تاریخ انتشار : ۱۲ آبان ۱۳۸۹ - ۱۰:۳۱  ، 
کد خبر : ۱۸۸۳۰۱
نگاهی به زندگی و شهادت شهید کلاهدوز

تصویرگر عاشقی


شهناز روستایی
تولد و کودکی

در روز اول دی‌ماه 1325 هـ.ش در شهرستان قوچان متولد شد. پدر و مادر متدین او نامش را یوسف گذاشتند و در تربیت و پرورش فرزندشان از هیچ کوششی فروگذار نکردند، به گونه‌ای که تربیت و هوشمندی او در طول دوران تحصیل، همواره توجه معلمین و مسئولان مدارسی که شهید در آن تحصیل می‌کرد را جلب می‌نمود.
با ورود به مقطع دبیرستان، توانست به مجموعه آگاهی‌های علمی و از جمله معلومات مذهبی خود بیفزاید. او با مطالعه کتب مذهبی بیش از گذشته با احکام نورانی اسلام آشنا شد. این مطالعات باعث شد تا با همیاری دوستانش، کتابخانه‌ای را در دبیرستان تاسیس کند و جوانان علاقه‌مند به مطالعه را گردهم آورد. با وجود این که در آن زمان عمال رژیم شاه به فرو ریختن فرهنگ اسلامی کمر همت بسته بودند و مانع‌تراشی می‌کردند، یوسف سعی داشت تا هر چه بیشتر فرهنگ غنی اسلام را در محیط زندگی گسترش دهد. از این رو پیشنهاد برگزاری نماز جماعت را در محیط دبیرستان مطرح کرد که با استقبال خوب دیگران روبه‌رو شد.
شهید کلاهدوز به مطالعه تنها اکتفا نکرد، بلکه سعی داشت آموخته‌ها و خصلت‌های نیکوی خود را به دیگران نیز منتقل نماید. او در سنین جوانی، ایثار و فداکاری و از خود گذشتگی را عملاً به دیگران یاد می‌داد و رفتار و حرکاتش سرمشق و الگویی برای همگان بود.
ورود به دانشکده افسری
پس از پایان تحصیلات دبیرستان به رغم آن که ارتش آن زمان محل مناسبی برای افراد مذهبی نبود، وارد دانشکده افسری شد، او با اهداف خاصی وارد این لباس شد و خود را در ظاهر معتقد به رژیم نشان می‌داد، ولی عملا به ترویج اصول و ارزش‌های اسلامی می‌پرداخت و افرادی را که رگه‌های مذهبی داشتند به تشکل‌های اسلامی و مبارز پیرو خط امام پیوند می‌داد تا از این راه بتواند به مبارزاتش وسعت بخشیده و ضربات اساسی بر پیکره حاکمیت آن زمان وارد نماید.
وی در این راه از هیچ کوششی فروگذار نکرد و هر جا شخصیتی را می‌شناخت که در راه اعتلای اسلام قلم می‌زد و قدم برمی‌داشت با او ارتباط برقرار می‌کرد. شهید دکتر آیت و شهید حجت‌الاسلام محمد منتظری از جمله کسانی بودند که با آن‌ها روابط نزدیکی داشت.
او مدت هفت سال در لشکر شیراز به خدمت مشغول بود.
با این که وضعیت شغلی او به گونه‌ای بود که می‌توانست زندگی نسبتاً مرفهی داشته باشد، لیکن توجه به دیگران و ایمان به خدا، او را از این کار باز می‌داشت، تا جایی که همان حقوق ماهیانه‌اش را اغلب اوقات در راه خدا انفاق می‌کرد. توجه او به قرآن و فرامین الهی باعث حساسیت جاسوسان رژیم پهلوی شده بود. آن‌ها او را تعقیب می‌کردند، هر چند او با انواع لطایف‌الحیل آن‌ها را فریب می‌داد.
تیزهوشی، زیرکی و کفایت شهید کلاهدوز نه تنها موجب برطرف شدن سوءظن ضد اطلاعات گشت، بلکه منجر به خوش‌بینی و پیشنهاد انتقال وی به گارد شاهنشاهی شد. او هر قدمی را که برمی‌داشت، جوانب امر را در نظر می‌گرفت و سعی داشت تا با ریشه‌یابی دردها، سرچشمه آن‌ها را بیابد، تا آنجا که وقتی از او سوال شد که «چرا با توجه به موقعیتی که داری، شاه را نمی‌کشی؟» پاسخ داد: «باید دستور برسد. نباید خودسرانه عمل کرد و بی‌گدار به آب زد. زیرا من از آقا، حضرت امام خمینی(ره) دستور می‌گیرم.»
در همین مقطع، برای فرستادن نیرو به فلسطین با مبارزین مسلمان همکاری داشت.
وی در همان شرایط که جامعه در یک حالت خفقان به سر می‌برد، با چند واسطه با حضرت امام(ره ارتباط داشت و از راهنمایی‌های ایاشن بهره‌ می‌برد و در تشکیل نیروها و شتاب بخشیدن به روند انقلاب فعالیت مستمر داشت و سعی می‌کرد که اطلاعات سری را در اختیار مبارزان مسلمان قرار دهد.
نحوه شهادت
در سال 1360 به هنگامی که با دیگر سرداران اسلام و حدود یکصد تن از رزمندگان اسلام از جبهه‌های جنوب به تهران برمی‌گشت بر اثر سانحه هوایی در منطقه کهریزک تهران به درجه رفیع شهادت نایل آمد و اینچنین مرغ باغ ملکوت از قفس تن رها شد و از عالم خاک به عالم اعلی سفر نمود.
در واقع این شهید بزرگوار از هشتم شهریور ماه سال 1360 که شهیدان عزیز انقلاب اسلامی، رجایی و باهنر با انفجار بمب در ساختمان نخست‌وزیری، ناجوانمردانه به دست منافقین کوردل به ملکوت اعلی پیوستند، همواره در انتظار شهادت به سر می‌برد.
زیرا در آن حادثه دلخراش به طور سطحی مجروح گردید و از آن زمان هر لحظه آماده بود تا به یاران وفادار حضرت امام خمینی(ره) بپیوندد که در هفتم مهر ماه همان سال به آرزوی دیرینه خود رسید. حضرت امام خمینی در بخشی از پیامشان به مناسبت شهادت جمعی از فرماندهان نظامی (سپاه و ارتش) که ایشان نیز جزو آنان بود، فرمودند: «اینان خدمتگزاران رشید و متعهدی بودند که در انقلاب و پس از پیروزی انقلاب با سرافرازی و شجاعت در راه هدف و در حال خدمت به میهن اسلامی به جوار رحمت حق تعالی شتافتند.»
سخنرانی همسر شهید کلاهدوز
با درود به پیشگاه مقدس امام عصر(عج) و درود به روان پاک بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران و با درود به رهبر معظم انقلاب و شما حضار محترم و درود به تمامی شهدایی که خالصانه از همه تعلقات خویش برای حفظ اسلام و کشور اسلامیمان بریدند و عاشقانه همه هستی خویش را در طبق اخلاص نهادند و تقدیم حضرت حق کردند. شهیدانی که چونان شمع سوختند و روشنی بخش راه ما گشتند.
شهدا سمبل صداقت بودند و چه صادقانه به عهدشان با خدا وفا کردند تا آنجا که در این راه جان خود را فدا کردند و مصداق آیه «من‌المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و مابدلوا تبدیلاً» شدند. قلم‌ها عاجز و زبان‌ها قاصرند از این که بتوانند حقیقت این صداقت را و زیبایی این شهادت را بیان کنند و شهید کلاهدوز یکی از این شهدا بود. حال امثال چون منی در بند این دنیا چگونه می‌تواند از شهید و عظمت او سخن گوید لذا تا آنجا که برایم مقدور باشد با بیان خاطره‌ای از همسر شهیدم به برخی از ویژگی‌های اخلاقی برجسته او می‌پردازم.
هرگز اشک تو را ندیده بودم اما آن روز در گوشه اتاق نشسته بودی و در حالی که دست‌هایت زیر چانه‌ات بود آرام و بی‌حرکت به نقطه‌ای خیره گشته و در اندیشه عمیقی فرو رفته بودی. سکوت زیبایی در اتاق سایه افکنده بود. چند لحظه‌ای تو را نگریستم، در عالم دیگری سیر می‌کردی حیفم آمد تو را از آن عالم خارج کنم، اما سرانجام طاقت نیاوردم و صدایت کردم. یوسف کجایی؟ نگاهت به سوی من برگشت. به چشم‌هایت نگاه کردم. هاله‌ای از اشک دور چشمت را فرا گرفته بود. هنوز هم نمی‌خواستی اشکت را دیده باشم. خیلی سعی کردی آن را فرو بری اما نتوانستی و پلک زدی و قطرات اشک بر گونه‌هایت غلتیدند. سخن‌ها گفتی و رازها گشودی.
من آن‌ها را می‌شنیدم، اما با این حال پرسیدم کجایی؟ چه شده؟ در حالی که بقیه اشکت را فرو بردی و تبسم اندوهبار به لب داشتی. با آهی ملایم شروع به سخن کردی. هنوز طنین ملایم صدایت در گوشم هست که گفتی: خداوند عالم بر ملت ایران منت نهاد و در این سرزمین سفره‌ای پهن کرد که همه کس را بر سر این سفره راه نمی‌دهند، خالصان و عاشقانی بر سر این سفره نشستند و روزی خوردند و آنگاه به آستان ربوبی پر گشودند و در مقام عندالله مأوی گزیدند و دریغ که من ناقابل را بر سر آن نخواندند.
آری یوسف، آن روز می‌شنیدم آن آوای آتشینت را که از عمق وجودت برمی‌خاست و حکایت از آرزوی خالصانه‌ات در رسیدن به معبود می‌کرد. آن روز می‌دیدیم آن اشکی را که حکایت از عشقت به معشوق می‌کرد. آری آن روز من فقط دیدم، شنیدم اما سخنی برای گفتن نداشتم، اما امروز سخن‌ها دارم. پس این بار تو بیا و دمی در کنارم بنشین و بشنو که چه می‌گویم. یوسف عزیزم دیدی و دیدیم که تو پرنده سبکبالی شدی و بر سر آن سفره نشستی و روزی بردی و آنگاه چه زیبا پر گشودی، اوج گرفتی و به دیدار حق شتافتی.
در مدت هشت‌سال زندگی مشترکی که با هم داشتیم چونان معلم صادقی بودی که به من درس خداپرستی، درس اطاعت، بندگی و درس چگونه زیستن و خلاصه درس چگونه رفتن آموختی. آری تو عملاً پروردگاری خدایت و بندگی خودت را به تصویر کشیدی و در این راه صبر و استقامت کردی و تو «قالوا ربنا الله ثم استقاموا» را برایم معنی کردی. تو در هر حال و در هر کجا بودی برخواندن نماز اول وقت مراقبت می‌کردی.
تو تنها به نمازهای واجبت اکتفا نمی‌کردی، نماز مستحبی و نماز شب می‌خواندی و مرا نیز به این امر تشویق می‌کردی. تو همیشه به یاد خدا بودی، تو «اقم‌الصلوه ‌لذکری» را برایم معنی کردی. تو نماز را دوست می‌داشتی. تو نمازت و همچنین سایر عباداتت برای خدا بود. تو زندگی را برای اطاعت و بندگی خدا دوست داشتی. تو اصلاً زندگیت برای خدا بود. تو مرگ در راه خدا دوست می‌داشتی. تو مرگت هم برای خدا بود. تو «قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب‌العالمین» را برایم معنی کردی. تو همواره خدا را حاضر و ناضر به اعمال و رفتارت می‌دیدی. تو عاشق خدا بودی. تو در سخت‌ترین شرایط، محکم و استوار بودی.
تو هرگز هراس و نگرانی به دل راه نمی‌دادی، چرا که تو با یاد خدا آرام و مطمئن بودی. تو «الا بذکر الله تطمئن القلوب» را برایم معنی کردی. تو در تب و تاب بودی و سر از پا نمی‌شناختی که خدا را اطاعت کنی و مرضی خدا و محبوب خدا باشی. تو به دنبال رضوان الهی بودی و سرانجام رضای او را جلب کردی و مورد قبولش واقع شدی و ندای «ارجعی الی ربک» را لبیک گفتی و بالاخره تو برایم این آیه را معنی کردی: ‌«یا ایتهاالنفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیة مرضیه، فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی.»

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات