مرتضی مردیها
درباره لیبرالیسم به عنوان مهمترین شاخص تحولات عصر جدید، حجم انبوهى از کتب و مقالات نگاشته شده است که حتى میزان بسیار اندکى از آن که به فارسى ترجمه شده است هم به قدر کافى از تفصیل و تنوع برخوردار است. بنابراین به نظر نمىرسد تلخیص یا بازتولید مطالعات آکادمیک مربوط به این موضوع در یک مقاله از ضرورتى جدى برخوردار بوده یا به قدر کافى موجه باشد. با اندکى فاصله گرفتن از روایت رایج بحثهاى کلاسیک در این موضوع، شاید شانس ارائه مطالبى که چیزى بیش از آموزهپردازى صرف باشد، افزون شود.
لیبرالیسم به عنوان پشتوانه فکرى جنبش بورژوازى، به عنوان چارچوب کلان نظام اقتصادى مدرن، به عنوان پارادایم مسلط توسعه، به عنوان مبناى دموکراسى و نظام سیاسى مبتنى بر نمایندگى، به عنوان زمینه نظرى فرهنگ حقوق بشر و...، فراز و فرودهاى تاریخى و نظرى بسیارى داشته و مباحث مستوفایى را به خود اختصاص داده است. این مباحث به تبع آن تحولات، ماهیتاً پایانناپذیرند و تئورى و عمل لیبرالیسم همواره به انتقاد و ابتداع و تغییرات با دامنه محدود و ظرافتپردازى و تنظیم و تصحیح متقابل آمیخته و آغشته بوده است. از باب نمونه زمانى لیبرالیسم مهمترین انقلابهاى عصر جدید را به وجود آورد، اما پس از آن در تقابل با انقلابىگرى قرار گرفت؛ زمانى لیبرالیسم به معناى لسهفر و دست نامریى اسمیت بود و زمانى کینز آن را تحت هدایت دولت رفاهى قرار داد؛ نیز حیطه آزادىهاى فرهنگى و حقوق طبیعى متکى به ایده لیبرالیسم از زمانى به زمانى و از مکانى به مکانى دیگر در قبض و بسط بوده است. به این ترتیب همواره مىتوان با دغدغه دقت و نکتهسنجى به عرصه این ایده درآمد و ظرایفى را برشمرد و به طرح یا حل معضلات و تناقضات مشغول شد. چنین کارى ضمن ارزشهاى مسلمى که از نظر مطالعات آکادمیک، خصوصاً در چارچوب فلسفه تحلیلى دارد، جستارى بىانتها است و از منظر روشنفکرى و به ویژه براى جوامعى که بیش از اینکه به لیبرالیسم به عنوان یک سازه فکرى ایدهآل بنگرند به عنوان یک شرایط حداقلى زندگى نگاه مىکنند، بیان بنیانهاى روانشناختى عمومى آن چه بسا مهمتر از برخى نکتهسنجىهاى نظرى - فلسفى ارزشمندى باشد که مثلاً هایک، نوزیک، راولز و دیگران به آن پرداختهاند. پس در پاسخ به پرسش لیبرالیسم چیست، بحثهاى فنى در باب دولت حداقلى، اقتصاد بازار، نفى حقوق ویژه، اصالت سود، فرهنگ لائیک و... را داخل پرانتز قرار مىدهم و مىکوشم از چشم اقتضاى ذات انسان و جهان به کیفیت آن نگاه کنم.
چرا لیبرالیسم به رغم فشارهاى سهمگینى که از سوى دشمنانى قدرتمند، چون کنسرواتیسم در ابتدا و کمونیسم و فاشیسم و بنیادگرایى در ادامه به آن وارد شد، پایدار باقى ماند و اینک چشمانداز جهانى و تاریخى شدن، یعنى فتح زمان و مکان را پیش چشم گذاشته است؟ آیا لیبرالیسم یک ایدئولوژى در عرض سایر ایدئولوژىها است که پیروزى آن ناشى از بخت و قرآن بوده است یا در درازمدت، جوامع و جهان از آن ناگزیر است؟ اگر معناى لیبرالیسم را چندان فراخ بگیریم که فرزند عاصى و اصلاحخواه آن، سوسیالیسم اروپاى غربى و نیز البته افت و خیزهاى گذشته و آینده آن را هم شامل شود، به نظر مىرسد لیبرالیسم تنها گزینه ممکن است.
اما ابتدا بنگریم لیبرالیسم چیست که چنین حکمى راجع به آن مىرود. به سادهترین بیان لیبرالیسم همان «لسهفر» است، یعنى «بگذار هر چه مىخواهد بکند»، اما نه صرفاً در معناى اقتصادى کلمه و البته نه فقط براى لایههاى بالاى اجتماع. زمانى چنین بود، یعنى آزادى مورد مطالبه در خصوص تجارت و تولید و از حکم حکومت بود و مطالبه کنندگان نیز بورژوازى یا لایه مرفه غیراشرافى اجتماع بودند. اما این لیبرالیسم ناتمام به مشکل برخورد. ابتدا وجه اختصاص آن به لایههاى مرفه جدید، زمینه بروز انقلابات کارگرى میانه قرن نوزدهم و ظهور مارکسیسم و کمونیسم را فراهم کرد. چرا که لسهفر فقط کارآفرینان صاحب ثروت را شامل بود. در تقابل با این مشکل بود که لیبرالیسم دولت رفاه به عنوان نسخه اصلاح شده به میدان آمد تا سرمایهدارى با پرداخت حق بیمه، بقاى خود را در مقابل خطرات بزرگ تضمین کند. پس از آن وجه انحصار آن در اقتصاد انبوهى از شورشهاى فرهنگى و اجتماعى را برانگیخت که از الزامهاى عرف اجتماعى مىگریخت و با سنتشکنى در نوع لباس، آداب اجتماعى، روابط جنسى و... جلوه دیگرى از لسهفر را فریاد کرد. وراى جلوههاى سیاسى در شورشى مثل مه 68 و نظایر آن در آمریکا و بعدتر در شرق دور پیغام اصلى این جنبش ها لسه فر فرهنگى - اجتماعى بود: بگذارید هر چه مى خواهم بکنم. جالب توجه است که بخش رادیکال این آزادیخواهان غالباً همان هایى بودند که از لسه فر اقتصادى بهره چندانى نبرده بودند و اینک حق خود مى دانستند که اگر نتوانسته اند در بازى بزرگان وارد شوند، بارى آن را به مسخره گیرند. پس لیبرالیسم بیش از اینکه یک مکتب تعریف شده باشد که به لایه یا برش اجتماعى خاصى اختصاص دارد، ترجمان یک میل است: میل به رهایى از هر آن چیزى که سد راه لذت است. اگر زمانى بورژوازى تجارى و تولیدى، شاه و اشراف را مانعى بر سر راه انباشت ثروت و عزت مى دید و براى برداشتن مانع با نظام فئودالى و استبداد مطلقه درآویخت پس از مدتى همین ماجرا در مورد کارگران و کارخانه داران روى داد و کارگران کم بهره از لذت با نظام سرمایه دارى کم انعطاف قرن نوزدهمى درآویختند. شاید به تبع مارکس به غلط این را حرکتى ضدلیبرالى شمرده باشیم، اما چنین نیست، کارگران نیز سهم خود را از لسه فر مى خواستند و لیبرالیسم دولت رفاه چیزى نبود جز لیبرالیسمى که اندکى به توصیه اخلاقى کانت در این خصوص که آنچه را که براى خود نمى پسندى براى دیگران هم نپسند، عمل کرده بود. نیز اگر زمانى عمده مشکل جامعه این بود که ورود و خروج کالا و میزان منفعت تجارت تحت فشار قوانین شداد و غلاظ مالیاتى است و کارآفرینان باید در انتخابات خود آزاد باشند، دیرى نگذشت که مشکلات دیگرى مطرح شد مبنى بر اینکه سبک زندگى و نوع رفتار تحت فشار قوانین دولتى و عرف و اخلاق بورژوازى است و این مانعى بر سر راه لذت است، اگر انبوهى از آنان که کارآفرین و شاید حتى کارگر هم نیستند و نمى توانند از طریق کلاه سیلندر و ساعت طلا و درشکه و خانه و خانواده و انواع آداب دانى لذت ببرند، ناگزیر مایل خواهند بود از طرق ممکن و میسور مثل ارزش دادن به لباس و غذاى ارزان و آسان، دست انداختن آداب و اخلاق بورژوایى و... سهم خود را از لذت طلب کنند. به گمان من شعار معروف شورش مه 68 بر در و دیوار پاریس دایر بر اینکه «ارضا شوید، همین جا و همین الان»، از منظر بحث ما، تفاوتى اصولى با شعار «آزادى، برابرى، برادرى» انقلاب 1789 نداشت، هر دو سهمى از لسه فر مى خواستند.
لابد ضرورتى به طرح و تکرار این سخن پیش پا افتاده نیست که لسه فر در عرصه اجتماع، یک امر تعارضى و لاجرم نسبى است. بورژوازى که خود علیه حقوق ویژه در نظام فئودالى مى جنگید، منطقاً باید مى پذیرفت که لسه فر حق ویژه اشراف جدید نیست. انقلابات کارگرى- سوسیالیستى میانه قرن نوزدهم علیه حق ویژه اشراف جدید، همان انقلاب هاى لیبرالى قرون هفده و هجده علیه اشراف قدیم بود؛ این بار کارگران لسه فر مى خواستند. ممکن است گفته شود این قیاس مع الفارقى است، بورژوازى در دنبال مطالبه حقوق و مزایاى بیشتر یا مصادره ثروت فئودال ها نبود، درخواست او یک درخواست حداقلى بود دایر بر این که «مزاحم من نشوید من خود مشکل خود را برطرف خواهم کرد»، در حالى که کارگران از تولید سهم بیشتر مى خواستند. اما این ظاهر ماجرا است؛ نه مگر بورژوازى شاکى بود که نمى شود شاه هر طور میل داشت از صادرات و واردات مالیات بگیرد؟ کارگران هم شاکى بودند که نمى شود کارآفرین هرطور مایل بود به ما حقوق دهد. ذات هر دو شکایت یکى است: هر طرف (بورژواها در مقابل فئودالیته و سندیکاها در برابر بورژوازى) مدعى بود که طرف مقابل، به ضرر ما فضاى فراخى براى خود فراهم کرده است و این ناروا است. پس عرصه اجتماع عرصه منازعه چندین لسه فر است که گاه بودن یکى عین نابودن دیگرى است؛ لسه فر یا همان آزادى عمل در صحنه تنگ و شلوغ اجتماع، از نوع پدیده هایى است که گاه افزایش سهم کسى از آن عین کاهش سهم دیگران است، براى این هیچ چاره اى نیست مگر ملاحظه دیالکتیکى و همزمان میل هاى مشابه و متخاصم. شک نیست که هیچ فرمول جادویى براى تعیین سهم مدعیان متعارض وجود ندارد. در اینجا ابتدا تعارض و تعادل قدرت سخن مى گوید و سپس ملاحظاتى که عدول اندکى از خواسته است در جهت تضمین بقا و کم هزینگى آن و سرانجام آنچه که ملاحظات اخلاقى و انسانى دانسته شده است و البته روند تقسیم قسمت، یک حرکت دنباله دار و یک منحنى داراى افت وخیز (گرچه کمابیش محدود و غالباً آرام) است. درست به همین دلیل است که از انقلاب هاى آغاز عصر جدید تا سرمایه دارى بى انعطاف متقدم و از آنجا تا دولت رفاه و راست نو همه را لیبرال مى خوانند. در همه این موارد، لسه فرهاى متعارض، به صورت گسترده، در پى دفاع آگاهانه از سهم خویش بوده اند.
اما چرا چنین است؟ ریشه این آزادیخواهى لیبرالى چیست؟ هر موجود زنده حساسى على الاصول در پى طلب سهم خود از لذت و حذف مانع آن است. انسان از این حیث که حیوان است «مى خواهد» و نمى خواهد که کسى مانع خواستنش باشد. خواهش گرى و تلاش براى ارضاى آن، که غالباً با حذف مانع ملازم است، هسته سخت ماهیت او است. این جذب و حذف در حیوانات با درک غریزى ثابت و براى رفع نیازهاى جارى صورت مى گیرد، اما در انسان ها، به دلیل وجود قدرت ابزارسازى و تولید انبوه لذت، به فرآیندى پیچیده بدل مى شود. خست طبیعى طبیعت و زیاده طلبى طبیعى انسان، انسان را رودررو با طبیعت و انسان قرار مى دهد. یعنى انسان براى نشاندن خواهش هایش با دو مانع مواجه است: یکى طبیعتى که نمى دهد و دیگرى انسان هاى دیگرى که در همین سهم محدود شریک هستند. شکستن مانع اول از طریق تولید انبوه ابزارمند ممکن است و شکستن مانع دوم از طریق قاعده مندى هاى مالکیت متکى به حلال و حرام دین یا مجاز و ممنوع قانون و سلسله مراتب مستند به روا و نارواى اخلاق یا نظم عرف.
بشر براى غلبه بر خست طبیعت و تولید انبوه لذت، همواره در پى ابزارسازى و افزایش برداشت از سفره طبیعت بوده است، اما از قضا از این حیث در دو تا سه قرن اخیر به یک توانایى فوق العاده دست یافت. به موازات این تولید انبوه لذت و غلبه بیشتر بر خست طبیعت، مانع دوم سر برکشید و کسانى خواستند در این مازاد تولید به آسانى شریک شوند. جنبش بورژوازى ایده اى را تحت عنوان لیبرالیسم اقتصادى مطرح کرد که محتواى آن این بود که عقلاً و منطقاً دولت حق دخالت در مسائل اقتصادى را ندارد و فقط یک مامور تامین امنیت است که براى مخارج آن مى تواند اندکى مالیات بگیرد. حتى بر این افزودند که رشد اقتصادى جامعه هم در گرو همین آزادى عمل است، چون بازار به مثابه یک موجود طبیعى خودسامان است و دخالت در کار آن نظام تولید و توسعه را با مشکل مواجه مى کند. از اینجا گمان رفت که لیبرالیسم، اصالتاً یک مکتب اقتصادى است که روش خاصى را براى تنظیم و توسعه پیشنهاد مى کند. در حالى که این، با زیر و بم ها و پیچیدگى هایى که دارد، از توابع آن است. از منظرى فلسفى تر، همان طور که انقلاب صنعتى و تولید انبوه لذت، صرفاً نقطه عطفى در تاریخ براى مقابله با خست ذاتى طبیعت بود، تفکر لیبرالیسم هم به موازات آن، راهى بود براى غلبه بر مانع دیگر لذت که سهم خواهى دیگران باشد. به عبارتى، سخت افزار کارخانه و کشتى که بورژوازى تولیدى و تجارى را رونق داد، تا بخشى از طبقه سه ثروتمند شوند و از تنعمى که پیشتر خاص اشراف بود بهره ببرند و بر فقر و محرومیت خود غلبه کنند، نرم افزارى مثل لسه فر و دولت نگهبان را هم مى خواست تا از مساهمت بى امان دیگران در این ثروت جدید جلوگیرى کند. در واقع لسه فر معنایى جز این ندارد که Laissez nous faire ce que noue voulons یعنى بخش محروم جامعه که از امتیازات ویژه محروم بودند و مثلاً زمین نداشتند، کوشیدند از طرق دیگر مثلاً تولید و بازرگانى به توسعه حامل هاى لذت دست زنند و چون خست طبیعت به قدر کافى آنان را دچار زحمت کرده بود، به سختى مى توانستند تحمل کنند که انسان ها هم با قواعد و قوانین و آئین و... خود مانع دیگرى بر سر راه بهره مندى قرار دهند.
انسان ها همواره با مشکل کمبود نسبى لذت مواجه بوده اند. بخشى از این کمبود با زحمت بسیار از طریق غلبه بر طبیعت قابل جبران بوده است اما انسان ها همواره این مشکل را داشته اند که در مقابله با خست و خیرگى و خرابى طبیعت، قدرت چندانى براى مقابله ندارند.
براى همین است که اگر اوصاف طبیعت که منجر به ناکامیابى نسبى و عمومى انسان ها مى شود، بخواهد با بعضى پندارها و کردار هاى آدمیان تقویت شود، خشم افراد را برمى انگیزد. انسان ها مایل اند در ناکامیابى نسبى فقط طبیعت را در مقابل خود داشته باشند، مانع بشرى را به دشوارى تحمل مى کنند. به همین دلیل مى گوییم که اگر لیبرالیسم با بورژوازى و اقتصاد همزاد است این نباید مانع فهم این شود که شورش هاى اقتصادى کارگرى و شورش هاى فرهنگى دانشجویى و...، هم در اصل در پى کنار زدن مانع انسانى از سر راه لذت هستند. بخش مهمى از کتاب کاپیتال مارکس، از جمله آنجا که راجع به شیوه کارى غیرالینه همراه با تنوع و آزادى و بهره مندى سخن مى گوید، ادعانامه لسه فر کارگرى است. همان طور که آزادیخواهى جنسى دهه شصت و انبوهى از جنبش هاى اجتماعى مارژینال ها از هیپى گرى، بیتلیسم، پانکیسم و انواع لاابالى گرى هاى بى نام و بانام، جمعى و فردى، سازمان یافته و پراکنده، همه از نگاه من، ترجمان این هستند که ما محرومان نسبى از لذت اگر نتوانستیم از راه هاى کنوانسیونل، به لذت دست یابیم، اگر نتوانستیم بر خست طبیعت غلبه کنیم و مثلاً انبار غذا، قصر، حرمسرا و غیره داشته باشیم، دست کم اجازه نمى دهیم آداب و رسوم دست ساز انسانى ما را در بهره ورى از همین مقدار لذتى که برایمان ممکن است محروم کند. به همین خاطر است که شعار مى دهیم jouissez, ici et maintenant به همین خاطر است که در لذت بردن از هر چیزى، تا جایى که بتوانیم، مانع عرف و دولت و آئین و آداب و قانون را مى شکنیم و این مهم ترین معنا و مفاد لیبرالیسم است. لیبرالیسم سخنى است از محرومان نسبى اجتماع خطاب به دیگران که مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان. یعنى من انتظار ندارم که تو مرا با خود در لذت شریک کنى، ولى اجازه هم نمى دهم با وضع قوانین، با تعریف عرف هاى خاص و با هر چیز دیگر، همین بهره محدود من از لذت هاى حداقلى را هم از من سلب کنى.
پس لیبرالیسم، تئورى سازى و تلاش براى دفاع از میل انسان به حذف موانع «دست ساز» لذت، در حوزه هاى مختلف اقتصادى، فرهنگى، سیاسى و عقیدتى است و ریشه آن در میل ذاتى نامتناهى انسان به جلب لذت و طبعاً، رفع موانع آن است. اگر سوسیالیسم اروپایى را، همچون دولت رفاه، اصلاحیه اى (درست یا غلط) در مورد لیبرالیسم بدانیم و نیز اگر راست جدید، اعم از نولیبرالیسم یا نومحافظه کارى یا ترکیبى از آن دو را تحول یا تکاملى در حیطه و حوزه و چشم انداز کلان لیبرالیسم قرار دهیم، آنگاه مى توانیم تأمل کنیم چرا کمونیسم، فاشیسم، کاتولیسیسم، بنیادگرایى و...، به رغم اعلام حضور هاى جدى و گاه نسبتاً طولانى، شانس زیادى براى «بقاى بدون استحاله» ندارد، خصوصاً اگر قدرت سرکوب و اجبارى جدى نداشته باشد. انسان ها به جز استثنائاً و در شرایط خاص درآمیخته با ترس، هیجان، امید، شهوت و...، طالب لذتند و اگر، ناگزیر، نابختیارى طبیعى را تحمل کنند، بارى دخالت انسان هاى دیگر در منع از لذت را تحمل نمى کنند و همین باعث مى شود که منع همراه با زور با هزینه زیاد همراه باشد. حتى اگر منع از لذت و نقض لسه فر در عرصه سیاست و اقتصاد را بتوان به ضرب زور، تا مدتى نسبتاً طولانى، تحمیل کرد، اما جایى که در غیاب زور قرار است انسان ها به یمن اعتقاد و ایمان و اخلاق و هر چیزى از این دست، از لذت پرهیز و نسبت به موانع آن، تبعیت داشته باشند، با فروخفتن هیجان ها، امید ها، تحریک ها و...، حتى اگر شکل صورى آئین، ایدئولوژى و...، باقى باشد، اما اصل پرهیز از لذت، دچار فتور مى شود. بر همین اساس به نظر مى رسد حتى اگر دلایل تاریخى کافى نداشته باشیم، مى توانیم حکم کنیم که دوره نسبتاً طولانى حاکمیت کلیساى کاتولیک و شهرت مردم به ایمان، مثلاً در قرون وسطى، به معناى دوره اى طولانى از تقوى و پرهیز از لذت نیست. مى توان چنین انگاشت که همچون در زمانه ما، یا غلبه با تظاهر بوده است یا، در فرض بهتر، ایمانى کم و بیش وجود داشته است اما نه تقوى و پرهیز از لذت چنان که کلیسا مى خواسته است.