سوسن شریعتى
امروزه، مثل همیشه و البته بیشتر از همه وقت براى حرف زدن، باید یک سرى معضلات را حل کرد. معضلاتى که حل آنها خیلى آسان نیست:
معضل اول: چه مى شود گفت و نیز اینکه چه باید گفت؟ همه مشکل حرف زدن در جامعه ما به دلیل تضادى است که گاه بین این دو موقعیت پیش مى آید. میان باید و ممکن. همیشه حرف هایى که مى شود گفت حرف هایى نیست که باید گفته شود و حرف هایى که باید گفت غالباً حرف هایى نیست که امکان گفتن داشته باشد. اما حرف هایى که مى شود گفت از چه نوع باید باشد؟ حرف مفید است یا حرف خوب؟ حرفى معطوف به حقیقت باید زد بى دغدغه آنکه به کارى مى آید یا حرف مفید باید زد، کاربردى؛ مسئله حل کن؟ حرف خوب، حرفى است که فقط از منطق درونى برخوردار است، لازمان است و لامکان و معتبر براى همیشه یا خوبى اش در فایده اش، در میزان نفوذش در امر واقع، در سطح حادثه است، در پیوند خوردن با مسئله اى؟ حرف خوب حرفى است که گوش ها را وادار کند به شنیدن، یا حرفى است که به گوش ها بى اعتنا مى ماند؟ این یک معضل.
معضل دوم: آن چیزى را که مى شود گفت را چگونه باید گفت؟ چه حرفى است که تا به حال گفته نشده باشد. چگونه مى شود در میان این همه حرفى که زده مى شود، جورى سخن گفت که تازه به نظر بیاید، افق جدیدى را باز کند و به چشم اندازى تازه راه برد. امروز، تقریباً همگى از نداشتن و نبودن مخاطب ناله دارند. با وجود اینکه امروز، بیشتر از همیشه از گفت وگو و ضرورت آن صحبت مى شود. هیچ کس نیست که از این ناممکن بودن جذب گوش و چشم و دلى رنج نبرد و غصه دار نباشد: پیرترها از اینکه جوانان به تجربه هایشان بى اعتنایند. نویسندگان از اینکه کتاب هایشان خریدار ندارد. هنرمندان از اینکه حرف هایشان در دل مانده، روشنفکران از اینکه این همه حرف هاى خوب و مفید، دلى را نمى لرزاند. سیاستمداران از بى اعتنایى مردم به سیاست شان. دانشجویان از اینکه جلساتشان خالى است. مبارز از اینکه کسى مبارزه او را به یاد نمى آورد. مذهبى از اینکه دعوتش به ارزش ها بى لبیک مانده. و این همه، یعنى اینکه مخاطب نیست و در این غیبت، گفت وگو در نمى گیرد. اگر گفت وگو آن مرتبه اى، لحظه اى باشد که آدم ها و حرف ها هم طراز مى شوند و رودررو قرار مى گیرند، این همان لحظه اى است که اتفاق نمى افتد. همه حرف ها زده مى شود اما به یک هیاهوى گنگ و مبهم، بى امکان رودررویى و در محضر یکدیگر، در محضر آن دیگرى نشستن تبدیل مى گردند. آدم ها از این سمت مى روند و حرف ها به آن سو. حجمى از حرف ها و حدیث هایى که همگى به قصد شنیده شدن زده مى شوند اما شنیده نمى شوند. وقتى مخاطب از حرف گرفته شد، حرف ها مى شوند کلى، انتزاعى، فى النفسه خوب، اما به درد نخور. حرف هایى که نه رنگ و بوى گوینده را دارند و نه رنگ و بوى شنونده. حرف ها یا بوى نوستالژى مى دهند یا بوى خوش رقصى. یا درس اخلاق اند یا آکادمیک و مغلق. از آن دست حرف هایى که نمى شود یقه شان را گرفت. گفته شوند یا نه، على السویه اند. در نتیجه آدمى که حرفى براى زدن دارد مجبور است از خودش بپرسد که چرا حرفش بى مخاطب مى ماند؟ از خودش بپرسد که این بى مخاطب ماندن مربوط به چیست؟ مربوط به حرف ها است یا مشکل مخاطبین است؟ نقطه عزیمت هر حرف اجتماعى باید همینجا باشد. تلاش براى پیدا کردن راه هاى ورودى حرف ها به گوش ها و به دل ها. حرفى که هم از دل برآید و هم بتواند این ورودیه هاى بسته را بگشاید. مگر نه اینکه عمل روشنفکر حرف او است؟ حرفى که خود عمل است. حرفى که امکان و استعداد پیوند خوردن با وجدان عمومى را دارد تا بتواند موجب تحرکات اجتماعى و تغییر در حوزه عمومى شود. در نتیجه وقتى روشنفکر مشاهده مى کند که حرفش خریدار ندارد، مخاطب پیدا نمى کند، تغییر و حرکتى ایجاد نمى کند باید یا به حرفش شک کند یا به روشنفکر بودنش.
معضل سوم: این حرف هاى خوب و مفید را کى مى گوید؟ آنقدر ما همه جور حرفى را از دهان همه جور آدمى مى شنویم که طبیعتاً تشخیص صحت و سقم آن کار سختى است: گوینده از چه جایگاهى حرف مى زند؟ کیست که حرف مى زند و به چه عنوانى؟ هنرمند؟ سیاستمدار؟ روشنفکر؟ هر کدام از اینها منطق خاص خود را دارند و بنا بر ملاحظاتى حرف مى زنند.
هنرمند است؟ کار هنرمند بیان و ارائه موقعیت هاى تراژیک زندگى است. کار هنرمند حدیث نفس است. از منظر نگاه خود به زندگى نگاه کردن است. هنرمند به مصلحت عمومى کار ندارد. نه به مصلحت و نه به عموم. او مصلحت خصوصى خود را مى بیند، از حقیقت خود حرف مى زند، به نداى درون خود گوش مى سپارد و از ریشه هاى خود تغذیه مى کند. به عرف بى اعتنا است و قانونگذار حیات خود است. دغدغه او «به درد خور بودن» نیست، به کارى آمدن هدفش نیست. به مقتضیات زمانه بى توجه است. حقیقت و واقعیت و باید و نباید در او، در رفتار و در اثرش بر محور خود مى چرخد. این است که شفاف است و دستانش رو. جمعیت و پیرو و هوادار لازم ندارد. اگر چه نارسیسیست است و در نتیجه دوست دارد که دوست داشته شود و به چشم ها بیاید و بر دل ها بنشیند، اما راى و گروه و دسته نمى خواهد. جذابیت او در همین بى اعتنایى و خودکفایى است. فاکتورهایى همچون موقعیت تاریخى، ضرورت اجتماعى، افکار عمومى، مطالباتش را تعین نمى بخشد و تنطیم نمى کند. در نتیجه در اظهار نظر و ابراز احساساتش آزاد است و بى رودربایستى. خواست فحش مى دهد، خواست ستایش مى کند- به مردم و یا از او. وسوسه اسوه شدن، الگو شدن ندارد و از ارائه و نمایش ضعف هاى خود نمى هراسد و گاه حتى به آنها مباهات مى کند. مدام از اول شخص مفرد حرف مى زند. ممکن است _ شده است- پا به میدان اجتماعى و یا سیاسى نیز بگذارد اما این ورود، باز از همان موضع اول شخص مفرد خواهد بود. هنرمند براى درمیان گذاشتن خود با دیگران، خود را در میانه مى نشاند و بدین گونه دیگرى را در تجربه خود سهیم مى سازد و از این رهگذر مى کوشد با وجدان انسانى، عمومى و بشرى پیوند خورد. او پشت مفاهیم و ارزش هاى کلى پنهان نمى شود. ارزش هاى خود را تبدیل به ارزش هاى کلى مى کند و رنگ و بوى خود را به آنها مى زند. هنرمند مى گوید من، تا دریچه اى بگشاید به ما.
هر جامعه سالمى به چنین چهره هایى احتیاج دارد. ملغمه اى از سوفیست هاى یونانى و ملامتیه هاى شرقى. از آن دست آدم هایى که شمشیرها را از رو مى بندند و تیغ نقد و طنز و تمسخر را بى هیچ ملاحظه اى بر سر و صورت اجتماع زمانه خود، نوع زیست و وضعیت فرهنگى آن مى کشند. از آن دست آدم هایى که در منتهاالیه راست یا منتهاالیه چپ در نسبت با حد میانه- همان عرف غالب- قرار دارند و از همان جایگاه به پرتاب تیر و ترکش نقد مى پردازند. در کلامشان مى شود بیزارى و انزجار را حس کرد. خشم شان، دامن همه را مى گیرد و هیچ کس از حملات آنها مصون نیست. اینها معمولاً به همه چیز و همه کس کار دارند. از بقال سر کوچه تا بزرگان قوم. از اسطوره هاى ملى تا افسانه هاى مذهبى. از محبوب ترین چهره هاى یک قوم تا منفورترین شان ... همگى موضوعى مى شوند یا بهانه اى براى نشاندن جامعه در برابر خودش، آینه اى براى نظاره زشتى خویش. اینها معمولاً آدم هایى اند نه چندان محبوب در زمانه خود. قدرشان بعداً دانسته مى شود. بعدها مى شود شنید که: راست مى گفت گویا. اینها هیچ بده بستانى را با واقعیت و زنده ها نمى پذیرند و براى اینکه هیچ امتیازى ندهند هیچ امتیازى نمى گیرند. نه به مردم نه به صاحبان مردم. اصلاً سهم این دو را از هم جدا نمى کنند. مظلومیت و محرومیت و یا عقب ماندگى مردم، توجیهى یا پوششى براى بخشوده شدن نیست، چنانچه قدرت، موقعیت و موفقیت صاحبان نیز نه امتیاز که ترحم انگیز و طبل تو خالى است. همه را سر و ته یک کرباس فرسوده مى دانند حتى اگر تار با پودش در افتاده باشد. در ستایش از مردم هیچ گاه کلامى از آنها نمى شنوى حتى اگر خود را عمیقاً از آنها و براى آنها بدانند. اصلاً جذابیت خود _ خلاف (پارادوکسیکال) این خلاف خوانى آنها در همین گسستگى و پیوستگى است. در این حمله به دیگران سهم خود را از آن کرباس جدا ندانسته و خود را نیز یکى از همان سوژه هاى بیزارى آور مى دانند. با یک تفاوت و آن آگاهى است، آگاه به حقارت وضعیتى که دچار آنند. از آن چه که همگى بدان دچارند، آزادانه و بلند و بى رودربایستى حرف مى زنند. وجهه عمده کارشان سلبى است. (به عنوان مثال هدایت) در نتیجه هنرمند بى شباهت به یک انقلابى بنیاد گرا نیست. وفادار به بنیادها و اصولى که بدان باور دارد و نیز بیزار از واقعیت و خواهان تغییر آن. تفاوتش در این است که بنیادهایش قائم بالذات است و کاملاً شخصى و اعتراض به وضع موجود را نیز در زندگى، رفتارى متفاوت و خلاف عرف و دست آخر در اثرش نشان مى دهد و براى تعمیم و تحمیل آن متوسل به توطئه و تیر و ترکه نمى شود. هنرمند به دنبال همزمانى و هم سویى با موقعیت فرهنگى جامعه و مردم نیست. از اینکه در حاشیه قرار گیرد نمى هراسد و از اینکه جلوتر از آنها حرکت کند نیز نه بیشتر. از اینکه کلام و یا خلقش شوک آور باشد و یا تحریک آمیز نمى پرهیزد. او هست آنچنان که مى خواهد باشد. سیاستمدار است؟ سیاستمدار درست چهره مقابل هنرمند است. اگر هنرمند از من و با من شروع مى کند، سیاستمدار غالباً مى گوید ما. حتى وقتى از خودش حرف مى زند. همه تلاش سیاستمدار این است که من پوشیده بماند و پوشش آن غالباً، منافع خلق، مصلحت عموم، رشد بشریت و خدمتگزارى به مردم، پیشرفت و توسعه است. او به نام ما و براى او ظاهر مى شود، به صحنه مى آید و براى حفاظت از آن نیازمند عموم است، نیازمند دیگرى، راى و یا بیعت آنها. او به افکار عمومى احتیاج دارد، چه براى رقصیدن به ساز آن چه به قصد مداخله در آن. او لحن گفتار، موضوع و جنس سخنانش را بر اساس آمار و تحقیقات میدانى تنظیم مى کند و همه حواس پنج گانه اش را باید به کار گیرد تا گرایش عمومى را تشخیص دهد و بر همان اساس عمل کند، حرف زند و...یا حتى برعکس همه حواس پنج گانه اش را باید به کار گیرد تا جهت این افکار را به سمتى که مى خواهد شکل دهد. این است که مدام در حال طراحى استراتژى است و پى ریزى تاکتیک.
او مانند هنرمند دوست دارد دیده شود و شنیده اما براى این مقبول افتادن، نقطه عزیمتش خارج از خود است. همین است که این خود همیشه پنهان است و در پس پرده و براى اینکه از پرده بیرون نیفتد، دست به کار هر وسیله اى مى شود. همیشه نگران است که اطلاعات زیادى داده نشود و همه چیز را اطلاعات مى پندارد. پنهان زندگى مى کند، پنهان عشق مى ورزد، پنهان لذت مى برد، پنهان مى نشیند و برمى خیزد و همیشه دل نگران نگاه دیگران است. او باید مواظب چهره بیرونى و نمادین خود باشد و از آنجا که آدم است و مثل همه آدم ها همیشه عموم و خصوصش با هم تطابق ندارد، براى اینکه آحاد به این عدم تطابق پى نبرند، مدام باید پنهان کارى کند. براى سیاستمدار، کسب، حفظ و گسترش قدرت هدف است. به هر قصدى: به قصد ایجاد تغییر، تحقق رفرم و یا جاه طلبى هاى شخصى. راهى که برگزیده است از مسیر قدرت مى گذرد و براى کسب یا حفظ آن باید سخنگوى اکثریت، حزب، دسته یا گروهى گردد، به کسب آرا بیندیشد، رقیب را تضعیف کند و مدام در حال بده بستان با واقعیت دم دست باشد و به راه حل هاى عملى و کاربردى متوسل گردد. وعده دهد، امید دهد، بیشتر از موفقیت ها بگوید، شکست ها را به روى خود و دیگران نیاورد، از خیانت ها سخن نگوید و مدام بر اسطوره خدمت تکیه کند.
سیاستمدار نسبتش با زمان، مقطعى، روزمره و فرار است. این است که مدام لباس، رنگ و نظر عوض مى کند و از این همه سرعت و تغییر واهمه ندارد. او مى داند که زمان همه چیز را حل مى کند. در خود حل مى کند. جذابیت موقعیت او در همین امکان نفوذ و حضور در لحظه است. او نه در حسرت دیروز است و نه دلخوش به فردا. همین امروز مى تواند اقدام کند، تغییر ایجاد کند (به نفع مردم یا به ضرر آن بحث دیگرى است) و قدرت خود را بسنجد. ببرد و بدوزد. منشاء خیر گردد یا شر. خدمت کند یا خیانت. همین باریک بودن مرز میان این منتهاالیه است که موقعیت او را خطیر مى کند و حضورش را در صورتى که تعریف شده نباشد و نظارتى بر آن صورت نگیرد خطرناک مى سازد. روشنفکر اما نه آن هنرمند است نه این سیاستمدار. نه هنرمند است که فقط به آواى درونى خود گوش بسپارد و نه سیاستمدار است که به صداى دیگران. روشنفکر مانند هنرمند، نقطه عزیمتش خودش است با این تفاوت که هنرمند فقط مى تواند از زندگى خود حرف زند و آنها را در میان گذارد اما این تجربه غیر قابل تقسیم و تعمیم است. روشنفکر نیز گرچه در بیان تجربه اش وجه فردى و شخصى دارد اما وظیفه خود را بیان و انتقال آن بخش تعمیم پذیر این تجربه شخصى مى داند « او مى داند که براى این خودشناسى نمى تواند به خود بسنده کند بلکه باید با متدهاى سرسختانه اى که به یمن دانش پراتیک خود دارد به سراغ اجتماعى رود که خود محصول آن است، به سراغ ایدئولوژى این اجتماع، نهادهاى مسلط در آن.» روشنفکرى محصول رفت و آمد میان سه موقعیت است : خود انسانى، خود اجتماعى و خود فرهنگى. روشنفکرى تقابل مدام است میان من و ما. روشنفکرى نسبتى است که میان خود و امر واقع از یک سو و میان امر ممکن و امر مطلوب از سوى دیگر برقرار مى شود. او باید مدام در کار حل این تناقضات و کشمکش هاى درونى باشد. او تعادل و خلاقیت و اثرگذارى اش را در همین رفت و آمد و نوسان میان دو وضعیت به دست مى آورد.
سارتر مى پرسد آیا وظیفه روشنفکر حفظ و انتقال فرهنگ است یا نقد آن؟ وفادارى به ارزش هاى خودش است یا ارزش هاى عمومى؟ منافع عمومى یا منافع انتلکتوئلى؟ سیاستمدار با افکار عمومى مى رقصد. به بد و خوبش کار ندارد. خود را شبیه همگان مى نمایاند تا همچنان بماند. روشنفکر اما با وجدان عمومى کار دارد تا بتواند تغییرش دهد. روشنفکر کسى است که مى کوشد آرزوهاى مردم را تشخیص دهد. مى داند که مردم، خود نیز از آنچه که هستند راضى نیستند. روشنفکر، مانند هنرمند دست اندرکار قضاوت روزگار خود است اما برخلاف او به معلمى هم علاقه دارد و وجه آموزشى این قضاوت نیز برایش مهم است و از این رو مجبور است به سطح، حساسیت ها و استعدادهاى مخاطبش نیز نظر داشته باشد. مثل هنرمند مدام باید آینه را بگیرد در برابر وجدان عمومى اجتماع تا جامعه خود را در آن ببیند، از خودش بدش آید و به فکر اصلاح بیفتد و مثل سیاستمدار مى بایست با توجه به وضعیت فرهنگى و ظرفیت مردم حرف زند و راه رود. روشنفکر برخلاف سیاستمدار که از رئالیسم سخن مى گوید، مانند هنرمند براى دادن راه حل، مدام به دگم هاى ذهنى خود رفرنس مى دهد، و از سوى دیگر مانند سیاستمدار در جست وجوى شناخت منطق و مکانیسم واقعیت است.
رابطه روشنفکر با سیاست، رابطه پارادوکسیکال است. « انتلکتوئل، حداقل به شکل بالقوه نماینده همان وجدانى است که هگل معذبش مى نامید. از همین رو مردان قدرت به او به دیده شک مى نگرند چرا که او همواره معترض است و چرا که نقد و اعتراض وجه ناگزیر اندیشه علمى است.» (ژان پل سارتر- در دفاع از انتلکتوئل) روشنفکر وظیفه خود را نقادى وضع موجود مى داند و در نتیجه مدام به حوزه هایى دخالت مى کند که به او مربوط نیست. (برخلاف دانشمندان، که تکنیسین هاى آگاهى اند) او درگیر آن وجهى از واقعیت است که باید تغییر کند. روشنفکر به قصد کسب قدرت به آن نمى پردازد. رویکرد او به سیاست و حوزه قدرت، رویکردى سلبى است. روشنفکر آگاه است، نوعى آگاهى پراتیک که امکان تغییر و در نتیجه نفى آنچه که هست را در خود دارد.
روشنفکر نماینده هیچ طبقه اى نیست نه آکادمیسین است نه سیاستمدار، نه هنرمند؛ در عین حال که مى تواند همه اینها با هم باشد. همه جذابیت و در عین حال اثربخشى او در این نبودن ها است؛ همه جا بودن و به هیچ جا تعلق نداشتن. چادر زدن در حاشیه قدرت. نسبت روشنفکر با زمان نسبتى است دوگانه. روشنفکر نه خیلى دور مى پرد نه چندان نزدیک. نه خیلى جهانى است نه چندان بومى. جهانى نیست چرا که فرزند زمان و زمانه و اجتماع خود است، بومى نیست چرا که به دنبال ارزش هاى شمولیت پذیر و قابل تعمیم مى رود. نه مثل هنرمند از واقعیت بیزار است و آن را بایکوت مى کند نه مثل سیاستمدار مدام در حال لاپوشانى و مغازله با واقعیت است. نه بدبینى پر یاس و پر حسرت هنرمند را دارد و نه خوش بینى سیاستمدار را. روشنفکر مثل هنرمند بیزار است از زشتى روزگار و مثل سیاستمدار در کشمکش است با واقعیت. دغدغه هر روشنفکرى این است: چگونه مى توان مستقل اندیشید و آزاد سخن گفت. مستقل ماند و آزاد و در عین حال شنیده شد. خود را در میان گذاشت و با وجدان عمومى پیوند خورد. مستقل ماندن در خلاء ممکن است. کار او هم سو ساختن و یا پیوند برقرار کردن میان فردیت اش و شهروند بودنش است و در نتیجه روشنفکر حضورش را در سطح حادثه نشان مى دهد. (در دفاع از روشنفکران- سارتر) هر جامعه سالمى به هر سه تیپ احتیاج دارد. به شرط آنکه این سه تیپ هر یک بر سر جاى خود نشسته باشند، هر کس حریمى داشته باشد و از موضع خود بر دیگرى و دیگران نظارت کند.
مشکل از هنگامى شروع مى شود که جایگاه ها تداخل پیدا مى کند و هر یک به حوزه آن دیگرى وارد مى شود. وقتى روشنفکر فقط به دغدغه هاى ذهنى و روحى و عاطفى خود بیندیشد، دیگر روشنفکر نیست، دست آخر مى شود هنرمند. اگر فضولى را بگذارد کنار مى شود دانشمند. وقتى هنرمند یکسره به سیاست بیندیشد و از ضرورت هاى واقعیت و ساز روزگار سخن بگوید دست آخر مى شود سیاستمدار و یا خدمتگزار آن. وقتى سیاستمدار مدام به قصد تصاحب تخیل عمومى به حوزه هنر و به ساحت هنرمند دست اندازى کند و یا تحت عنوان منافع عمومى، منطق قدرت و یا مصلحت دولتى، کارش چیدن دم روشنفکر باشد، مى شود اقتدارگرا.
از این وضعیت تراژیک تر و وخیم تر نیز وجود دارد و آن برعکس هنگامى است که این سه تیپ هر یک معتکف حریم خود مى شوند و بى اعتنا به آن دیگرى زندگى مى کنند. این وضعیت معمولاً عکس العمل بلافصل آن وضعیت اولى است. جامعه ما هر دو موقعیت را تجربه کرده است و دارد مى کند : هم آن دست اندازى ها به حریم یکدیگر و هم این اعتکاف در حریم تنهایى خود. هم زمانه اى که روشنفکر و هنرمند بلندگوى نظم مسلط شده اند و همدست و همداستان سیاستمدار با توهم متعهد بودن و هم هنگامه اى که پشت کرده اند به همدیگر و به یکدیگر. یا مدام به حریم هم تجاوز کرده و یا نسبت به یکدیگر بى تفاوت مانده و مدام دعوت به تفکیک و تقسیم کرده اند. یا همه چیز به همه کس مربوط شده است و یا هیچ چیز به هیچ کس مربوط نبوده. در وضعیت اول هیچ چیز از «من» نمانده است و در وضعیت دوم چیزى از « ما». در وضعیت اول فرد محو مى شود و در وضعیت دوم شهروند. آیا مى توان به وضعیت متفاوتى اندیشید، وضعیتى که در آن بتوان «من» را مصون نگه داشت و «ما» را فراموش نکرد. حرف مفید را تا جاى ممکن به حرف خوب نزدیک کرد و ارتقاء بخشید. امر واقع را منکر نشد و به وضعیت مطلوب فکر کرد. به سرنوشت عمومى اعتنا داشت و به قدرت نه؟ خواهان حرکت بود و خشونت نه؟ به سیاست پرداخت و اخلاقى ماند؟
گیورگى کنراد، رمان نویس، جامعه شناس و انتلکتوئل مستقل مجارى در کتابى به نام « ضد سیاست» چنین وضعیتى را ترسیم مى کند. وضعیتى که در آن هنرمند، روشنفکر، سیاستمدار، شهروند هریک بر سر جاى خود نشسته باشند و یکدیگر را کنترل کنند. شبیه خود بمانند و ملعبه دست یکدیگر نباشند. یقه همدیگر را بگیرند و دست به یقه نشوند. به یکدیگر بپردازند و همدیگر نگردند. زندگى کنند اما نه پشت به زنده ها. گفت وگو مستفر شود و نه مونولوگ. عبور و مرور میان قلمروها ممکن گردد اما لشکرکشى نه. چنین وضعیتى را، کنراد ضد سیاست نامیده است: سر باز زدن از ایفاى نقش قربانى، محصور هویت هاى دسته جمعى دروغین نشدن، سیاست را بر جاى خود نشاندن، امورات مستفر را غریب و غمبار و غیر طبیعى یافتن، جامعه مدنى را قدرت بخشیدن، شهروند معترض پروراندن، تجربه هاى فردى و انسانى را در پراتیک هاى اجتماعى وارد ساختن. شرایطى که سیاستمدار، اندکى هنرمند شود. هنرمند، اندکى روشنفکر. روشنفکر، جورى سیاستمدار و همگى در تلاش براى ارتقاى کیفیت زندگى مدنى، بى دست اندازى به حریم یکدیگر. کنراد مى نویسد: « من با تعمق اما قاطعانه، مى گویم نه. مى کوشم آن منطق پر رمز و پنهان غریزى اى را که مرا به گفتن نه و گاه آرى وامى دارد دریابم. من مى کوشم از تهاجم و حمله آن دو پارگى اى که در تلاش براى درهم شکستن دایره سرخوش روحى سالم است بکاهم. بى تردید من در برابر آن که بزرگ است کوچکم. در برابر آنکه قوى است، ضعیفم. در برابر آنکه خشن است، شکننده ام. در برابر آنکه مهاجم است، مرددم. در برابر آنچه فراخ است و عمر دراز دارد- تا آنجا که گاه گمان مى کنم نامیرا است- قابل قربانى شدنم. اما، آن طرف دیگر صورتم را پیش کشش نخواهم کرد. با کمانه هم به سویش سنگى پرتاب نمى کنم. نگاه خواهم انداخت و سپس همه کلماتم را بسیج خواهم ساخت.»