تاریخ انتشار : ۲۳ شهريور ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۵  ، 
کد خبر : ۱۸۸۳۲۸
گفت‌وگو با منوچهر عبدخداوندی، امدادگر روزهای انقلاب

از انقلاب تا مدرسه علوی

حامد احمدی اشاره: بی‌شک صحنه‌های انقلاب و بازگو کردن روزهای غرور و افتخار شنیدنی است. همیشه در رسانه‌های نوشتاری و صوتی و تصویری از منظرهای مختلف به پیروزی انقلاب اسلامی ایران پرداخته شده است، اما این ‌بار به سراغ جوانی از روزهای تولد انقلاب آمده‌ایم تا با گفت‌ و شنودی دوستانه مروری بر آنچه که خلق شد داشته باشیم. هر چند این گفت‌وگو در زمانی منتشر می‌شود که از دهه ‌فجر فاصله گرفته‌ایم، اما 27 سال پیش در چنین روزهایی مردم ایران از اقصا نقاط کشور همچون موجی خروشان به محل اقامت حضرت ‌امام‌خمینی(ره) هجوم می‌آوردند تا یار خود را دریابند و بدین‌سان روزهای به یاد ماندنی را خلق کردند. بی‌تردید نگاهی به روزهای پایانی حکومت ستم‌شاهی و مروری به روزهای آغازین انقلاب از نگاه یک امدادگر خالی از لطف نیست. منوچهر عبدخداوندی به سال 1337 در تهران دیده به جهان گشود. وی از سال 1354 لباس امدادگری را پوشید تا رسماً فعالیت‌های داوطلبانه و خدمات امدادی را در جامعه رنگ‌آمیزی کند. ایشان در روزهای اوج حماسه ملت ایران همراه با تیم امدادی سوار بر آمبولانس در کوچه ‌پس‌کوچه‌های پایتخت به یاری آنانی می‌شتافت که به مهمانی گلوله رفته بودند تا گلی را آبیاری کنند و به آرمان و عقیده خود دست یابند. منوچهر عبدخداوندی در حال حاضر به عنوان مسول اداره آموزش‌های تخصصی و تکمیلی سازمان امداد و نجات مشغول خدمت به مردم است.

*جناب آقای عبدخداوندی در ابتدا ضمن تشکر از شما به خاطر شرکت در گفت‌وگو به عنوان اولین سوال و قبل از آن که به روزهای به یادماندنی دیدار مردم مختلف کشورمان با حضرت ‌امام ‌خمینی(ره) بپردازیم، جا دارد این سوال را طرح کنیم که اصولاً شما چگونه به فعالیت‌های امدادی رو آوردید و به چه طریق نظاره‌گر حماسه ملی ایران در سال 57 بودید؟

** از سال 1354 بعد از انتشار اطلاعیه‌های گسترده مبنی بر دعوت از مردم به‌ خصوص جوانان به منظور انجام خدمات عام‌المنفعه در جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران به این عرصه گام نهادم. ما در ابتدا دوره‌های آموزش امداد و نجات در آوار را فرا گرفته بودیم و چگونگی مقابله با حوادث و سوانح و بیرون آوردن اجساد و مجروحان از زیر آوار یا نجات در سیلاب و کوهستان و بعضاً این آموزش‌ها را در حوادث متعدد همچون سیل‌های مخرب شمال و جاده چالوس و زلزله طبس به اجرا گذاشتیم و در آن حوادث به یاری آسیب‌‌دیدگان رفتیم.

تا این که با بالا گرفتن موج تظاهرات‌های مردمی بر علیه حکومت ستم‌شاهی و گسترش درگیری‌های خیابانی، حوزه ماموریت ما به داخل شهر تهران انتقال یافت. این ‌بار مجبور بودیم برخلاف آنچه که آموزش دیده بودیم عمل کنیم و می‌بایست مجروحان و آسیب‌دیدگان درگیری‌های خیابانی را نجات دهیم. ما در آموزش‌ها چگونگی آتل‌بندی و پانسمان‌های سطحی و پاسخگویی به حوادث طبیعی و شکسته‌بندی و خفگی و... را فرا گرفته بودیم، اما در جریان وقوع انقلاب مجروحان تیرخورده را می‌بایست نجات می‌دادیم.

کار بسیار سخت بود، اما با توکل بر خدا و با اندوخته اندک درمانی وارد ماجرا شدیم. توده مردم بیشتر روزها در خیابان‌های مختلف پایتخت شعار «مرگ بر شاه» سر می‌دادند و با نیروهای شهربانی و گارد امنیتی درگیر می‌شدند. بیشتر تجمع مردم حول‌ و حوش دانشگاه تهران، میدان انقلاب و خیابان فخر رازی بود و بعضاً هر وقت خبر درگیری و تجمع به گوش ما می‌رسید، ناخودآگاه مسیرمان به طرف دانشگاه تهران ختم می‌شد.

ما یک اکیپ جوان بودیم و به علت داشتن یک راننده شجاع و حضور در بطن درگیری‌ها در میان دیگر گروه‌های امدادی شاخص بودیم. به ما گوشزد کرده بودند که وارد مسایل سیاسی نشویم و با نیروهای امنیتی همکاری کنیم و کاری به نفع انقلابیون انجام ندهیم، اما ما از میان مردم ظهور کرده بودیم و مردم از هر چیز و حرف و کار دیگری برای‌مان اهمیت بیشتری داشتند.

و اصولاً به خاطر داشتن این خصیصه یک ارتباط روحی، روانی با مؤلفه اعتماد بین ما و بچه‌های انقلاب برقرار شده بود. چرا که اکثر معترضان هم‌ سن‌ و سال خودمان بودند و ما می‌کوشیدیم تا به کوچک‌ترین آسیب وارده به آن‌ها پاسخ دهیم. نیروهای شهربانی و گارد امنیتی رعایت حال ما را می‌کردند و کمتر اتفاق می‌افتاد که به طرف آمبولانس شلیک کنند و همین مساله باعث شده بود که در بیشتر اوقات آمبولانس ما سنگر بسیار انقلابیون شود.

ما هم دلمان با مردم بود و هر وقت احساس می‌کردیم که لازم است، به بهانه‌های مختلف راه‌های فرار اعتراض‌کننده‌ها را فراهم می‌کردیم، که این مهم اعتماد فوق‌العاده زیادی را بین ما و آن‌ها برقرار کرده بود. به ‌طور مثال در یکی از روزهای حماسه‌ساز بهمن‌ ما در حال عبور از خیابان انقلاب بودیم تا این که متوجه شدیم در جلوی سینما بهمن فعلی نیروهای شهربانی در حال کتک زدن یک زن جوان هستند.

راننده آمبولانس با سرعت زیاد خود را به محل حادثه کشاند، وارد پیاده‌رو شد و به طرف نیروهای شهربانی رفت، آن‌ها هم با دیدن آمبولانس که با سرعت به طرفشان می‌آمد، جا خوردند و چند متری از زن جوان فاصله گرفتند. ما هم از همین فرصت استفاده کردیم و خانم جوان را وارد آمبولانس کردیم. امکان بازگشت به خیابان نبود. مجبور شدیم برای فرار، از پیاده‌رو عبور کنیم. نیروهای شهربانی با دیدن این صحنه به طرف ما تیراندازی کردند و ما هم با سرعت زیاد از کانون حادثه دور شدیم. آن‌ها کماکان ما را تعقیب می‌کردند. به اولین تقاطع که رسیدیم متوجه شدیم که به خاطر وجود جوی آب و نبودن پل امکان عبور از پیاده‌رو و ورود به خیابان نیست. نیروهای شهربانی به ما نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند.

ترس و دلهره عجیبی داشتیم، اول فکر کردیم که از آمبولانس بیرون بیاییم و فرار کنیم و زن جوان را نجات دهیم، اما امکانش وجود نداشت تا این که متوجه حضور مردم در اطراف آمبولانس شدیم. نیروهای شهربانی در چند متری ما بودند تا این که مردم با یک «یا علی(ع)» گفتن آمبولانس دو تنی را بلند کردند و در آن طرف جوی آب گذاشتند و ما هم با سرعت از منطقه دور شدیم. اصولاً روحیه عجیبی در میان مردم وجود داشت، هر کسی در هر گوشه‌ای تلاش می‌کرد به نوعی برای رسیدن به هدف کمک کند.

هر چند از آن زمان سازماندهی درست و سیستم فرماندهی منظمی برای جنگ‌ها و درگیری‌های خیابانی تعریف‌ نشده بود، اما چون خواستگاه مشترکی وجود داشت هرکسی از گوشه و کنار که می‌رسید با سیل خروشان جمعیت همراه می‌شد و ممکن یا غیرممکن بودن کار را هم مد نظر قرار نداشت، بیشتر انجام کار مهم بود و برای دستیابی به این مساله از هیچ عملی کوتاهی نمی‌شد.

* از روزهای ورود امام ‌خمینی(ره) به کشور صحبت کنید و از حال و هوای آن ایام حرف بزنید.

** امام‌ خمینی(ره) قرار بود ششم‌ بهمن‌ ماه وارد کشور شوند، ولی با بسته شدن فرودگاه مهرآباد مردم خشمگین و عصبانی به خیابان‌ها ریختند و با حضور چشمگیر همراه با عصبانیت در مقابل این تصمیم حکام وقت ایستادگی کردند. حضور پر شور مردم در خیابان‌ها به‌ گونه‌ای بود که قابل‌ تصور نبود. روز بسیار عجیبی را پشت سر گذاشتیم. صبح روز ششم ‌بهمن ‌ماه طبق برنامه‌ریزی قبلی به طرف بهشت ‌زهرا حرکت کردیم تا در آنجا مستقر شویم. چرا که پیش‌بینی حضور هزاران نفر در آنجا می‌شد، ما هرچه از راه‌آهن دور و به بهشت ‌زهرا نزدیک‌تر می‌شدیم حضور مردم کمرنگ‌تر می‌شد.

تعجب کردیم و پیش خودمان گفتیم چه اتفاقی می‌توانست افتاده باشد که مردم در بهشت‌ زهرا حضور پیدا نکرده‌اند، آخر شنیده بودیم که شب تعداد زیادی از مردم به آنجا رفته‌اند تا در زمان حضور حضرت ‌امام ‌خمینی(ره) در بهشت‌ زهرا از ایشان استقبال کنند، اما کسی آن‌جا نبود. متعجب از آمبولانس خارج شدیم و به پشت سر که نگاه کردیم متوجه دود شدید و آتش‌سوزی در حوالی خیابان ولی‌عصر فعلی شدیم.

خودمان را سریعاً به آنجا رساندیم. مردم خشمگین از بسته شدن فرودگاه به خیابان‌ها ریخته بودند و سینه‌ها را سپر کردند و به استقبال گلوله رفتند و با شعار «مرگ بر شاه» در مقابل نیروهای امنیتی و شهربانی ایستادگی کردند. آن‌ها نیز سراسیمه به طرف مردم تیراندازی می‌کردند. آن روز تعداد زیادی مجروح و به شهادت رسیدند.

شاید ششم ‌بهمن‌ را بزرگ‌ترین روزی بدانیم که بیشترین میزان مجروح و شهید را به نام خود به ثبت رساند. روحیه کاملاً شهادت‌طلبانه بود. ترس و واهمه‌ای وجود نداشت. بسته شدن فرودگاه را توهین به مردم می‌دانستند و با تمام‌ قوا در مقابل نیروهای امنیتی ایستادگی می‌کردند. فاجعه به حدی دردناک بود و تعداد کشته‌ها و مجروح‌ها به حدی رسیده بود که ما در ابتدا تلاش کردیم مجروحان و مصدومان را از وسط خیابان به پیاده‌رو برسانیم و در  صورت متعادل شدن وضعیت مجروحان را به بیمارستان انتقال دهیم، فراموش نکرده‌ام موج حادثه به‌ حدی بود که ما یکی از همکاران امدادگر را در آن شلوغی گم کردیم و به علت ضیق‌ وقت او را جا گذاشتیم و رفتیم و شب به یاد او افتادیم.

تظاهرات بوی براندازی صددرصد به خود گرفته بود و بوی گل پیروزی انقلاب به مشام می‌رسید. با دیدن صحنه‌ها سخت تحت‌ تاثیر قرار می‌گرفتیم، بارها گریه کردیم، اما با لبخند مجروحان روبه‌رو می‌شدیم، اصلاً بعضی اوقات فکر می‌کردیم ما مجروح شده‌ایم نه آن‌ها.

تعداد بیشماری را به بیمارستان‌های حوالی خیابان انقلاب و دانشگاه تهران انتقال دادیم. آمبولانس‌های اورژانس و بیمارستان‌های دیگر به دستگاه بی‌سیم مجهز بودند و آمبولانس‌های ما فاقد بی‌سیم بودند. مردم می‌گفتند که ساواک با ردیابی بی‌سیم به محل بستری شدن مجروحان می‌رود و به جای مداوا آن‌ها را شکنجه می‌کند و چون ما بی‌سیم نداشتیم و از طرف دیگر آمبولانس‌های ما جای دو برانکارد داشت مردم بسیاری از مجروحان را به آمبولانس‌های ما انتقال می‌دادند.

این قضیه یک امتیاز مثبت شده بود و در بسیاری از مواقع مجروحان را از دیگر آمبولانس‌ها خارج می‌کردند و به ما تحویل می‌دادند. ما نیز تحت‌ فشارهای خاص بودیم، اما جایگاه مردم مهم‌تر بود. پی‌ هر چیزی را به بدن‌مان مالیده بودیم و برای هر عکس‌العملی آماده؛ حرکت آزادیخواهانه مردم اهمیت ویژه‌ای داشت و ما با اراده ملی و آرمان‌های اسلامی مردم همراه شده بودیم. لبخندهای مجروحان و رضایت مردم از ما به یک ارزش تبدیل شده بود و روحیه‌ای صد چندان به ما می‌داد.

در آن زمان شاخصه اصلی و ظاهری بچه‌های انقلاب پوشیدن کفش کتانی و داشتن ماژیک و اسپری بود و آمبولانس ما نیز از این نعمت بی‌بهره نبود، بچه‌های انقلاب با ماژیک و اسپری شعارهای متفاوتی همچو «امدادگر یاور ملت، امدادگر دوستت داریم، امدادگر با ملت است» و... بر روی آمبولانس‌های ما نوشته بودند و این شعارها بیش از هر چیز برای ما خوشایند بود و انرژی ما برای پاسخگویی به دیگر حوادث را صد چندان می‌کرد.

* حرکات شهادت‌طلبانه روز به ‌روز گستره بیشتری می‌گرفت، تا این که 12 بهمن روز ورود حضرت ‌امام ‌خمینی(ره) به وطن فرا رسید. در مورد آن ایام صحبت کنید.

** انتظار میلیون‌ها ایرانی به پایان رسیده بود. همچون ششم‌ بهمن هزاران نفر شب را در پشت درهای فرودگاه و بهشت‌ زهرا سپری کرده بودند. هوا سرد بود، اما بوی بهار پیروزی، گرمای عجیبی را در میان مردم به وجود آورده بود. باور کنید بچه‌های انقلاب سرما را فراموش کرده بودند. آن شب چشم‌شان به آسمان خیره شده بود تا ببینند کی خورشید حیات‌بخش از پشت کوه بیرون می‌آید تا خورشید انقلاب به وطن بیاید. مردم آمده بودند تا یوسف گمشده خود را پیدا کنند. هیچ منتقد و پیگیر مسایل سیاسی در آن زمان فکرش را نمی‌کرد که چنین استقبال میلیونی از حضرت ‌امام صورت گیرد.

از فرودگاه تا بهشت‌ زهرا گل باران شده بود. عشق، عاطفه، دوستی، ایثار و فداکاری در کوچه ‌پس‌کوچه‌های شهر ترنم بهاری را در زمستان سرد تداعی کرده بود. مرید و راهبر انقلاب وارد فرودگاه مهرآباد شد. این ‌بار برخلاف ششم ‌بهمن به فرودگاه رفتیم و به محض خروج اتومبیل حامل حضرت‌ امام‌ خمینی(ره) ما نیز در جلوی کاروان استقبال از ایشان به طرف بهشت‌ زهرا حرکت کردیم.

در طول درگیری‌های خیابانی گوش و چشم مردم به آژیر و آمبولانس عادت کرده بود و با شنیدن آژیر سراسیمه راه را باز می‌کردند. در جریان ورود حضرت ‌امام ‌خمینی(ره) این قضیه یک امتیاز خوب شده بود و با دیدن آمبولانس‌هایی که آژیرکشان مسیر فرودگاه تا بهشت ‌زهرا را می‌پیمودند، مردم راه را باز کردند. ذوق و شوق و اشک شادی از سر و روی مردم بیرون می‌ریخت. به بهشت ‌زهرا که رسیدیم به علت ازدحام جمعیت امکان بازگشت ما وجود نداشت، به عبارت کلی ما در جلوی جمعیت قرار داشتیم و پشت سر ما هزاران نفر حضور داشتند، امکان برگشتن کاملاً از ما سلب شده بود. هلی‌کوپتر قصد فرود داشت تا امام را منتقل کند، اما امکان فرود وجود نداشت و بعدها فهمیدیم که عدم‌ فرود هلی‌کوپتر یک نعمت بزرگ برای ما بود. چرا که سیل خروشان جمعیت ما را به طرف مدرسه رفاه کشاند.

ما ماشین‌ها را روشن کردیم و در میان سیل خروشان جمعیت حرکت کردیم و بدون هیچگونه برنامه‌ریزی وارد مدرسه رفاه شدیم و زمانی به خودمان آمدیم که همراه با مردم در کنار امام ‌خمینی(ره) بودیم...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات