌ای از موسیقی اصیل ایرانی و «حرکات موزون» و تأثیر و تراژدی را در تار و پود خود حفظ نموده است و نظامی از شبکه‌ها و قراردادهای خودجوش اجتماعی را به همراه دارد و نوید تجربه مذهبی اصیلی را می‌دهد قهر کرد؟ آیا تولد خلق‌الساعه و خودجوش نوع خاصی از مراسم عاشورا را درمناطق کمتر مذهبی شمال شهر در سال‌های اخیر می‌تواند برای اصلاح‌گران کاملاً بی‌معنی باشد؟
اصلاح مذهبی باید هرمنیوتیک ساده‌انگارانه بازگشت به اسلام اصیل را رها کرده به احیای عرفان و بازسازی هنرمندانه (چون علاقه‌مندان به هنر به مراتب ارزش این سنت‌ها را بیشتر از اصلاحگران دینی شناخته‌اند) سنت‌های موجود بیندیشد و نه اینکه در نفی خشک‌اندیشانه آنها با مدرنیسم تقدس‌زدا و وهابیگری و سلفیگری بنیادگرا همصدا شود.
این را که گفتم، علی‌الله، به پیروی از اصل دلیری در اصلاح مذهبی این را هم بگویم: اصلاحات مذهبی همیشه تمایلی افراطی به برکشیدن مکلا بر معمم داشته است. شعار، شعار نفی روحانیت و اسلام بدون آخوند بوده است. هر چند این تمایل به علت برخورد متصلب و سنتگرای روحانیون حوزه‌ای با مدرنیته و طبقات باسواد شهرنشین در قرن بیستم قابل فهم است باید گفت که اصلاحگران در این راه آخوندستیزی به افراط رفته‌اند. به صراحت بگویم: شعار واقع‌بینانه اصلاحات باید شعار نسل جدیدی از آخوند اصلاح‌طلب باشد نه اسلام بی‌آخوند. می‌دانم که بحثی از این صعب‌الهضم‌تر برای برخی از خوانندگان این مقاله وجود ندارد چرا که در ذهنشان بهترین آخوندها هم عدمشان شاید به ز وجود باشد.
ولی بیایید احساسات خود را که ناشی از تجربه ایران است برای لحظه‌ای از ذهن بزداییم و به طور علمی و مقایسه‌ای به همه جوامع بشر نگاه کنیم. قبول خواهیم کرد که آخوند در هر جامعه‌ای که در آن مذهب وجود دارد (یعنی تمام جوامع شناخته شده بشری) کارکردهای تشریفاتی، مذهبی، مشاوره‌ای و تخصصی دارد.(16) چطور می‌توان مدرن بود و جدایی حیطه‌های اجتماعی و تخصصی را در همه چیز خواست جز در دین؟
اگر به سنت‌پرستی روحانیت فکر می‌کنید این را هم ببینید که تاریخ اصلاح مذهبی در اسلام و در آن دو مذهب ابراهیمی دیگر (یهودیت و مسیحیت که در آن روحانیت کم از اسلام ظلم و تحجر نورزیده) نشان می‌دهد که اصلاح جدی در دین و حتی اصلاحی که هدفش سکولاریسم و مدرنیسم و برکشیدن مکلا بر معمم بوده بدون آخوند صورت نگرفته است.در غرب سنت دئیسم و فدئیسم و هاسکالای یهودی با روشنفکران دینی شروع شد ولی آیا بانیان رفورم واقعی مذهبی از قبیل لوتر، کالوین، زوینگلی، فرانکل، گایگر و وایس هم کلاهی بودند؟ آیا اکنون جامعه مذهبی ما بعد روشنگری غرب را مکلاها(17) اداره می‌کنند؟
همه جا رفورم مذهبی در گرو دیالوگ روشنفکران مذهبی و روحانیت بوده و از نفی متقابل چیزی جز جدل عقیم حاصل نشده است. همانطور که بحث من در پذیرش دربست سنت‌های کنونی به نحو موجود نبود بلکه سخن از بازسازی آن بود در مورد «روحانیت» هم همین پیشنهاد را دارم. به حوزه‌های کنونی و فراورده‌های روشنفکری آنها فکر نکنیم. بلکه در فکر این باشیم که فلک را سقف بشکافیم و حوزه‌ای نو در اندازیم و نسلی نو از متخصصان در فقه و کلام جدید و مکالمه بین ادیان تربیت کنیم که اداره مساجد فردا (در درون مرزها و در بیرون آنها) را در جامعه‌ای متکثر و مدرن و مردمسالار عهده‌دار شوند.
در این میان باید با دینداران سنتی هم که اقلیت قابل توجهی را در ایران تشکیل می‌دهند نیز سخنی داشت. آنها هم نباید به خون اصلاحگران تشنه باشند و با آنها با چوب تکفیر معامله کنند. هر چند اسلام اصلاحگرایان به ذائقه آنها ممکن است بی‌نمک بیاید باید بپذیرند که اکثریت مردم ایران تشنه تفسیرهای جدیدی از اسلامند. اینکه گفتیم جامعه ما هنوز دیندار است به معنی هیچگونه گارانتی نیست. دین‌ورزان باید بدانند که ایران هم مثل اروپا می‌تواند به راه بی‌دینی برود و به همان دلایلی که اروپا رفت: سوءاستفاده سیاسی از دین. اگر دینداران به موقع نجنبند و اصلاح دینی استخوانداری را تحویل نسل جوان ندهند ممکن است آنها را از دست بدهند. اما دینداران سنتی بدانند که اسلام اصلاحگرا هرگز جا را برای اسلام سنتی تنگ نخواهد کرد.
باز هم به تجربه اروپا و آمریکا بنگرید که دین اصلاحگرا راه خود را باز کرد ولی این به خرج دین سنتی و بنیادگرا نبود. در کنار یهودیان اصلاحگرا ولایتی‌های دو آتشه «خاسید» و شریعتمدارن ارتدکس که حتی یکی از ششصدوسیزده واجب شرع یهود را هم از دست نمی‌نهند، در قلب اروپا و آمریکا به حیات خود ادامه داده‌اند. و چه بسا که اسلاف آن اصلاحگران دو آتشه‌ای که هیچ گونه سنتی‌گرایی را برنمی‌تافتند از دین اصلاحی به دین سنتی و بنیادگرا باز می‌گردند. در واقع خود دین اصلاح شده هم، هر چند با بنیادگرایی میانه‌ای ندارد در طول قرن اخیر بیشتر با سنت آشتی کرده است.
آن یهودیان اصلاحگری که به نام مبارزه با خرافات و مناسک‌ستیزی هفتاد سال پیش وجوب شبکلاه به سر گذاشتن و گردانیدن تورات در کنیسه را از خود برداشتند و به اصطلاح مدرن شدند در سال‌های اخیر متوجه شده‌اند که مؤمنانی که به کنیسه می‌آیند از این قبیل مناسک استقبال می‌کنند و لذا کم‌کم این اعمال دوباره در کنیسه‌های اصلاحگرا مشاهده می‌شوند. مطالعات جامعه‌شناختی نشان می‌دهد که ادعیه کنیسه‌های رفورم هم در دهه‌های اخیر به سمت سنت‌های قدیمی میل کرده است. در غرب انواع یهودیت از خاسید و شریعتمدار ارتدکس تا اصلاحی و محافظه‌کار در همزیستی مکمل یکدیگر بوده‌اند. در مسیحیت هم این وضع الاکلنگی بین اصلاح‌، سنت و بنیادگرایی بر قرار است.
در آمریکا که در آن بنیادگرایان بعد از شکست معنوی در محاکمه معروف به اسکوپس با «محاکمه میمون»‌ (که در آن در سال 1925 قانون منع تدریس علم تکامل در ایالت تنسی به چالش گرفته شد) ناچار گوشه انزوا گزیده بودند در ربع قرن اخیر باز به صحنه رقابت‌های اجتماعی و سیاسی بازگشته‌اند. این بحث نه تنها برای دین‌ورزان سنتی بلکه برای روشنفکران لائیک نیز باید عبرت‌آموز باشد. لائیسیته راه بی‌برگشتی نیست. نگاه کنید به آنچه در پنجاه سال گذشته در آمریکا اتفاق افتاد.
وقتی آمریکا جنگ جهانی دوم را برد اصلاً حرف خدا نبود. ولی آیا امروز هم چالش‌های نظامی آمریکا عاری از صبغه مذهبی است؟ آیا ممکن است کسی که عقاید لائیک دارد حتی به ریاست‌جمهوری در آمریکا فکر کند؟ وقتی سقط جنین در آمریکا قانونی می‌شد چه کسی فکر می‌کرد که سی سال بعد آن قانون این همه در معرض خطر لغو شدن باشد؟
حرف آخر
نه لائیسیته سرنوشت سنگنبشته ماست و نه اصلاح دینی و نه دین سنتی. ولی در میان امکانات عینی(18) برای آینده ایران یکی هم تصویر دلپذیری است که من برای تحقق آن دعا می‌کنم و امیداورم که همه روشنفکران از اصلاحگرا و لائیک هم برای واقع شدن آن بکوشند. در این نقاشی زیبا، ایرانیان روشنفکر از همه ادیان و با همه تمایلات فوق با همیاری و گفت‌وگو و با توافق بر ساز و کارهای دموکراتیک و در چارچوب جامعه‌ای سکولار با تسامح و بدون میل به هژمونی، حذف یا تحقیر دیگران برای ایرانی مترقی و مدرن و آباد و مردمسالار می‌کوشند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات